برای امروز دلم
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٥ : توسط :

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

                                ترانه یی بیهوده می خوانید

چرا که ترانه ی ما

                      ترانه ی بیهوده گی نیست

چرا که عشق

                  حرفی بیهوده نیست

 

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر ِ فردای ما اگر

                        بر ماش منتی ست

چرا که عشق

                    خود فرداست

                                        خود همیشه است

 

                                                                        "  احمدشاملو"

 


 
باران دست مهربان توست
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥ : توسط :

وقتی باران می بارد تو را در قطره قطره لطافتش حس میکنم انگار تو سخنی تازه در گوش آسمان گفته ای که چنین بی وقفه مهربانی اش را نثار زمین میکند...

از روزهای پاییزی فقط همین بارون و برفش رو دوست دارم خیلی حس خوبی بهم میده وقتی زیر بارون بی وقفه و تند پاییزی بدون چتر راه میرم و حسابی خیس میشم ..انگار خدا به زمین نزدیک تره..انگار بارون خود خود خداست که دست مهربونش رو روی سر بنده هاش میکشه..توی بارون انگار پام رو زمین نیست ..سبکم و آروم...

ممنونم خدا جون که هنوزم با همه بدی های آدمها حواست به تک تکشون هست و توی فرستادن نسیم مهربونی خساست نمیکنی...

ممنون که هستی خدا جون..


 
درختان نهاوند را سر نبرید
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥ : توسط :

 

توی این هوای آلوده و زمینی که هر روز دارد نفسش بند می آید وجود حتی یک برگ سبز غنیمتی است فراموش نشدنی که باید دو دستی نگهش داشت و مراقبش بود و مانع پژمردنش شد چه رسد به درختی که از دانه به نهال و از نهال به برومندی رسیده است.آنرا باید به عنوان کانال تنفس زمین قدر دانست و بر صدر نشاند نه اینکه تیشه برداشت و ریشه ارزشمندش را نشانه گرفت.اما ما آدمها رسممان فراموشکاری است و قدرنشناسی.ما آدمها ناسپاسی را خیلی وقت است که تمرین کرده ایم آنقدر که یادمان میرود از هوایی که داریم و آسمانی که آبی است و خدایی که خالق همه داشته هایمان است آنطور که باید سپاسگزاری کنیم.آنقدر که به جای شکر نعمت کفران کردنش را خوب خوب بلد شده ایم و حتی برای این کفران توجیهات خنده دار علمی و ژستهای مهندسی و روشنفکری به خودمان میگیریم که خلایق خیال کنند داریم خدمتی می کنیم با خفه کردن راه تنفس زمین!

نهاوند شهری است کهنسال نشسته بر دامن گروس سر افراز. با تاریخی به وسعت قرن ها و جغرافیایی بی نظیر و طبیعتی دلچسب.اگرچه به لحاظ رشد و آبادانی شاید سالها عقب نگه داشته شده و توجه آنچنانی در خور نام و قدمتش ندیده است اما هنوز که هنوز است خنکای آب جنگلهایش که سراب می نامندش و سایه سار سبز درختانش و طبیعت بکری که چشم هر مسافری را خیره میکند زبانزد خاص و عام است و اگر کسی یکبار گذرش به این خطه غرب کشور خورده باشد محال است دلش نخواهد یکبار دیگر این آرامش دلچسب را که چهارفصلش هر یک حکایت شیدایی و سبزی و زیبایی خاص خود را دارد تجربه کند.

با همه عظمت خفته در دل این دیار کوهستانی، متاسفانه به دلیل جفاهای تاریخی و اجتماعی و دودستگی ها و  کم لطفی هایی که در طول سالیان دور تا کنون بر این شهر رفته هنوز آنگونه که باید به توسعه نرسیده است ولیکن قدمهای نخست را به سوی
آبادانی برداشته و امیدواراست که بتواند به آینده ای روشن تر چشم بدوزد لیکن گاهی کارهای مهمی نادیده گرفته شده و انجام نمی شود و گاهی هم کارهای بی اهمیت و حتی اشتباه در دستور کار برخی ارگانهای مسئول قرار میگیرد.اینک هم اوج این توسعه خواهی خاله خرسه برخی حضرات به اینجا رسیده که به بهانه تعریض بخشی از خیابان اصلی شهرقرار است 80 اصله درخت قطع شود! بله درست خواندید.میخواهند 80 درخت سالم و زنده و در حال تنفس را سرببرند تا خیابانی تعریض شود که مثلا از بار ترافیکی شهر بکاهد در حالی که این خیابان تنها بخشی از خیابان اصلی نهاوند است که حتی اگر تعریض شود قیف گونه به میدان منتهی به مرکز شهر می رسد و معلوم نیست آن حجم انبوه خودرو که از آن خیابان عریض شده گذشته اند حالا میخواهند از کجا واردتنها خیابان و میدان مرکز شهر شوند؟ 

در پی اعلام این تصمیم شهرداری نهاوند، اصحاب رسانه و فعالان محیط زیست دست به کار شده و با اعتراضهای دسته جمعی شفاهی و کتبی خواستند به هر نحو جلوی قتل عام درختان این شهر کهن سال را بگیرند که در نهایت به دستور اکید رئیس سازمان حفاظت از محیط زیست به استاندار مبنی بر جلوگیری از قطع درختان نهاوند انجامید ولیکن هنوز این اقدام به طور کامل منتفی نشده و شهرداری و شورای شهر نهاوند چونان شیری درکمین شکار مترصد قطع درختان خیابان پیروزی نهاوند و خیابان کشی رویایی خود است که معلوم نیست چه تدبیر و کارشناسی پشت این اقدام کودکانه نهفته است که حتی به عواقب ترافیکی پس از آن نیز نیندیشیده اند؟

نهاوند شهری در مسیر ریزگردهاست و وجود منابع طبیعی و فضای سبز تاکنون نقش بسیار موثری در کاهش ریزگردها و تصفیه هوای شهری داشته و هوای سالم و تمیز تقریبا مهمترین مزیت این شهر قدیمی نشسته در دل کوهستان زاگرس است لیکن گویا قرار است با بی تدبیری حضرات مسئول همین را هم از دست بدهیم و بعد با افزایش انبوه خودروها در رثای تنفس، مرثیه بخوانیم...

این درحالی است که در این شهر تاریخی خیابانها و مراکز دیگری هستند که معضل ترافیکی شان سالهاست غده سرطانی شده و می شود با تعریضی که بدون قطع درختان باشد به معضل آنها پایان داد و راه نفس شهر را هم باز کرد لیکن معلوم نیست چرا شهرداری نهاوند به جای رسیدگی و حل مشکل این خیابانها به فکر قطع درختان بی زبان افتاده آن هم در محلی که حتی اگر تعریض شود هیچ کمکی به حل مشکل ترافیکی شهر نمیکند!

درد نهاوند امروز نداشتن مسئولینی است که از حداقل سواد و شناخت عمرانی بهره مند باشند تا بتوان با طرح های کارشناسانه به فردایی بهتر اندیشید.لذا به راحت ترین و پیش پا افتاده ترین و در عین حال غلط ترین راه متوسل می شوند که مشکل را چاره کند لیکن نمی دانند که این راه درد را دوچندان میکند...

سرکار خانم ابتکار، و مسئولین محترم عمرانی و زیست محیطی استان همدان را به یاری می طلبیم تا جلوی قتل عام درختان بی گناه نهاوند را بگیریم.


 
عالیجنابان خیابان های پایتخت
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٥ : توسط :

 

     صبح ها وقتی چشم از خواب ناز باز میکنیم با امید اینکه امروز روز خوبی باشد بهتر از روزهای گذشته و روزی که بتوانیم قدم مثبت و موثری برداریم و با انرژی های مثبتی که روانشناس ها و  سخنورها و انرژی درمانگرها مدام از آن سخن می گویند با لبخندی به رخسار زندگی از منزل خارج می شویم تا کار و فعالیتمان را شروع کنیم.یکی راهی دانشگاه می شود یکی عازم محل کار و کسب خود..یکی به خرید روزانه می رود و یکی به مدرسه و....هنوز چند قدمی از خانه دور نشده ای و می خواهی در هوای ملایم پاییزی نفس عمیقی بکشی که صدای خش خشی لابه لای بوته های کنار پیاده رو توجهت را و کمی ترست را برمی انگیزد، نگاهت که به طرف صدا می رود عالیجناب تپل را لابه لای بوته ها در حال فعالیت می بینی..کمی جلوتر وقتی تقریبا به وسط میدان بزرگی رسیده ای هنگام عبور از خیابان عالیجناب دیگری را هم عرض عابران پیاده در حال رد شدن از خیابان می بینی و اندکی جلوتر حین سوار شدن به تاکسی و اتوبوس از توی کانال آب یا باغچه زیر درختان پیاده رو و هر جایی که فکرش را بکنی یکی یکی سر برمی آورند و احتمالا به صبح سلامی دوباره می دهند! موش ها را می گویم.عالیجنابان روز به روز افزایش وزن یافته ای که گویا  خیلی بیشتر از ما و خیلی محترم تر از ما حق زندگی در این شهر را دارند! و بی هیچ ترسی و بی هیچ ممانعتی هر روز صبح و عصر و شام در خیابانها و جویها و باغچه ها و پیاده روهای این مثلا پایتخت این سرزمین کهنسال تردد می کنند و آب هم از آب تکان نمیخورد! چند سال پیش آنقدر وجودشان عجیب و معضل قلمداد میشد که برای از بین بردن و مقابله با آنها کارگروه و جلساتی برگزار می شد و نفراتی مامور از بین بردنشان میشدند و حداقل هر از گاهی خبری از تلاشهایی هر چند بی ثمر برای مقابله با گسترش آنها می شنیدیم حالا دیگر فراموش شده اند و گویا رسما به عنوان اعضای غیر انسانی جامعه شهری پذیرفته شده اند آنقدر که انگار باید کم کم مواظب باشیم متعرض حریمشان هم نشویم و خواب نیمروزشان را با صدای جیغ ناگهانیمان نیاشوبیم!

آنقدر که در خیابانهای بزرگ و پر تردد این به اصطلاح پایتخت یک کشور پر ادعا و اسم  ورسم دار موش میبینیم در روستاهای دور افتاده شهرهایی که جمعیتشان یک صدم تهران هم نمی شود از رویت این جانداران مهم و غیر قابل بی احترامی خبری نیست. و اگر هم باشد تا این حد عادی تلقی نمی شود که از کنارشان بی اعتنا بگذریم و اجازه بدهیم با حضورشان انواع بیماریها و خطرات را به ارمغان بیاورند...

و در این میان سوال شهروندان این است که جمع آوری این موجودات موذی که منشا انواع بیماری ها هستند و مبارزه گسترش آنها لای دست و پای کودکان و نوجوانان و مردم آن هم وسط پایتخت یک کشور! آیا وظیفه من شهروند است یا نهاد متولی دارد؟ اگر بدانم وظیفه من است از فردا صبح در مسیر رفتن به محل کار و مدرسه و دانشگاهم هر چند قدمی تله موش میگذارم و موقع برگشتن سری به شکارم میزنم و اقلا در روز شهر را از نکبت و کثیفی چند موش رها میکنم و به خانواده و همسایه ها و همکارانم هم میگویم هر یک موشی را بکشند تا ثوابی نصیبشان شود  و اگر متولی خاصی دارد میخواهم بدانم چرا هنوز لای دست و پای مردم توی جویهای آب و کنار پیاده رو موشها مدام وول میخورند و هر روز بیشتر می شوند؟ شاید هم متولیانش مشغله های مهمتری دارند؟ سابقا فکرمیکردم که بی کفایتی برخی نهادها علت بروز چنین مشکلاتی است اما اکنون که میبینیم این نهادها از پس اداره و حل مشکلات کشورهای همجوار به خوبی برمی آیند چنان که حتی وظیفه نظافت کشور عراق در ایام اربعین را به خوبی برعهده میگیرند و با تمام نیروها به میدان می روند و موفق هم می شوند شک میکنم که نتوانند از پس جمع کردن موشهای پایتخت برآیند پس لابد علت چیز دیگری است که به عقل ناقص ما قد نمی دهد!

قدیم تر ها وقتی کارمند ساده ای میخواست رئیس اداره ای شود بایستی به نحوی در کارش توانایی و لیاقت و درخشش نشان میداد تا مسئولین مجاب شوند به انتصابش در سمتی مهم حالا چه اتفاقی افتاده که هنوز در جمع کردن موشهای پایتخت عاجزیم میخواهیم کشوری را اداره کنیم؟! آیا گسیل کردن امکانات این شهر و کشور برای نظم بخشیدن و کمک به کشورهای همجوار واجب تر است یا برقراری آرامش و حل حداقل مشکلات بهداشتی و شهری یک پایتخت؟

 آقای مسئول! چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.


 
یتیم خانه ای به نام ایران
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٥ : توسط :

یتیم خانه ایران فیلم تلخی بود.عین زهر..انگار نشتر برداری و درست بزنی وسط یک دمل چرکین و چرکهایش ذره ذره جلوی چشمهایت بیرون بزند.انگار نمک بپاشی با دست خودت روی زخمی که تازه است و از سوزش بی امان و دردناک زخم فریادت به آسمان برود و....

تلخ بود اما واقعی ..تلخ بود اما دلچسب..تلخ بود اما زیبا...

حکایت بخش بسیار کوچکی از نامردی و اجحاف و ظلمی که در وطن و بر سر هموطنان رفته و می رود..حکایت بی کفایتی حکام و مظلومیت مردم و ظلم ظالم ...حکایت فقر..قحطی..گرسنگی..بیماری و حکایت بی سر وسامانی مملکتی که هر گوشه خاکش گنجینه گرانبهایی است از ثروت و عظمت اما بی صاحب و بی بزرگ تر رها شده....و حکایت دلاوری مردانی که جان سپر بلای خاک وطن کردند و برای آرامش هموطنان آوارگی و تلخ کامی و سختی را به جان خریدند..

داستان قوی و کارگردانی استادانه و بازیهای موثر این فیلم همه در کنار هم بستری برای اثر گذاری بیشتر فراهم کرده است . بعد از سالها اکران فیلمی تاریخی اجتماعی که توانسته در بین مخاطبان جای خود را باز کند و تاثیر بگذارد.

فیلمی که تا لحظه پایانی اش هیجان و دلنشینی خودش را دارد و خسته ات نمیکند و میکشاندت تا پایان کار..یک جا بغض می نشناند بر گلویت و یک جا سرشار از غرور و افتخار می شوی ..گاهی از مظلومیت هموطنانت دل می شکند و گاهی پر از خشم می شوی از همه نامردی ها  و جفاهایی که بر این خاک پر گهر رفته و...

یتیم خانه ایران به تصویر کشیدن چهره وطن است در قالب یتیم خانه ای که در تندباد حوادث برهه ای از تاریخ ایران دستخوش مشکلات بسیار شد و از دل این تندباد دلیرمردانی چون محمدجواد بنکدار برخاستند که یک تنه و با دستی خالی به رویارویی با دیو استعمار رفتند تا نگذارند دیگر کودک مظلومی از گرسنگی و بیماری تلف شود ..

دردی که بدتر از نفوذ و سلطه استعمار است درد خودی های خائن و وطن فروشی است که در همه برهه های تاریخ با خدمت به بیگانه و فروش شرف و انسانیت خیانتی دردناک به وطن کردند که تا وطن باقی است جای زخمش تازه می ماند...

کاش با حمایت مسئولین هنری و سینمایی کشور چهره ها و نامهای خاک گرفته وطن را به کودکان و نوجوانان و مردم وطن بیشتر بشناسانیم و نگذاریم زیر بار تکنولوژی و روزمره گی نام جوانمردانی چون میرزا کوچک خان جنگلی،ستارخان و باقرخان،شیخ محمدخیابانی و محمدجوادبنکدار از یاد برود ....

کاش به جای فیلمهای گیشه پرکن و هجوی که فقط نام طنز را یدک میکشند ولی از درون تهی هستند زمینه ساخته شدن فیلمهای ارزشمندی چون یتیم خانه ایران را فراهم کنیم که هویتمان را و بزرگانمان را بیشتر به ما می شناساند...

 


 
خاله خانم
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٥ : توسط :

مادر،مهربانی بی پایانی است برای گرما بخشیدن به دلت وسط سوز پاییز..آنقدر که فراموش کنی همه خستگی هایت را و امنیت آغوشش آرامشی است بی تکرار و نبودنش تلخکامی ابدی...

بزرگ های فامیل یه جور دلگرمی اند یه جور حال خوب یه جور مهربونی خاص که تزریق میشن به رگ خانواده ..لبخندشون..حرفهاشون..دلسوزیهاشون..بوی عطر غذاهاشون..و حتی اخم و تخم و بی حوصلگی هاشون همه برکته ..ارزشمنده..خوبه..

توی این عصر سرد نامهربونی و کرختی دلهای آدمها بودن بزرگترها گرما میده به دلها و حداقل یه کور سوری امیده که هنوز زنده ایم و میشه زندگی کرد...و هر بار که یکی از این چراغها خاموش میشه دلمون میگیره عجیب...چراغهایی که دیگه روشن نمیشن..

فرق بزرگترها با خزان و زمستون اینه که بعد هر خزونی میدونی دوباره بهاره ولی بعد رفتن یه بزرگتر دیگه هیچوقت بهار نمیشه..

از خاطره های خونه مادربزرگ مهربونی چهره ننه بی بی (مادربزرگ مادرم) و مامان ملوک و خاله مامانم که همگی خاله خانم صداش میکردیم خوب خوب یادم مونده ...سالها بود که با پسرش تهران زندگی میکردن و خونه ش یه جور گرمی شیرینی داشت برای همه فامیل که هر وقت راهشون سمت تهران میفتاد میرفتن و چند روزی مهمونش میشدن و اونم با روی خوش و غذاهای خوشمزه ش ازشون پذیرایی میکرد و هیچکس توی فامیل نیست که حداقل شبی رو مهمون خاله خانم نشده باشه...

سجاده همیشه پهن و تسبیحی که مدام باهاش ذکر میگفت و خونه ای که هنوز به سبک قدیما توش حیاط و حوض و باغچه داشت و آفتاب کمرنگ پاییز روی فرش دستباف قدیمیش پهن میشد خوب خوب توی خاطرم مونده..هر از گاهیم که میومد خونه مامان ملوک کلی قصه و خاطره از قدیمش برامون تعریف میکرد واسه همین ذوق داشتیم وقتی میگفت میخواد بیاد شهرمون...

با همه خاطره های خوبش کم کم پیر شد وشکسته..گاهی اسممونو فراموش میکرد ولی همچنان لبخندش همون مهر ماندگار رو داشت ...

دیروز خبر تلخ پروازش همه خاطره های کودکی تا الان رو زنده کرد و غم غمناکی نشوند گوشه دلمون...خاله خانم خاله مهربون بچگی تا امروز دیگه نبود..دیگه قصه نمیگفت..دیگه خاطره تعریف نمیکرد..دیگه بابت نمازخوندن درست جایزه نمیداد بهمون...

کاش بزرگترها هیچوقت به خزان نمیرسیدن..کاش همیشه بودن..کاش تموم نمیشدن...

کاش اصلا بزرگ نمیشدیم.

روحت شاد خاله خانم مهربون

 


 
سیانور
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٥ : توسط :

 

سیانور همیشه برایم یک پدیده یک اسم یک شیء و یک قرص مبهم و عجیب و غریب بود.

توی یه دوره ای شدیدا کنجکاو بودم به دیدن و شناختنش.دلم میخواست بدونم اون آلت قتاله ای که باهاش ظرف چند ثانیه میشه نیست شد چیه؟ اسمش یه جورایی هم عجیب بود و هم با کلاس!

گذشت و رسید به اکران فیلم سینمایی سیانور ساخته بهروز شعیبی که مدتی پیش راجع بهش خونده و شنیده بودم و تیزرهای تبلیغاتیش هم وسوسه برانگیز بود...

و رفتم به تماشا...

یه فیلم چریکی عاشقانه تلخ اما قشنگ..حوادث دهه پنجاه و درگیریهای مجاهدین با رژیم پهلوی و ترورهای ناشی از آن و حوادثی که منجر به انقلاب شد..

فیلمنامه نسبتا خوبی داشت و بازیهای قشنگی هم توسط هانیه توسلی,مهدی هاشمی،بابک حمیدیان،حامد کمیلی و سایرین توانسته بود فیلم اثرگذاری بیافریند.رگه های تلخی در جای جای این فیلم گاهی نشتر میزند به روح...صحنه های شکنجه...درگیریهای ایدئولوژی و جنایت پشت جنایت و یک عالمه سوال بی جواب در ذهن ...

جوانهایی که در پی شعاری به نام نجات خلق از همه چیزشان گذشتند و تهش نه خلق رهایی یافتند نه خودشان! راهی که آغازش پر شور و هیجان چریکی بود و تهش به سیانور ختم شد و آنان که جسارت هضم سیانور را نداشتند به گلوله تن دادند...

و نگاهی قشنگ به کسانی که در میانه راه نتوانستند پاسخی برای اندیشه های دینی خود پیدا کنند و دل کندند از راه مجاهدین و  در نهایت جان بر سر این مسیر نهادند و آسمانی شدند...

به نظر من یکی از بهترین بخشهای این فیلم معرفی مجید شریف واقفی و دوستان بازگشته ش از مجاهدین بود که تا حالا برای مردم گمنام بودن.

و ذهنم از دیشب درگیر دیالوگ هماست که گفت: آدم چرا باید زنده باشه وقتی حالش خوب نیست؟

 

دل نوشت:

هنوزم سیانور برام یه پدیده عجیبه....چطور میشه از همه چی گذشت؟


 
دهلیز
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٥ : توسط :

 

نه

هرگز شب را باور نکردم

چرا که در فراسوی دهلیزش

به امید دریچه ای

دل بسته بودم

 

                                                               احمد شاملو


 
خوشبختم که هستی
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳٩٥ : توسط :

    خیلی مهمه که وقتی خسته میشی وقتی کم میاری وقتی ناراحتی وقتی تنهایی خیالت راحت باشه که کسانی رو داری که بهشون تکیه کنی که بودنشون حال دلتو خوب کنه که امنیت بیارن برات که لبخند بنشونن به لبت...

خیلی مهمه که توی زندگیت وقتی به خاطره هات برمیگردی یه تصویر گرم و روشن و پر رنگ بیاد جلوی چشمات که با مرورش انگار خون تازه تزریق بشه تو رگهات و دلت آروم بشه..

خیلی مهمه که هر جا میخوای از خانواده و نزدیکانت یاد کنی با افتخار سرتو بالا بگیری و بگی بابام فلانیه..مامانم خانم فلانیه...خواهرم...برادرم...خانواده ام...

و خیلی مهمه که بدونی توی دنیا برای کسی یا کسانی اونقدر مهمی که برات همه کاری بکنن و هر لحظه ای هر جایی به کمک احتیاج داشته باشی بی دریغ بی دریغ همه وجودشون رو نثارت کنن...این خیلی مهمه.

و من خوشبختم که خدا نعمت داشتن یه خانواده خوب رو بهم داده و منو غرق در محبت و عشقشون کرده ..خیلی خوشحال و خوشبخت و آرومم به داشتنشون..

و سرچشمه این اقیانوس آبی آرام یه مادر مهربان و فداکاره که توی زندگی برای خودش هیچوقت هیچی نخواست.همه زندگیش خلاصه شد در آرامش من و بابا و آبجی و همه اونایی که میشناسه و نمیشناسه.. همه وقت و انرژی و داشته هاشو وقف آرامش دیگران کرد و راضی شد از لبخند رضایت اونها...محبتش سالهاست خونه های سرد و دل بچه های یتیم و فقیر رو گرم میکنه عین یه کوره آتیش...وقتی اون هست همه خیالشون راحته و آرومن...

مامان مهربونم...به داشتنت افتخار میکنم ..حضورت امنیت بی همتایی بهم میده و از محبت سرشارم میکنه..دستهای گره گشا و زحمتکشت رو می بوسم و خدا رو شکر میکنم که تورو دارم...

تولدت مبارک عزیز دل


 
کاش دستهایمان گره گشا بود
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٥ : توسط :

مردم ایران شهره به عشق اهل بیت و خاندان عصمت و طهارتند و با وجود همه سختگیری های زندگی و شرایط دشوار زندگی اجتماعی و اقتصادی که گاه کلافه شان میکند اما هنوز خیلی هایشان شوق و شور خدمت در مراسم های مذهبی نظیر محرم و صفر را دارند و هنوز متوسل شدن به دامان ایمه و نذر کردن برای رفع بلایا و مشکلات بخش لاینفکی از اعتقادات مردم ماست.و این حلقه ای است که سالهاست به زندگی مردم این سرزمین گره خورده و در جانشان ریشه دوانده و با هیچ ژست روشنفکرانه ای پیپ به دست و عینک به چشمی نمیشود منکر و مانعش شد. همین می شود که از چندین روز مانده به محرم پیر و جوان مهیای سیاهپوش کردن شهر و دیار و کوچه و خیابان می شوند  و در دهه محرم تکیه ها و هییت های عزاداری شور و شوق خاصی میگیرد و هر کس میخواهد به نوعی سهیم باشد در عزای سالار شهیدان...

یکی از سنتهای قدیمی این ایام تهیه و توزیع نذورات مختلف است که عمدتا در پی برآورده شدن حاجتی اجرا می شود و ریشه اش به کهولت فرهنگ و تمدن سرزمین ماست. و از قدیم الایام بوده و هنوز هم هست.هرکس به تناسب وسع و علاقه اش ...و در این دهه به اوج میرسد آنقدر که پا به هر کوچه و خیابانی که میگذری بساط چای و شربت و شیر و انواع غذاهای نذری برپاست .و مردم با شور و ولعی خاص حتی به صف می ایستند تا حتی شده لقمه ای از غذای نذری را به تبرک تناول کنند. و نذری دهنده حس خاص و ناب سبکی و آرامش پیدا میکند بعد از ادای دینش...تا اینجایش کاری حسنه و سنتی نیکوست و واسطه توسل و توکل برای رفع مشکلات و حوائج...

اما آنچه در پی این سنت حسنه مرسوم شده اسراف و تبذیری است که روز به روز دارد شکل ناخوشایندتری به خود میگیرد و دیگر نذری دادن از شکل معنوی اش خارج شده و جنبه تشریفاتی و خودنمایی و چشم و هم چشمی به خود گرفته..چون همسایه ام نذری فلان غذا را می دهد من باید غذای بهتر و خوش آب و رنگ تری تهیه کنم که کم نیاورم! چون فلان فامیل در ظرفهای فلان رنگ نذری اش را توزیع کرده من باید ظرف زیباتری تهیه کنم و به چشم بیایم و.....

و بخش دردناک تر داستان اینکه هر ساله به مناسبتهای مختلف مخصوصا همین ایام محرم هزاران هزار نذری با هزینه های گزاف تهیه و بین مردمی توزیع می شود که خیلی هایشان نه نیازمندند و نه گرسنه! و چه بسیار فقرا و واجب الزکات هایی که لابه لای بوی مدهوش کننده نذورات مختلف از گرسنگی به خود میپیچند و کسی درب خانه هایشان را به دادن ظرفی غذای نذری نمیزند..چه بسیار کودکانی که سال به سال رنگ غذایی گرم را به سفره خود نمیبینند و دراین ایام هم از موهبت و معنویت لقمه ای نان محرومند چرا که من و تو ظرفهای غذای نذریمان را سوار بر خودروی آنچنانی مان به خانه اقوام و خویشان و دوستانی میبریم که اگر از خودمان مرفه تر نباشند در حد مایند و نیازی به این غذای نذری ندارند و غافلیم که در همین نزدیکی ..یک نفر در آب دارد می سپارد جان!

کاش مردم خوب سرزمینم به این درجه از آگاهی میرسیدند که نذوراتشان را به جای یک دهه خاص در کل ایام سال و به جای پخش کردن بین خانواده و بستگان متمول خود به دست نیازمندان میرساندند.کاش میشد همان دیگ برنج و حلیم و آش را سوار ماشینی کنیم و ببریم به یکی از محلات دورافتاده به یکی از کوره پز خانه های اطراف شهر..به یکی از روستاهایی که حتی مردمش برق و آب ندارند و از ابتدایی ترین امکانات زندگی محرومند..کاش میشد لذت ادای نذر را با سیر کردن شکم کودکانی که خیلی وقت است طعم خوش غذای گرم را از یاد برده اند حس کنیم و آن وقت شب با آرامش سر بر بالین بگذاریم...

کاش میشد دلهایمان کمی سخاوتمند شود ...کاش دستهایمان گره گشاتر می شد...


 
← صفحه بعد