اردی بهشت بوی تو را می دهد
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط :

     روزی تو را در قامت مادری مهربان یافتم که در کلاس مدرسه مرا الفبا و حساب و انشا آموخت و یادم داد چگونه قلم را در دستان کوچکم محکم بگیرم و بنویسم.

روزی در کسوت دبیری پرتلاش که استعدادهایم را شناخت و کمکم کرد تا بیشتر و بیشتر بخوانم و بدانم و به مدارج بالای تحصیل برسم.

روزی در جایگاه اندیشمندی که هم معلم بود و هم مربی و هم مرشد و هم پدری مهربان..عزیزی که یادم داد بجز زبان انگلیسی و ادبیات فارسی و ریاضیات، درسهای بسیاری برای آموختن هست که اگر ندانی و نیاموزی بی سواد خواهی ماند تا ابد..

 روزی هم در کرسی استادی که یادم داد به دانشگاه نیامده ام تا فقط واحدهای درسی را پاس کنم و مدرکی از دانشگاه معتبری کسب کنم بلکه آمده ام تا بیندیشم..ببینم..بفهمم و برای آزاد اندیشی بکوشم..

و اینان معلمان زندگیم بودند...اما نه فقط همین ها...

اولین قدمهای زندگی را دست در دست مادر و پدری برداشتم که آدم بودن را..مهربانی را...حسد نداشتن و بخل نورزیدن را...ادب را و حفظ حرمت بزرگتر را  و از همه مهمتر عشق را و عشق را و عشق را...به من آموختند..اولین باری که زمین خوردم یادم دادند بلند شدن را..و اولین باری که خسته شدم یادم دادند قوی شدن را بعد هر سختی و اولین باری که مایوس شدم یادم دادند امید به لطف معبود را... و این دو اگر نبودند زندگی با بهترین معلم ها و کلاسها قطعا چیزی کم داشت.

روزهای زندگیم در کنار دوستانی گذشت که برخی با خوبی وافر و برخی حتی با بدی ها و  اذیتهایشان یادم دادند معنای زندگی را و آموختند به من رسم روزگار را...دوستانی که بی حضورشان قطعا با کسب بالاترین مدارک تحصیلی هم کم سواد بودم و امی..و با حضورشان با قهر  و آشتی هایمان با لبخندها و اشکهایمان  با وفاداری و بی وفایی هایشان به من آموختند دنیا مدرسه ای بزرگ است و ما همه شاگردان این مدرسه... و باید از هر بدی درسی گرفت و از هر خوبی الگویی...

و روزگار و روزگار و روزگار....بزرگترین معلم زندگیم بود..به بهای هر روزی که از عمر مانده  ام کاست تجربه ای به من فروخت و به موازات هر ثانیه ای که بر عمر رفته ام افزود نکته ای و درسی و حکایتی گران سنگ مرا آموخت آنچنان که در نیمه راه زندگی انگار هزار بهار عمر کرده ام و انگار هزاران سال تجربه اندوخته ام...و با همه سختگیری اش معلم قابلی بود..آنچنان که با چشم دل دیدن آفرینش را و مخلوقات آفرینش را و مواهب و سختی های آفرینش را به من آموخت و خود راهنمایی شد برای طی طریق بالا و پایین زندگی...

و امروز دیگر باور دارم معلم فقط آنی نیست که درسهای مدرسه را می آموزد بلکه هر کسی که قدمی در راه اعتلای اندیشه و یادگیری و رشد شخصیت تو بردارد معلمی است ارزشمند و ستودنی..

و من امروز را که بهانه نیکویی است برای پاسداشت مقام والای معلم به همه آنان که در مسیر زندگی راهنما و مرشد و مربی و معلم بوده و هستند تبریک می گویم...

معلم پیامبری است زمینی ساکن خیابان بهار که بوی بهشت میدهد و زمین از عطر حضورش سرشار است و خورشید مفتخر به تلالو وجودش...


 
اردی بهشت
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط :

 

اردیبهشت را می شود یک گوشه تکیه زده به دیوار نشست، پاها را جمع کرد توی بغل و آرام آرام عاشقی کرد ...

اردیبهشت را می شود آرام آرام مرد...!

به من باشد می گویم هیچ عشقی نباید توی اردیبهشت تمام شود.هیچ دلی نباید توی اردیبهشت بگیرد.تنگ شود...

اصلا اردیبهشت را باید دوباره از نو عاشق شد...

بهار باید اول جاده دل بستن باشد . اول عاشقی کردن ها...

اردیبهشت را باید کامل عاشقی کرد...

آن زمان که دل و احساست بنفش ملایم است و دنیا عینهو رنگین کمان چند رنگ عشوه می آید و چشمک می زند، اردیبهشت را باید روی دور آهسته زندگی گذاشت و زندگی کرد...

اردیبشهت را باید از پشت تمام شال های نخی رنگی به تماشا نشست...

ملایم ، آرام ، یواش...

دقیقا .." یواش"

 

                                                                                      " مریم سمیع زادگان"


 
نامت،اعتبار زندگی است
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط :

 

    بعضی از نعمتهای خدا را حس می کنیم.

    بعضی را میبینیم.بعضی را درک میکنیم و بعضی را زندگی میکنیم.

چشم را ..گوش را...لامسه و چشایی را ...دست و پا و عقل و درک و هوش را...همه را لمس و درک و حس میکنیم. اما بعضی نعمتها خود خود خود زندگیند. آنها را از محوترین خاطرات تا شفاف ترین لحظه های همین نزدیکی هایت هر ثانیه زندگی میکنی و حتی اگر بخواهی هم فراموشت نمیشود که داریشان.اصلا چرا باید فراموشت شوند؟ مگر می شود فراموش کرد خود خود زندگی را؟

از محوترین خاطرات ایام خردسالی که قدم کوتاه بود و روی شانه های بزرگت جا میشدم و تا زمین فوتبال خاکی شهر همراهت میشدم و غرق در غرور که تو کاپیتان محبوب تیم معروف شهری تا شفاف ترین خاطره همین روزهایم که حتی شنیدن صدایت پشت سیم تلفن آرامم میکند که تا تو با منی زمانه با من است شاید به ظاهر چندین و چند بهار گذشته باشد اما برای من انگار چشم بر هم زدنی است به قد پلک زدن های هنگام دیدنت که سعی میکنم کمتر باشد تا چشمانم محروم نشود از دیدن برق چشمانت موقع دیدار...

این روزها برای تو و از تو و در وصف تو بسیار می نویسند اما برای من همه روزهایی که با خیال تو آغاز شود همه روزهایی که صدای گرمت توی خطوط سیم تلفن چونان چهچهه قناری های عاشق بهاری گوش دل را مست عشق کند همه روزهایی که لبخندت همه جانم را سرشار از شور زندگی میکند روز از تو گفتن است.

تو برای من همانقدر حیاتی هستی که نفس کشیدن برای حیات.

تو برای من همانقدر مهمی که چشم برای دیدن.

تو برای من همانقدر بزرگی که اقیانوس برای دیدن و کوه برای صعود و دشت برای دویدن.

تو برای من همانقدر عزیزی که کودک برای مادر، که معشوق برای عاشق که آب برای تداوم زندگی

تو تنها یک نفر نیستی که بودنش مایه بودنم باشد و مهرش بسته به جانم ..تو معنای بودن منی..دلیل هستی ام..انگیزه تنفسم..امید بالیدنم..قدرت انگشتانم..نای راه رفتنم..مایه نشاطم و تسلای همه خستگیهایم...

تو که هستی انگار پشتم را زاگرس تکیه گاه است و سرم را آسمان پرستاره سایه بان..

تو که هستی ملالی نیست از رعد و برق تند بهاری و باران بی امان پاییزی...تو که هستی انگار چتر خدا رو سرم ایمنم میکند از هر تگرگ و بورانی...

تو که لبخند میزنی انگار خدا در امنیت چشمانت نظاره گر است و کبوتر در آرامش نگاهت آشیان بنا میکند..

تو که هستی حتی به فاصله کیلومتر دور از من ، چنان اعتمادی از حضورت در قلب لحظه هایم جاری می شود که می توانم تا صعب ترین قله ها را یک تنه و یک نفس صعود کنم و حتی دم برنیاورم از سختی سنگهای راه..

تو که هستی انگار تیر محکمی به تنه نهال نو رسته ای تکیه داده باشی، محکمم و آسوده خاطر و فارغ البال و دنیا در دستانم انگار غنچه نو رسته زیبایی است خوش عطر و خوش سیما

نامت، غرور می آفریند و اعتماد به نفس می بخشد وقتی در پاسخ سوال معروف نام پدر: به زبان می رانمت و انگار خون گرمی به رگهایم می دود از نام آرامش بخشت..

بودنت ، صدایت، لبخندت،حضورگرمت، اعتماد به نفسی که بزرگترین هدیه تو بوده به من و قلمی که هرگاه در لابه لای انگشتانم می چرخانمش میراث نیکویت را شکر میکنم همه موهبتهای کم نظیری است که حضرت معبود به من کمترین ارزانی کرده تا باورم شود که دنیا هنوز خالی نشده از مهر و عشق و انسانیت و انسانهای آسمانی...

"بابایی" روزهای خوش کودکی، " رفیق" شیطنت های نوجوانی،" مشوق" قلمفرسایی ها و نوشتن هایم در روزنامه ها و مجله های سالهای خوش دهه هفتاد،" همراه" سالهای خوش دانشجویی،" محرم" تلخ و شیرین سالهای کار و تحصیل و زندگیم...

" پدر" جان همه عمرم ، میدانم که واژه هایم چه کوچک و ناچیزند برای کلمه ای از مهرگستری هایت گفتن ، میدانم که در برابر اقیانوس بیکران عظمت دلت و برای همه دلواپسی ها و حمایتهای پدرانه ات حتی اگر همه بودنم را نثار کنم هییییییییییییییچ نکرده ام که اگر بودنی هم هست زیر چتر بلند دل دریایی ات میسر است و اگر منی هست از تو بودن توست که قدر همه دنیا وسیعی و بی انتها...اما دلم میخواهد با همان اندک کلماتی که هنوز به یاد دستانم مانده بنویسم که تو بی همتاترین موجود آفرینشی...از همانها که خدا وقت خلقتش مشتاقانه "فتبارک الله احسن الخالقینی" نثار خود کرده و هنوز هم که هنوز است کیفور است از چنین خلقت بی مثالی...دلم میخواهد با همان واژه های بی قدر ، بنویسم تا باورم کنی که دنیای من و ما و همه بی حضور تو سیاهی سرد و کسالت باری است که بوی روزمره گی میدهد و خسته مان میکند از تکرار ...

میخواهم بنویسم تا در انعکاس کلماتم روی کاغذ بی جان دلم آرام گیرد به جام جهانگیر جانت...

میخواهم بنویسم تا باور کنم که چون تو هستی زندگی با همه سختی هایش هنوز ارزش زیستن دارد و صعب ترین کوهها با همه سختی هایش  به پشتوانه حضور دستان پینه دار اما پر عظمتت پیمودنی می شود و دلچسب...

به نام پدر مسرورم و به اعتماد حضورش دلگرم و به جرات اعتمادش سرمست...هستم از هستی بی دریغ توست و امیدم به فروغ چشمانت...

خوشحالم که تو برایم تفسیر دیگری از زندگی بودی و انسانیت را در چشمانت تمام نشدنی یافتم و هنوز و تا همیشه شادم از داشتنت و مفتخرم به نامت که در پس نامم اعتبار میبخشد به بودنم.

امروز و هر روز و همیشه مبارک است از بودن تو...ایام با یمن حضور تو مبارک می شود...حضورت بر روزهایمان مهر زیبایی می زند ...

روزت مبارک بابایی گلم


 
این ور و آن ور بام رسانه ای
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٥ : توسط :

 

   نمیدانم چه حکمتی دارد که ما حتما و حتما باید در انتشار اخبار و واکنش به اتفاقات و رویدادها یا از این ور بام بیفتیم یا از آن ور؟! یعنی نمیشود اتفاقی در این سرزمین رخ دهد و ما خیلی عادی و معمولی منتشرش کنیم و به جا و به موقع هم در مقابل آن حدت و شدت نشان دهیم. انگار کلا عمده رسانه های ما را برای افراط و تفریط راه انداخته اند و همچنین خودمان را!

که البته متاسفانه این موضوع در رسانه ملی بیشتر و جدی تر به چشم می آید.رسانه ای که بیشترین تاثیر را روی قاطبه مردم دارد و بیشترین نفوذ و اثربخشی را روی خواص و عوام از دورترین نقاط کشور تا همین مرکز پایتخت.

گاهی یک خبر نه چندان مهم چنان برجسته می شود و چنان دقایق و ساعتها و مدتها زمان و مکان از رسانه را به خود اختصاص میدهد که گویی هیچ اتفاقی جز آن در این کشور رخ نداده و گاهی از کنار یک خبر مهم چنان می گذریم که انگار اصلا وجود نداشته است!

کشته شدن یک کودک مظلوم در یک کشور مسلمان، حمله پلیس فلان کشور به مردمی که شعار آزادی خواهی میدادند،سرکوب مخالفان دولت در فلان کشور، آتش زدن کتاب مقدسی در کشوری دیگر، بی احترامی به ایرانیان در فلان کشور عربی،قتل یک ایرانی در کشوری متمدن و دهها و صدها خبری که یکی یکیشان مهم و در خور نوشتن و برجسته سازی است گاهی تا مدتها تیتر یک رسانه های کشور علی الخصوص تلویزیون ملی می شود آنچنان که در کنارش از اخبار مهم میگذریم.

باز کردن بخیه صورت یک کودک توسط کادر یک بیمارستان در فلان شهر تا مدتها خبر یک است و اعتراض ها و محکوم کردن ها و یادداشت ها و  آه و فغان ها که از کنارش برمیخیزد و جامعه بی تعهدی را محکوم میکند اما اقدام زیبای پزشک هموطن در نوشتن یادداشتی برای پرداخت هزینه یک بیمار نیازمند پشت نسخه او را انگار شوخی میپنداریم و جز در حد انتشار در شبکه های مجازی بهایش نمیدهیم.

کشته شدن کودکان فلسطین و لبنان در نهایت مظلومیت را می نویسیم و برایش اعتراض میکنیم و تحصن و محکوم کردن هایمان تا مدتها ادامه دارد اما قتل فجیع بعد از آزار وحشیانه کودک افغان توسط جوان ایرانی را حتی در حد خبر کوچکی در رسانه ملی هم بها نمی دهیم!

زحمات چندین و چند ماهه مسئولین کشور و وزارت خارجه را برای رفع موانع ارتباطات بین المللی، حذف تحریم ها، رفع نگاه بدبینانه جهانی برای فعالیتهای صلح آمیز هسته ای را که به حق از مهمترین دستاوردهای دولت بعد از انقلاب است را که همه کشور را تحت الشعاع قرار داده به راحتی با یک تیتر زیر سوال می بریم و با اولین مانع یا حتی چیزی که درست از آن سر در نمی آوریم به یک موضوع مبهم و نا امید کننده تبدیل میکنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است!

همه حیف و میل ها و تخلفات مالی یک دولت را که آشکارا برای دستگاه قضا روشن شده و حتی متهمین و محکومینش در حال سپری کردن دوران محکومیت خود هستند را ندیده گرفته و دقیقا همان ارقام تخلف را به دولتی نسبت می دهیم که طی مدت فعالیتش با اوضاع وخیمی که تحویل گرفته توانسته قدمهای موثری برای زدودن رنگ درد از سر و روی کشور بردارد

دو مورد اخیر متاسفانه در روزهای گذشته در رسانه ای که با نام و قدمش بایستی الگوی روزنامه نگاری حرفه ای باشد اما مدتهاست تبدیل به رسانه نق زن و نومید کننده شده است شاهد بوده ایم و قطعا هم تمام شدنی نیست و نخواهد بود. اما چرا؟

چرا برخی از ما با داشتن نام ایرانی و افتخار به ملیت و التزام به کشور و هویتمان فراموشمان می شود که روزنامه نگاری و فعالیت رسانه ای بی تعهد به بیان حقیقت پشیزی نمی ارززد؟!

چرا جز تیترهای جنجالی غیر واقعی حرفی برای گفتن نداریم؟

چرا همیشه اصل را فدای فرع می کنیم و حاشیه را به پای اصل به قربانگاه می کشانیم؟

تا کی قرار است نبینیم و نشنویم و از اینور و آنور بام سقوط کنیم؟

چرا نمی توانیم یک مدت کوتاه هم که شده بی حاشیه بی جنجال بی دروغهای شاخدار بی نسبتهای ناروا زندگی کنیم و فقط حقیقت را رسانه ای کنیم حتی اگر خلاف مشی و روشمان باشد؟

زیستن در سرزمینی که رسانه هایش جز حقیقت و جز با انصاف ننویسند و نگویند آرزوی زیاد بزرگ و عجیبی نیست.کاش بگذارند به آرزوهایمان برسیم.


 
چه خوبه که هستی...چه خوبه که اومدی...خوش اومدی
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٥ : توسط :

  حسابی بهار بود که آمدی. هنوز مست نوروز و عطر شکوفه های بهار نارنج بودیم که چشمانت را به دنیا گشودی.آمدی تا با خنده هایت ، با گریه هایت، با شیطنت هایت،با مهربانی هایت و حتی با قهر و اخمهایت جا باز کنی در خانه دلمان.

خاله بازی هایمان با کیسه بزرگ اسباب بازیهای رنگ وارنگ را یادت می آید؟

بالا بلندی، قایم موشک،هفت سنگ،و گرگم به هوا توی حیاط بزرگ و پر درخت خانه مامان بزرگ با بچه های دایی و خاله را یادت هست؟

یادته اون دامن چارخونه سفید و مشکیت با اون تی شرت نارنجی و روسری زردت که صبح ها به تن میکردی و یه تیکه لواشک بزرگ دستت میگرفتی و راهی خونه دوستت میشدی تا با هم بازی کنید؟ راستی چرا اینقدر لواشک دوست داشتی؟!

یادته حتی روی لواشک ها سرکه و نمک میزدی تا ترش تر بشن؟ و من هنوزم مورمورم میشه از اون همه ترشی خوردن تو با اون سن و سالت!

یادته دعوامون میشد سر بازی و اسباب بازی و من میخواستم تو خاله بازی مامان تو باشم حتماااااا؟

یادته عیدها چه ذوقی داشتیم برای خریدن کفش و لباس نو و تو چقدر عاشق کفش تق تقی بودی به قول خودت؟ اون کفش قرمزای پاشنه دارت یادته؟

یادته کلاس اولی که شدی زنگهای تفریح با کیفت میومدی دم کلاس من که پنجمی بودم و منم عین یه مامان مواظبت بودم و خوراکیاتو بهت میدادم و هواتو داشتم که بزرگترها اذیتت نکنن؟

یادته شعر خوندنامون و صداهامون که ضبط میکردیم روی نوار کاست؟ میییییییییییون کوه و دره  یه میش بود و یه بره....یادت میاد؟

و تو کم کم بزرگ شدی...

از اون دختر کوچولوی خوش خنده که مهدکودک میرفت کم کم کلاس اولی و دومی و پنجمی شدی..با مانتوی سورمه ای و مقنعه سفیدت...و بعد راهی مدرسه راهنمایی و دبیرستان..و چه یهو بزرگ شدی اونقدر که باورم نمیشد اینی که الان کنارم وایساده و قدش از من بلندتره همون آبجی کوچیکه چند سال پیشه که مامان سفارش میکرد شیشه شیرش رو جوری تو دهنش بذارم که تو گلوش نپره!

و تو خواهر بودی..خواهری که وقتی دانشگاه رفت دلم براش تنگ میشد..خواهری که وقتی نقاشی میکشید چقدر ذوق میکردم که به این خوبی بلده و چقدر تشویقش کردم هنر بخونه و چه افتخاری میکردم به اون کارهای هنری و پروژه های دانشجوییش..خواهری که وقتی نتونست کار متناسب با رشته ش پیدا کنه چقدر غصه خوردم و هنوزم معتقدم توی هنر یکی از بهترین هاست.

خیلی خوبه خواهر داشتن..خیلی خوبه که یکی باشه که وقتی خسته و کسل میشی شب یهو یه صدا بیاد رو گوشیت که سسسسسسسسسسسلام خووووووووبی؟

و منم با ذوق بگم: خوووووووووووبم تو چطوری؟

خیلی خوبه خواهر داشتن وقتی هرجا میریم هی میخوای سلفی بگیریم و من هی میگم بابا کج و کوله میفتیم و بعد چقدر به همون عکسها میخندیم و خاطره میشه...

گل پری...خواهری...مهربون...بهار که خندید تو از لبهای پرمهرش متولد شدی تا بهانه ای باشی برای شادی دل من و مامان و بابا...و دلیلی باشی برای تداوم شادی هایمان..

امروز طلوع چشمان مهربون تو به دنیای بزرگیه که با بودن امثال تو هنوز ارزش زندگی کردن داره...طلوع چشمات مبارک...خوش اومدی به دنیا

تولدت ستاره بارون عزیز دل

 


 
زنی از جنس بلور
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٥ : توسط :

 

   چه خوب است که خدا هست..چه خوب است که تو هستی و چه خوب است که من به دنیا آمدم تا لمس کنم تجربه داشتنت را ..تجربه بی همتایی که با همه لذت های دنیا هم نمی شود درکش کرد..

چه خوب است که مال منی..کنار منی..نگران منی..همراه منی..عشق منی..مادر منی..

چه خوب است که اینقدر خوبی..

عزیز دل و جان ..مامان

امروز تنها یک بهانه کوچک است که نامت زمزمه زبانم شود ..بهانه ای که حتی نمی تواند به گرد یکی از ثانیه های مهربانی ات برسد..

امروز که طلوع خورشید خانه محمد (ص) است چه روز زیبایی است برای اینکه یادمان بیاوریم مهرت را...عشقت را..ایثارت را..شب نخوابیدن هایت را...محبت بی چشمداشت و منتت را و لطف تمام نشدنی ات را...

یاد بچگی ها را وقتی توی سرمای استخوان سوز خانه مادربزرگ پای حوض توی حیاط می نشستی به شستن کهنه های کودکی که همه جانت بود..وقتی توی سرما با همه بی امکاناتی برایمان بهترین ها را توی همان خانه قدیمی مهیا می کردی..وقتی هیچوقت هیچوقت هیچوقت چیزی را برای خودت نخواستی تا ما بهترین ها را داشته باشیم..وقتی هنوز هم اولویتت برای همه چیز رضایت و آرامش ماست..وقتی با این همه بهاری که از زندگی گذرانده ام هنوز هم عین همان روزهای خوش کودکی کوهی محکم را پشت سرم می بینم ..کوهی از جنس مهر و عشق مادری و پدری که یادم می آورد چقدر خوشبختم..

با همه ذوقم برای نوشتن با همه تصورم از توانایی در پیدا کردن واژه ها اما همیشه به تو که میرسم ناتوانم برای یافتن کلمه ای در خور..برای گفتن واژه ای که عمق حسم را بیان کند ..برای نوشتن از یک ثانیه مهر و عشقت نسبت به ما...

فقط دوست دارم بدانی هرچه دارم و هستم از مهر و عشق و بزرگی روح و قلب توست و کاش بدانی چقدر دوستت دارم و چقدر مدیون مهر و عشق و بودن و صبوری و فداکاری و تکیه گاه بودنت هستم..کاش بدانی که چقدر عمیق فرو رفته ای در آسمان دلم...

امروز بهترین بهانه برای از تو یاد کردن است...اما می خواهم باور کنی که برای من هر روزی که صدای تو را بشنوم هر روزی که چشمانم به روی چشمانت گشوده شود عید است...

عزیزترینم ...مامان جونم ...روزت مبارک

 

دل نوشت:

 مبارک باد این روز عزیز به همه دوستان و عزیزانم..و به روح همه مادرهایی که آسمانها هم برای تحمل وسعت روحشان کم است..روح همه مادرهای آسمانی غرق گل و ریحان

 


 
بهار در نهاوند من
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٥ : توسط :

 

نهاوند هم مثل همه شهرهای این سرزمین زیبای چهارفصل، با همه رنگها و زیباییهایش به استقبال بهار رفته است..بهاری که دل و جان را طراوت میبخشد چونان نسیم فروردین و شکوفه زیبای گیلاس...

این بار از دریچه دوربین به دیدار جلوه های بهار در شهر زیبایم می روم:

 

 

 

 

 

 


 
دردهای یک بادیگارد
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٥ : توسط :

محکم به صندلی چسبیده ام. حیفم می آید پلک بزنم مبادا در فاصله باز و بسته شدن آنی چشمانم لحظه ای را از دست بدم.لحظه ای از هنر بی نظیر یک مرد.مردی که با کلماتش، با تصویرهایش،با تک تک اعضای وجودش هنرنمایی میکند تا " حرف" بزند.حرفی که هر کسی جرات گفتنش را ندارد.مردی که متولد شده برای هنرنمایی.برای گفتن . برای از دردها گفتن.دردهای نسلی که کم کم دارد برای امروزی ها بیگانه می شود و حتی برای دیروزی ها.

عصر خنک و روحنواز یک روز بهاری وقتی تهران همیشه شلوغ خالی از مردمی است که صدای همهمه و بوق ماشینهایشان آرامشت را به هم می زند روی سنگفرش نمناک خیابانهای بهاری می روم به تماشای فیلم تازه مردی که همیشه دیدن نامش زیر اسم فیلمها تحسینم را برانگیخته و مشتاقم کرده به دیدن و شنیدن و نوشیدن تک تک واژگانش.

می روم تا این بار ابراهیم را در شمایل" بادیگارد" ببینم. بادیگاردی به زیبایی پرویز پرستویی...مثل همه آثار حاتمی کیا این بار هم از لحظه های نخست محو تماشای فیلم می شوی و با تک تک صحنه ها و دیالوگها ذهنت درگیر می شود..هنر حاتمی کیا اما در کنار توانایی بی مثال پرویز پرستویی نازنین به اوج بروز و ظهور می رسد وقتی که چنان در نقش فرو می رود که باور نمیکنی او فقط یک بازیگر است! و این همان " آن " منحصر به فرد این هنرپیشه متفاوت و موثر و  به تمام معنی هنرمند سینمای ایران است که هرجا باشد و هر نقشی را تجربه کند دلچسب می شود و به یاد ماندنی..

با وجود نظرات برخی منتقدان که می گویند حاتمی کیا به دور تکرار سوژه های خاص افتاده است و مدام از جنگ و بازماندگان آن سخن می گوید و فیلم می سازد و گاهی حتی درون مایه و شخصیت پردازی ها انگار شبیه هم از آب در می آید اما حقیقت اینجاست که این روزگار و این نسل آنقدر حرفهای نگفته برای گفتن و نوشتن  وساختن و به تصویر کشیدن دارد که سالهای سال هم اگر حاتمی کیا ها بسازند و بنویسند باز هم حرف دارد برای گفتن.

حیدر ذبیحی بادیگارد هم یک بازمانده دوران خون و خمپاره است . مردی از نسل آنان که هم قسم شدند برای شهادت و بعضی رفتند و بعضی ماندند... و بعضی که ماندند مسئولیت خطیرشان را با همه جان به دوش کشیدند و تا نفس واپسین ماندند برسر عهد و پیمان..دیالوگ های قشنگی که همه از یک دل درد کشیده و  ذهن پر از حرف برآمده و نگاهها، حرکات و تک تک اتفاقاتی که بیننده را میخکوب صندلی میکند تا سکانس و ثانیه ای را از دست ندهد همه در راستای رساندن دردی است از نسلی که شاید من و تو کمتر لمسش کرده ایم.نسلی که جان داد تا من و تو و او بمانیم و بفهمیم چرا رفتند و آنها هم که ماندند فراموش نکردند آن رسالت را..نسلی که شاید بعضی هایشان فراموش کردند آن روزگاران را اما خیلی هایشان هنوز هم در سنگر خدمتند و دفاع و  مبارزه برای تحقق همه آن هدفهایی که امثال حیدر برایش خون دادند...

بیشتر از آنکه مبهوت عظمت و زلالی عجیب شخصیت این بادیگارد ساده و بزرگ شوم دلم پرواز میکند به عمق دردهای درون چشمهای این مرد..به حرفهایی که برای نگفتن دارد و درد میگیرد از آنچه که او می گوید و آنها که باید بشنوند نمی شنوند! وچه دردی دارد وقتی با همه سختی ها و خستگی هایش هنوز خیلی ها و حتی هم نسلانش نمی فهمندش! وقتی که با همه جان فشانی اش به دلایل واهی کنار گذاشته می شود.وقتی سیاست خلوصش را قربانی مطامع خود می کند و وقتی تزویر جای زلالی دل حیدر را می گیرد...من و تو و همه مان این جور وقتها کنار می کشیم و حتی اگر اعتراض نکنیم به لاک سکوت و بی تفاوتی میخزیم اما او حتی وقتی اسلحه اش را تحویل رئیسش می دهد و تعلیق سازمانی را قبول میکند دلش کنده نمی شود از حفاظت از جان کسی که سرمایه کشور است .از فرزند کسی که خونش را برای نمو و تعالی نهال این سرزمین قطره قطره باریده و ..

سکانس پایانی بادیگارد همان عاقبتی بود که از آغاز فیلم دلهره رسیدنش را داشتم و دعا میکردم این اتفاق نیفتد..و حاتمی کیا و عواملش به زیباترین شکل ممکن این بخش را هم به سرانجام رساندند جوری که بازیگر روی صندلی نیم خیز شده و با استرسی تمام نشدنی چشم به پرده نقره ای دوخته و حتی پلک نمیزند و نفس به سختی خارج می شود از گلو...و می بینی اوج انسانیت را در یک انسان..انسانی که دیگر وظیفه سازمانی ندارد.دیگر کاره ای نیست( به ظاهر) تا موظف به حفاظت باشد اما جانش را- ارزشمند ترین داشته زندگی اش را با همه آرزوهایش سپر حفاظت از جان جوانی می کند که ماندنش حفظ سرمایه ای ارزشمند است برای آینده این سرزمین...

و محشری می آفریند در این صحنه پایانی و وقتی راضیه چادرش را رو انداز همسر خسته و مجروح میکند تا لختی بیاساید...مردی که در اولین صحنه به دکترش می گوید: دکتر کی می تونم بخوابم؟ و حالا با جسم خونینش با چشمهایی که پر از حرف است می گوید: راضیه..خوابم میاد!

تضادها، کلمه ها، نگاهها، حس نابی که منتقل می شود از تک تک بازی ها و به اوج می رسد با هنر پرویز پرستویی و همه عوامل فیلم ، مثل همیشه حاتمی کیا را به منظور دلش می رساند و موفق می شود این بار از زبان بادیگارد حرف بزند.حرفهایی که اگر هزار بار دیگر هم شنیده شود هنوز نامکرر است...

و تمام که می شود پر می شوم از بغض و حسرت و خجالت..خجلم از نسلی که اینگونه رفت و مظلومانه زیست و ساده و بی ادعا در هیاهوی این شهر شلوغ هر روز غرق می شود و من هنوز هم چیزی نمی دانم و کاری نکرده ام و کسی نشده ام برای حداقل درک آن همه ایثار...

و ما چقدر کمیم در مقابل چنین شکوهی و چقدر کوچکیم برای درک این معانی بزرگ...

ذهنم در آن تونل و کنار جسم بی جان حیدر جا ماند. و جسمم را به زیر دانه های ریز و شتابناک باران بهاری کشاندم تا وقتی یکی یکی و بی وقفه به صورتم می خورد در پی جواب این سوال باشم که : ما چه کرده ایم؟ ما بعد از شهدا چه کرده ایم؟

 


 
بهاری که می آید
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٤ : توسط :

 

باز هم قطار زندگی زمین  به ایستگاه پایان نزدیک شد.دوباره زمستان به پیشواز بهار رفت و اسفند فروردین را به حضور طلبید تا بوی بنفشه و ریحان مشام باغ و راغ را بنوازد و پرستو کوچی تازه را در دل آبی آسمان بی کران تجربه کند.

چمنزار سبز شد و نسیم روح نواز بهاری وزیدن آغاز کرد و دانه های نهفته در دل خاک پس از مدتها سرما تکانی به خود دادند و فصل نوی زیستن را از سر گرفتند.

امسال هم به چشم برهم زدنی سپری شد و می رود که به تاریخ بپیوندد و خاطره هایش عکس شود در آلبوم هایمان..آلبومهای دیجیتالی.

به پیشواز بهار می رویم با لبخندها و اشکهایی که پشت سر گذاشتیم.با کسانی که از کنارمان رفتند و عزیزانی که به ما پیوستند.با خاطره همه خوبی ها و بدی ها..با مهرها و کینه ها...

به پیشوازبهار می رویم با همه محبت هایی که کردیم یا دلهایی که شکستیم..با خدمت ها و ایثارها و  یا کارشکنی ها و دشمنی ها...

هرچه بود و بودیم تمام شد.زمستان رفت و روسیاهی اش ماند به زغال..و اینکه اکنون چه حسی داشته باشی و چه سالی را تجربه کرده باشی  به خودت و دلت برمیگردد..

مهم این است که می خواهی چه سالی را شروع کنی؟

برای همه آدمهای خوب و بد این روزگار شروعی متفاوت از خدا میخوام ..شروعی سبز با دلی بهاری..

بهارتون پرشکوفه


 
اسفند کودک شاد و بازیگوش سال
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٤ : توسط :

 

      اسفند منو یاد بچگی و نوجوانیم میندازه..همونقدر پر شور و تکاپو و انرژی که من بودم!

      یاد مدرسه، درس خوندنای ایام امتحانات، زنگ تفریح، دهه فجر، اجرای مراسم صبحگاه،مسئول کتابخونه مدرسه بودن، عضو گروه سرود و نفر اول همه مسابقات فرهنگی هنری شهرستان و....

اسفند هم مثل اون روزهای من مدام تو حرکت  وتکاپو و پر از انرژیه...گاهی بهش حسادت میکنم! یه جور عجیب و قشنگی حالش خوبه اسفند...

یادش بخیر سالها پیش چقدر ذوق رسیدن اسفند رو داشتیم و خرید لباس عید که از مدتها قبل شروع میشد و بعد هم خونه تکونی و بوی نویی همه چیز....و دانه های گندمی که مامان سبز میکرد به نیت برکت و سرسبزی و خرمی..و بعد هم آکواریوم های ماهی قرمز گوشه گوشه خیابونها که عجیب هواییمون میکرد یکی دوتاشو بخریم و تو خونه به انتظار چیده شدن سفره هفت سین نگه داریم...

اسفند عین یه بچه شیطونه که هیچ جوری آروم و قرار نداره ...اونقدر میدوه و پرهیجان فعالیت میکنه که همه اطرافیانش رو به تکاپو وادار میکنه..و بلاخره خسته از همه دویدن ها سرشب خوابش میگیره و به یه خواب قشنگ و عمیق فرو میره..خوابی قد یک سال...

سالهای کودکی و نوجوانی ما اگر چه توی جنگ و کمبودها و سختی های بعد از اون گذشت اما یه جور دلچسبی به یاد موندنی بود...ذوق چندین و چند باره پوشیدن لباسهای نویی که خریده بودیم و توی کمد مرتب نگه داشتنشون تا روز اول سال...ذوق خریدن ترقه و موشک و فشفشه برای شب عید که بریم روی پشت بوم خونه مادربزرگ و آتیش بازی کنیم..توی شهر ما چهارشنبه سوری وجود نداشت و نداره عوضش شب سال نو یعنی آخرین شب اسفند همه مردم شهر روی پشت بوم ها آتیش بازی رو به صورت تمام و کمال به جا میارن و حسابی سنگ تموم میذارن...

و لذت خوردن قورمه سبزی شب عید که عطرش از صبح توی خونه مامان بزرگ پیچیده و مستت میکنه تا موقعی که سفره شام پهن بشه و هنوز هم با اینکه مامان بزرگ روی تختش نشسته و نمیتونه راه بره اما همون سفره به برکت وجودش پهنه و گرم و ارزشمند...

و لذت چیدن سفره هفت سین توی ظرفهای قشنگ مامان و نشستن کنارش و گوش سپردن به توپی که دم تحویل سال شلیک میشد از تلویزیون و بعدشم روبوسی و عیدی گرفتن از بابا...

و لذت عید دیدنی و شیرینی ها  وآجیل های رنگارنگ خوردن و عیدی هایی که تا روز سیزده بدر صدبار میشمردیمش و برای خرج کردنش نقشه میکشیدیم!

و چقدر زود گذشت این لذت های کوچک اما دوست داشتنی...و این بچه تخس و شیطان و پر انرژی بلاخره قد کشید و جوان رعنایی شد و کم کم پا به سالهای بزرگسالی گذاشت ..حالا دیگه شاید روش نمیشد اونقدرها شیطنت و هیجان از خودش بروز بده شاید هم دیگه اونقدر دلیل قشنگ برای هیجان زده شدن نداشت..یا شاید دغدغه های زندگی اون شادی های کوچیک و قشنگ رو براش روزمره کرده بود....

هرچند بهار دیگه مثل بچگیا هیجان و شور و حرارت نداره اما اسفند هنوز هم همونقدر پر از شور زندگی و بوی تازگی و طراوته...

اسفند انگار خود زندگیه...یهو همه مردم پر از تکاپو میشن و همه چیز عین زدن فیلم روی دور تند میگذره و در نهایت با آهنگ تحویل سال انگار اون بچه شیطون به یه خواب عمیق و قشنگ فرو میره تا.....

نمیدونم واقعیته یا خیال من ؟ اما خیلی از مردم اسفند رو بیشتر از بهار دوست دارن..انگار این ماه آخر زمستون یه جور خاصی با بوی شکوفه و عطر تازه چمنزار گره خورده  و نمیشه جداش کرد...اسفند انگار خود زندگیه...یک زندگی خاص و مخصوص که نباید تموم بشه..انگار دلت میخواد همونجا متوقفش کنی که یادگاری بمونه ..انگار دلت نمیخواد به سکوت و تکرار فروردین برسه..دلت میخواد پیوندش بدی به بوی مستی آور اردیبشهت....اردی بهشت بی نظیر خدا...

امسال هم با همه خوبی ها و بدی هایش داره به روزهای آخرش میرسه..تو این روزهای پر از هیاهو که بعضی ها دل خوشند و بعضی ها ناخوش..بعضی ها خندان و بعضی گریان..بعضی ها دل شادند و بعضی دل شکسته و...امیدوارم همه بدیها و تلخی های این سالی که داره تموم میشه پای قدمهای بهار دفن بشه و هر چی میرسه یکسره خیر و خوبی و خوشی و شادکامی باشه..امیدوارم هیچ مریضی روی تخت بیمارستان نمونه..هیچ سالمی رنگ بیمارستان و مریضی رو نبینه..هیچ چشمی خیس نشه مگه از اشک شوق..هیچ دلی نشکنه..هیچ گلویی پر بغض نشه مگه از بغض شادی...هیچ پدری شرمنده بچه هاش نشه از تنگ دستی و هیچ مادری داغ بچه نبینه...

امیدوارم این بهار که میاد زندگی تک تک مردم سرزمینم لبریز شکوفه های شادی و برکت و آرامش و سلامتی و خیر و خوشی باشه و خدا نگاه مهربونش رو از روی اهل زمین برنداره که تا وقتی خدا هست زندگی هست..تا وقتی خدا هست عشق هست..تا وقتی خدا هست امید هست..تا وقتی خدا هست همیشه همه جا بهاره..

 


 
← صفحه بعد