خدایا امشب را از من نگیر
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

     از شبهای قدر همین امشب مونده..میدونم اگه تو بخوای...اگه تو بخوای...اگه تو بخوای...

اگه تو بخوای هیچ مریضی رو تخت بیمارستان نمی مونه

اگه تو بخوای هیچ چشمی منتظر نمی مونه

اگه تو بخوای هیچ دلی شکسته نمی مونه

اگه تو بخوای هیچ اشکی تو چشم خشک نمیشه....

فقط کافیه تو بخوای!

خدایا..به داده و نداده ات شکر...

خدایا به همه چیزهایی که دادی و ندادی هزار هزار بار شکر...

به بودنت شکر...به نگاهت شکر...به عشقت شکر...

خدایا...امشب در تقدیر من خودت را بنویس...

امشب خودت را به زندگی من هدیه کن...

امشب نقطه پایان بغض چندین ساله ام را به گل لبخند روی ماهت رقم بزن

خدایا امشب را از من مگیر...

یا انیس من لا انیس له...راضی نشو به این همه بغضهای دلتنگی...بیا و بگذار در آغوشت ببارم 32 سال دلتنگی را....

یا نور ...یا نور فوق کل نور...یا نور لیس کمثله نور....

امشب را مال من باش....همین یک امشب را....


 
ان الله سمیع البصیر
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

  خدایا...این روزها و شبهای عزیزت که یکی یکی می گذرند و سحر به افطار دوخته می شود می دانم که می دانی هنوز چشم به راه نگاه همیشگی ات هستم.می دانم که می دانی هنوز امیدوارم به رحمتت.می دانم که می دانی با همه تیرگی های دل و غباری که بر جان نشسته هنوز باورت دارم به مهر ورزی و یگانگی...هنوز تنها تو معبودمنی و من تنها بنده تو.

خدایا ...من چیزی ندارم جز دلی که عاشق توست..چیزی ندارم جز یک دریا امید به رحمت و مغفرتت...خدایا من چیزی ندارم جز شعله عشقی که تو به جانم انداخته ای...خدایا..می دانم که فراموشم نمیکنی....

یکی از همین شبها که مدام با خودم زمزمه می کردم: او مرا نمی شنود! دوست مومنی گفت: ان الله سمیع البصیر...و من لال شدم که زبانم به کفر آلوده نشود زین پس

خدایا با همه وجودم برای همه آنان که این روزها چشم به راه گشایش مشکلاتشان...درمان دردهایشان...تسلی یافتن روحشان و آرامشان قلبهایشانند تمام مهر و محبتت را آرزو میکنم.

خدایا ....حواست به همه چیز هست..می دانم...می دانم..می دانم...

حتی به آن همسایه گرسنه که دیشب به برکت دلهای مهربان این مردم با افطاری پربرکت دستان گره گشا سیرشد...

خدایا...دوستت دارم

پی تشکر نوشت:

دیشب به همت همه دوستان حقیقی و مجازی افطاری تهیه و تقدیم تعدادی از نیازمندان شهرمان شد.کاش بودید و قطرات اشک شوقشان را می دیدید...کاش بودید و دلتان به احرام خانه های پر از خدایشان می رفت...ممنون لطف و سخاوت همه آنان که گره گشا بودند هستیم...شب نوزدهم ماه مبارک هم وعده دوم افطاری به نیازمندان خواهد رسید...به همت و لطف پدر و مادرم که همیشه پیشگامند و دستشان در خیر خواهی همیشه بلند...


 
دلهای دریایی و افطار آسمانی
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

    روزهای گرم و کشدار تابستان ناخودآگاه می برتت به چند سال پیش...روزهایی حوالی کودکی...روزهایی شاد و سرخوش.. که از صبح خروسخوان تا وقتی که مادر به اصرار و اجبار برای نهار از توی حیاط خانه مامان ملوک جمعمان می کرد و به هزار تمحید به خواب بعد از نهار وادارمان می کرد ولی همینکه چشمهای خودش گرم می شد فرار می کردیم و به حیاط میزدیم برای بازی! و تا آفتاب غروب کند نمی شد مارا از آن حیاط پر گل و بزرگ که آن روزها به اندازه یک استادیوم ورزشی به چشممان بزرگ بود جدا کرد...یادش بخیر....

این روزها دیگر نه از بازیهای شادمان خبری هست و نه آن حیاط آنقدرها بزرگ است که بشود چند بچه حالا بزرگ شده تویش بدوند! اما هنوز حتی دیدن عکسش دلمان را هوایی می کند....

این روزها علاوه بر مرور خاطرات کودکی یاد رمضانهای سالهایی که گذشت در ذهنمان تداعی می شود...آن سالها روزهای ماه مبارک کوتاه بود و افطار،نزدیک! و چه حس خوبی داشت کنار صدای دلچسب استاد ربنا خواندن و دست به زولبیاوبامیه خوش عطر وتازه نهاوند بردن.....

از همه برکات روزه داری و نعماتی که در این ماه نهفته است همیشه یک ویژگی بیشتر به فکر فرو میبردم..ناخودآگاه...در اوج گرسنگی وقتی حس ضعف غلبه میکند و گاهی حتی توان حرکت و حوصله حرف زدن را از آدم می گیرد بی اختیار قدمهایم به خانه هایی می رود که زیاد دور نیستند...به خانه کوچک و خالی آقا ماشالله که سالها شام و نهارش یک کف دست نان بود و یک لیوان آب! مردی که هرگز سیر نخوابید!  به خانه آن پیرزن روی چغا که دو روز یکبار شاید لقمه نانی نصیبش شود ولی دست شکرش از آستان معبود پایین نمی آید.

خانه شهناز خانم که خیلی وقتها با سیب زمینی و نان و پنیر سر می کنند ولی نمازشان قضا نمی شود و ماه رمضان هم سحر و افطارشان همان نان و سیب زمینی است و آشی اگر باشد....

و همیشه یک سوال بی پاسخ در ذهنم می چرخد: ما یک ماه گرسنگی را تاب نمی آوریم و چنین بی طاقت می شویم پس چه می کنند اینان که یک سال و یک عمر با نان خالی و سفره خالی و شکم خالی می زیند و خدا همه روزهای سال مهمان خانه دلشان است ؟!

کاش تنها دستآورد رمضان مبارک،توانایی درک آنانی باشد که هیچ ندارند جز عشق به حق و سفره هایشان همیشه خالی است و محتاج یک نگاه انسان دوستانه من و تو واو.

کاش رمضان بیشتر از آنکه ماه به رخ کشیدن سفره های آنچنانی افطار باشد ماه هم سفره شدن با کسانی باشد که دستشان و سفره شان خالی است و دلشان دریا...

کاش همین شبهای ارزشمند معنویت روزهایمان را به نشاندن گل لبخند برلب کودکان و زنان و مردان مومن و نیازمندی چند برابر کنیم که افطاری دادن سنت حسنه بزرگان دین ماست....

امسال هم به رسم هر ساله قصد داریم در شبهای قدر به قدر همت شما میزبان تعدادی خانواده نیازمند باشیم...چشم به راه سخاوت دستان گره گشای شماییم تا مقدمات این افطاری سخاوتمندانه فراهم شود....

 

شماره حساب انجمن خیریه دستان گره گشا:

بانک ملی 0108515869003

شماره کارت:6037991478695012


 
ماهی برای عاشقی
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

      

امشب که همه مان را به یک ماه عاشقی مهمان می کنی نمیدانم خوشحال باشم از این فرصت دوباره یا خجل از اینکه در مقابل همه لطف و برکاتت نامه عمل دندانگیری ندارم که دل خوش باشم به اینکه در سایه اش غرق مهرت شوم؟

  امشب که دوباره با اللهم انی اسئلک چشم می گشایم و مهمان ضیافت آسمانی ات می شوم نمیدانم چگونه لب به تقصیر گناهانم بگشایم تا بدانی که اگر چه دل سیاه و کارنامه سیاه...اما هنوز عاشقت هستم و تشنه کرشمه نگاهت؟

امشب که تو می آیی کنار سفره های سحری تک تک ما و آغوش می گشایی برای بخشایشمان نمی دانم هنوز آنقدر بنده ات هستم که بخواهم غل و زنجیر از پای شیطان نفسم نگشایی و بگذاری تا یک ماه و یک عمر به برکت همین ماه عاشقانه در آغوشت بگیرم و خدا خدا خدا صدایت کنم؟

عزیزم....محبوبم...خدایم....

نمیخواهم در جریان شتابناک گذر روزها و شبها تنها طی کننده روزهای رمضانت باشم.نمیخواهم تنها سهمم از این ماه گرسنگی و تشنگی باشد...میخواهم بندگی کنم . میخواهم عاشقی کنم و میخواهم آغوش مهرت را درک کنم و تو مرا دریابی...

می شود هنوز هم همان دخترک بازیگوشی باشم که سربرزانوان مهرت می گذاشت و آرامش میکردی روی سجاده نه سالگی اش؟؟؟

می شود هنوز هم العفو گفتن از من باشد و استجابت از تو؟

می شود این ماه مرا بیشتر از بیشتر ببینی و در بر بگیری و ببخشی و به رویم لبخند بزنی؟

می شود این ماه هر نفسم برای تو باشد و هر قدمم در راه تو و هر کلامم ذکر تو؟

می شود از این رمضان "نفسی" نصیبم کنی به جبران "نفس "بنده آمده سالهای دور و دیر؟

چشم به راه برکاتت به استقبال ماه آسمانی لبیک و الغوث می رویم...

التماس دعا از همه آنان که دلشان محفل لبخند خداست....


 
من از این دنیا چی میخوام؟
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

چند روز پیش  وقتی در گرمترین ساعت روز خسته و گشنه داشتم راه می رفتم با خودم گفتم : من از این دنیا چی میخوام؟

و همین جمله سوالی منو به رویا فرو برد....

نمیدونم تا کی قراره رویاهامون همش رویا بمونن؟ تا کی برای داشتن زندگی بهتر به خودمون و روح و جسممون قراره ظلم کنیم واسمشم بذاریم زندگی؟!

تو رویاهام یه شهر خوش آب و هوای آروم رو تصور کردم که توش یه خونه بزرگ حیاط دار داریم ..توی اون خونه من یه خانم خونه دارم...یعنی کارهای مورد علاقه مو انجام میدم و مجبور نیستم هر روز برم جایی که دوستش ندارم و کاری رو که دوستش ندارم انجام بدم! هر روز هر وقت دلم خواست از خواب بیدار میشم...خونه م پر از انرژی مثبته و یه خانم میانسال کدبانو هست که هر روز برام غذاهای خوشمزه می پزه! منم احتمالا یه دوجین بچه دارم که سرگرم تربیت اونام! و دیگه اینکه هر وقت دلم بخواد بدون استرس تمام شدن مرخصی و تمام شدن پول و قسط و وام میرم مسافرتهای مختلف....

این رویاها شاید خیلی ساده و دست یافتنی باشند ولی همه شون به یک چیز و یک نقطه ختم میشه: پول!

و برای به دست آوردن همون پوله که اینقدررررررررر به خودمون سختی و اضطراب وارد میکنیم و وقتی که به دستش آوردیم دیگه حس و حالی برای خرج کردنش نداریم!

من هیچوقت آرزوهای عجیب و غریبی نداشتم همیشه آرامش اولویت اول زندگیم بوده و بعدش یه زندگی آروم عاشقانه ساده که پر از مهربونی باشه....

اما سختی های زندگی توی این دنیای خشن که آدماش مدام دارن میدون و به هیچ جا هم نمیرسن انگار نمیذاره اونجور که باید آرامش رو تجربه کنیم....

کاش میشد برگشت به دوره کودکی خودم ..مامانم یا حتی مادربزرگم...اون سالهایی که عروسک پنبه ای اوج آرزوشون بود و بهترین غذاشون آشهای محلی...اون زمان که دلها ساده بود و زندگی ها ساده تر....کاش میشد یه روز زندگی بی استرس رو تجربه کرد....

شما از این دنیا چی میخواید؟


 
این روزها دلم بهانه گیر تر است
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

     تمام عمر دنبال فردایی بودیم که بهتر از امروز باشد.کودکی را با همه شادیهایش گاهی وقتها دوست نداشتیم چون دلمان می خواست زودتر بزرگ شویم حتی بازیهایمان تمرین بزرگ شدن بود! خاله بازی...مامان بازی...معلم بازی...دکتر بازی....

نوجوانی را با همه شور و نشاطش نمی پسندیدیم چون دلمان میخواست بزرگ شویم و رها از همه محدودیتها و سخت گیریها!

بزرگ که شدیم وقتی دیگر "بچه" نبودیم و سری توی سرها درآورده بودیم وقتی دیگر دستمان توی جیب خودمان بود وقتی دیگر صاحب خانه و زندگی شده بودیم حالا دیگر وقتش بود که خوشحال باشیم که به همه آرزوهای بچگی رسیده ایم و بزرگ شده ایم اما....حالا آنقدر غرق در این بزرگی خود خواسته شده بودیم که بی هوا و ناخودآگاه دلمان برای فراغت و رهایی بچگی پرپر می زد....

برای همان روزهایی که همه آرزویمان داشتن یک عروسک سخنگو بود و پوشیدن کفش پاشنه دار مامان ته ته همه آمالمان! دلمان تنگ بود!

برای همان روزهایی که مامان مدام می گفت: نکن! نرو! دست نزن! نگو! و ما بغض می کردیم که پس کی بزرگ می شوم تا رها شوم از این همه محدودیت؟! و حالا آرزو میکنی کاش همان کودک محدود بودی اما اینقدر بی رحمانه به دنیای آدم بزرگها پرتاب نمیشدی!

از سالهای کودکی ام آنقدر خاطره خوش دارم که اگر هزار سال هم بگذرد باز هم دلتنگشان می شوم...همانقدر که از تکاپوها و فعالیتهای بی پایان سالهای نوجوانی ام...و تلاشهای جوانی ام برای ساختن زندگی که حق من بود....

در تمام سالهایی که گذشت هیچوقت ساکن و راکد نبوده ام ..همیشه بهانه ای برای حرکت بوده ..گاهی درس..گاهی کار..گاهی هم عشق...اما همیشه ناراضی بوده ایم که کاش فردا بهتر باشد! و شاید نمی دانستیم فردا همین امروز است!

و این روزها...

این روزهای پرحرکت و پرتکاپو و پردغدغه جوانی که به شتاب می گذرند در پی کار و زندگی و دغدغه های ریز  ودرشت ما آدم بزرگ ها ، شاید خیلی وقت باشد که از لمس سبزه های دشت غافل شده ایم...خیلی وقت است که زیر سقف آسمان دراز نکشیده ایم..خیلی وقت است که با دست از درخت توت خانه مادربزرگ شاتوت نچیده ایم...خیلی وقت است که از ته دل نخندیده ایم..خیلی وقت است که لذت دنبال هم دویدن را ..قایم موشک بازی کردن را...اسباب بازی داشتن را...عاشق بودن را تجربه نکرده ایم ....و من نمی دانم بدون این همه تجربه زیبا چطور زندگی می کنیم؟

دلم برای همه سالهای قشنگ و بی دغدغه کودکی ام پر پر می زند!

دلم می خواهد امشب که چشمانم را می بندم فردا صبح کودکی باشم هفت هشت ساله که دنباله چادر مادرش را محکم می گیرد تا در شلوغی بازارهای شهرکوچکشان گم نشود! دلم میخواهد بازهم کتابهایم را بردارم و در زیر زمین خانه پدری درس بخوانم ولی نه برای بزرگ شدن نه برای نویسنده شدن نه برای فرار از کودکی...برای بوی خوش نیمکتهای مدرسه شرف!

دلم میخواهد دوباره کوله بار ببندیم و با بچه های کلاس پنجم الف به اردوی یک روزه برویم و آنقدر بخوریم که بمیریم!

دلم میخواهد کودکی کنم و از نوجوانی ام لذت ببرم....

این روزها که درگیر تجربه های تازه ای از زندگی هستم بیشتر از همیشه دلم برای کودکی هایم تنگ می شود!


 
...
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

چقدر این دوست داشتن های بی دلیل

خوب است

مثل همین باران بی سوال

که هی می بارد

 

                                                           "سید علی صالحی"


 
بابا
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

    سی و دو سال است که تو هستی در زندگی من...

   سی و دو سال است که من متولد شده ام از جزء جزء وجودت...

   سی و دوسال است که نامم با افتخار از نامت نشآت گرفته...

   سی و دو سال است که تو پدری...

   پدر در واژگان زندگی من فقط یک نام در شناسنامه نبود.یک عضو خانواده نبود.یک نفر مسئول پول درآوردن و مواظبت از من و خانواده ام نبود...

پدر برای من همه زندگی بود. همه زندگی هست..همه زندگی خواهد بود...

پدر،برای من تجسم مردی بود که با همه عشق و شور و شوقش مرا به همه موفقیتهایی که دارم رساند.مثل کوه محکم،آنقدر که هیچ تندبادی پشتم را نلرزاند...

پدر،برای من تجسم بلور باور مردی بود که در هنگام تصمیم های مهم زندگی ام تمام قد ایستاد و کمک کرد و نگذاشت حس تنهایی لحظه ای آزارم دهد...

پدر،برای من باور بودن مردی بود که هر چه داشت و نداشت را در آینه ذات بی ریایش خرج من کرد تا کم نیاورم و کم نباشم و کم نبالم...

پدر،برای من حریر روح لطیف مردی بود که از تصور کمترین خراش به روحم مثل کودکان نوپا اشک ریخت و تب کرد و غصه خورد...

پدر،برای من عشق و شور و شوق مردی بود که بارها و بارها در سرماو  گرمای زمستان فقط برای رفع دلتنگی من به دل جاده زد تا ساعاتی کنارم باشد و مهرش سیرابم کند....

پدر،برای من باور بودن مردی بود که با همه دغدغه ها و خستگی هایش وقتی هم که مهمان خانه ام بود کمک حال بود و کارگشا و دلسوز....

پدر،برای من فقط یک نام در شناسنامه نبود.پدر همه معنای خلقت بوده و هست...

بابا جونم...از روزی که زاده شدم تا روزی که زنده باشم و تا تمام روزهای بعد از مرگم بابت بودنم به تو و بابت داشتنت به خدا مدیونم.

بابا جونم..من با همه نداشتن های دنیا خوشبختم وقتی نام تو در صفحه اول شناسنامه ام مایه غرور و سربلندی من است...

بابا جونم....من تا نفس می کشم مدیون لحظه هایی هستم که به خاطرمن غرورت را  زیر پا گذاشتی و برای آنکه اشکهایم جاری نشود اشک ریختی و برای آنکه دلم نشکند دلت شکست...

بابارضای عزیزم...برای من هر روز که چشمم به آفتاب چشمهایت روشن شود روز پدر است و هر روز که تو در جهان نفس بکشی دنیا معطر از مهر حضور توست...

بابا رضای نازنینم....وجودت برای همه ما و مخصوصا برای من غنیمتی است که تمام سجده های دنیا هم شکرش را به جا نمی آورد...اما حیف که نتوانستم شکراین نعمت به خوبی گزارم و آنگونه که شایسته نام و زحماتت بود فرزند قابلی باشم...

این روز تنها یک بهانه است و گرنه برای از تو گفتن هر روز هم کم است....

می خوام بدونی که من باور دارم که بی تو هیچم...

می خوام باور کنی که من هرچه دارم از برکت نان حلال و زحمت و خستگی های توبوده و هرچه ندارم از ناتوانی خودم...

میخوام باور کنی که باور دارم اگر عنایتی شامل حال زندگی ام شده از برکت دعاهای حق توبوده و بس...

می خوام باور کنی که عاشقتم...

روزت مبارک باباجونم

 

تبریک نوشت:

میلاد فرخنده امیر دلها،حضرت علی (ع) و روز پدر به همسر عزیزم،و همه دوستان مجازی و حقیقی مخصوصا امپراطور بهار،آقا نادر و همه کسانی که از نعمت پدری بهره مند هستند مبارک باشه و برای آرامش روح پدران آسمانی دعا می کنیم.


 
سه گانه ای برای سه رفیق
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:
 
دلم برای خودم تنگ شده
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

بی قراری سن و سال نمی شناسد.فرقی نمی کند 16 ساله باشی و در اوج هیجان و شور یا 18 ساله و درگیر شکوفه زدن اولین عشق یا 20 و چند ساله ....دل که در سینه به تکاپو بیفتد بی قرار می شوی...

بی قراری ها گاهی به بهانه های دست یافتنی اند..گاهی به هوای دلتنگی برای یک دوست یا یک عزیز...و گاهی خودت هم نمی دانی دلیل بی قراری ات را...

فقط حس میکنی در قالب تنت جا نمی شوی.حس میکنی دلت می خواهد تیشه برداری و ریشه ات را از خاک تن در بیاوری و بزنی به دل یک بیابان بی بازگشت...

آنقدر بروی که گم بشوی.تمام بشوی.راحت بشوی....

آنقدر بروی که دیگر راه برگشت راپیدا نکنی....

خیلی وقتها حسرت می خورم به زندگی کسانی که بی دغدغه همه چیز از لحظه هایشان لذت می برند...خونسردی مرامشان است و بی خیالی ذات لاینفکشان...دنیا هم که زیر و رو شود آنها زندگیشان سرجایش است و لذت هایشان...سخت نمی گیرند و سختی نمی بینند....

ما ولی از سر سوزن تحولی..حرفی..اتفاقی ...برای خودمان دغدغه چنان بزرگی می سازیم که آرام وقرارمان را می ستاند و تمام زندگیمان می شود فکر و فکر و فکر....

بی قراری می تواند به بهانه یک تغییر باشد یا به بهانه یک دلگیری ساده یا به بهانه نگرانی از فردا یا هر بهانه دیگری....مهم این است که  وقتی دلت توی سینه جا نشود هیچ چیز سرجای خودش نیست....

سی سالگی را که رد می کنی انگار کرختی خاصی به ذهن و زندگیت رسوخ میکند..انگار دلت می خواهد دست از سر خودت برداری و مثل دوچرخه توی سرازیری خودت را ول کنی و بگذاری برود و برود و برود.....

سی سالگی شاید برای مادر و پدرهای ما سن کمی بود حتی برای مادربزرگهایمان که تا 40-50 سالگی هم انگاراول چل چلیشان بود و تازه داشتند بچه های رنگ وارنگ تحویل جامعه می دادند و آنقدر سرشان گرم بچه بزرگ کردن بود که وقت نمی کردند فکر کنند به دغدغه هایشان ...به دلتنگی هایشان...به غصه هایشان....اما برای ما انگار ته ته راه است...شروع یک خستگی عمیق و یک بی حسی کلافه کننده!

دلم برای 18 سالگی ام تنگ شده...برای روزهای شاد 15 سالگی...برای بی خیالی های 10 سالگی...برای وقتی که هیچ چیز دل مشغولم نمیکرد و یکپارچه شور بودم....

دلم برای خود 8 سالگی ام تنگ شده...برای خود 5 ساله که مهمترین دل مشغولی اش خواندن کتاب قصه تازه ای بود که مامان خریده!

دلم برای خود خود خودم تنگ شده...دلم یک خود بی مسئولیت و بی دغدغه می خواهد..خودی که مجبور نباشد ملاحظه هیچ کس را بکند.خودی که بغض نداشته باشد.دلتنگ نباشد..خسته نباشد..نگران نباشد.نخواهد به فردا فکر کند.مجبور به هییییییییییچ چیز نباشد.خودی که فقط خودش باشد و همه آرزوهایش..حتی برآورده نشده...دلم خودی را می خواهد که به هیییییییییییچ کس وابسته نباشد ..که مجبور نشود به آدمهای دوست نداشتنی لبخند بزند .که مجبور نباشد جوری رفتار کند که دوست ندارد...که حرفی را بزند که دوست ندارد ...

دلم برای خود 5 سالگی ام برای خود ده سالگی ام تنگ شده..یک خود بی مسئولیت..یک خود آزاد و بی تکلف..خودی که خیالش راحت است یکی دستش را هنگام عبور از خیابان گرفته و مجبور نیست مدام دو طرفش را نگاه کند که مبادا زیر چرخهای یک ماشین له شود! دلم برای خودی که مجبور به حساب و کتاب نبود تنگ شده..برای خودی که نگران هیچ کس و هیچ چیز نبود تنگ شده..برای خودی که دغدغه آینده نداشت تنگ شده..دلم خودی را که هییییییییییچ حسرتی به دل نداشت می خواهد....

دلم برای خودم تنگ شده.......

این روزها که بی قرارم نوشتنم هم بوی بی قراری می دهد...

کاشکی فردا روز بهتری باشد.....

 


 
← صفحه بعد