فقط بیا
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

من از عطرِ آهسته‌ی هوا می‌فهمم

تو باید تازگی‌ها

                  از اینجا گذشته باشی

 

گفت‌وگویِ مخفی ماه

پرده‌پوشیِ آب هم

                        همین را می‌گویند

 

دیگر نیازی به دعای دریا نیست

گلدان‌ها را آب داده‌ام

ظرف‌ها را شسته‌ام

خانه را رُفت و رو کرده‌ام

دنیا خیلی خوب است،

بیا!

علامتِ خانه‌بودنِ من

                    همین پنجره‌ی رو به جنوبِ آفتاب است،

تا تو نیایی

            پرده را نخواهم کشید

 سید علی صالحی

 


 
سی و سومین پاییز
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

   بچه که بودیم آرزوی بزرگ شدنمان را در پوشیدن کفش بزرگترها و دکتر بازی و معلم بازی تجسم می بخشیدیم و فکر می کردیم چقدر بچه بودن بد است چون هیچکس به حسابت نمی آورد ..وبعد که بزرگ شدیم کودکی رویای دیرینه مان شد و روزهای شاد و بی دغدغه اش آرزوی همه ساعاتمان..به خودمان که آمدیم دیدیم که کودکی فرح بخش ترین و زیباترین سالهای زندگی بوده که تو قدرش ندانسته ای و از کف رفته و حالا تا دم مرگ هم در حسرت یک روز از آن روزهای سرخوش می مانیم...

هرچه از کودکی دور شدیم خستگی ها ، اضطرابها،دلتنگی ها، دل گرفتگی ها،بغض ها،اشک ها، دل شکستگی ها بیشتر شد و شادی های بی بهانه،آرامش خیال و قهقهه های مستانه کمتر و کمتر و کمتر شد..آنقدر که بعضی وقتها یادمان می رود آخرین بار کی از ته دل خندیده ایم؟!

هرچه از کودکی دورشدیم مهربانی و زلالی روح رنگ باخت و پر شدیم از دورنگی و ریا و نامهربانی و سنگدلی و خالی شدیم از خدا....

هرچه از کودکی دورشدیم صفای چشمانمان رنگ باخت و جایش نفاق نشست و بدی و سیاهی ....

ولی به عدد روزهای بزرگ شدنمان خدا همراه تر شد..هم نفس تر ...هم زبان تر و هم دل تر...خدا همیشه بود..خدا همیشه هست...

خدایا امروز که پیمانه عمر به سی و سومین سال رسیده حس می کنم تهیم از هرچه هست ..هیچچچچچچچچ ندارم از داشته های دنیا و تنها امید به بودنت زنده ام می دارد...

دلم میخواهد دنیا خالی شود از همه آدمها و فقط تو بمانی...و من.

خدایا دلم گواهی میدهد که تو هستی..مگر می توانی نباشی؟ و از آن منی..جان منی..زندگی منی...و دوستم داری..

خدایا به عدد سالهای عمر رفته خسته ام..دستهایم ، دلم،شانه هایم،درد می کند...روحم ، درد می کند...دلتنگم از آدمهای دل سنگ دل شکن و سرشارم از تو...

دورشده ام از نشاط و شور سالهای خوش کودکی و پر شده ام از دغدغه های زندگی تکراری با آدمهای رنگ به رنگ...

شور و شیطنت لی لی بازی و گرگم به هوا را برده اند وبغضهای بالش خیس کن شبانه را جایش نشانده اند!من از این آدمها جز نامردمی جز تلخی ندیده ام ..من امروز دلم فقط تو را می خواهد...تویی که نشاط و شور کودکانه ام ، تلاشهای نوجوانانه ام و امیدهای همیشه زندگی ام را از تو دارم...فقط خودت را به جشن امروزم هدیه کن..

خدایا...در این نخستین سالهای دهه چهارم زندگی ایمان دارم که جز تو هیچ محبوبی نیست ..جز تو هیچ قادری نیست..جز تو هیچ کسی نیست...خودت را به روزها و شبهایم ببخش...

خدایا..هر که دلم را شکست ..هرکه بغض نشاند بر ثانیه هایم ..هرکه بد کرد و سکوت کردم را به تو می سپارم تا آنقدر ازنور سرشارش کنی که دیگر بدی نتواند...

خدایا ...می دانم که می دانی ناگفته های دلم را و می دانم که می توانی برآورده کردن دل گفته های ناگفتنی ام را...

بودنم را و همه داشته هایم را مدیون توام  و پدر و مادری که فرشته های بی تکرار زندگیمند...که هنوز هم چونان روزهای خوش کودکی ام بی ریا و بی چشمداشت و با همه وجود عاشقی می کنند برایم...برایم حفظشان کن و سلامتیشان را افزون کن...

 

امروز ششمین طلوع خورشید عشق در زندگی دو نفره مان هم هست...روزی که پیمان دلمان را روی کاغذ آوردیم و عهد کردیم تا همیشه کنارهم بمانیم و شریک باشیم در خوبی و بدی..غم و شادی...سختی و راحتی...گشایش و تنگدستی..

و من اعتراف می کنم که تو ماندگارتر بودی بر سر عهد و پیمان وتو صبورتر بودی در مقابل بی حوصلگی های این روح سرکش و تو مهربان تر بودی در مقابل کج خلقی های این دل متلاطم...و من شکرگزار خدایم برای داشتنت...و امیدوارم لیاقت بودنت ..داشتنت..مهربانیهایت و صبوری همیشگی ات و از همه مهمتر وفاداری ات را داشته باشم...

خدایا ...دلمان را از کینه و بخل و قهر و تلخی و نامهربانی خالی کن و عشق و وفا و محبت را از خانه قلبمان دریغ نکن و مهرمان را ماندگار فرما...

 


 
صدای آشنا
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تورا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

احمدشاملو


 
حالا که رفته ای
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

 

 

 

 

حالا که رفته ای

پرنده ای آمده است

در حوالی همین باغ روبرو

هیچ نمی خواهد

فقط می گوید : کو کو ….

 

 

 

 

محمدرضا عبدالملکیان

 


 
خانه ای که دیگر مجازی نیست
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

     یه روزی کمی دور کمی نزدیک وقتی تازه داشتیم پستوهای دانشکده رو کشف می کردیم بالا در یه اطاق نوشته بودن سایت!  اون روزها هنوز اینترنت و حتی کامپیوتر مثل حالا رونق نداشت کم بود و قدیمی و نسبتا بی استفاده..اون روزها هنوز نتیجه کنکور تو روزنامه اعلام میشد و انتخاب واحد و همه چی دستی بود و کاغذی...یه جور خاصی سنتی بود همه چیز..حتی تحقیقها و مقاله های دانشگاهی رو رو کاغذ می نوشتیم و تحویل استادا میدادیم یا نهایتش اگه خیلی با کلاس بودیم میدادیم به تایپی دانشکده یا خوابگاه برامون تایپ کنه ....سایت خوابگاه و دانشکده هم مال سال دومی به بالاها بود و ما جوجه دانشجوها رو هنوز راه نمیدادن! با این اوصاف وقتی یه استاد حسابی عالم و با کلاس و روشنفکری مثل دکتر عاملی خواستند وبلاگ بسازیم برای ارائه کارها و مقالات و پروژه هامون کلی ذوق کردیم که بلاخره راهی به سایت دانشکده باز میکنیم و وارد دنیای ناشناخته اینترنت میشیم...

ساخت اون وبلاگ اگرچه اولش اجباری درسی بود ولی برای خیلی از بچه های اون سالها شد یه مونس یه رفیق یه همدم یه رسانه و حتی یه حرفه! و این کار دکتر عاملی کم کم مسری شد و خیلی ها رو حتی از سال بالایی و سال پایینیا معتاد خودش کرد...بعضیها هم که خودشون قبلا وبلاگ نویس شده بودند به این ترتیب کم کم سایت دانشکده و خوابگاه جای سوزن انداختن نبود و اونام که تهرانی بودن با اینترنتی قیژقیژی خونه هاشون  به روز میشدن و کم کم دانشجوهای دانشکده علوم اجتماعی شدند بلاگرهای حرفه ای و پرخواننده....اون روزها شعرهای قشنگ و نثرهای دلنشینی میشد توی وبلاگهای بچه ها پیدا کرد و اونا که اهل روزنامه نگاریم بودند یادداشتها و گزارشهای داغ اجتماعی سیاسی می نوشتند..

وبلاگ بهترین رسانه بود برای ماها که کلی حرف برای گفتن داشتیم..برای اونایی که دستی به قلم داشتند و امکان ورود به رسانه ها و مطبوعات حرفه ای رو نداشتند....اینکه خوانده میشدیم دیده میشدیم شنیده میشدیم محشر بود...

اون سالها دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران پر بود از شاعران جوان که شعرهای ناب اجتماعی و سیاسی و حتی عاشقانه شان زبانزد بود و کم کم کانونی شدند برای کشانده شدن شعرای جوان از بیرون دانشکده و حلقه های فکری و ادبی و دوستیهای بسیاری شکل گرفت...شب شعرهای دانشکده گاهی جای سوزن انداختن نبود و کافی بود یکی از شعرای جوان و اسم درکرده دانشکده آن بالا شعری عاشقانه بخواند یا انتقادی از وضعیت دانشکده دیگر سالن روی هوا می رفت از تشویق بچه ها....

و بعدها که درسمان هم تمام شد دل خوش بودیم به اینکه وبلاگها هست و میشود از بچه های دانشکده خبر گرفت و بازهم نوشت..نوشتن مخصوصا برای ماهایی که به جبر زمانه وارد محیطهای کاری شده بودیم که تناسبی با رشته تحصیلی و علایقمان نداشت یک فرصت ناب بود غنیمت ارزشمندی بود ...

و کم کم از این راه دوستان جدیدی پیداشدند...دوستانی که به واسطه بقیه بلاگرهای آشنا پیدایشان می کردیم که قلمشان قشنگ بود که اندیشه شان نزدیک بود به دوست داشتنی هایمان....و این وسط بعضی ها قلمشان نوشته هایشان و فکرهایشان قشنگ تر بود خواندنی بود چند بار میشد خواند و خسته نشد...یکی مثل محسن باقرلو که با نام کرگدن شروع کرد و نوشت و نوشت...محسن باقرلو از سالهای دانشکده با شعرهایش در یادمان مانده بود حالا داشت یادداشت می نوشت گاهی طنز گاهی تلخ گاهی شوخی گاهی جدی ..گاهی بازی گاهی خاطره بازی...همیشه می نوشت و نوشته هایش پیوندمان داد به دوستان جدید....

خیلی به دوستی های نادیده اعتقاد ندارم اما بعضی ها در این فضا آنقدر صاف و نزدیک و خودمانی شدند که حس میکردی جزء خانواده ات هستند می فهمیشان و می فهمندت..و نوشته هایشان گاهی آنقدر دلچسب است که دوباره و چند باره می خوانی...کسانی مثل بابک اسحاقی یا تیراژه کسانی مثل حمید باقرلو و مسعود طیب و....

وبلاگ را آنقدر دوست داشتم که حتی فیسبوک با همه تعریفها و جاذبه های ظاهری اش جذبم نکرد و همینجا ماندگار شدم در این چهاردیواری مجازی....و خیلی ها رفتند خیلی ها کمرنگ شدند خیلی ها تغییر سبک دادند خیلی ها گرد و خاک نشست بر سر و رویشان...و خیلی وبلاگها تعطیل شد و خیلی ها دیگر ننوشتند...اما این خانه قدیمی هنوز هست..هنوز پابرجاست برای وقتهایی که دلت پر از حرف است چشمهایت پر از بغض دستهایت پر از عطش نوشتن و یک نفس عمیق کافی است تا بباری و بنویسی...

و من هنوزاین خانه به ظاهر مجازی را دوست دارم و هنوز مامن آرامشی است برای خودش...

ولی دلتنگ می شوم برای خانه های سوت و کور و قفلهای سردی که به دست صاحبخانه های نام آشنا برسردرشان زده می شود..دلتنگ می شوم...مثل همین صبح بارانی که خداحافظی کرگدن دلتنگم کرد...

چه می شود کرد؟ رسم زندگی همین است...

قلمت ماندگار و دلت خوش جناب کرگدن


 
 
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 
آرامش عمیق سنگ
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

برای من 
دوست داشتن 
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ...

سید علی صالحی

 

پی نوشت:

این روزها حس میکنم همه آدمها خسته اند..همه کلافه اند...همه تنهایند...همه بی حوصله اند...همه از نداشتن آرامش و خوشی عمیق شاکیند...و چقدر این چیزها همین چند سال پیش دست یافتنی بود..چقدر همه حال دلشان خوب بود..همه سرحال بودند همه امیدوار بودند همه خرسند بودند...با یک آش ساده..با یک لباس ارزان...با ماشینی که آخرین مدل نبود و یا اصلا نبود...با تجملاتی که نبود..با رویاهایی که دور و دراز نبود...اما هر چه بود خوشبختی همسایه دیوار به دیوار بود..

همین چندسال پیش!


 
تصویر زیبای انتظار
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

   میراث سالهای منحوس جنگ به جز درد و تلخی و خاطرات ناخوش،شکل گیری هنر و فرهنگ و ادبیات خاصی در بستر این جامعه بود که سالهاست ساری و جاری است و از دست و اندیشه و قلم هنرمندان این سرزمین هر روز و هر سال آثار ارزشمندی به منصه ظهور می رسد که عمدتا ستودنی و گیراست...

آثار فاخر و گرانسنگ ابراهیم حاتمی کیا، هنرمندی های رسول ملاقلی پور،رخشان بنی اعتماد،احمدرضا درویش،محمدعلی آهنگر،و همه هنرمندانی که زیبایی آفریدند از یاد رفتنی نیست...هنوز که هنوزاست دیدن چهره پردرد و شنیدن دیالوگهای زیبای پرویز پرستویی در آژانس شیشه ای،پریشانی و بی قراری علی نصیریان در بوی پیراهن یوسف،ابهت و شکوه فریبرز عرب نیا در چ و هزاران هزار هنرمندی که نقش آفریدند تا جنگ ماندگار شود از یاد رفتنی نیست..

شیار 143 اثر جدید این حوزه را از تعریف حاتمی کیا شناختم...ابراهیم حاتمی کیا آنقدر هنرمند هست که حرفش حجت باشد...وقتی تعریف می کند یعنی آن اثر حرفی برای گفتن دارد...و این شد بهانه دیدن فیلم نرگس آبیار...

کارگردانی که اسم ناآشنا بود تا دیروز ...

اغراق نمی کنم اما هنوز هم معتقدم آثار حاتمی کیا در عرصه دفاع مقدس و همه عرصه ها چیز دیگری است...و تابه حال هیچ فیلم و سریال و اثری نتوانسته جانشین هنر اوشود اما شیار 143 هم فیلم فاخری بود...

مخصوصا بازی بی نظیر و دلچسب تک تک عواملش...مریلا زارعی که در همه نقشهایش چنان هنرمندانه جای می گیرد که باور میکنی خودش مشمول چنین اتفاقاتی شده است...در نقش وکیل و مادر و دانشجو و حالا مادر شهید...

آنقدر با همه وجودش نقش می زند آنچنان قشنگ کرمانی حرف می زند آنچنان با تک تک اعضای چهره اش انتظار و امید و نگرانی را به تصویر می کشد که لذت می بری و میخکوب صندلیت می شوی تا وقتی تیتراژ پایانی روی پرده بالا می رود...

مادری که تنها پسرش را به دندان کشیده و بزرگ کرده با همه سختیهای کویر و تنهایی و بی سرپناهی حالا باید دل بکند و روانه جبهه اش کند ولی راضی است...و بعد انتظار هر روزه بازگشت پسر...و اوج داستان صحنه شنیدن خبر خوشی که دیری نمی پاید و سپس بازگشت جسم بی جان..یعنی تکه ای استخوان از یونس الفت...

و آنجا که مادر فرزندش را چونان روزهای کودکی اش به آغوش می کشد و بو می کند و لالایی هایش را به یاد می آورد....

وقتی مادرهای شهدا و مفقودالاثرها را دیده باشی که بعد از سی سال هنوز منتظرند و چشم به راه یک تابوت یا یک پلاک می فهمی هنر می خواهد به تصویر کشیدن این انتظار ...و نرگس آبیار موفق شد درد دل مادران شهدا و مفقود الاثرها را چه زیبا به پرده بکشاند...

خدا قوت خانم آبیار...دعای خیر مادران شهدا بدرقه راهتان

 

 

پی یادبود نوشت:

خواننده بودن فقط به صدای خوب داشتن نیست..به شعرهای خوب خواندن و حسهای خوب آفریدن هم هست...آنقدر باید خوب بخوانی و چیزهای خوب که وقتی صدایت را می شنوند آرامش سرشار شود در وجودشنوندگانت...و من همیشه با صدایت آرام می شوم

حیف است که این صداهای ماندگار اسیر قفس خاک شوند..اما دست تقدیر است کاریش نمی شود کرد...

مرتضی پاشایی عزیز...روحت شاد و یادت جاودانه..صدای گرمت و ترانه های ماندگار و آرامبخشت از یادمان نمی رود...


 
ناگهان چقدر زود دیر می شود
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

4 سال بزرگتره از من...ولی باهم بزرگ شدیم..تو همه خاطره های خونه مامان ملوک نقش پررنگی داره...وقتی تابستونا دایی و خاله با بچه هاشون به نهاوند میومدن و ما همه بعدازظهرهامونو توی حیاط خونه قدیمی مادربزرگ سپری می کردیم...

بزرگتر شدیم ..یه فرق مهم با بقیه داره  و اون مهربونی و صمیمیت خاصشه با رابطه های خانوادگی و خوب و بدیها کاری نداره ... همیشه هست..همیشه مهربون..همیشه صمیمی..همیشه خاص....

سال که تحویل میشه اولین کسیه که به گوشی مامانم زنگ می زنه و با تک تک ما احوالپرسی و عید مبارکی میکنه...

نهاوند که میان اولین کسیه که به خونه ما سر میزنه و مامانم چنان مهربون و گرم بغل میکنه که آدم حسودیش میشه به چنین عمه و برادرزاده ای...

هر از گاهی یه اس ام اس قشنگ می فرسته احوال می پرسه زنگ می زنه...

خونه شون که میریم صمیمی و گرمه...هیچوقت جز محبت ازش ندیدم..با همه..بی دریغ

یه بار تو دفتر خاطرات بچگیام تو وصفض نوشتم: حکم داداش نداشته رو داره..خوش به حال خواهراش....

******

مهیای بیرون رفتن از خانه ایم که صدای زنگ تلفنم لحظه ای متوقفمان می کند.منتظرش بودم که قراری بگذاریم  وامانتی را بگیرم صدایش گنگ است و پربغض..

میثم تو استخر ایست قلبی کرده....

با بهت می پرسم: الان چطوره؟

تموم کرده!

گوشی تو دستم یخ می زنه ...

محکم به صورتم می کوبم و می شینم رو زمین!

دیگه نمی شنوم صدای فریاد مامان و بابا و خواهرمو که میگن: کی؟ چی شده؟

و......

*****

عاشق داییمم...

قد بابام دوستش دارم...

اگه دوسه روز خبری ازش نباشه بی قرار میشم..

یکی از حسنهای پایتخت نشینی دیدن و همسایگیشون بود که خیلی حس خوبی بهم داد...

همیشه برام یه اسطوره س...فارغ از مناسبتهای خانوادگی و بود و نبودهای فامیلی دوستش دارم.اینکه  با خانمش بعد از 5 تا بچه و سن و سالی که ازشون رفته هنوز عاشق همن و بدون هم جایی نمیرن حس قشنگی به آدم میده که توی خونه شون آرومی خوشحالی....

 

امروز این مرد این اسطوره این کوه مقاومت این عاشق همیشگی جلوم میلرزید و اشک می ریخت..

امروز دایی جونم سیاهپوش پاره دلش شد..امروز یه مرد رو دیدم که برا پرواز ناگهانی جگرگوشه ش اشک می ریخت...امروز دلم خون شد ازخون دل داییم.

و چقدر زندگی بی ارزشه

و چقدر دنیا نامرده

و چقدر ما غافلیم از همدیگه

و چقدر عمر کوتاهه

و چقدر ما بی خبریم از فردامون...

 

دلم قد تمام دنیا گرفته

دلم برای کمر خمیده داییم

برا ضجه های زن داییم

برای صورت پر بغض و چشمهای پر اشک پسردایی و دخترداییام گرفته

 

 ***********************************************

هزار سال هم که بگذره هیچوقت رفتنت رو باور نمیکنم

هزارسال هم که بگذره قبول نمیکنم که اونی که امروز روی دست پسرخاله ها و داداشا بود تو بودی!

هزار سال هم که بگذره باور نمیکنم اونی که زن دایی روش سرشو گذاشته بود و نمیذاشت خاکش کنن تو بودی

هزارسالم که بگذره من منتظر می مونم تا باز یه اس ام اس ازت بیاد که چطوری دخترعمه؟

اون اعلامیه لعنتی هر چی میخواد زور بزنه نبودنت رو ولی من می دونم تو یه جایی همین گوشه کنارا قایم شدی داری سربه سرمون میذاری! فقط حواست باشه زیاد قایم نشی دایی گناه داره نگرانت میشه!

 

یادمه یه لباس سیاه بلند داشتی که محرم توی هیئت دوخواهران باهاش سینه میزدی همونو بپوش و بیا هنوز محرم آقا تموم نشده!

بیا دیگه میثم ...بیا مامانتو بغل کن بگو شوخی کردی...بگو هنوز دوستشون داری..بگو تنهاشون نمیذاری!

بیا حال عمه هاتو خوب کن اونقدر داد زدن که صداشون درنمیاد...

بیا ببین باران کوچولو هم چشماش خیسه...

بیا بگو چطوری به مامان ملوک خبر بدیم؟که بعد دایی شهاب دیگه طاقت داغ نداره...

تورو خدا بیا میثم!

 


 
کاش کمی خدایی بودیم
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

    هرقدر تو مهربانی و بخشنده و دلسوز و کریم...

   هر قدر تو دستگیری و خطابخش و صبور و ستار...

   هر قدر آغوش تو برای بازگشتن آدمها و توبه شان باز است..

   هر قدر تو رحیم و رحمانی برای بدترین بنده هایت حتی..

   بنده هایت ولی سنگند...سختند...نامهربانند...کج اخلاقند...

   تو می بخشی و آنها نمی بخشند...

   تو دوستمان داری و آنها ندارند..

   تو دلسوزی و تاب بغضهایمان را نداری ولی آنها دل می شکنند و بغض می آفرینند...

   تو می گویی: صدبار اگر توبه شکستی باز آی ولی آنها ....

   هر قدرکه تو خوبی بنده هایت نیستند!

   خدای مهربانم...

   چقدر خوبه که توی این دنیای پر از خشم و درد و حسرت و بغض تو هستی.

   چقدر خوبه که آغوشت هنوز برای همه مون بازه

   چقدر خوبه که تو هنوز با همه وجود دوستم داری...

   اما کاش کمی انصاف..کمی محبت..کمی وجدان..کمی ایمان...کمی مهر..کمی احساس..کمی درد..کمی انسانیت در وجود آدمهایت گذاشته بودی که اینقدر راحت دل نمی شکستند و حسرت نمی کاشتند.

خدایا کاش بنده هایت کمی از تو را در خود داشتند...


 
← صفحه بعد