طلوع پدر
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥ : توسط :

 

   

فرقی نمی کند وسط گرمای تابستان باشد یا یخبندان زمستان، اوج برگ ریزان باشد یا شکوفه باران، تو که بیای بهار میشود و شکوفه می روید و بنفشه لبخند میزند.تو که بیایی زندگی معنای تازه ای پیدا میکند و هستی به روی ما لبخند میزند...

مهم این است که تو بیایی

بیایی تا تکیه گاه شوی..سایه بان شوی...امید شوی...حال خوب شوی...مهرشوی..ماه شوی...روشنایی شوی...

بیایی تا همه زندگی شوی...

مهم این است که تو فرستاده شده باشی برای دمیدن نفس تازه به زندگی ما...

و چه خوش سلیقه است خدای مهربانی که هم تو را آفرید و هم من را به تو نسبت داد...افتخار میکنم به نامت که پشتوانه هویتم است و نامم که با نامت همراه می شود..

افتخار میکنم به داشتنت...به فرزندی ات...به سایه ات

بابا جونم ...نازنین یار...عزیز دل...مهربانم...

تولدت رویش زندگی است در دل تابستان گرم..و دل گرممان میکند به تداوم عاطفه

خوش آمدی به دنیا


 
بوی پیراهن یوسف
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥ : توسط :

یه روز گرم تابستونی بود کوچیک بودم اما نه اونقدر که یادم نیاد اتفاقات رو، مامان دستمو گرفت و رفتیم نزدیک میدون ورودی شهرمون ،جمعیت زیادی از زن و مرد اونجا جمع شده بودند.پرسیده بودم اینجا برای چی اومدیم و جواب شنیده بودم: اسرای جنگ دارن میان..آزادشون کردن! نسل من اون سالها علی رغم سن و سال کمش خوب میدونست جنگ یعنی چی؟ خوب میدونست شهید به کی میگن؟ خوب میدونست اسیر چیه و جانباز کیا هستن؟ نسل من خمپاره و ترکش و صدای آژیر خطر جزو لالایی شبانه ش بود و خیلی زودتر از سنش بزرگ شد. برای همین اون عصر گرم تابستونی بجز من بچه های کوچیک زیادی همراه مادر و پدرهاشون جمع شده بودن به استقبال جوانان وطن..ما هم میفهمیدیم که اونا از جای سختی برمیگردن.میدونستیم سختی کشیدن.میدونستیم تلخه کامشون..

وقتی اتوبوس رسید هلهله مردم بلند شد و صدای صلوات فضا رو پر کرد.مادرها اشک میریختند و جوونها یکی یکی از اتوبوس به بیرون پیاده که نه پرواز میکردند و توی سیاهی چادر مادر سفید بخت میشدند.اشک رساترین فریاد اون روز گرم بود.

جوونهامون سیه چرده و لاغر بودند خستگی توی چهره هاشون موج میزد اما حال همه از دیدن همین چهره های آفتاب سوخته و لاغر و تکیده خیلی خوش بود.با غروری عجیب روی سرها و دستها بلندمیشدند یکی یکی و با هلهله صل علی محمد بوی خمینی آمد توی موج جمعیت غرق میشدند...

اکثر کوچه ها چراغونی بود.جلوی در خونه ها گوسفند میکشتند و بوی اسپند و کندر توی هوا حال قشنگی به شهر داده بود.خونه اسرای آزاد شده که با عبارت قشنگ آزادگان معنای متفاوتی پیدا کردند مدام از مهمون پر و خالی میشد.اصلا نیازی نبود باهاشون نسبت داشته باشی همه مردم شهر میرفتند برای دیدن شیران بیشه وطن..

همه شهر غرق شادی و شور بود.

بچه هامون خسته بودند اما لبخند از روی لبهاشون محو نمیشد.توی حلقه جمعیت شهر و فامیل که مینشستند تعریف خاطره های تلخ و شیرین اردوگاه بود و جان فشانی سربازان امام ...

لابه لای جمعیت مادرها و پدرهایی بودند که قاب عکس به دست به دیدار جوونهای آزاد شده از بند اسارت میومدند که شما پسر ما رو اونجا ندیدی؟ ازش خبر نداری؟ اونم مثل شما اسیر بوده....و توی نگاه منتظر مادر یه دنیا حرف بود و چقدر دلش میخواست که خبر خوشی بشنوه از پاره دلش..و اون روزها حتی شنیدن خبر اینکه : پسرت توی فلان اردوگاه اسیره! مژده وصف ناپذیری بود...

سالها که گذشت کم کم موی سیاه اون جوونهای آزاده روبه سپیدی گذاشت.خیلیاشون از شکنجه ها و سختی های دوران اسارت یادگارهایی داشتند که گاه و بیگاه اذیتشون میکرد ..خیلیاشون دل شکسته و دل گرفته بودند از فراموش شدن آرمانهاشون توی جامعه..خیلیاشون دلگیر بودند از نادیده گرفتن خیلی از آرمانهاشون ...اما هنوز بودند مثل شیر...و اگه بازم لازم میشد دریغ نمیکردند همون تن خسته و زخمی و رنجور رو برای وطن...برای وطن...برای وطن....

اما دلخراش ترین سکانس این فیلم ایثار، اون مادرهای منتظری بودند که هنوز هم قاب عکس به دست منتظر صبحی بودند که توش یه جوون رعنا در سیاهی چادر مادر سفید بخت میشه و برمیگرده...

چشمهای انتظار مادرها و پدرهای پیر و خمیده پشت به راه سفید شد اما نور چشمی ها نیومدند...سالها گذشت و انتظار تموم نشد..یوسف ها به کنعان برنگشتند و یعقوب هنوز چشم به راه داشت...

امروزم همون روز گرم تابستونیه که با مادر به استقبال ورود آزاده ها رفتیم..عین همون روز گرم و تفتیده ...خیلی هامون فراموش کردیم.خیلی هامون بی معرفت شدیم..خیلی هامون حتی مسخره میکنیم...اما هنوز هم باور دارم که اگر اونها و همه سختی هایی که کشیدند نبود امروز من و تو حتی نمیتونستیم راحت بخوابیم.حتی نمیتونستیم راحت نفس بکشیم..و ما قد تک تک ثانیه های تلخ اردوگاههای عراق به تک تکشون مدیونیم.

و بیشتر از اون به دل ها و چشمهای منتظر مادران و پدرانی که خیلی هاشون با انتظار و حسرت دیده از دنیا بستند و خیلیهاشون هنوز منتظرند...

کاش بوی پیراهن یوسف به کنعان برسه...

 

پی نوشت:

تقدیم به همه مادرهای منتظر 

تقدیم به خاله پدرم و سالها انتظارش


 
روزی برای صاحبان اندیشه
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٥ : توسط :

 

قلم خروش اندیشه است و آنکه قلم به دست میگیرد مشعلدار بیداری اندیشه هاست در تاریکی دنیایی که مادیات به سرمایش کشانده است. و رسالتی سخت بر دوش اصحاب اندیشه است تا در اوج روزگار منفعت طلبی و مادی گرایی،فریفته زور و زر  وتزویر نشوند و حقیقت و انسانیت را اولی بدارند و جز انسانیت زیر هر پرچمی نروند و جز حقیقت کلامی بر زبان نرانند.

علی رغم گسترش رسانه های مجازی هنوز نشریات کاغذی جایگاه و اهمیت خاص خود را حفظ کرده اند و این نقش علی الخصوص در شهرهای کوچکتر که هنوز ارتباطات چهره به چهره پر رنگ و مهم است متفاوت و منحصربه فرد مانده است. اما متاسفانه علی رغم رشد قارچ گونه نشریات و خبرگزاریهای محلی ، هیچ تدبیری در راستای توانمندتر شدن  وحتی آموزش اصول اولیه روزنامه نگاری و خبرنگاری به اهل رسانه در این شهرها اندیشیده نشده است و متاسفانه فقط شاهد تکثر نفرات هستیم نه اندیشه ها!

در شهر فرهنگی و تاریخی نهاوند هم حدود 20 سال از تولد اولین مطبوعه کاغذی میگذرد و در این مدت نشریات منحصر به نهاوندو نمایندگی نشریات کشوری و خبرگزاریها و سایتهای خبری متعددی متولد و مشغول به کار شده اند لیکن به لحاظ توسعه سطح علمی و ارتقای آگاهی خبرنگاران اقدام خاصی صورت نگرفته است.و حتی هیچ نظارت و گزینشی برای انتخاب افراد به عنوان خبرنگار صورت نمیگیرد و صرفا هرکسی که به هر انگیزه ای تمایل به حضور در عرصه خبر دارد خبرنگار خوانده میشود بدون حتی لحظه ای درنگ در اینکه آیا او توانایی ها و قابلیت های لازم برای خبرنگاری را دارد یا خیر؟ حتی بستر آموزش و پرورش علاقمندان این عرصه هم فراهم نیست تا اقلا حالا که استعدادها چندان منحصر به فرد نیست بتوان با آموزش افراد راه به جایی برد و  نیمچه خبرنگارانی را برای اطلاع رسانی پرورش داد...

کل فعالیت خبرنگاران شهر من خلاصه میشود در کپی کردن اخبار سایر رسانه ها در رسانه خود و انجام مصاحبه ها با سوژه هایی که اغلب خود انتخاب می شود اما بد مصاحبه میشوند! و از دست میرود...و در نهایت هم به نیمه مرداد که میرسیم همه خبرنگاران دست به خودنمایی زده و  از عکسهای خود بنر میسازند و بر در و دیوار حقیقی و مجازی شهر نصب میکنند تا همه بدانند که اینها هستند که بار سنگین اطلاع رسانی را بر دوش میکشند!! و بدتر و زشت تر اینکه از اداره ای به اداره دیگر به راه میفتند و از روسای آنان میخواهند که مراسم تقدیر و تشکری برایشان ترتیب بدهد و جایزه ای و....

و اینجاست که قلم لباس زر می پوشد و می شود ابزاری برای نمایش مهوع و زشت مسئولینی که چیزی برای گفتن ندارند و خبرنگار می شود ابزاری دم دستی برای وصول به مطامع آنان که نمیخواهند حقیقت بیان شود...

و اینجاست که رسالت قلم و اندیشه نادیده گرفته میشود و حرمت رسانه زیر سوال میرود ولی متاسفانه نه تنها خود این به ظاهر اصحاب قلم اعتراضی به این وضعیت ندارند بلکه متولیان فرهنگی شهرمان هم بدشان نمیآید با یک کارت هدیه یا شش عدد استکان کادوپیچ شده شعور خبرنگاران را در کفه ترازو بگذارند تا با تیتری چرب و نرم خودشان را در معرض دید مردم زیبا و پرتلاش جلوه دهند!

 کاش روزی برسد که از خیل این جماعت قلم به دست یکی بخواهد از حد ظواهر فراتر رود و اجازه ندهد عکس و نامش روی بنری پلاستیکی در خیابانها او را به مردم بشناساند بدون آنکه معجزه قلمش زبانزد شده باشد...و کاش مسئولی متولی چیزی پیدا شود که اجازه ندهد اینگونه حرمت اندیشه و قلم در شهر زیر سوال برود که افرادی که هیچ آگاهی و اطلاع و سابقه فرهنگی ندارند صرفا برای وصول به منافع پنهان در کنار خبرنگاری به ادارات و سازمانها و بطن جامعه نفوذ کنند و خود را نمایندگان اندیشه جا بزنند و به جای خلق معجزات قلمی، بخواهند با گدایی هدیه های رنگ وارنگ و خوراندن مطالب بی ارزش و دم دستی به مردم جلب توجه کنند...

کاش روزی برسد که خبرنگار در شهر ما واقعا "خبر" " نگار" باشد نه چاکر و مخلص و چاپلوس فلان و بهمان مسئول...

راستی چند سال است که یک گزارش یک مصاحبه و یک یادداشت دلچسب در نشریات محلی نهاوند نخوانده اید؟

 

روز خبرنگار به آنان که به دور از اهداف مادی و مطامع اجتماعی و سیاسی فقط به عشق قلم می نویسند مبارک باد.


 
قلعه ای برای بابک
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٥ : توسط :

 

طبعیت همیشه حس و حال خوبی بهم میده مخصوصا طبیعت بی نظیر وطنم..سرزمین چهارفصلی که هرگوشه ش یه جور خاص و منحصر بفرده..وسط گرمای خرماپز مرداد یه جاهایی توی همین کشور هست که خنکاش تا ته رگ و ریشه ت میدوه و کیف میکنی از سبکی و آرامش هواش..بعد از تجربه دلچسب سفر پارسال به شهر زیبای سراب ، باز هم فرصتی پیدا شد تا این بار به سرزمین آذربایجان و شهر زیبای تبریز قدم بگذارم و در دل گرمای 40 درجه مرداد ماه پایتخت دااااااغ، یکی دو روزی لذت ببرم از نسیم خنک دیار ستار خان و باقر خان...سرزمین عباس میرزا و خیابانی و شهریار و صائب و پروین اعتصامی و ....

سفر کوتاه بود مثل همیشه اما حسابی چسبید...شب اول در شهر کوچک و خنک و زیبای کلیبر اقامت کردیم و صبح آفتاب نزده راهی قلعه بابک شدیم.دژ زیبا و با شکوه بابک خرمدین..قلعه ای نهفته در دل سنگی کوه ، غرق در مه و سرسبزی کوههای سترگ آذربایجان سرفراز....

کوه عظیمی بود و طبعیت زیبا و بی همتایی داشت...هرچه بیشتر اوج میگرفتیم هوا خنک تر و مه بیشتر میشد...اوایل و اواخر مسیر پله های سنگی بود که روبه سوی قلعه هدایتت میکرد و بخشی از مسیر هم سنگلاخی و دره ای...

رفتیم  و رفتیم تا رسیدیم به دژی که اگر چه بخش زیادی از آن باقی نمانده بود اما نشانه شکوه و عظمت دوره خود و ایران بود...

آن بالای قلعه هوا چنان خنک بود که باورت نمیشد در اوج تابستان به سر میبری ..گونه های زیبای گیاهی و گلهای خودرو و وحشی جلوه خاصی به طبیعت بخشیده و مناظر بکر و بدیعی آفریده که با همه دوربین های عکاسی هم نمیشود آنرا به تصویر کشید...

به قلعه که میرسیم از آن بالای تماشای کوه جلوه محشری دارد و مسیر بازگشت هم دشت و دره ای زیبا و چشم نواز است که با اینکه ساعت به نزدیک ظهر میرسد هنوز خنکای خاص هوا رخنه میکند در وجودت و سرمستت میکند...

به همه علاقمندان طبیعت زیبای ایران دیدار قلعه بابک در آذربایجان شرقی را توصیه میکنم..

 

توضیح نوشت:

دژ بابک ، بنا شده در بالای کوهی به بلندای ۲۳۰۰ متر، در نزدیک به سه‌ کیلومتری شهر کلیبر می‌باشد. دژ در زمان ساسانیان ساخته شده و نام خود را از نام بابک خرمدین، رهبر رویارویی با تازندگان (مهاجمین) عرب تا سال ۸۹۳ میلادی، گرفته است.

ویژگیهای نمایان دژ

پیش از این که به دروازه دژ برسیم از گذرگاهی می‌گذریم، این گذرگاه همچون دالانی است و تنها گنجایش گذشتن یک نفر را دارد و دو نفر به سختی از آن می‌توانند بگذرند. گذرگاه در فاصله دویست متری دروازه دژ و روبروی آن می‌باشد. آمدن هر تازه‌وارد سپاهی و غیره، کوهبانیه‌ها راکه در برج‌های دوسوی دروازه جای داشته‌اند را هشیار می‌کرده است. جایگاه کوهبانیه‌ها در بلندی است و بنابر این به هر چیز و هر کس چیرگی کامل داشته‌اند. این برج‌ها یکی مخروطی و دیگری مدور واستوانه‌ای از سنگ‌های تراشیده با ملاط ساروج استوار ساخته شده‌اند. باروها که از نوعی سنگ خارا ساخته شده تمام درزهای کوهستان را بسته است. برای نفوذ به درون بنا بایستی حتما از دروازه گذشت و از کوهستان راهی برای درون شدن، نیست. نزدیک شدن ابزار دژ کوب، منجنیق و آتش افکن به این دژ تقریباً ناشدنی بود.[۵]

بنای دژ که دو طبقه و سه طبقه است که پس از ورودی قرار گرفته است و پس از آن تالار اصلی وجود دارد که پیرامون آن را هفت اتاق فرا گرفته است، اتاق‌هایی که به تالار میانی راه دارند. در بخش شرقی دژ تاسیسات دیگری مرکب از اتاق‌ها و آب انبارها ساخته شده است. سقف آب انبارها با طاق جناغی و گهواره‌ای استوار شده‌اند. محوطه درونی آن‌ها نیز به وسیله گونه‌ای ساروج نفوذ ناپذیر گردیده و به هنگام زمستان از برف و باران پر شده و در تابستان و هنگام تنگناها و محاصره‌ها از آب آن‌ها بهره‌برداری می‌شد. در سمت شمال غربی دژ پلکان‌هایی سرتاسری بود است که اکنون ویران شده و بخش‌هایی از آن بیرون خاک است و تنها راه صعود به بخش‌های بلندتر بناست.


 
همه حس های یک زن کارمند
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳٩٥ : توسط :

 

روزی که خبر قبولیم رو توی آزمون استخدامی بهم دادن ،همون روزی بود که با سردبیر یه روزنامه خوب و معروف استانمون قرار ملاقات داشتم که سمت معاون سردبیری رو بهم بدن،همونقدر که از دومی ذوق زده بودم، هیچ حسی نسبت به اولی نداشتم و یه جورایی گیج بودم.بابا و مامان خیلی خوشحال بودن که بلاخره تونستم توی یه سازمان اسم  و رسم دار استخدام بشم و به قول خودشون نتیجه 4 سال زحمتم رو ببینم.و من همه ش تو فکر ملاقاتم با اون سردبیر معروف بودم. توی همون چند دقیقه اول مورد پسند جناب سردبیر قرار گرفتم و پیشنهاد کار رو بهم داد و منم سر درد دلم باز شد که فلان جا قبول شدم و همه میگن برو و من دلم توی تحریریه جا مونده و دلم میخواد روزنامه نگار بشم و ....

یک ماهی طول کشید که کلنجارهام با عقل و دلم و شنیدن توصیه های عاقلانه بزرگترها به نتیجه برسه و من راهی شهری بشم که جز توی اسم فامیل بازی کردن بچگی هامون اسمش رو نشنیده و هیچ تصوری ازش نداشتم. کرمان اولین میزبان یک دختر 25 ساله عاشق روزنامه نگاری شد که هیچ تصوری از کارمند شدن و اداره رفتن و زندگی تنهایی اونم این همه دور از خانواده نداشت. خیلی سخت بود تا خو بگیرم و کنار بیام با کارهایی که شاید خیلی مطلوبم نبود،روزی نبود که حسرت نخورم که چرا روزنامه رو رها کردم؟ شوق نوشتن اما چنان قوی بود که حتی فاصله ها و خستگی و کار و غربت نتونست کمرنگش کنه و من از همونجا هم نوشتن رو ادامه دادم.و سردبیری تنها نشریه منظم شهرم رو دنبال کردم و اونجا هم گاه گاهی برای مطبوعات محلیش نوشتم.

بارها خسته شدم ، محیط کسل کننده و کار یکنواخت و بی تنوع اداری خیلی وقتها اشکم رو درآورد و غم غربت و تنهایی هم چنان تشدیدش می کرد که یه روزهایی دلم می خواست چمدونمو بردارم و برگردم خونه پدری و همونجا بمونم. اما همیشه یه صدایی بهم نهیب میزد که: بمون! تجربه خیلی خوبی بود زندگی با مردم سخت کوش و خونگرم و البته زود رنج کویر..مردمی که دلشون از آیینه چشمهاشون پیدا بود و می شد روی رفاقت و محبتشون حساب کرد.دو سال کنارشون بودم با همه مهربونیهاشون و بلاخره مجالی دست داد که بتونم به شهر نزدیکتری نقل مکان کنم.حالا دیگه از اون سختی روزهای اول کارمندی کم شده بود اما هنوز هم سخت بود. مخصوصا تطبیق دادن کار اداری و همه خستگی هاش با زندگی مشترکی که تازه داشت شکل می گرفت و تو قرار بود علاوه بر نقش کارمندی ،نقش یک همسر و یک زن خانه دار خوب رو هم ایفا کنی..هیچ تجربه ای ازش نداشتم.اما همه سعیم رو می کردم که خوب انجامش بدم.به اقتضای مسئولیت کاری که داشتم گاهی کارم بیشتراز زمان معمول اداری طول می کشید گاهی روز تعطیل و گاهی حتی تا پاسی از شب درگیر بودم! خسته میشدم.روح و جسمم استراحت می خواست اما یه شوق غریبی توی دلم بود که وقتی به خونه می رسیدم دلم میخواست از قالب مانتو مقنعه بیرون بیام و آروم بخزم به سیمای زنی عاشق که دلش می خواد با همه شوق و حسش غذای محبوب همسرش رو تدارک ببینه و خونه رو برای حضور مردی که خسته از کار برمیگرده حاضر کنه و همین ، بخش عمده ای از خستگیم رو می گرفت و همون ساعتهای کمی که توی خونه و کنار هم بودیم رو لذت بخش می کرد.گاهی صبح ها برای بیدار شدن توی تاریک روشن هوا و سر کار رفتن با خودم کلنجار می رفتم و حسرت می خوردم به زنان خانه داری که می تونن تا هر وقت دوست دارن بخوابن و بعدش آروم آروم به کارهای خونه برسن و خسته هم نشن و همه اش از خودم می پرسیدم : آخه چرا من باید کار کنم؟ گاهی حتی این کلنجار به جایی میرسید که تصمیم می گرفتم کارو ول کنم و توی خونه بشینم! اما به محض اینکه می دیدم حاصل حقوق و درآمدی که دارم حل بخشی از مشکلات زندگی و شریک شدنم توی چرخوندن چرخ خانواده کوچیکمونه، حس خستگیم جاشو به حس دلچسب مفید بودن می داد و دیگه صبح زود بیدار شدن برام چندان سخت نبود.عوضش از همون ساعتها و روزهای کم فراغت و توی خونه بودنم هم نهایت استفاده رو می کردم و پنج شنبه جمعه ها برام حکم یه رویای شیرین رو داشت.

خیلی ها معتقدند که جای زن توی خونه است و زن خونه دار آرامش و فراغت خاطر بیشتری داره و زندگی و خانواده اش راضی ترند از شرایطشون ، خیلی ها معتقدند که محیط های کارکشور ما برای کار کردن زنان مناسب نیست و به روح و روان زن آسیب میزنه و عوضش زن خانه دار آرامش و رضایت خاطری داره که ناخودآگاه به خانواده اش منتقل میشه. من هم به عنوان یک زن، زنی که حدود 18 سال درس خونده و ده سال تجربه کار کردن رو با خودش داره معتقدم اگه شرایط مساعد باشه قطعا محیط خونه و آرامشش قابل مقایسه با محیط خشک و گاهی خشن کار نیست و چه بهتر است که زنان ما توی شرایط مطلوب و متناسب با روحیه لطیفشون کار کنند اما تجربه ده ساله بهم ثابت کرده که نمیشه مطلقا حکم کرد که جای زن توی خونه است و محیط کار برای زن مناسب نیست.حضور در اجتماع و محیط کار با همه سختی ها و کمبودها و نواقصش ، علی رغم خستگی و گاه خشونت و بی رحمیش حس استقلال و عزت نفسی به زن میده که حضورش توی آروم ترین خونه ها و غرق شدنش در رفاه مادی و بهترین شرایط زندگی خانوادگی ممکنه بهش اعطا نکنه.

زنان کارمند مخصوصا اگه صاحب خانواده و فرزند هم باشند از احساس مسئولیت فوق العاده ای برخوردارند که توی اکثر زنان خانه دار شاید نتونیم ببینیمش .اونها ازکمترین زمانی که دارند به بهترین شکل استفاده می کنند و مدیریت وقت و انرژی رو خوب بلدند.بچه های زنان کارمند از کودکی یاد میگیرند که قوی،مستقل و متکی به خود باربیان و بررسی ها نشون میده که این کودکان در درس و فعالیتهای آموزشیشون موفق و  حتی موفق تر هستند.هرچند نمی توانیم منکر برتری و موهبت های خانه دار بودن و نتایج خوبش برای خانواده ها بشویم ، ولی امروز جامعه به جایی رسیده که قبول کرده کارمند بودن زنان مانعی برای انجام وظایف مادری و همسریشون نخواهد بود و اتفاقا این زنان همه مسئولیتهاشون  روبه بهترین شکل و با بالاترین حد مسئولیت پذیری انجام میدن.

ما زنان کارمند اگرچه وقت زیادی برای خلوت کردن با خودمون، برای استراحت و آرامش داشتن و برای تفریحات و تنوعات خاص زنان خانه دار نداریم ، اما اکثرمون برنامه ریزهای موفقی هستیم که هم سفرهای خانوادگی و دوستانه میریم.هم به خرید وسینما و تئاتر و پارک و ورزشمون می رسیم.هم بچه هامون رو مدیریت می کنیم و هوای درس و مشق و کلاسهای تابستونیشون رو داریم و هم حواسمون به حال خوب و بد همسرامون هست.هم یادمون می مونه که فلان کتاب جدید رو بخریم و بخونیم و هم از ادامه تحصیل همزمان با کار بیرون و کار خونه غافل نمی شیم.

همه زنها دلشون می خواد تکیه گاه محکمی از جنس همسر داشته باشند اما همسران ما خواه ناخواه حتی اگه انکار کنند به ظاهر، به ما تکیه می کنند و خیالشون راحته که زنی هست که همه جوره هوای زندگی و خانواده رو داره و  میشه برای روز سختی روش حساب کرد.زنان کارمند با همه سختی های کار و مشغله های فکریشون مدیران بسیار قوی و توانمند بیرون و درون منزلند اونقدر که حتی وقت خواب هم در حال برنامه ریزی مسائل خونه و خانواده هستند.

این زنان را باید قدر دانست.قدر زحمتهایشان، قدر خستگی هایشان،قدر با یک دست هزار کار انجام دادن و نق نزدنشان،قدرمدیریت خوب و تربیت موثر کودکانشان و قدر همه تکیه گاه بودنشان را .باید دانست.

حالا که ده سال از عمر کارمندیم می گذره خوشحالم که اون روز گرم و کشدار تابستونی در جواب نگاه نگران و منتظر پدر و مادرم وقتی سر دو راهی عقل و دلم گیر کرده بودم با جسارتی که از یه دختر 25 ساله بعید بود حاضر شدم زندگی تنها توی یه شهر کویری دور افتاده رو انتخاب کنم برای اینکه بتونم روی پای خودم وایسم .حالا فکر می کنم این کارمندی بهم قدرت و جسارت و امید داد اونقدری که بعدش دیگه هیچوقت از مواجهه با سختی های زندگی نترسیدم.سخت بود اما از پسش برومدم.مثل همه زنان کارمند سرزمینم.


 
خدایی که حواسش به همه چیز هست
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٥ : توسط :

 

تابستان گرم یا به عبارت بهتر داغ! با همه تلاشش در ذوب کردن مخ آدم دارد میگذرد ..خوبی اش هم همین است که نمیماند! میگذرد...

وقتی خسته میشوم از گرمای هوا..از فشار کار ..از اینکه گاهی مجبورم شرق و غرب شهر به این درندشتی را به هم بدوزم زیر تیغ آفتاب برای یک کار اداری ..کارهای اداری که متاسفانه با خلق خوش! و امروز و فردا کردن کارمندان مربوطه توان فرسا می شوند گاهی واقعا کم میارم..به خودم میگم : اه! این چه وضعیه؟ چی میشد هیچ کاری هیچ خستگی هیچ گرمایی هیچ مشکلی نبود و فقط میخوردیم و میخوابیدیم و یکی هم احیانا با پر طاووس بادمون میزد؟! اما یادم میاد که همه این خسته شدن ها همه این تلاشها و حتی کلافگی ها نشون دهنده اینه که زندگیه جاریه..این که سالمم که میتونم راه برم و کار کنم  و برای زندگی نقشه های رنگارنگ بکشم و اونجاست که ناخودآگاه سرم رو به آسمون میچرخه و میگم: الهی شکرت.

میدونم تو هم جدی نمیگیری غرغرهای گاه و بیگاه رو...میدونم خوب حواست به تک تک ماها که این پایینیم هست و خوب میدونی چطوری و کی همه چی رو درست کنی اونقدر که باورمونم نشه...

خواستم بگم: منم حواسم هست که تو چقدر خوب و بزرگی...

دوستت دارم خدا جون


 
پرواز اسطوره
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٥ : توسط :

عباس کیا رستمی راهی خانه دوست شد.

 

چه حیف!

چه تلخ!


 
وسایلی برای بی ارتباطی
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥ : توسط :

    این روزها که وسایل ارتباطی اونقدر زیاد شدن که میشه تو یه چشم به هم زدن عکس و فیلمت رو از این سر دنیا بفرستی به دورترین جای دنیا و بقیه رو تو کوچکترین و بزرگترین رخدادهای زندگیت سهیم کنی و دیگه هیچ نقطه کور و بی خبری معنا نداره توی روابط آدمها، این روزها که همه مسئولین و مردم حس میکنن زیر نگاه دقیق و ریز بین رسانه های مختلف مجازی و حقیقی هستند و هیچ چیزی رو نمیشه مخفی کرد و انگار هر جا بری نگرانی یه دوربینی چیزی کار گذاشته باشن و حرکات و سکناتت توی دنیا پخش بشه ...این روزها با همه تکنولوژیهای رنگ وارنگش اما ، من هنوز دلم تنگ میشه واسه اون وقتهایی که تلفنهای زرد با شماره گیر انگشتی و صدای جیغ زنگش تنها وسیله مدرن ارتباطی مون بود.اون روزهایی که وقتی کسی از خونه میرفت بیرون جز تلفن محل کار احتمالیش راهی برای تماس باهاش نبود وگرنه باید منتظرش میموندی تا برگرده.وقتی مامان بزرگ و بابا بزرگی میرفت سفر مشهد و مکه و کربلا فقط میدونستی اونجاست و داره دعا میکنه ولی اینکه هر ثانیه برات سلفی بفرسته و بگه اینجا دارم دعات میکنم و اینجا برات نماز خوندم معنی نداشت.

اون روزها سال نو که تحویل میشد مامان ساعتها پای تلفن می نشست و یکی یکی انگشتش رو توی شماره گیر تلفن میچرخوند و بارها و بارها میگرفت تا خط آزاد بشه بعد با صدای خاله و دایی که انگار از ته چاه درمیومد حال و احوال میکرد و عید رو تبریک میگفت.ما بچه ها هم که لذت بخش ترین وسیله ارتباطی مون یه کاغذ از وسط دفتر کندن بود و نامه نوشتن و توی پاکت گذاشت و روش تمبر چسبوندن و سپردن به صندوق پست تا برسونه و پشت پاکت : تشکر از آقای پستچی مهربون! و چه ذوقی داشت وقتی زنگ خونه رو میزدن و یه نامه میدادن دستت!

اون روزها اینستاگرام نبود که عکسهاتو توش به نمایش بذاری.اصلا گوشی همراهی نبود که دوربین داشته باشه ..دوربینهامون اگه خیلی پیشرفته بودیم یه یاشیکای مدل زمان خودش بود که توی یه حلقه فیلم 24 تایی مینداختیم و با ذوق عکاسی میکردیم بعدشم عکس رو میدادیم به عکاسی تا برامون چاپ کنه و تازه وقتی چاپ میشد میدیدیم بعضیاشون خوب و بعضی خراب شده اما با یه ذوق خاصی اونا رو توی آلبوم میذاشتیم و میرفتیم سر وقت حلقه فیلم بعدی!

اون روزها تلگرام و واتس آپ و .... نبود که بتونی دوستای مدرسه و دانشگاه و محله تو توش پیدا کنی و گروه تشکیل بدی و در حالی که هر کدومتون توی یه شهرید هر لحظه با هم در تماس باشید و حرف بزنید و عکس و فیلم از زندگی هاتون بذارید اون روزها مدرسه ها که تعطیل میشد دیگه خبری از همکلاسیهات نداشتی مگه تصادفی توی خیابون یا کلاسهای تابستونی میدیدیشون و الا میرفت تا اول مهر و دیدار دوباره!

اون روزها سرگرمی بچه مدرسه ای ها تبلت و موبایلهای اینترنت دار نبود که توش دنبال بازیهای رنگ و وارنگ بگردن اون روزها همه ذوقمون ثبت نام توی کلاسهای کانون پرورشی بود و رفتن به کتابخونه و ذوق نقاشی و سرود و گلسازی و خوشنویسی...و اردوهای تابستونی که اوج لذتمون بود.

اون روزها امکاناتمون کم بود ..اما حال دلهامون خوش بود.اون روزها تابستونهای کودکی و نوجوانیمون پر بود از صدای خنده و شادی و رنگهای شاد و هلهله هامون توی حیاط و کوچه با بچه های همسن و سالمون با اسباب بازیهای پلاستیکی ساده مون که بوی زندگی میداد ...اون روزها دویدن یه جزء قشنگ روزهای تابستونیمون بود و شادی رو نمیشد از زندگیهامون جدا کرد..اون روزها خنده هامون بی حد و مرز بود و خوشیهامون بی علت...

اون روزها کامپیوتر و لب تاب توی خونه هامون نبود که باهاش فیلم و سی دی کارتون ببینیم و آهنگ گوش کنیم اما برنامه کودک ساعت 5 تلویزیون اوج لذت و کیف و شادیمون بود و همخوانی با آهنگ دلنشین خونه مادربزرگه مسرورمون میکرد و زل میزدیم به صفحه تلویزیون و انگار از زمین کنده میشدیم با شخصیتهای کارتونی ...با چوبین..نل..حنا دختری در مزرعه..میتی کومان..پرین...دوقلوهای افسانه ای..فوتبالیستها و....

حالا همه جور تکنوژی ارتباطی در اختیارمون هست اما از حال دختر همسایه خبر نداریم..از حال همبازی بچگیهامون بی خبریم..حالا ظرف چند ثانیه میشه پیام داد به کل فامیل و  جوک و عکس فرستاد اما یادم نمیاد آخرین بار دختر عمو و پسردایی رو کی از نزدیک دیدم و باهاشون از ته دل خندیدم؟!

این روزها راههای ارتباط زیاد شده اما ارتباط هامون کم و کم وکمتر...این روزها هر وسیله ارتباطی انگار داره ماها رو از همدیگه و از خودمون دورتر میکنه...

چه حیف....چه حیف....


 
معلمی برای همه قرن ها
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٥ : توسط :

سخت است حرفت را نفهمند

سخت تر این است که حرفت را  اشتباهی بفهمند

حالا من می فهمم که خدا چه زجری می کشد

وقتی که این همه آدم حرفش را نفهمیده اند که هیچ!

اشتباهی هم فهمیده اند.

 

دل نوشت:

امروز سالروز شهادت معلم والا مقام و بلند نظر اندیشه  وایمان ، دکتر علی شریعتی است.مردی که تمام بودنش را وقف شناساندن اسلام واقعی ،و نشان دادن درک درست از تشیع علوی به مردم ایران کرد.

حیف که نگذاشتند تا رسالتش به سرانجام رسد.

روحش شاد و یادش گرامی

 


 
رمضان باید مهربانمان کند
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٥ : توسط :

حتما لازم نیست روزه دار باشی تا گرسنگی و تشنگی را لمس کنی.حتما لازم نیست در گرمای بالای 30 درجه خرداد ماه توی خیابانهای شلوغ شهر پر از دود قدم روی آسفالت داغ بگذاری و شبها روی کارتن گوشه پارکها بخوابی تا معنای بی خانمانی را حس کنی! حتما قرار نیست که خوراکیهای خوشمزه و خوش بو و رنگ را ببینی و نخوری تا طعم محرومیت و حسرت را بچشی،کافی است انسان باشی تا بتوانی درک کنی که فقر و نداشتن و نخوردن و نچشیدن مواهب زندگی و چشیدن و لمس کردن سرما و گرما وگرسنگی و بی خانمانی چه طعمی دارد؟

دلت که خدایی باشد و به نام انسانیت گره خورده باشی هر روز برایت یادآور فقر و محرومیت نیازمندان می شود و برای نشاندن لبخند روی لبهای مردمی که سالهاست باخنده و خوشی بیگانه اند منتظر رمضان نمی مانی و برای درک معنای تلخ گرسنگی وفقر نیاز به درک روزه نداری ..

دلت که آسمانی باشد هر روزت می تواند برایت زنگ هشدار آدم بودن و خدایی زیستن باشد.

با رشد تورم و افزایش سختی های زندگی هر روز بیشتر از قبل شاهد گسترش پدیده تلخ فقر و محرومیت به بدترین شکل ممکن هستیم.گسترش فقر و سختی زندگی برای بسیاری از مردم جامعه آنقدر محسوس شده که به وضوح در جای جای شهر میشود مشاهده اش کرد،خیابانهای شهر پر است از زن و مرد و کودک و نوجوان و پیرمرد و پیرزنانی که از حداقل امکانات رفاهی محرومند و برای قوت لایموت خود به زباله ها و خاکروبه ها پناه میبرند و پا روی آسفالت داغ میگذارند تا شیشه ماشینها را تمیز کنند و دستمال کاغذی و گل و فال بفروشند! خیابانهای شهر پر از دردهای پرتکرار است و ما ساکتیم!

دردهایی از جنس گرسنگی کودکان کار که از سوء تغذیه و بی سوادی و مشکلات مختلف در رنجند.کودکانی که بازی با یک توپ پلاستیکی روی کف خیابان برایشان حسرتی عجیب و غریب است! دردهایی از جنس نوزادانی که با بیماری و اعتیاد به دنیا می آیند و محکوم به مرگند.از جنس مادرانی که به هر دری می زنند تا کودکشان گرسنه نخوابد.پدرانی که دستهای پینه بسته شان گواه جان کندن های شبانه روزی است اما جیب خالیشان پر از دردی تکرار پذیر!

چهره سیاه آفتاب سوخته و خسته دخترکان وپسرکان پشت چراغ قرمزها که نگاهشان درد را تکرار میکند و انسانیت ناپیدایی را میطلبد که انگار سالهاست مرده است! این کودکان را اسکناس ها و لبخندهای تصنعی مرهمی است موقتی اما فردایشان هم تکرار دردهای امروز است.

برای این کودکان و مادران و پدران باید همتی مردانه کرد تا فردایشان خالی تر از درد باشد از امروزشان.می شود سهم بیشتری از انسانیت برای این آدمها که قد من و تو حق زندگی و خوشبختی دارند کنار گذاشت تا آنها هم بهره مند شوند از آرامش و لبخند.

می شود  بخشی از خوراک یک ماه سفره رنگین افطارمان ، درصدی از تشریفات میهمانی هایمان با مهربانی تقدیم آنان شود تا آنها هم سهمی از روشنایی و امید داشته باشند.

می شود کمی از حق خوشبختی و بازی و آرامش کودکانمان تقدیم بازی و شادی کودکانی شود که شاید داشتن یک توپ و یک کفش ورزشی برایشان یک رویای دور و دیر است.

می شود هزینه یک بار شهر بازی و سینما بردن کودک من و تو بشود هدیه چشاندن طعم بازی و شادی به کودکی که هنوز نمی داند سینما کجاست و بازی یعنی چه؟

می شود همانطور که برای کلاس تابستانی کودکانمان نقشه های رنگارنگ و گران قیمت می کشیم به فکر یک روز شاد برای کودکانی باشیم که از تابستان جز داغی خیابانها و گرمای هوا و خستگی خاطره ای ندارند ..می شود خوشحالی تفریح را به آنها هم چشاند.

مهربانی سخت نیست.انسانیت دشوار نیست.می شود قشنگ تر و مهربانانه تر هم زیست می شود شبها با آرامش خوابید اگر لبخند را به یک انسان هدیه کرده باشی...

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است*

                                                       (بخشی از شعر محمدرضا عبدالملکیان)


 
← صفحه بعد