مرد هم زیر غم زلزله ای می شکند
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٦ : توسط :

 

     

مثل وقتی که دل چلچله‌ای می‌شکند

مرد هـــم زیر غــــم زلزله‌ای می‌شکند

زیر بارِ غــم شهرم جگـرم می سوزد

به خدا بال و پرم بال و پرم می‌سوزد

 

                                                                * حامد عسگری

 

باز هم تعداد زیادی از هموطنان بی گناهم در یک لحظه، یک آن، یک نفس، بی نفس شدند و همه آرزوها و حرفهای نگفته و کارهای نکرده شون رفت زیر یک خروار خاک..نیست شدند..تمام شدند.انگار که هیچوقت نبودند.. و آنها که می مانند داغی ابدی و تمام نشدنی را به دوش میکشند که همیشه ایام جانشان را میخراشد...

آنها که می مانند حالشان خراب تر است از آنها که زیر آوار دفن می شوند که شاهد جسم بی جان عزیزانشان زیر تلی از خاک بوده اند.فرزندانی که اندکی پیش سر سفره شام نشسته بودند یا کتاب و دفتر مشق جلویشان باز بود پدر و مادری که در تدارک پهن کردن سفره شام یا آوردن سینی چای بودند برادری که پای درد دل خواهر نشسته بود یا پدر بزرگی که نوه اش را در آغوش گرفته بود همه و همه در یک چشم به هم زدن تمام شدند...

همانطور که مردم رودبار ، اهالی بوئین زهرا،شهروندان بم،ساکنان طبس، اهر و ورزقان و تمام مردمی که سالهای پیش از این زیر زلزله جان باختند از صفحه روزگار محو شدند و جز سنگ قبری و خاطره ای دور و داغی تلخ از آنان نماند مردم مظلومی که یکشنبه شب در غرب کشورمان دفن شدند هم چند روز دیگر وقتی تب و تاب خبرها و توییت ها و عکسهای فضای مجازی بخوابد از یاد می روند..و یک ماه بعد کسی نخواهد پرسید چرا شهری که 45 هزار نفر جمعیت دارد باید فقط یک بیمارستان 90 تخت خوابی داشته باشد؟ چرا بافت شهر تاریخی سرپل ذهاب باید آنقدر فرسوده باشد که با اولین تکان فرو بریزد؟ چرا مسکن مهری که 3 سال از احداث آن می گذرد جزو اولین ساختمانهایی باشد که ویران می شود؟ چرا همیشه وقتی بحران اتفاق می افتد یادمان می آید که ناوگان امدادیمان مشکل دارد که بالگرد به اندازه کافی نداریم که نیروی انسانی آموزش دیده مان کم است و باز هم مگر مردم به داد هم برسند...

امروز و فردا همه سعی در تبرئه خود می کنند و نواقص احتمالی را به گردن هم می اندازند و فردا اگر عمری باقی باشد ویرانه ها به محاق فراموشی خواهند رفت و باز هم کامیون های کمک برای کشور دوست و برادر عراق ارسال خواهد شد اما ایلام و کرمانشاه و سرپل ذهاب ما مثل بم که هنوز پیکرش از زخم زلزله مجروح است از یاد خواهد رفت...

خدایا ...دردهای ما را کی درمانی خواهی فرستاد؟

خسته ایم از همه بی مهری ها و مظلومیت مردمی که هیچ گناهی جز انسان بودن ندارند...


 
پاییز سر درگم
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩٦ : توسط :

 

     پاییز جان

تکلیفت با خودت نامعلومه..یا خودت باش و ببار یا برو بذار برف بیاد..حس خوبی نداره که توی آبان ماه آستین کوتاه بپوشیم و پنجره باز بذاریم و گاهی حتی کولر بزنیم..هر چیزی سرجای خودش و به وقت خودش قشنگه..پس خودت باش


 
چرا حالمان خوب نیست؟
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩٦ : توسط :

 

   قطار وارد ایستگاه می شود.جمعیتی که دقایقی است منتظر ایستاده اند با یورشی عجیب وارد قطار میشوند تا بتوانند هرجور شده روی صندلی بنشینند در این میانه از له کردن پای همدیگر و هل دادن و هیچ عمل تهاجمی دیگری فروگذار نمیکنند و گاهی حتی کار به دعوا کشیده می شود.حتی به برخوردهای فیزیکی و خشونتهای کلامی.برای یک صندلی آبی رنگ که قرار است دقایقی جسم خسته شان را تحمل کند.

اتوبوس پر است از مردمی که خسته از کار روزانه اند یا میخواهند خود را به محل کار برسانند و با فشار هرجور که شده برای خود جایی باز میکنند.که مجبور نشوند منتظر اتوبوس بعدی بمانند و در این میانه گاهی عرصه برای نفس کشیدن هم تنگ می شود و اولین واکنش اعتراض به نفر کنار و پشت سری است که چرا درست نمی ایستد و چرا هل میدهد و چرا و چرا؟

پشت چراغ قرمزهای متعدد و متوالی ایستادن و تحمل ترافیک سرسام آور شهر از یک طرف و عجله و شتاب و دستپاچگی همیشگی اکثر مردم موجب خلق خشونت و بداخلاقی بالقوه ای میشود که حاصلش گذاشتن دست روی بوق و فشردن متوالی آن است به این گمان که اگر بوق بزنیم زودتر راه باز می شود و یا حداقل حرص و ناراحتیمان تخلیه می شود! اصلا هم مهم نیست که چطور روی روان بقیه مردم راه میرویم با این کار!

هنگام رانندگی رعایت حقوق شهروندان اعم از سواره و پیاده بی اهمیت ترین چیزی است که به ذهنمان می رسد نه تنها ابتدایی ترین اصول راهنمایی و رانندگی مثل توقف پشت چراغ قرمز و  حرکت بین خطوط و احترام به عابر پیاده و رعایت حداقل فاصله از خودروی جلویی را به هیچ می انگاریم بلکه سایرین را به دلیل رعایت این اصول مسخره و حتی سرزنش میکنیم.به خیالمان تغییر مسیر مدام از این خط به خط دیگری به منظور رهایی یافتن از ترافیک زرنگی و هنری است که من دارم و بقیه ندارند! و اگر خودرویی کمترین خطایی را مرتکب شد و به من اجازه عبور یا سبقت نداد حق دارم با بوقی ممتد و یا بیرون آوردن سر از شیشه ماشین و داد و بیداد و احیانا فحشهای آنچنانی او را تنبیه و خشمم را فرو نشانم و لابد با این کار اصول شهروندی را خوب به او خواهم آموخت.

گاهی برای یک جای پارک، برای پیچیدن یک ماشین جلوی خودروی من، برای برخورد جزیی خودروی کناری با آیینه بغل ماشینمان و هزار گاهی دیگر همانجا در ماشین را باز کرده و پیاده شده و یقه طرف را میگیریم و کلماتی نثارش میکنیم که دریغ از نام انسان!

نمیدانم چرا مردم شهر اینقدر خسته اند اینقدر خشمگینند اینقدر بی حوصله اند اینقدر عجله دارند اینقدر خودخواهند اینقدر انسانیت را از یاد برده اند اینقدر ناآرامند و اینقدر هیچ چیزی سرجای خودش نیست؟

چرا به همه چیز اعتراض داریم؟ چرا از هیچ چیز راضی نیستیم؟ چرا بی برنامگی و عجله و شتابمان را با بوق زدن و داد و فریاد و خشم سر مردم خالی میکنیم؟ چرا مشکلات زندگی و کارمان را روی ارباب رجوع تخلیه کرد و با بدترین برخورد ممکن او را می آزاریم؟

چرا هیچ کس حالش خوب نیست؟ چرا اگر کسی مودبانه و محترمانه برخورد کند یا به چشم و گوش خودمان شک میکنیم یا به نیت و عقل او؟ چرا رفتار مودبانه و محترمانه برایمان آرمانی دور و محال شده است؟

چرا بی ادبی و هتاکی و حرمت شکنی را زرنگی و قدرت ستاندن حق خودمان میدانیم و چرا اینقدر در زیر پا گذاشتن حقوق شهروندان از هم سبقت میگیریم؟

چرا هر کس فقط میخواهد ضعیف تر از خودش را له کند و حقش را از خردترین اقشار جامعه بگیرد؟

چرا به جای درست و مودبانه حرف زدن فقط از بالا بردن صدا برای گرفتن حقوقمان استفاده میکنیم؟ چرا فکر میکنیم اگر دعوا نکنیم و داد نزنیم کارمان پیش نمیرود؟

یکی هست به من بگوید چرا؟

 


 
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٦ : توسط :

 

    سخنانی که رئیس جمهور آمریکا تحت عنوان بیان استراتژی این کشور درخصوص ایران و برجام بر زبان راند و به صورت زنده در سراسر دنیا به اطلاع مردم رسید اگرچه اولین شاخ و شانه کشیدن این شخصیت درخصوص کشورمان نبود اما موجب شد برخلاف آنچه ترامپ تصور میکرد جایگاه ایران در بین مردم و سایر کشورها مخصوصا اتحادیه اروپا تقویت شده و حقانیت برجام و ناحق بودن تحریم ها و تهدیدهای آمریکا علیه ایران باردیگر وبه صورت محکم تری به اثبات برسد.

هرچند از رئیس جمهوری که از نخستین روزهای تبلیغات انتخاباتی اش و از بدو شروع به کارش حتی در خاک کشور خودش ودر میان مردمش موج عظیم مخالفتها و تظاهرات ها علیه خود را به همراه داشته و از کمترین محبوبیتی نزد مردم برخوردار نیست و به سبب جنگ طلبی ها و هتاکی ها و برخوردهای نه چندان مودبانه و غیر دیپلماتیکش چهره خوبی از خود در اذهان مردم دنیا و حتی ملت آمریکا به جا نگذاشته بیشتر از این انتظار نمیرفت اما این سخنان نسنجیده بهانه خوبی برای اثبات حقانیت ایران به خصوص در حوزه برجام شد.

واکنش مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا بلافاصله بعد از سخنان جنجالی ترامپ مهر تاییدی بود بر برجام و تلاشهای سیاستمداران دولت ایران و اینکه رئیس جمهور آمریکا به صورت یکجانبه و با شلوغ بازی و آسمان و ریسمان بافتن نخواهد توانست یک قرارداد بین المللی را که آمریکا فقط یکی از طرفهای آن است بر هم بزند.و این نقطه تاییدی است بر اینکه اقدامات ایران در حوزه انرژی هسته ای صلح آمیز و بی نقص بوده و تاکید چند باره موگرینی بر اینکه ایران هیچ استفاده نادرستی از تاسیسات هسته ای نداشته و بازرسان آژانس بارها با دقت هرچه تمام تر فعالیتهای هسته ای ایران را مورد بررسی قرار داده اند نشانگر بی اساس بودن ادعای ترامپ مبنی بر تروریست بودن و تلاش ایران برای دستیابی به سلاح هسته ای است.

تکرار اتهام تروریست بودن به ایران و بیان و انتساب صفت دیکتاتور به ایران و زیر سوال بردن سپاه پاسداران ایران تلاش مذبوحانه ای بود برای خدشه دار کردن ذهنیت دنیا نسبت به کشور ایران، کشوری که سالها با فعالیتهای صلح طلبانه اش و تلاش برای زدودن آثار جنگ طلبی و از طرفی مظلومیت تاریخی در طول سالهای جنگ تحمیلی در دنیا به یک کشور آرام و بی مشکل شهرت دارد لیکن همانطور که شنیدیم گویا جناب ترامپ فقط به قصد تخریب و کارشکنی پشت تریبون قرار گرفته بودند.

و از سوی دیگر پاسخ کوبنده و منطقی و مستدل رئیس جمهور کشورمان بلافاصله بعد از سخنرانی رئیس جمهور آمریکا در وهله اول بیانگر ادب و احترام و کرامت انسانی ایران بود که حتی پاسخ هتاک و تهمت زن را هم مودبانه میدهد و از طرف دیگر با بیان مستندات تاریخی و جغرافیایی و حقوقی به ترامپ یادآوری کرد که سیاست و رفتار دولت آمریکا و در مقابلش کشور ایران در طول تاریخ کاملا روشن کننده مواضع این دوکشور در قبال صلح و جنگ و حتی تروریسم بوده است.

آمریکا و هم پیمانانش بارها کوشیده اند با به کار بردن کلمه خلیج عربی حساسیت ایران را تحریک کرده و هویت این خلیج فارسی را زیر سوال ببرند لیکن متاسفانه آنقدر کم حافظه هستند که حتی در اسناد و نقشه های خود نام Persian Gulf را به کار برده و مهر تاییدی بر حقانیت هویت ایرانی زده اند.

به قول حسن روحانی رئیس جمهور آمریکا باید تاریخ و جغرافیا و حقوق بین الملل و ادبیات بخواند تا به جایگاه ایران و داشته هایش در عرصه بین المللی پی برده و همچنین بداند که هتاکی نمیتواند همیشه راهکار مناسبی برای رسیدن به اهداف یک سیاستمدار باشد.

این سخنان بی پایه و سست فقط ارزش ایران و تلاش دولتمردانمان را نزد ملت بالا برد و دانستیم که هنوز هم آنقدر قوی هستیم که کسی نتواند به طمع و تهدید در خاک و داشته هایمان بنگرد.


 
اسنپ، خوب یا بد؟
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٦ : توسط :

ظهور تکنولوژی در ایران هم مثل همه نقاط دور و نزدیک جهان با سرعتی غیر قابل باور اتفاق افتاد و با سرعتی دو چندان پیش میرود و ظرف اندک زمانی چنان همه گیر شده که در باور نمیگنجد.در پی این ظهور و انتشار فضاهای مجازی که به راحتی در یک گوشی تلفن کوچک جای گرفته و از دورترین روستاها تا نزدیک ترین و بزرگترین شهرها از فقیرترین اقشار تا مرفه ترین آدمها در جیب همه پیدایش میشود امکانات و برنامه های اینترنتی هم هر روز بیشتر متولد و در دسترس عامه قرار میگیرد.امکاناتی که به علت تسهیل زندگی روزمره مخصوصا وسط این همه شلوغی شهرهای بزرگ و مشغله آدمها اغلب مورد اقبال و توجه مردم قرار میگیرد و به سرعت جای شیوه های سنتی زندگی را میگیرد.خریدهای اینترنتی،پرداختها و ثبت نامها از یک پرس غذای ساده گرفته تا خرید وسایل منزل همگی در مسیر روان سازی زندگی پرهیاهوی شهری امروز است. که البته در کنار مزایا و مواهبش گاهی نواقص و مشکلاتی هم به دنبال دارد. لیکن برنامه ریزی درست و آگاهی مردم میتواند از بروز مشکلات جلوگیری کرده و یا آن را به حداقل برساند.

سیستم های جدید حمل و نقل اینترنتی یکی از این امکانات تازه متولد شده توسط فضای مجازی است.اسنپ نامی است که مدت زیادی از تولد آن نمیگذرد اما به سرعت در فضای زندگی شهری مردم پایتخت جای خود را باز کرد و به دلیل سرعت و مخصوصا ارزانی قیمت جای آژانسهای تاکسی تلفنی را گرفت وامروزه اکثر مردم برای حمل و نقل های درون شهری از این برنامه مجازی استفاده کرده و اکثرقریب به اتفاق آنان هم ابراز رضایت میکنند.از طرفی اشتغالزایی گسترده این طرح توانسته برای جوانان بیکار و کسانی که درجستجوی شغل دوم برای تامین معاش خانواده هستند گزینه مناسبی باشد.

اما این طرح هم همانند بسیاری از طرحهای برخاسته از دنیای مجازی نواقص و معایبی دارد که نمیتوان از آن چشم پوشی کرد.آژانسهای تاکسی تلفنی سنتی به دلیل داشتن جا و مکان و شخصیت حقوقی و مجوزهای لازم اجتماعی واخلاقی درصورت بروز مشکل بین مسافر و راننده امکان پیگیری و شکایت را به صورت مستند و راحت تری دارد لیکن اسنپ با وجود داشتن پشتیبانی هنوز آنقدر که باید نتوانسته اطمینان خاطر استفاده کنندگان را فراهم کند.وجود رانندگانی که اکثر به مسیرها آشنایی نداشته و یا از شهرستانها به امید داشتن شغل راهی تهران شده و  به رانندگی اسنپ روی آورده اند و یا باید از روی نقشه مسیر را پیدا کنند و یا از خود مسافر درخواست کنند که مسیر را به آنها نشان دهد! و رانندگانی که صلاحیت اخلاقی و فنی آنها از کانالهای کافی و معتبر تایید نشده است که گاه موجب ایجاد مشکلاتی برای مسافران می شوند که نمونه اش خبر همین چند روز اخیر درخصوص آزار و اذیت یک خانم مسافر توسط راننده اسنپ بوده است که بسیار تامل برانگیز و درخور رسیدگی جدی است. اگرچه اسنپ از رانندگانش گواهی عدم سوء پیشینه درخواست میکند لیکن نمیتوان مطمئن بود همه کسانی که این گواهی را ارائه میکنند دارای سلامت اخلاقی بوده و تاکنون هیچ مشکلی نداشته اند.چرا که مشکلات بسیاری هنوز زیر پوست جامعه نهفته است که مستند نشده و مورد رسیدگی قرار نگرفته است.

ولی هنوز و باهمه مشکلات موجود اقبال عمومی به سوی اسنپ در حال افزایش است چراکه هزینه های اعلامی به صورت چشمگیری با کرایه های تاکسی و آژانس تفاوت دارد و این برای قاطبه مردم که در سطح متوسط اقتصادی هستند درخور توجه و اهمیت است.

لذا بهتر است برای جلوگیری از بروز مشکلات جدی تر نظیر همین راننده متجاوز و برای ایجاد امنیت اجتماعی بین شهروندان و همچنین ساماندهی و نظم بخشی به امکانات مجازی که میتواند در تسهیل روند زندگی مردم نقش بسزایی داشته باشد برنامه ریزی و مدیریت و نظارت مسئولانه تری صورت گیرد که شهروند ما با احساس امنیت و اطمینان خاطر از این امکانات استفاده کرده و با رضایت و آرامش در سطح شهر تردد کند.از طرف دیگر شهروند ماهم بایستی وسواس و دقت بیشتری به خرج داده و صرفا ارزان بودن را ملاک انتخاب خود قرار ندهد.برای سفرهرچند کوتاه درون شهری خود از هر ماشین و هر راننده ای استفاده نکند.در مسیرها دقت کرده و به محض خروج از مسیر اصلی تذکر داده و  راننده را وادار به توقف خودرو کند و از همه مهمتر در صورت بروز مشکل از پیگیری و انعکاس آن به مراجع قانونی نهراسد و برای امنیت خود و سایر هموطنانش مشکلات را به مسئولین منعکس کند.

تکنولوژی قطعا میتواند موجب تسهیل در روند زندگی شهری شود اگر درست و منطقی و عاقلانه مورد استفاده قرار گیرد.

 


 
ماه مهر و نسل امروز
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٦ : توسط :

 

طلوع پاییز و نسیم خنک مهرماه وقتی با قدمهای کوچک کودکان کیف به دوش مدرسه ای همراه می شود انگار جان تازه ای در رگ  خیابانها دمیده می شود و زندگی از رکود سه ماه تعطیلی خارج می شود تا دوباره به فصل تلاش و تحصیل برسد.

برای ما دهه شصتی ها اگرچه دوران تحصیل مثل امروز پر زرق و برق و با تشریفات و جشن و انگیزه های مختلف نبود اگرچه زیر صدای آژیر خطر و گاهی توی سنگرها درس خواندیم و امتحان دادیم .اگر چه کلاسهایمان و نیمکتهای چوبی قدیمی و رنگ تیره روپوشهای مدرسه مان شباهتی به زرق و برق کلاسها و لباسهای مدرسه امروز نداشت اما هنوز هم شروع ماه مدرسه پر از خاطرات و یادآوری هایی است که گاهی خندان و گاهی حتی بغض آلودمان میکند آنقدر که دلمان تنگ شود برای اینکه دوباره قد همان مانتوی کلاس اول شویم و پشت همان نیمکتهای سه چهار نفره چوبی بنشینیم و چشم بدوزیم به تخته سیاه بزرگی که معلم با گچ رویش می نوشت و از روی کتاب فارسی که به تعداد کلاسمان رویش گل داشت بخوانیم: چوپانی هر روز فریاد می زد : گرگ آمد !  بخوانیم کوکب خانم زن پاکیزه و با سلیقه ای بود..با کبری روی پشت بام بنشینیم و کتابمان را جا بگذاریم و با حسنک به حیوانات توی آغل سر بزنیم و برایشان علوفه بریزم و شعرهای کتاب را حفظ کنیم و جدول ضرب را آنقدر تکرار کنیم تا از بر شویم!

آن روزها اگر چه سختی های زندگی مردم و مشکلات و فشارهای اقتصادی ناشی از جنگ و بعدش هم سالهای بازسازی پس از آن اجازه نمیداد زندگی ها مثل امروز راحت و بچه ها غرق در داشته های رنگارنگ باشند اما خوشحال بودیم از آنچه هست و داریم.گاهی حتی با یک کفش و کیف دوسه سال به مدرسه میرفتیم و گاهی بعضی هایمان مانتو و لباس خواهر و برادر بزرگتر را به تن میکردیم  اما توی حیاط مدرسه با شوق و خوشحالی دنبال هم میدویدیم و شادی میکردیم و بعد از تعطیل شدن از مدرسه کلی خاطره قشنگ داشتیم که برای مادرو  پدر تعریف کنیم.

مدرسه ها اگرچه  به مفرحی و رنگارنگی و پر زرق و برقی امروز نبود اگر چه معلمها مثل حالا لباسهای رنگارنگ نمیپوشیدند و کلاسهای هوشمند و کتابهای پر عکس و رنگی نداشتیم اما دوست داشتنی بود.یاد میگرفتیم سه چهار نفره روی یک نیمکت بنشینیم تا همدلی و همراهی را تمرین کنیم.یاد میگرفتیم اگر دوستمان  کمی دیرتر درسی را یاد میگیرد کمکش کنیم و باهم بودن را تمرین کنیم. بازیهای زنگ تفریحمان همه جمعی بود.خندیدن هایمان..حتی خوراکی خوردنمان تنهایی نبود.همه با هم بودیم و کنار هم..وحتی بعد از سالهای پایان مدرسه هنوز خیلی هایمان دنبال دوستان مدرسه میگردیم و وقتی پیدایش میکنیم کلی حرف و خاطره و گفتنی برای همدیگر داریم.

ما با سختگیری های مدیر و ناظم ناخودآگاه انضباط و نظمی را ملکه ذهن خود کردیم که هنوز در ذهنمان جاری است.با سه ثلث امتحان دادن و درس جواب دادن های سر کلاسمان با امتحانهای کتبی و شفاهی و تلاشی که برای بهبود نمراتمان میکردیم سطح علمی مان را از همان ابتدا محکم بنا گذاشتیم و همین بود که بین همه آن سی چهل نفر دانش آموزی که کلاس به کلاس با ما بالا آمدند و پله پله راه پیمودند همه امروز صاحب مدارج دانشگاهی و مشاغل خوب و تحصیلات و تجربیات مفیدند.همه موفقند در عرصه های مختلف..حتی آنهایی که خانه دار شدند مادران و همسران موفقی شدند و همچنین پدران موفقی..

تعهد و تلاش و دلسوزی واحساس مسئولیت را اگر چه کمی سختگیرانه یادمان دادند اما هدفدار بودن را از همان ابتدای کودکی تمرین کردیم و تا امروز هم با خود همراه داشتیم. درست است که روشهای تربیتی و آموزشی تغییر کرده و نمیتوان با همان روشهای دهه شصت همانگونه که خودمان تربیت شده ایم فرزندانمان را پرورش دهیم اما کاش یادشان بدهیم که زندگی عرصه تلاش و باور به توانایی هاست و نمیتوان بی تلاش و هدف به موفقیت رسید.

یادشان بدهیم باید دوستی را ارج بنهند و با روحیه همدلی و همکاری و زندگی گروهی به موفقیت برسند.یادشان بدهیم فردگرایی و فرار از جمع نمیتواند روش خوبی برای موفقیت باشد و خودخواهی و تکبر و غرور بیجا آنها را از طریق انسانیت دور میکند.

کودکان امروز به دلیل تنهایی خاص خودشان و به علت  شرایط زندگی آپارتمانی و کاهش چشمگیر روابط  دوستی و خانوادگی تنهایی عجیبی دارند که اگر در مدرسه ها اصلاح نشود تا پایان زندگی آنها را رنج خواهد داد.به فرزندانمان زندگی با جمع و دوست یابی و اعتماد و همراهی و همکاری را بیاموزیم و کمکشان کنیم تا نه فقط صاحبان مدرکهای معتبر بلکه حاملان اخلاق خوب و مهر ماندگار باشند.

مهرتان ماندگار

 


 
روز خبرنگار را مبارک کنید
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٦ : توسط :

   به نظر من تقویم ابزار خوبی برای یادآوری است.وسیله مناسبی برای فراموش نکردن بعضی روزها و اتفاق هاست شاید اگر تقویم نبود خیلی چیزها به راحتی از یادها میرفت.گاهی رخدادها و  مناسبتها با کلمات دلفریب و دهن پرکن روی صفحات تقویم ها چنان باشکوه مینشیند که فکر میکنی عمارتی باشکوه است تقویم رومیزی ساده اما وقتی آن اتفاق یا نام یا مکان در حد همان صفحه تقویم میماند باور میکنی که از تقویم ها هم کاری بر نمی آید!

مرداد که به نیمه میرسد تقویم خبرنگار را نشانه می رود با اختصاص نام و روزی برای پاسداشت مقام او..به حرمت خبرنگاری شهید و به یاد همه آنان که از قلم سلاحی برای مقابله با زشتی ها و نشتری برای جراحی دمل ها و چرک های جامعه ساخته اند.

صاحبان اندیشه ای که به پاس بهره مندی از هنری به نام نوشتن و تخصصی که هر کسی از آن بهره ندارد چشمان بیدار و زبان گویا و فریاد رسای دردها و تلخی ها و گره های کور کوچه ها و خیابانها و مردمان بی خانمان و گرسنه و سختی کشیده اند..اصحاب قلمی که اگر در پستوی خانه ای یا در کوره پز خانه ای درد و رنج و مشکلی را ببینند نمیتوانند ساکت بمانند تا وقتی که با همه وجودشان کلمات را بر دل سفید کاغذ سیاه نکرده باشند و با نوک شمشیر قلمشان گامی برای رفع دردهای مردم برنداشته باشند..

اما آیا کسی هم به یادشان هست؟ بجز اختصاص این روز در تقویم و اهدای لوح تقدیر و هدایایی که بیشتر برای تبلیغات درون سازمانی و مدیریتی کاربرد دارد آیا کسی در اندیشه وضعیت معاش و درآمد و اشتغال خبرنگاران هست؟ آیا هیچ مسئولی تاکنون در جمع خبرنگاران گوش دل به دردهای آنان سپرده است؟ آیا کسی هست که بداند چند درصد خبرنگاران مستاجرند؟ چند نفرشان عائله مند و گرفتارند؟ چه تعدادشان از بیماری خود یا خانواده و هزینه های گزاف درمان رنج می برند؟ چند تایشان دچار بی انگیزگی از بی توجهی مسئولین شده و یا به خاطر مکفی نبودن حقوق ناچار شده اند به شغل دوم و سوم مشغول شوند آنچنان که وقتی تن خسته شان به خانه میرسد دیگر نه ذوقی مانده برای نوشتن نه حتی نگاه موشکافانه ای که بتواند چشم بینای جامعه شود؟

آیا کسی حواسش هست که اکثر خبرنگاران شهرستانها حتی امکان بهره مندی از ابتدایی ترین آموزش های حرفه ای در شغل خود را ندارند و صرفا با سلیقه خود و مدیران مطبوعات محلی مینویسند و چاپ میکنند و دلخوشند که نامشان اهل قلم است!

آیا کسی خبر دارد که جوانان بسیاری در شهرهای دور و نزدیک با حق التحریر بسیار ناچیز ماهانه روزگار میگذرانند و حتی خرج خانواده ای را میدهند لذا وقتی غول زندگی روی شانه هایشان پا میگذارد یا به ورطه چاپلوسی در قلم میفتند تا نانی به کف آرند یا عطای خبرنگاری را به لقایش میبخشند تا شغلی نان و آب دار دست و پا کنند که دیگر نگاه ملتمس فرزندشان برای خرید لباس و کفش آزارشان ندهد.

آیا هیچ مسئولی خبر دارد که بسیاری از خبرنگاران از امکانات حداقلی مثل بیمه و امنیت شغلی محرومند و اگر نوک قلمشان به مذاق سردبیر ننگارد ناچارند خانه نشین شوند پس دست به عصا بودن خاصیت امروز بسیاری از اهالی رسانه است...

17 مرداد روز خبرنگار است وقتی این روز مبارک می شود که یکی خودش را مسئول نشستن پای درد دل اهل قلم بداند و دیگری آستین بالا بزند تا دردهایشان را درمان کند..

روز خبرنگار وقتی مبارک است که هیچ خبرنگاری غم نان نداشته باشد.و هیچ خبرنگاری از ترس،ناحق را جانشین حق نکند...


 
حال شهر خوش نیست
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳٩٦ : توسط :


                   

 

این روزها حال شهر خوش نیست.انگار در کوچه ها و خیابانها درد و زخم و اندوهی پنهان خوابیده است.اخبار تلخ و دلخراش هر از گاهی گونه های این مام خسته را می نوازد و دلش را آشوب میکند.هنوز مدت زیادی از خبر دردناک کشته شدن آتنای هفت ساله نگذشته که خبر رفتار غیر انسانی و آزار و اذیت ناپدری با کیمیای 7 ساله فضای مرگبار را تشدید میکند.

سالهاست به شنیدن اخبار اسیدپاشی.قتل.تجاوز.آزار و اذیت و چاقو کشی و جنایت چنان عادت کرده ایم که دیگر تعجبمان را بر نمی انگیزد.انگار سردی این خبرهای تلخ تا عمیق ترین لایه های وجودمان رخنه کرده و دچار چنان کرختی و بی حسی شده ایم که نمیدانیم یا شاید نمی توانیم واکنشی به این گونه رخدادها نشان بدهیم.

اما چرا باید چنین اتفاقاتی مدام در کوچه ها و خیابانهای شهرهای ما موجب پریشان خاطری مردم و ایجاد رعب و وحشت عمومی شود؟ چرا خانواده هایی که کودک خردسال دارند مدام باید نگران باشند که بیرون از خانه چه اتفاقاتی منتظر فرزندشان است و آن قدر بترسند که حتی جرات نکنند کودکانشان را به مدرسه بفرستند که مبادا همشاگردی غافلی یا راننده سرویس بی وجدانی و یا حتی معلم قرآنی سر راه کودکشان باشد که با رفتاری هوسبازانه روح و جسم و زندگی یک فرشته را به آتش بکشد؟

چرا والدین ترجیح میدهند سر و صدا و خستگی و بی حوصلگی فرزند را در حصار خانه تاب بیاورند اما حتی آنها را به پارک سر خیابان یا خانه همسایه کناری نفرستند که نمیدانند چه اتفاقاتی منتظر آنهاست

در حالی که کودکی های ما پر بود از خنده های شاد و بازی و تفریح و حال خوش در کنار همسالان و هم بازیها اما کودکان امروز نه حیاط درندشتی دارند و نه همسن و سالها و خواهر و برادر آنچنانی که در کنارش سرگرم و اجتماعی و اهل تعامل بار بیایند.پس چه باید کرد؟

بعد از رخدادن چنین فجایعی دایه های دلسوزتر از مادر و فرصت طلبهای همیشه دلواپس تریبون کوک کرده و مدام از اینکه علت این حوادث بی حجابی و بی عفتی است و اگر زن و دختر محجه و عفیف باشند چنین اتفاقاتی رخ نمیدهد سخن میگویند در حالی که هیچ کس نمیگوید یک کودک بی گناه 7 ساله چه بی حجابی و بی عفتی می توانسته داشته باشد که موجب تعرض  وتحریک مردان بیمار شود؟ و هیچ کس نمیگوید که چرا آن بیمار از سطح جامعه جمع آوری نمیشود که موجب خلق چنین اتفاقاتی نشود؟

چرا باید والدین مدام چشم و گوششان را باز کنند و فرزندانشان را رصد کنند و لای پر قو بگذارند اما جامعه از ترس و نا امنی تهی نشود؟ چرا باید زنان و دختران جوان در گوشه گوشه خیابان مدام نگران اتفاقات تلخ و حوادثی باشند که ممکن است از سوی افراد بیمار تهدیدشان کند؟ چرا با شنیدن صدای هر موتوری باید تنشان بلرزد که نکند خطری در کمینشان باشد؟ چرا بعد از تاریکی هوا باید با هول و هراس از کوچه پس کوچه ها رد بشوند و مدام دعا کنند کسی از پشت سر برایشان مزاحمتی فراهم نکند؟

کاش به همان اندازه که نگران رعایت حجاب خانمها بودیم به امنیت خاطر و آرامش آنان هم توجه میکردیم که با خیال راحت در سطح شهر تردد کنند و مدام نگران نباشند که از سوی دیگران مورد آزار و اذیت قرار گیرند؟

متاسفانه این پدیده تلخ و آزار دهنده علیه بانوان مدام در حال گسترش و تکثیر شدن است به گونه ای که به رفتاری عادی تبدیل شده است که اگر خلافش مشاهده شود موجب تعجب و شگفتی خواهد شد مثلا اگر در تاکسی نفر کناری ات خودش را جمع و جور کند و مرتب و مودب بنشیند واقعا تعجب میکنی! اگر در کوچه ای خلوت صدای موتوری بیاید و در پی اش آزاری نباشد آنقدر ذوق میکنی که گویا اتقاقی خارق العاده رخ داده! اگر با مردی در محیط کار یا جامعه زمانی کم یا زیاد تنها بمانی و او رفتاری کنترل شده و مودبانه داشته باشد با خودت میگویی لابد هدف شومی دارد

!                            اما ای کاش کمی و تنها کمی به روحیات و شرایط عاطفی زنان توجه میشد و عواقب خشونتهای اجتماعی که از سوی مردان در برهه ها و اماکن مختلف علیه آنها روا داشته میشود مورد بررسی و کشف راهکار قرار میگرفت تا زنی که روح و قلب جامعه است با امنیت  وآرامش بیشتری پا بر روی آسفالت خیابان بگذارد و کودکش را مدام از بقیه پنهان کند که مبادا مورد تهاجم و اذیت نزدیکان و بیگانگان قرار گیرد...

کاش کمی به فکر قلب و روح جامعه بودیم.

 

پی نوشت:

تنها دوسه روز پس از نگارش این مطلب خبر دردناک مرگ مظلومانه بنیتای 8 ماهه هم نمک بود بر زخم جامعه...صرف نظر از سهل انگاری والدین نمیدانم کی قرار است دردهای ما تمام شود؟


 
شهری است پر کرشمه حوران ز شش جهت
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦ : توسط :

 

سفر روح رو جلا میده حال آدمو خوب میکنه و انگار خون تازه ای توی رگهات تزریق میشه مخصوصا اگه مقصد شهری به زیبایی شیراز باشه و هدف سفر ورزش و تحرک...

شیراز حقیقتا مصداق شعر زیبای حافظه :

خوشا شیراز و وضع بی مثالش      خداوندا نگه دار از زوالش

 

هرچقدر توی این شهر زیبا میگردی خسته نمیشی و باز هم دلت میخواد بمونی و بگردی ولذت ببری ...

این هفته فرصت نابی دست داد که برای شرکت در مسابقات ورزشی شرکتمون سفری به شهر گل و شعر و بهار نارنج داشته باشیم که هم فال بود و هم تماشا و آخرش هم با کسب مدال برنز به یک حس خوب تبدیل شد...

 


 
طرح زندگی
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٦ : توسط :

 

       صبح امروز کسی گفت به من:


تو چقدر تنهایی ...


گفتمش در پاسخ :


تو چقدر حساسی ...


تن من گر تنهاست...


دل من با دلهاست...


دوستانی دارم


بهتر از برگ درخت


که دعایم گویند و دعاشان گویم...


یادشان دردل من ...


قلبشان منزل من…...


صافى آب مرا یادتو انداخت...رفیق...


تو دلت سبز...


لبت سرخ...


چراغت روشن...


چرخ روزیت همیشه چرخان...


نفست داغ...


تنت گرم...


دعایت با من...

 

"سهراب سپهری"


 
← صفحه بعد