بی دلیل
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

او که بی دلیل

مرا به در آمدن آفتاب امید می دهد

ابله دلسوز ساده ای است

که نمی داند

نومیدی سرآغاز دانایی است

 

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم

از خانه که می آیی

یک دستمال سفید، پاکتی سیگار ،گزینه شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است

 

                                                                              "سید علی صالحی"

 


 
نقدی بریک کتاب
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

استادم..مرشدم..پدر معنوی ام(آقای نعمت شهبازی) که حق بزرگی در بالندگی روح و فکرم داشته از سالهای خامی تاکنون ، لطف کرده و با خط زیبایش این متن را نوشته و افتخار داده که آنرا در این خانه مجازی به معرض دید عموم بگذارم که مایه افتخار است...

" بی گمان آنچه در این مقال می آید نظر خصوصی من است از این رو به هیچ عنوان به معنی قضاوت در مورد افراد، وقایع و کتابهایی که از آنها- چه ضمنی و چه مستقیم وجود دارد- نیست.

من شدیدا به این امر معتقدم که خداوند بزرگ در نهاد هر شخصی استعدادی را به امانت گذاشته است که بعضی اوقات مستقیما توسط شخص کشف و آشکار می شود و گاه توسط عامل ثانویه ای که می تواند آنرا شکوفا کند. حال آنکه آن عامل می تواند از هر جنسی- شخصی- کتاب- تصادف - جمله و حتی نگاه باشد.چندی پیش امیر _پسرم_به عنوان سوغات چند کتاب تاریخی ، اختصاصا تاریخ ایران قدیم برایم آورده بود .که یکی از آنها توجهم را جلب کرد و آن هم به این دلیل که نویسنده اش درجه نظامی اش را قبل از اسمش روی کتاب نوشته بود_ به عنوان مولف- برای من که اولین بار بود چنین چیزی میدیدم شگفت آور بود.در ابتدا فکر کردم که این درجه نظامی شاید اسم کوچک نویسنده باشد چون قدیا از بعضی از آنها به عنوان اسم استفاده می کردند نظیر سرهنگ- سردار- افسر و...ولی بعد در شناسنامه کتاب اسم شخص را بدون آن درجه به ثبت رسانده بود فلانی..

نام کتاب هم پر طمطراق : "تاریخ ایران از هخامنشیان تا پهلوی" بود. قبل از قضاوت، کتاب را بخوانم.بدون اغراق از ب بسم الله تا ی یاسین کتاب را که خواندم آنگاه تصمیم گرفتم که نظر را راجع به کتاب با دوست بسیار عزیز و فهیمم استاد جناب آقای دکتر محمدرضا لطفی( دکترای تاریخ) در میان بگذارم که ایشان نظر مرا- که البته برداشت شخصی بود- در حد عمومی نه تاریخ شناسی که آن مقوله دیگری است تایید کردند و این خود جرقه دیگری بود برای تشویق ضمنی من به خواندن کتابهای تاریخی مستندی که پایه و مایه علمی داشته باشند که صد البته راهکارهای ایشان برای انتخاب کتابهایی که خصوصیات بالا را داشته باشند خود چراغ روشنی به دستم داد و سلیقه ام را برای گزینش درست این کتابها رقم زد.موقع مطالعه کتاب مذکور متوجه شدم که مطالبی را که کتاب عنوان می کند بیشتر شکل اتل متل توتوله دارد تا روایت اتفاقات مستند قابل دفاع، چرا؟ در تالیف کتاب از هیچ منبع، مرجع و نقل قولی از هیچکس حتی اشاره ضمنی نشده است و این دقیقا یعنی وفاداری و امانتداری علمی محض!!

من نمیدانم چه کسی اجازه انتشار چنین تالیفاتی را می دهد؟ یعنی حداقل باید حرمت این همه کاغذ را بداند حیف است این که نمی شود برای آبکی نبودن کتاب عنوان نظامی مولف را کنار اسم او روی جلد نوشت این یعنی دهن کجی به افراد متخصص که عمر گرانمایه شان را برای عنوان دکترای خود در رشته تخصصی شان صرف کرده اند اولا و ثانیا عنوان کتاب معرف محتویات کتاب از دیدگاه یک متخصص یا دکتر بیان می شود.بگذریم...

دکتر لطفی که علاقه مرا به خواندن کتابهای تاریخی دیدند چند کتاب را سفارش کردند که سفارش کردند که همینجا از بذل توجه ایشان سپاسگزارم فراوان..یکی از آنها "تاریخ ماد تالیف ایگور میخائیلوویچ دیاکونوف " با ترجمه کریم کشاورز است که فکر میکنم همین یک کتاب برای آشنایی هر خواننده ایرانی مشتاق با دوره خاصی از تاریخ پرفراز و نشیب ایران کفایت میکند.نویسنده از لحاظ محیط بودن به تمام منابع و ماخذی که برای تدوین این کتاب از آن بهره گرفته است سنگ تمام گذاشته است و کاری بدون نقص،معتبر و قابل اتکا ارائه داده است که بی گمان مرجع بسیار مستند و با ارزشی است که هیچ کس نمیتواند بدون تمسک به آن حتی کلمه ای درباره مادها بیان نظر کند.احاطه کامل ایشان به موضوع و محتوای آن به اندازه ای است که گوی سبقت را در میدان آگاهی به این موضوع از همگان ربوده است  هرچند جاهایی در کتاب هست که برای من مثلی درک آن غیر ممکن است چون بسیار تخصصی و سنگین است و مانند خواستن از بچه یک ساله ای که تازه زبان باز کرده قسطنطنیه گفتن است!

نویسنده علاوه بر اشراف به علم تاریخ زبانشناس بسیار استادی هستند که اظهار نظرهایشان درباب زبان شناسی مادها انسان را به گزیدن سرانگشت تعجب وامیدارد..

خدایا چگونه یک شخص با این همه توانایی؟! جل الخالق! اقتدار و سنگینی، اشراف، درک تاریخی و استنباط و استدلال  و همه این صفات حسنه در سرتاسر کتاب، نشانگر وجود این صفات در شخص نویسنده است. از این قبیل افراد در جامعه جهانی به ندرت وجود دارد. به استثنای  نوام چامسکی نظریه پرداز و تاریخ شناس سیاسی حال حاضر آمریکا که برجسته ترین زبان شناس فعلی جهان است  و صاحب نظریه مشهور زبان شناسی گشتاری(transformatonal linguistics)که یکی از صاحب نظران مطرح جهان در مورد تاریخ سیاسی و زبان شناسی است در کتاب تاریخ ماد دیاکونوف مطالبی را ارائه می کند کاملا گویای این واقعیت است که این مطالب که این گفته ها سالهای سال در آب نمک تحقیق و پژوهش و مطالعه ممتد خوابیده اند  و اکنون چاپ نخست 1345, نتیجه آن همه تحقیق و تفحص رونمایی شده است من از اینکه این کتاب را میخوانم احساس خوشبختی و افتخار دارم امیدوارم روزی برسد که هر ایرانی بتواند از این سرچشمه زلال و گوارا سیراب شود.... به امید آن روز

 


 
در حسرت دانه های ریز برف
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

   ده بیست سال پیش یک همچین روزهایی زمین پر بود از برفهای سفید و هوا آنقدر سرد بود که مجبور بودیم چند ژاکت کاموایی و کاپشن روی هم تنمان کنیم و شال و دستکش و حسابی خودمان را بپوشانیم که سرما نخوریم!

ده بیست سال پیش از اواسط پاییز تا یک هفته مانده به عید کرسی ها به راه بود و هیچ چیز جز آن گرمای جانبخش دست و پای یخ زده از سرمایمان را گرم نمی کرد...

 

ده بیست سال پیش آش ترخینه و کشکک مادربزرگ گرمی بخش ظهرهای سرد زمستانیمان بود وقتی آفتاب همه زورش را میزد تا رمقی به برفهای جمع شده حیاط خانه مامان ملوک بتاباند ولی باز هم حریف آن تل برف نمی شد..

ده بیست سال پیش شبها با ذوق به آسمان نگاه می کردیم و دعا میکردیم قرمزی اش به برف ختم شود و صبح که از پشت پنجره میدیدیم زمین سفید پوش است مشتاقانه پای رادیو و تلویزیون می نشستیم تا خبر تعطیلی مدارس را بدهد بعد هم هورای جانانه ای می کشیدیم و می پریدیم زیر کرسی! و برنامه کودک میدیدیم و کیف می کردیم از یک تعطیلی اجباری....کمی که آفتاب بالا می آمد بابا با یک پاروی چوبی بزرگ راهی پشت بام میشد و برفها را کم کم از آن بالا به حیاط میریخت..از پنجره که نگاه میکردی یکی یکی همسایه ها به بام می آمدند و برف پارو می کردند و بره کشان برف پاروکن ها بود که توی کوچه ها فریاد می زدند: برف پارو می کنیم....برفها که توی حیاط تپه میشد با آبجی کوچیکه می رفتیم روش سرسره درست می کردیم و بازی می کردیم و بعدش آدم برفی و دماغهای هویجی و کلی گلوله برفی به هم پرتاب کردن....بعد هم تا خرخره زیر کرسی فرو رفتن تا دست و پای یخ زده مون گرم بشه ....

ده بیست سال پیش صبحهای سرد و یخ زده از برف توی کوچه ها صدا می پیچید که : لبو داغیه....لبو داااااغ...و با یه بشقاب و یه اسکناس صدتومنی میشد کلی لبوی داغ و شیرین خرید و صبحانه خوشمزه ای به دل زد....

ده بیست سال پیش از اواسط تابستون مامان با کاموا و میل بافتنی تند و تند ژاکت و شال و کلاه می بافت تا سرما که آمد گرم شویم...

ده بیست سال پیش همه چیز سرجای خودش بود..بهار بهار بود با همه سبزی و شکوفایی و زیبایی اش..تابستان گرم بود و داغ و پرمیوه و دلچسب..پاییز سوز داشت و برگ ریز و رنگارنگ...و زمستان سرد بود و استخوان سوز و یخبندان! سرما میخوردی از سرما...و آنقدر نعمت و برکت از آسمان می بارید که تا ماهها زمین سیراب بود و آبادانی و میوه و نعمت یک ساله مان تامین و تضمین بود...

و از برف و کرسی و سرما بود که شوق بهار دیدنی بود و شوق دیدن جوانه ها و شکوفه های زیبا...

حالا سالهاست زمستان هم گرم و بهاری است...هوا گاهی چنان گرم می شود که وسط دی و بهمن باید پنجره اطاقت را باز کنی و لباس نازک بپوشی! دیگر نه آش ترخینه و نه آبگوشت ظهر جمعه کیفت را کوک نمی کند از کرسی که خیلی وقت است هیچ خبری نیست و شال و دستکش به گوشه کمدها رفته و خاموش نشسته اند!

دلتنگ دانه های ریز برفیم که باوقار و آرام و رقص کنان از آسمان ببارد و زمین را سفید پوش کند...انگار دیگر فقط در قصه های کودکانمان برف و ننه سرما معنا دارد...

اسفند از راه میرسد و بوی بهار همراهش..ولی وقتی زمستان خشک و بی بهره گذشته باشد شوق بهار حس نمی شود از لابه لای روزهای آخرین اسفند....

 

خدایا...به حرمت دل پاکان روزگارت به مهر و محبت دل کودکان معصومی که خشکی و آلودگی هوای این روزها آزارشان می دهد بباران رحمتت را...بباران که چشم به راهیم...


 
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

   درپی واژه بودم برای آغاز سخن که ین بخش مناجات دکتر چمران به فریاد رسید که بی نهایت حرف دل بود...

"خدایا....

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

 

دل نوشت:

خدایا ...

حالا دیگه مطمینم تو اونقدر عاشقمی که تاب یک لحظه محبت و توجه من رو به غیر خودت نداری..دلم رو جز برای خودت نمی خوای و تاب تپیدنش را برای حتی بنده هایت نمی پسندی...سالها طول کشید تا درک کنم چرا گاهی دلم از آدمهایت می گیرد ؟ چرا بنده هایت هم گاهی دلم را می شکنند باهمه مهربانی که من نثارشان می کنم؟ ولی حالا که نیک می نگرم می بینم که چه اتفاقهایی در زندگی و روح من به خواست تو رخ داد تا باور کنم که من بی تو دمی قرار نتوانم کرد...تا باور کنم که اول تویی آخر تویی...تا باور کنم حتی مهربانترین بنده هایت هم نمی تواند جای عشق تو را در قلبم بگیرد و تو هم تاب عشق ورزیدن عزیزانت را به غیر خودت نمی آوری...می دانم خدا جانم که همه سختی های زندگی کوره ای است برای پخته شدن روح و تو با همه عشقت هلمان میدهی در آتش دل تا روح صیقلی بسازی...اکنون در عنفوان دهه چهارم زندگی بی هیچ تردیدی باور دارم که عاشقی تو حد و اندازه ندارد...می بری تا ته یکی شدن...آنقدر که پوست بیندازم و بسوزم ودرد بدود در عمق استخوانم..تا باور کنم که تنها تو در میانه ای...

عزیز همه روزهای تلخ و شیرینم...مثل همیشه عاشقم برقهر وبر لطفت و می خواهم مثل همه سالهای رفته و نیامده عاشقم باشی و مرا از محبت غیر خودت بی نیاز گردانی و در برابر نامهربانی بندگان غافلت، که هرگز تو را حس نکردند و دنیا را جز در خور و خواب و خشم و شهوت ندیدند حفظم کنی که: آن که تو را نشناخت هرگز طعم خوشبختی را نچشید و آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟ فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

 


 
هبوط یک فرشته
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

   اسمت منو یاد روزهای خوش بچگیم میندازه..روزهای خاله بازی تو حیاط خونه مامان ملوک..روزهایی که همه عشقمون تو کیسه اسباب بازیهای من بود که تقسیم میشد بین من و تو و آبجی کوچیکا میشدن بچه هامون و میزدیم به دل بازی...اونقدر توی نقشهامون فرو میرفتیم که باورمون میشد خانم خونه ایم و بچه داریم و باید مهمونی بریم و مهمونی بدیم! اون روزها شوق بزرگ شدن داشتیم ولی نمیدونستیم وقتی بزرگ بشیم دلمون برای خاله بازیها و خوشیهای بچگی تنگ میشه!

با اینکه از هم دور بودیم ولی همه سال رو به شوق دیدنت سپری می کردم به شوق تابستونا که از راه دور میومدید و من خوشحال بودم که سه ماه تعطیلی رو کنارتم و میتونم تا دلم میخواد باهات بازی کنم..

سالها گذشت از اون روز و خاله بازیها واقعیت پیدا کرد و من و تو شدیم خانم خونه هامون...بزرگ شدیم ولی دلمون تو بچگی جاموند...دلم تنگ شده برای روزهای تابستونی و آب بازی تو حیاط قشنگ خونه قدیمی مادربزرگ...دلم تنگ شده برای خاله بازیهامون..برای هفت سنگ و بالا بلندی و قایم موشک...دلم تنگ شده برای کتابخونه رفتنامون و کلاس تابستونیا و همه خاطره های قشنگمون..حتی برای نامه نوشتنهامون از راه دور...

و حالا تو مادرشدی...یه فرشته مثل خودت...یکی که از همون نگاه اول قد خودت دوستش داشتم...

آزاده جونم ...دختردایی همیشه همراه و مهربونم

...هبوط فرشته آسمونیت مبارک باشه...طالعش بلند..زندگیش پراز خوشبختی و لبش همیشه خندون....

 

 


 
دوست
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

من دلم می خواهد
خانه‌ای داشته باشم پُرِ دوست ،
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو … ؛
هر کسی می‌خواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند .
شرط وارد گشتن :
شست و شوی دل‌هاست
شرط آن ، داشتن یک دل بی رنگ و ریاست …
بر درش برگ گلی می‌کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می‌نویسم :
ای یار
خانه‌ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر :
"خانه دوست کجاست؟ "


فریدون مشیری

"دوست" گاهی یه همکلاسیه که یک سال یا بیشتر توی یک کلاس کنار میشینه..گاهی یک همسایه است که روزهای بچگیاتو تو کوچه پس کوچه و حیاط خونه باهاش بازی می کنی..گاهی یک همکاره گاهی یک همشهری گاهی یک فامیل گاهی یک پدر گاهی یک مادر و....گاهی کمی نزدیک گاهی خیلی صمیمی...گاهی برای لحظه های شادی گاهی برای روزهای غم...گاهی خیلی رسمی گاهی خیلی مهربان...

من از ابتدای بچگیم دوستای مختلف و متنوعی داشتم..همیشه پر بودم از دوست...ولی خیلی نزدیک نبودند اغلب...کنار هم بودیم شاد بودیم اما لحظه های تنهایی و غمگینی ام را ترجیح میدادم با هیچکدامشان تقسیم نکنم! نمی دانم چرا ؟ ولی همین بود....

ولی یکی یکی پیدایشان شد...دوستهایی که فراتر رفتند از حد کنار هم نشستن سر کلاس مدرسه و دانشگاه..از هم اطاقی بودن توی خوابگاه و همکار بودن توی اداره...دوستهایی که دلم میخواست با آنها قدم بزنم..نفس بکشم..سینما بروم..سفر کنم..حرف بزنم..حرف بزنم..حرف بزنم...بخندم...بدوم...غم هایم را ببارم..بغضهایم را به آغوششان هدیه کنم و شادترین لحظه هایم را کنارشان باشم....

ارزش این دوستها وقتی بیشتر رخ می نماید که با همه سختی ها و تلخی های زندگی پر فراز و نشیب امروز می بینی رفیقت آنقدر برای بودنت ارزش قایل است که وقتش را دلش را احساسش را هرجوری شده برای کنار تو بودن تنظیم می کند...نگرانت می شود..حالت را می پرسد برای خوشحالی هایت از ته دل شاد می شود و برای غصه هایت پابه پایت غصه می خورد و دل به دلت می سپارد و تنهایت نمی گذارد و کمکت می کند تا فراموش کنی...گاهی می شود یک خواهر عزیز که جای خالی خانواده ات را پر می کند گاهی می شود یک شریک همیشه دلتنگی هایت که هر وقت دلت گرفته باشد کافی است بگویی بیا فقط دو کلمه جواب میدهد: کی؟ کجا؟

کتاب معجزه شکر گزاری رو میخوندم گفته بود روزی ده تا نعمت زندگیتو بنویس و بابت هر کدومشون بگو خدایا شکرت! اولش سخت بود نوشتن و به یاد آوردن نعمتها...دنبال چیزهای بزرگ و خارق العاده می گشتم...خونه ...ماشین...ولی کم کم دقیق تر شدم به زندگیم...سلامتی..عقل...استعداد...پدر و مادر ..خانواده خوب...دوستان همدل ...اسم یکی یکی شان را بردم و بعد از هر اسم یک دنیا خاطره آمد جلوی چشمم...یادم آمد که هر کدام کجای زندگی ام ایستاده اند و کجاها به دادم رسیده اند و کجاها فراموشم نکرده اند؟ خدایا ...من چه سبزم امروز...و چه اندازه تنم هوشیار است...

خوشحالم به بودنشان...به دوستانی که اگر یک روز صدایم غمگین باشد، روزشان شب نمی شود برای بهتر کردن حالم..اگر یک روز در جواب حالت چطور است ؟بگویم : "بد" نیستم! آنقدر تلاش می کنند تا روزم را با "خوبم" به پایان برسانم! دوستانی همینقدر عزیز..همینقدر عمیق ...همینقدر هم دل....

دلم میخواهد در مقابل همه خوبی هایشان در مقابل همیشه کنارم بودنشان در مقابل مهربانی بی حدشان فقط چشمهایم را ببندم و خدا را صدا بزنم:

خدا به حق تمام مهربانی ات ،دوستانی که با همه دلشان کنار دلتنگی هایم ،کنار شادی هایم ،کنار همه زندگی ام، تمام قد ایستاده اند را غرق  در مهربانی و برکتت کن.لبخند را از لبهایشان نگیر و خانه هایشان را لبریز از شکوفه های آرامش و خوشبختی کن.

 

این نوشته با همه احساس ناب امروزش تقدیم به همه دوستان خوبم


 
دلدادگی بی پایان
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دوست داشتنت، 

اندازه ندارد!

پایان ندارد!

گویی بایستی بر ساحل اقیانوس و 

موج های کوچک و بزرگ مکرر را 

بی انتها، بشماری...

 

 

"سید علی صالحی"


 
کوچه
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

 

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم.
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

دل نوشت:

یادش بخیر اوایل نوجوانی بود و شعرهای نو با کلمات دلچسب و مضامین بدیعشان چه حس و حال خوشی توی دلمون خلق می کرد...صدای پای آب سهراب و کوچه مشیری رو اونقدر دوست داشتم که حفظ شده بودم! توی نامه نگاری با فرزانه همیشه از این شعرها برای هم می نوشتیم....کوچه رو که میخونم عجیب خودم رو توی فضایی که شاعر گفته تصور میکنم....خواستم شماهم شریک بشید تو حس عاشقانه این کوچه....


 
خورشید زمستان
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

از همون روزی که بابات با دل شکسته درخت سیبو نذر موندنت کرد و توی دلش خدا رو قسم داد که تو بیای و بمونی ، از همون روزی که چشمهات به دنیا باز شد منم متولد شدم..شاید تقویم اینو نشون نده اما منم با تو متولد شدم..با نگاه نگران و پر از محبتت..با چشمهایی که وقتی میخندن همه شور و امید دنیا توش پنهانه..و وقتی غم دارن دنیا یه چیزبزرگ کم داره...چشمهایی که دریاست..آینه اس که وقتی شادم همه شادی دنیا رو توش می بنیم و وقتی غصه دارم پر بغض میشه پا به پای من..

نیمه من..خود خود من ...عزیز...رفیق..خواهر...مهربان...خدا رو بابت بودنت همیشه شاکرم و امیدوارم خورشید وجود مهربونت همیشه روشنی بخش دنیای سرد و دلهای یخ زده آدمها باشه هرچند قفس دنیا برای درک بزرگی دل تو خیلی کوچیکه...ولی خدا رو شکر که تو هستی...

در مقابل همه محبتهای بی دریغت امروز برات آرامش،خوشبختی،سعادت،سلامتی و آغوش امن خدا رو آرزو می کنم...

تولدت مبارک نرگس جانم....


 
تلفن همراه و همه دردهایش
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

  وقتی برای اولین بار صاحب تلفن شده بودیم رو هیچوقت فراموش نمیکنم..از اون گوشی های زرد رنگی که مخابرات میداد و توی همه خونه ها هم بود کسی مدل دیگه ای نداشت همه یکجور بودند و شماره تلفنهای چهار رقمی و صدای زنگی که آدمو یکهو از جا میکند! تا قبل از اون فقط مامان ملوک توی فامیل تلفن داشت و همه در و همسایه شماره شو به فامیلاشون داده بودند و اونجا یه جورایی برا خودش مخابراتی بود! حالا دیگه کم کم همه فامیل تلفن دار میشدند و چه ذوقی داشت وقتی تلفن خونه رو به همکلاسیها میدادی و اونام به بهونه های الکی بهت زنگ میزدن! و پدیده مزاحم تلفنی هم همینجاها بود که شکل گرفت و فوت کردن پشت تلفن و ...روزگاری داشتیم! اون سالها اگه کسی از خونه بیرون میرفت تا وقتی برمیگشت خبری ازش نداشتیم مگه اینکه از یه باجه تلفن شهری با یه سکه دو زاری بهمون زنگ بزنه اونم برای کارهای واجب یا محل کار و مغازه اش تلفن داشته باشه در غیر اینصورت ارتباطی نبود تا برگرده..و آب از آب تکون نمیخورد و کسی نمیمرد از چند ساعت بی خبری از خواهر و مادر و همسر و بچه ش! دانشجو هم که بودیم و ساکن خوابگاه خانواده یکی دوبار درهفته بعد از چند ساعت پشت خط موندن موفق میشدن تلفن خوابگاهو بگیرن و وسط هیاهو وسروصدا حالمونو بپرسن اونم در حد دوسه دقیقه که بعدش تایمر تلفن فعال میشد و قطع میشد خودبه خود! خلاصه زندگی آرومی داشتیم....

کم کمک تو دست بچه های دانشگاه گوشیهای بزرگ نوکیا مشاهده شد و یکی بعد از دیگری صاحب موبایل شدند! و شروع پدیده تلفن همراه در مملکت ما...و طبیعیه که وقتی قرار باشه یه تکنولوژی جدید وارد یه کشور جهان سومی بشه چه تبعاتی در کنار مزایاش میتونست داشته باشه؟ خوبیش این بود که مامان باباها دیگه مجبور نبودن ساعتها پشت خط بمونن تا شماره خوابگاهو بگیرن و هر زمان میخواستن میتونستن تماس بگیرن و حالی بپرسن(ایضا نامزدها و شوهرها و دوست پسرهای بچه های خوابگاه که بی نگرانی و با خیال راحت از وجود هرگونه شنود و مزاحمی وقت و بی وقت زنگ میزدند و دخترخانم مربوطه هم با گوشی در حیاط خوابگاه محو میشد و چند ساعتی به مکالمات عاشقانه میگذشت!)

اما امان از تبعات ناخوشایندش....

توی فرهنگ کشورهای اروپایی موبایل وسیله ایه برای رفع نیازهای ضروری..برای یه تلفن فوری کوتاه..برای ارسال یک پیامک و یا گرفتن یه عکس و فیلم فوری که خب فرهنگشم قبل از خودش توی اون کشورها وارد شده...دیگه کسی توی اون کشورها با موبایل چت نمیکنه...مثنوی معنوی نمیخونه..ساعتها راز و نیاز عاشقونه نمیکنه ..به بقال و چغال اس ام اس نمیده و لودگی نمیکنه! اونجا هر چیزی سرجای خودشه..موبایل صرفا یک وسیله اس برای رفع نیازهای ضروری زندگی ولی جزء ضروریات زندگی نیست..اصل نیست..فرعه..درخدمت انسانه نه سرور و مولای او!

کم کم موبایلها همگانی شد و در دست هر کودک و جوان و سالمندی با هر طبقه اجتماعی و هر سطح درآمدی جای گرفت ...دوره ثبت نام برای سیمکارتهای دائمی و انتظار چند ماهه و خرید سیم کارت به بهای گزاف گذشت و با دو هزار تومن سیم کارت اعتباری به دست آمد و با سی هزار تومان گوشی و کم کمک نمکی ها و نان خشکی ها و چوپانان هم صاحب گوشی و سیم کارت شدند(نه اینکه جسارتی به این اقشار باشه غرض درد دله)

تا اینجاش هنوز اوضاع خیلی حاد نشده بود تا اینکه شبکه های مجازی از اینترنت به گوشی های موبایل راه پیدا کردند و کم کمک گروههای مختلفی تشکیل شد که با خرید یک گوشی ساده لمسی میشد ظرف چند ثانیه نصب کرد و با هر کس که بخواهی حرف بزنی آن هم مجانی! و اینجوری بود که دیگه موبایل فقط وسیله تماسهای ضروری نبود اسباب بازی مدرنی شد برای انواع گفتگوها..برای چت کردن ها..برای کنار هم قرار گرفتن آدمهایی که از نظر فیزیکی از هم دور بودند ولی اینجوری میتونستند درهرساعتی از شبانه روز کنار هم باشند و حرف بزنند...

به ظاهر همه چیز خوب است و باید خوشحال باشیم از بابت ورود کشورمان به این تکنولوژیهای پیشرفته...اما دریغ از عدم فرهنگسازی درست..دریغ از افراط و تفریطی که همیشه دامن ما را گرفته و زندگی هایمان را به هر شکلی که خواسته هدایت کرده...وایبر و واتساپ و لاین و اینستاگرام وهمه زهر ماری هایی که با عنوان فضاهای اجتماعی وارد گوشی های تلفن همراهمان شد نه تنها دردی را از انسان امروز درمان نکرد که خودش دردی شد بر پیکره خانواده ایرانی...

خانواده هایی که افتخارشان حفظ اصالتشان بود و نشستنشان دور سفره و گپ و گفتگوهای شبانه و مهمانی رفتن و صله رحم به جا آوردن و دور هم شاد بودن و از قدیم گفتن حالا تبدیل شده اند به آدمکهای بی احساس موبایل به دستی که خیال میکنند اگه یک ساعت گوشی رو از دستشون زمین بذارند حتما زمین از مدار خودش خارج میشه و سیر تکامل دنیا متوقف میشه!

و چه دلها که شکسته شد..چه رابطه ها که سرد شد...چه پیوندها که گسسته شد...چه بزرگ شدنها و رشد کردنها که دیده نشد..چه پیر شدن و خمیده شدنها که نادیده گرفته شد و دردناک تر از همه چه حرمت ها که شکست و چه بی حرمتی ها که روا شد....

این روزها چیزی که خیلی عذابم میده دیدن آدمهاییه که توی مهمونی..سر سفره..توی گردش و سفر..کنار بزرگترها و هرجایی که نباید، سرشون توی گوشیه و دارن به اراجیف یک عده آدم بیکارتر از خودشون میخندن و برای هم انگشت شصت زیر مطالب میذارن!

ما داریم کجا میریم؟ قرار بود زن و شوهرها مایه تسلا و آرامش خاطر همدیگه باشند اما با ورود این پدیده و جا نیفتادن فرهنگش داریم روز به روز از هم دور میشیم و حواسمون نیست!

پدر و مادر قرار بود چراغ خونه هامون باشن ولی وقتی هر کدوم سرمون توی گوشیه و اونا رو نمی بینیم چه بلایی سرشون میاد؟

بچه هامون قرار بود درست تربیت بشن ولی وقتی از هفت هشت سالگی گوشی آنچنانی با نصب همه برنامه های مجازی تقدیمشون میکنیم به بهانه محبت پدر و مادری چه انتظاری داریم که درست بار بیان؟

این حرفها رو به عنوان یک انسان متحجر و مخالف پیشرفت نمی نویسم..منم گوشی دارم همه این برنامه ها رو هم دارم استفاده هم میکنم اما به جا...نه در هرکجا...گوشی دست گرفتنم کسی رو آزار نمیده وقت زندگیمو تلف نمیکنه به کسی ظلم نمیکنه...و ای کاش بقیه هم حد تعادل رو نگه دارن...

پی نوشت:

این حرفها فقط دردهای دل بود...میدونم خیلیها همین مشکلات رو توی خونه شون دارن..گفتم شاید یکی بشنوه..حتی اگه روی یک نفر اثر کنه یک نسل اصلاح شده...

تورو خدا به خودمون بیایم...داریم به کجا میریم؟


 
← صفحه بعد