بگذاریم که احساس هوایی بخورد
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

این روزها به چهره مردم شهر که دقت می کنی؟ کمی که در صورت و رفتارهایشان دقیق می شوی غم و اندوهی پنهان و آشکار خودنمایی میکند که انگار تمام شدنی نیست..انگارواگیر دارد انگار جهانشمول است...جز کودکان که فارغ از دنیا و دغدغه های روزمره زندگی به خوشی و جست و خیزهایشان مشغولند رنگ شادی و خوشحالی را در کمتر چهره ای می توان دید..انگار حال هیچکس خوب نیست...همه غصه دارند...

با تغییرات زندگی و مدرن شدن و پیشرفت هایی که در زندگی انسانها اتفاق افتاده و از وقتی سادگی و قناعت و زندگی بی تکلف رخت بربست از وقتی سختی های خودخواسته زندگی ها زیاد شد ..تکلف جای سادگی را گرفت و تجمل جای قناعت را ..انگار حال دلهایمان از همان موقع خوب نیست..انگار هیچ چیز سر جای خودش نیست..خندیدن انگار واژه و مفهومی گم شده در زندگی بشر است و شادی حلقه مفقوده ارتباطات اجتماعی و خانوادگی ما ..گرفتاری ها و مشکلات ما آدمها آنقدر زیاد شده که گاهی از اعضای خانواده خودمان از آنهایی که زیر یک سقف نفس می کشیم غافل می شویم چه رسد به دور دست ها و دوستان و همکاران و...

گاهی فرزند از حال پدر و مادر خبر ندارد و رفیق دیرینه از حال رفیق چندین و چند ساله..گاهی حتی آدمها از خودشان هم خبر ندارند..گاهی آنقدر درگیر کار و گرفتاری می شویم که یادمان می رود چند وقت است خودمان را درست و حسابی در آینه ندیده ایم و صدای دوست نزدیکمان را نشنیده ایم؟

کمی عقب تر از این روزهای سخت ماشینی آن روزهایی که زندگی معنای زندگی داشت..آن روزهایی که خانه ها حیاط داشت و درندشت بود و حیاط ها پر از گل و گلکاری..آن روزها که دغدغه مادرها فقط پخت غذا بود و رسیدگی به بچه ها و گرفتاری پدرها به کسب معاش حلال خلاصه میشد و بچه ها جز بازی و شیطنت کاری نداشتند ...آن روزها که قوت غالب آش و آبگوشت و غذاهای ساده بود و شاید سالی یکی دوبار به زور برنج مهمان سفره ها می شد آن روزها که لباسها پر زرق و برق نبود و کسی ماشین شخصی نداشت و اگر خیلی هنر می کردی و می توانستی چند سالی یکبار به زیارت امام رضا بروی باید سوار اتوبوس میشدی و ساعتها می رفتی تا برسی ولی چنان ذوقی داشتی که انگار بر قالیچه سلیمان سواری و می تازی تا حرم عشق...

آن روزها انگار همه چیز رنگ زندگی داشت..انگار همه چیز سرجای خودش بود...آن روزها خنده ها از ته دل بود و شادیها ماندگار...آن روزها قصه زندگی ها پر از غصه نبود و فکرها پر از محاسبه خرج و دخل و وام و قسط و مشکلات نبود..آن وقتها جوانها نگران کار و درس و مسکن و ازدواج نبودند ...پسر کار پدر را ادامه میداد و دختر به خانه بخت که میرفت کنار خانواده شوهر سالهای سال می زیست و بچه ها در کانون خانواده قد می کشیدند..معنای خاله و عمه و مادربزرگ و پدربزرگ را نه در کتابهای قصه که در زندگی واقعی تجربه می کردند و خنده های از ته دلشان گوش فلک را کر می کرد...

این روزها اگر چه همه جور امکاناتی در اختیارمان است..بچه هایمان از کودکی با آخرین تکنولوژیها آشنا هستند..در کسری از ثانیه حرفهایمان از این سر دنیا تا آن سر دنیا به گوش یکدیگر می رسد ولی باز هم حالمان خوب نیست...با این همه امکانات و تکنولوژِی انگار تنهاتر شده ایم و غریب تر...در میان همسن و سالانمان تنهاییم با همه فضاهای مجازی که برای سرگرمی ساخته ایم حس خوشی نداریم..نمی خندیم..قهقهه نمیزنیم...شاد نیستیم..امیدوار نیستیم...حس خوبی به فردا نداریم...

کاش میشد به جای همه آنچه اسمش زندگی مدرن است و امکانات و پیشرفت خانه کاهگلی و یک کاسه آش ساده باشد و یک دل خوش...کاش میشد هیچ چیز نباشد و عشق باشد و امید و خدا...

کاش میشد دلهایمان خالی از هر چیزی باشد جز مهربانی و امید و انسانیت و عشق...کاش میشد پیشرفت و توسعه نابود نکند حس ناب انسانیتمان را...

کاش میشد بازهم خنده هایمان از ته دل شود و حال دلمان خوش شود به یک تاب بازی کودکانه ..به یک دنبال هم دویدن سرمست و فارغ از خیال...

کاش با همه گرفتاریهایمان یک روز یک ساعت یک لحظه را برای خودمان بود و خندیدن و زندگی کردن اختصاص دهیم..کاش در عمق همه دغدغه ها و مسئولیتها و خستگی هایمان ساعاتی را هم برای دلمان زندگی کنیم...کاش اجازه دهیم که احساس هوایی بخورد..کاش روزنه ای برای تنفس عشق در لابه لای همه شلوغی ها و شلختگیهای این زندگی ماشینی باز بگذاریم و ببینیم چقدر زندگی با عشق میتواند زیباتر باشد...

لبخند را به لبهایمان هدیه دهیم...امید را به زندگی هایمان برگردانیم...در میان انبوه مشکلات زندگی اجازه بدهیم گاهی کودک درونمان پی بازی برود..بدود تا سر کوه....اجازه دهیم گاهی پابه پایش بچگی کنیم..

یک روزهایی ..یک ساعتهایی را برای خودمان بودن اختصاص دهیم..و در آن لحظات اخم و ناراحتی و بغض و قهر و کینه و عصبانیت را برخودمان حرام اعلام کنیم و لبخند را مهمان خانه دلمان کنیم...

کاش گاهی هم سری به خودمان بزنیم...

راستی شما چند وقت است به دلتان سر نزده اید؟


 
یاغی
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

     با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

     عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

    بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

    با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه

   موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

   روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

   هر کسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

   کنده پیر بلوطی سوخت ،نه یک مشت کاه

  کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

  یک نفر باید زلیخا را بیندازد به چاه

  آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند:

: دانه فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

 

                                                                              حامد عسگری


 
وای بر کم فروشان
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

      نهاوند صبور و کهنسالم..این روزها بیشتر از هر کسی دلم برای مظلومیت و محرومیت تو می سوزد..تویی که سالهای سال چونان مادری مهربان و مهرگستر، همه وجودت آغوشی گرم شد برای بالیدن و پروریدن فرزندانی که از خاک تو رستند و در خاک تو بالیدند و از هوای پاکت تنفس کردند و از آب خالصت نوشیدند و همین که به سن بالندگی رسیدند پا بر شانه های کهنسالت نهادند و نردبانت کردند و به اوج رسیدند و خیلی هایشان وقتی که سر غرور بر ابرهای پیشرفت می ساییدند حتی نامت را یادشان نیامد!

اما تو همچنان استوار و محکم ایستادی و بی دریغ ، داشته هایت را نثار فرزندانت کردی و در پایان راه با چشمان خسته ات دعای خیر، بدرقه راهشان کردی ولی اکثرشان حتی رسم قدرشناسی را بلد نبودند! ولی تو سخاوتمندتر از آن بودی که نداشته هایشان را به رخشان بکشی...

سالهاست شهر من و تو از درد نداشتن ها، از درد نبودن ها از درد نخواستن ها زجر می کشد ، سالهاست هیچ دلسوزی در این شهر نیست و اگر هم پیدا می شود، چنانش می کنیم که فرار را بر قرار ترجیح بدهد و برود و باز نگردد! سالهاست از فقدان مدیران لایق، سخنرانی مان گوش فلک را کر می کند ولی همین که به مدیر خوب و لایقی می رسیم یا فراری اش می دهیم  یا همین که می بینیم عملکردش موجب رضایت مردمی و کسب محبوبیتی برایش شده، حسادت ریشه جانمان را می خشکاند و تیشه به ریشه اش می زنیم و می خواهیم به زور هم که شده او را نابود کنیم! و  این تبدیل به سنت حسنه ای! برای ملخ های حسادت شهرمان شده است.

شهر پردردی که نه نماینده مجلس دارد نه فرماندار! این روزها در کش و قوس از دست دادن شهردارش  هم دست و پا می زند ..شهرداری که به اذعان و اعتراف اکثریت قاطع مردم نهاوند توانسته طی مدت تصدی، قدمهای موثری در راستای آبادانی و بهسازی امور شهر بردارد، حالا در دام حسد و زیاده خواهی بازوانش! گرفتار شده است...و به خواست و اقدام تعدادی از اعضای شورای شهر، قرار است به سنت منحوس استیضاح تن دهد و احتمالا بعدش هم به سبک شهرداران قبلی از کار برکنار شود.

در جلسه استیضاح شهردار که روز سه شنبه 8 تیرماه برگزار شد، 5 نفر از اعضای شورا به استیضاح، رای موافق داده و پرسشگران عملکرد شهردار شدند و 4 نفر در قامت مخالفان استیضاح، در کنار شهردار منتخب خود ایستادند و با بهانه ها مخالفت کردند! وطی اقدامی که حداقل در سال های اخیر کم نظیر بوده است در اقدامی اعتراضی، جلسه استیضاح را ترک کردند و با از رسمیت انداختن جلسه مذکور،مخالفت صریح خود را با استیضاح "فرجی فر" اعلام کردند! اما اقدام قابل تقدیرتر اعضای مخالف استیضاح، هشدارو تهدیدشان به اعضای استیضاح کننده ،مبنی بر اینکه اگر بخواهند به استیضاح ادامه دهند، همگی با هم از عضویت در شورای شهر استعفا خواهند کرد! حرکتی که حداقل درنهاوند ما با همه مشکلات و کش و قوس هایی که سالهاست در شورا گرفتارش هستیم کم نظیر است...همانقدر که کارشکنی و سنگ اندازی آن 5 نفری که البته انتظارش را نداشتیم، خلاف شعارهای خوش آب و رنگ روی بنرهای تبلیغاتیشان قدم بردارند ،اسفبار است جسارت و صراحت "صامد جهانیان،صفی خرم آبادی،علی  شفایی و عبدالعلی ملکی"  درخور تقدیر و تشویق است که با وجود مشکلاتی که مواجهش می شوند و هستند ،دچار تردید و تزلزل نشدند و راست قامت کنار شهردارشان ایستادند!

نتیجه این جدال نفس گیر ،هرچه که باشد ، مهم این است که مردم منتخبانشان را بشناسند..و بدانند که آنهایی که صرفا برای بهبود امور شهری راهی ساختمان شورایشان کرده اند اکنون چه می کنند و چقدر به شعارها و سوگندهایشان وفادارند؟

در پی این اتفاقات، روز گذشته امام جمعه شهرمان هم با دعوت از اعضای شورای شهر و با صراحت لهجه همیشگی خود ،خواستار حل و فصل سریع این معادله شد و هشدار داد که در شهری که نماینده و فرماندار هم ندارد در این شرایط برکناری شهردار ،نه تنها اقدام مفید و موثری نخواهد بود ،بلکه تیشه سنگین تری به ریشه شهر خواهد زد و مانع اقدامات عمرانی در فصلی که منتسب به کار و تلاش است خواهد شد.

"عباسعلی مغیثی "امام جمعه ای که به شجاعت و صراحت لهجه مشهور است اعلام آمادگی کرد که حاضر است برای رفع مشکلات و همکاری با شورا در کنار مردم هر کاری که لازم است را انجام دهد. که این اقدام و بیانات اخیر ایشان درخور توجه و تقدیر است. و ای کاش اعضای نهاوندی شورای شهر و آنان که علم مخالفت با شهردار بر افراشته اند کمی از این امام جمعه غیر بومی ولی دلسوز نهاوند بیاموزند و دست از مخالفت های غیر مفید بردارند.

اما در این میانه ماهی گرفتن های برخی عناصر همیشه فرصت طلب، از آب گل آلود اختلافات و آب به آسیاب مخالفان پیشرفت شهر ریختن جای سوال و تعجب دارد! خبرنگاری که می داند رسالت شغلی اش صرفا انعکاس اخبار و رخدادهای شهر، بی هیچ دخل و تصرف و اظهار نظر و سو گیری و جانبداری شخصی است، چرا باید در چنین هنگامه ای به جای تجزیه و تحلیل مناسب و مفید و انعکاس غیر سوگیرانه حوادث ،در رسانه شخصی و فضاهای مجازی اقدام به جو سازی و انعکاس اخبار نادرست کند؟ چرا جلسه نیمه تمام استیضاح شهردار را با تیتر "شهردار در آستانه عزل" علم کرده و موجب نگرانی مردم شهری شود که از خاک و آبش بالیده است؟! اصحاب رسانه چه منفعتی می توانند از برکناری یک مدیر سختکوش و پرتلاش شهری آن هم در نهاوندی که به برکت کوچ نماینده و حسادتهایی که علیه فرماندارش شد حالا دیگر هیییییییییییییچ دلسوزی ندارد؟!  مگر این شهردار، همانی نیست که روز خبرنگار وقتی برایتان جلسه تقدیر برپا می کند و هدیه ها می دهد، مجیزش را می گویید و دور  وبرش را می گیرید و گزارش  خبری اش را در صفحه اول رسانه هایتان درج می کنید که چنین و چنان؟! پس چرا در هنگامه حمایت و سختی ،خود تبدیل به کارشکنانی بدتر از مخالفانش می شوید و تا نیمه شب به جو سازی در فضاهای مجازی مشغول می شوید که چیزی به رفتن شهردار نمانده و پرونده هایش علنی شده و چه و چه وچه؟ ! مگر این که رفتن شهردار و ماندن مخالفانش، شما را به وعده هایی از پیش داده شده برساند که ما و مردم خبر نداریم؟! و کاش مسئولین شهر ما این ملخان گرد شیرینی و این خبرنگار نماها را زودتر و بهتر بشناسند....

مردم نهاوند تفاوت اصل و فرع و سره را از ناسره خوب تشخیص می دهند. حتی قشر کم سواد و عامی کوچه و بازار این سالها دیده اند که چه اتفاقاتی در شهر افتاده و کاملا می دانند که نباید دلخوش کنند به شعارهای دهن پرکن و پر زرق و برق که تنها یک هفته در ایام تبلیغات زیر پوسترهای رنگی و بنرهای تمام قد تبلیغاتی درج می شود ..بلکه باید صبر کنند و ببینند که کدامشان برای رضای خدا و خدمت به خلق خدا قدم در راه نهاده و هیچ وسوسه ای پای اراده اش را برای خدمت به شهر لنگ نمی کند...مردم نهاوند بسیار صبور و زیرک و دقیق، اگر چه کمی دور از حوادث نشسته اند ولی خوب همه چیز را می بینند و رصد می کنند و هیچ حرکت جاه طلبانه ای از نگاه تیزبینشان مخفی نمی ماند ...و تاریخ هم نشان داده که کارشکنان و آنان که برای منافع خود خدمتگزاران شهر را زیر تیغ استیضاح و عزل و استعفا بردند ،ماندگار نشدند و عدم انتخاب و خانه نشینی اعضای معروف و جنجالی شوراهای قبلی، دلیل روشن این مدعاست ..پس امیدواریم اعضای مخالف شهردار  در شورای شهر به فکر فردای خود هم باشند .فردایی که علاوه بر چشم تیز بین مردم و برگه های رایی که دیگر نام شمایان در آن نوشته نخواهد شد ،باید به کسی جواب پس بدهید که از نیت واقعی و ادله اصلیتان برای این مخالفت ها مطلع است و وای بر احوال آنان که برای اندک توشه ای از مال دنیا ، آخرتشان را به حراج گذاشته باشند.

ویل للمطففین....

 


 
شورای شهر نهاوند و حکایت نخ نمای استیضاح شهردار
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

 

بعضی اتفاقها در اولین رخدادشان عجیب و غیر عادی می نمایند ، ولی همینکه دو بار و سه بار و چند بار در بستر زمانه تکرار شوند کم کم مطمین می شوی که آن اتفاقها عجیب نیستند و انگار جزیی شده اند از زندگی! نمونه اش اختلاف چندین ساله شورای شهر نهاوند با شهرداران مختلف و پروژه استیضاح و برکناری آنهاست..اولین بار که شورای شهر وقت ، برزو سلیمانی شهردار موفق و فعال نهاوند را استیضاح کرد و مزد زحمات را با آزار و  سنگ اندازی و کار شکنی داد، زمزمه افتاد که شهردار مشکل مالی دارد و .... حتی برخی به شک افتادند که شاید هم شورا راست می گوید و...گذشت...تا مجید درویشی آمد و او هم که انتخاب خود اعضای شورا بود بعد از مدتی به همین سرنوشت دچار شد و علی رغم توفیقات انکار ناپذیرش، فرار را بر قرار ترجیح داد! از آنجا که محور همه استیضاح ها و به نوعی تئوریسین آنها، یکی از اعضای شورا بود پندار عمومی بر این بود که اگر خود این شخص را شهردار کنند مشکلات تمام می شود و دیگر شاهد فضای آرام و بی تشنجی بین شهرداری و شورای شهر خواهیم بود. لیکن حتی شهرداری فرد مذکور، پایان کش و قوسها نبود و باز هم با استیضاح، این بار خیاط هم در کوزه افتاد! و این قصه ادامه یافت....

و حالا نوبت" فرجی فر" رسیده است شهرداری که طی مدت تصدی اش ، او هم رضایت مردمی را به همراه داشته و  تغییرات چشمگیر مبلمان شهری و زیباسازیهای انکار ناپذیر کمترین دستاورد او در نهاوند بوده است. ولی او هم به پای میز استیضاح رسید.یعنی رسانده شد! حالا دیگر استیضاح انگار به بخشی از شرح وظایف وعملکرد شورای شهر نهاوند تبدیل شده است. بخشی که اگر نباشد انگار موجودیت و زحمات و خدماتشان زیر سوال می رود! این بار که تحصیلکردگان و چهره های موجه و سرشناس وارد شورای شهر شدند کمی امیدوار شدیم که دوران بهتری در انتظار نهاوند ماست و دیگر دوره رای آوردن با دو هزار تومانی و شام و ...تمام شده و دیگر دوره گردن کشی و زور گویی در ساختمان شورا به پایان رسیده و اکنون وقت گفتمان است و نهاوند باید منتظر روزهای خوش و تحولات بنیادین شهری باشد. ولی دیری نپایید که ثابت شد همه آن بنرهای قدی و آن تبلیغات قشنگ هم تنها تغییر این شورا با شوراهای قبلی بوده و خانه از پای بست ویران است و هنوز هم استیضاح مهمترین دستور کار اعضای شورای شهر نهاوند است! انگار آن ساختمان قدیمی طلسمی دیرینه با خود دارد و آن صندلی ها استیضاح ساز و کارشکن پروراست. انگار نمی شود عضو شورا باشی و به جای خدمت به مردم به فکر بساز و بفروش خودت نباشی..نمی شود منتخب مردم در شورای شهر باشی و تا دیدی شهرداری مقابل منافع شخصی ات ایستاد و سهم خیالی ات را از پروژه ها پرداخت نکرد ، تیغ مخالفت از نیام برنکشی و جلویش نایستی! وگرنه کیست که نداند بهانه بومی نبودن شهردار دیگر خیلی نخ نما شده ؟مگر نه اینکه وقتی با سلام و صلوات به دنبال یک چهره موفق غیر نهاوندی می روید و می آورید و منصوبش می کنید نمی دانید که او بومی نیست؟ که بعد این موضوع پیش پا افتاده را پیراهن عثمان می کنید و علم استیضاح؟!

فرجی فر طی زمان تصدی توانست مثل سلیمانی و درویشی منشا آثار چشمگیر باشد و اگر بماند هم قطعا شاهد نهاوند زیباتری خواهیم بود این حقایق چشم مسلح نمی خواهد. دلیل و کاغذ بازی نمی خواهد هر نهاوندی بینایی می تواند با یک پیاده روی ساده در سطح شهر ببیند و درک کند. منتها آنان که باید ببیند و منصف باشند و تشویق کنند و همراه شوند سرشان سرگرم تیرآهن و آجر و سیمان برای ساخت و سازهای شخصی و پول روی پول گذاشتنهای بی حسابشان است. آنقدر که یادشان رفته وقتی ستادهای انتخاباتی را علم می کردند و به دوربینهای تبلیغاتی لبخندهای ملیح می زدند چه می گفتند و چه آرزو می کردند!

بعد از سالها تکرار این رخداد تلخ، به نظر می رسد بهترین راه برای حل درد بی درمان شورای شهر نهاوند انحلال شورا و واگذاری همه امور به شهرداری است یا اینکه کلا شهرداری را برچینیم و بگذاریم شورا حکومت کند.نهاوند وقتی اعضای دلسوز! و بی چشمداشت شورای شهر را دارد، نیازی به شهردار ندارد..یا باید این بماند و یا آن...هر دویشان کنار هم مثل خربزه و عسلند که مرگ آنی می آورند!

بیچاره شهر کهنسال و خسته مان که سالهاست شاهد خودخواهی ها و سهم خواهی ها و قدرت طلبی های نمایندگان مردمش شده که به اسم بازوی شهردار در نقش سنگ انداز و کارشکن تنها به توسعه شهر لطمه می زنند و جز خرابی هیچ هنری ندارند

کاش تاریخ را از یاد نبرند و بدانند که نامشان در تاریخ به بدی برده خواهد شد

و آقای شهردار شما بدانید که نهاوند و مردمش زحمات و خدمات و تلاشهایتان را از یاد نخواهند برد حتی اگر ناچار به نوشیدن شوکران استیضاح و حتی استعفا و عزل باشید جایتان در قلب مردمی است که خدمت را از خیانت باز می شناسند...

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی.....


 
شاعران جوان
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سالها پیش در جشنی به حرمت سبزی طبیعت (جشن سبز) دوستان خوبی را پیدا کردم که هر کدامشان دریایی از هنر و توانایی بودند بعضی هایشان هنوز هم جریان دارند در دل و زندگی و بعضی هایشان را گم کردم در هزار توی زمانه...

"شیما رشنوادی" دختر زیبای کرد, یکی از دوستان خوب و خوش قریحه ام بود که موجب آشنایی ام با "خواهران سلیمان نژاد" شد و حظ وافر بردم از ذوق و استعداد و هنر زیبایشان...

شعرهایشان می رود یکراست به عمق دل می نشیند....

هرکجا هستند شادکام و نیکبخت باشند....

 

رفتم که کسی غیر من انگار کنارت...

پاییز شدم ......تا تو بمانی و بهارت

پاییز شدم.. زرد شدم... ریختم از درد

رفتم که نباشم همه ی داروندارت...

من مسخ شدم راءس همین ساعت دلگیر

یا مثل همین عقربه ها لحظه شمارت

تو منتظر رفتن ازین حادثه بودی

من متهم این غزل دامنه دارت

این عشق فقط ساخته ی سادگیم بود

افسوس به تو با همه ی ایل وتبارت...

 

شقایق سلیمان نژاد

 

پرنده ای صبور و دل شکسته ام

چو آسمان وسیع و بیکرانه ام

که زخم تهمت است روی بال من

منی که تا همیشه جاودانه ام

 

سکوت کرده ام

به دل کشیده ام تمام غصه را

ولی نمی شود

نمی شود که تا ابد نگویم از شکستن حریم آشیانه ام

 

چقدر اشتباه کرده ای

برو

برو تو خاک پای عشق هم نمی شوی

برو که کوچک و حقیر و مضحکی به چشم های خیس شاعرانه ام

 

برو و شعرهای تازه تر بگو

شعور شعر در حقیقت است و بس

هنوز دست آسمان نمی رسد

به دامن غرور دخترانه ام

زنبق سلیمان نژاد


آهنگ تند ثانیه ها شوم می شود

وقتی که دل به عشق تو محکوم می شود

روزی هزار بار مرا می دهد عذاب

اما عجیب پیش تو مظلوم می شود

هرکس که بیشتر به تو دل داده بیشتر

از نعمت نگاه تو محروم می شود

دیگر نفس نمی کشم از آسمان عشق

دارد هوای عاطفه مسموم می شود

ما را بکش..نترس..که دارد میان شهر

عاشق کشی به سبک تو مرسوم می شود

نفرین نمی کنم که قیامت به دست او

تکلیف چشمهای تو معلوم می شود

در امتداد این همه یک روز بی صدا

این عشق دست و پا زده مرحوم می شود

 

زنبق سلیمان نژاد


 
ضیافت افطاری دستان گره گشا
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

     دیشب دوستی می گفت انگار آدمها توی ماه مبارک مهربونتر میشن و از دیشب دارم فکر میکنم چقدر راست میگفت...این ماه کنار همه خوبیها و محاسنش کنار همه لحظه های عرفانیش یه صبر و آرامش و مهربونی خاصی می بخشه به همه و بیشتر به اونایی که ذاتشون خداییه که ناخالصیهاشون کمتره...و کاش همه ماههایمان رمضان بود...

بازهم صدای روح بخش مناجات سحر و لحظه های بی نظیر ربنای افطار...باز هم پر بغض شدن هنگام دعا و یکی یکی آدمها رو مد نظر آوردن و دعا کردن..هر روز به همه اونایی که التماس دعا گفتن و نگفتن یکی یکی فکر میکنم و با اینکه بنده خوبی برای خدا نبودم و نیستم ازش میخوام بهشون خوشبختی و آرامش و عاقبت به خیری نصیب کنه...

امیدوارم این ماه که تموم میشه دستمون از مهربونی و صبر و برکت خالی نباشه...امیدوارم همه ناخالصی هامون جا بمونه و پاک و آسمانی بریم به سمت شوال و عید فطر...

وقتی کنار سفره های گرم سحری و سفره های رنگین افطار نشستیم وقتی گرسنگی و تشنگی به اوج خودش رسیده وقتی دیگه جونی نمونده برای مقاومت یه لحظه فکر کنیم به اونایی که همه روزهاشون ماه رمضونه و همه شبهاشون تکرار گرسنگی و درد...

فکر کنیم به پدر و مادرهایی که با سیلی هم دیگه نمی تونن صورتشون رو سرخ کنن وبچه هایی که یه وعده غذای درست و حسابی توی سال براشون حسرته..اجازه بدیم از برکت و مهربونی این ماه بجز خودمون یه عده آدم آبرومند و نیازمند هم بهره مند بشن..

سالهای گذشته به برکت مهربونی و دستان گره گشای شما عزیزان به تعدادی از خانواده نیازمند افطاری دادیم و بازخورد خیلی خوب و حس ناب و دعای بی کران اونا رو داشت که فراموش نشدنیه...

امسال هم تصمیم داریم این تجربه قشنگ رو تکرار کنیم..به برکت سخاوت دلهای شما

اگه دوست دارید توی ضیافت افطاری خانواده های نیازمند که توی یکی دوشب از همین ماه مبارک و احتمالا شبهای احیا اجرا می شه مشارکت کنید کمکهای خودتون رو هر چند اندک ولی ارزشمند به حساب انجمن خیریه واریز کنید الهی که ذخیره زندگی و آخرتتون باشه ولبخند بچه های یتیم و نیازمند بدرقه زندگیتون...

 

شماره حساب انجمن خیریه دستان گره گشا:

بانک ملی 0108515869003

شماره کارت:6037991478695012


 
ما به حرمت شما آمدیم
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

نمی شد از کنار آمدنتان گذشت.نمی شد نشست و مثل همیشه از لابه لای اخبار تلویزیون آمدنتان را دید و بعد هم به راحتی کانال را عوض کرد..بغضی گلوگیر داشتم از این همه مظلومیت...و آمدم برای اولین بار کنار همه مردم شهر...

روز عجیبی بود..این همه جمعیت برای چنین مراسمی بعید بود و عجیب...قبل تر ها دیده بودم که مردم می آمدند ولی چنین سیلی را ندیده بودم..از داخل ایستگاه مترو می شد فهمید امروز روز متفاوتی است..شانه ترک می خورد تا بتوانی خودت را داخل واگن ها جا بدهی و خیلی طول کشید تا از سکوی مترو برسیم به کف خیابان بهارستان...

جمعیت بی نظیری آمده بودند..راهی برای رفتن نبود ...قدم بر نمی داشتی زیر فشار جمعیت به جلو هل داده میشدی..هوا گرم بود و فشار جمعیت وحشتناک..بعضی دقایق حس می کردی حتی راه نفس کشیدن نداری...هر چند لحظه یکبار صدای جیغ زن یا کودکی به گوش میرسید که از فشار جمعیت و گرمای هوا بی حال بر زمین می افتاد و دقایقی بعد از کمی آب باز سرپا میشد و می رفت....آفتاب تند و بی رحم اشعه هایش را روی سرمردم آوار می کرد و نسیم گاه گاهی هم که می وزید توان خنک کردن عطش مردم منتظر را نمی داد...

چشم می گرداندی لابه لای جمعیت ..پیرزن های فرتوت و پیرمردهایی که به زور سرپا بودند..کودکان خردسال و زنان و مردان جوان...چادریهای رو گرفته و محجبه تا کم حجاب تر ها ...ریشو و بی ریش..اینوری و آن وری...همه کنار هم..تنگاتنگ...منتظر...

چشمها به بالای خیابان بود و زیر تیغ آفتاب مدام این پا و آن پا میشدند...و منتظر...

انتظار امروز حلقه اتصال ما بود با مادران شهدا..با پدران شهدا...ما زیر گرمای آفتاب داشتیم از یکی دوساعت گرما و فشار بی تاب و خسته میشدیم بعضی ها حتی به خود لعنت می فرستادند که اگر میدانستیم اینقدر شلوغ است نمی آمدیم!

خانم کناری ام می گفت: ببین چه کشیده اند دل آن مادرها این همه سال.... و من لال شدم

کم کم با صدای مارش نظامی کاروانهای حامل سروقامتان دست بسته از راه می رسند..جمعیت یکپارچه شور و بی قراری می شود..همه سعی می کنند خودشان را برسانند به تابوتهای پرچم پیچ شده و دست و دلشان را متبرک کنند به بوی عطر سرزمین کربلا...مداح که می خواند یاران چه غریبانه رفتند از این خانه....فریاد یا حسین زمین و هوای بهارستان را سرشار می کند.

هیچ چشمی خشک نیست..هیچ دلی بی بغض نیست..هیچ حالی خالی از بی قراری نیست...غم غمناکی در وجود تک تک این مردم جا خوش کرده که چشمهایشان فریادش می زند...پاهایمان انگار از زمین کنده شده..همه دلها رفته آن بالا کنار تابوتهایتان نشسته و می خواند: کجایید ای شهیدان خدایی....

مهم نیست که امروز گرممان شد مهم نیست که زیر بار جمعیت درهم تنیده و فشرده له شدیم و خسته و بی رمق..مهم نیست که بی برنامگی و بی نظمی برنامه و خیابان حال خیلی ها را گرفت و صدای اعتراض مردم را بلند کرد که میشد بهتر از این هم باشد..

مهم نیست که شعارهای داده شده و کاغذها و پلاکاردهای رد و بدل شده بین جمعیت سوگیرانه بود و هدفدار و ربطی به شهدایمان نداشت خیلیهایشان ...مهم نیست که سخنرانی ها و حرفها بوی شهدا نمیداد و خیلی ها گفتند که این برنامه بهره برداری سیاسی بود و تضعیف مذاکرات...مهم نیست که برداشت های رسانه ای چه خواهد بود و از این اقیانوس بیکران تا مدتها استفاده رادیو تلویزیونی خاص خواهد شد...هیچ کدام از این ها مهمتر از آمدنتان نبود..

ما برای شما آمده بودیم..به پیشواز روی ماهتان..به بوسیدن دستهای بسته تان..به استقبال دلهای دریایی تان...به حرمت مادران و پدران منتظرتان...

برای ما شما همان سرو قامتان دریا دلید که از همه چیز گذشتید برای اعتلای نام وطن...که سرو رفتید و بر دستان مردم بازگشتید و تا ابد گردنمان زیر بار منت شماست...

برای ما هیچ بهره برداری سیاسی از رجعت سبکبال شما معنایی ندارد جز آرامش چشمان مادران و خواهرانتان که امروز قاب عکس بر دست به پیشواز آمده بودند و جز عشق در نگاهشان هیچ نبود...

خوش آمدید به اقیانوس وطن


 
بوی جوی مولیان
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

     دوستی می گفت گذشته را رها کنید خاطره بازی خوب نیست در لحظه باید زندگی کرد دم را غنیمت شمارد و از مرور گذشته های تلخ و شیرین دور شد ...میگفت بگذارید گذشته در گذشته باقی بماند امروز را برای همین امروز زندگی کنید و...

من اما هنوز هم از مرور خاطره های گذشته لذت می برم ..هنوز هم با به خاطر آوردن روزهای خوش کودکی و نوجوانی و همه خاطره هایش غرق شور و حس نابی می شوم که وصف ناپذیر است ..من هنوزهم عاشق خاطره بازی ام خوب یا بدش بماند.

این روزها که بچه مدرسه ای ها یکی یکی تعطیل می شوند و راهی خانه و کوچه و کلاسهای رنگ و وارنگ ...وقتی فرزانه از ذوق دخترش می گوید برای تعطیلات تابستان عجیب پرتاب میشم به ده یازده سالگی...به مدرسه راهنمایی...به سالهای دبیرستان...به روزهای بی تکرار زندگی

هر امتحان انگار باری گران بود روی دوش بچگیمون..با اینکه درس و مدرسه رو دوست داشتم ولی این خرداد انگار یه حس بی قراری توش بود که فقط دلت میخواست بگذره زودتر..زبان

توی بالکن بلند خونه مامان ملوک راه میرفتم و درس میخوندم ..همش نگاهم از کتاب علوم و تاریخ و جغرافیا پرت می شد به بلندی های چغا* و خونه های اونجا...توی هر خونه یعنی چه خبره؟ صبح که میشد کدبانوهای سحرخیز به رتق و فتق کارهای خونه مشغول بودند و بعدم بازار و خرید و نهار و... و بچه هاگرم شیطنت...

و من مولکول و اتم حفظ می کردم و سلسله سامانیان و اشکانیان رو به قله های بلند ایران پیوند میدادم و کلمه ها و ترکیبهای تازه رو با شعر مصطفی رحماندوست و جعفر ابراهیمی(شاهد) به خورد مغزم میدادم تا فردا سر جلسه امتحان همه رو بریزم روی صفحه کاغذ...

صبح امتحان با شوق پامیشدم اونقدر که از تموم شدن امتحانا شوق داشتم استرس نداشتم از بابت نمره و درس و امتحان! و با بوی گل محمدی و رز حیاط خونه میرفتم سرجلسه...و وقتی برمی گشتم یه ضربدر بزرگ روی اسم اون امتحان میکشیدم و میرفتم سر درس بعدی... و چه حس قشنگی بود روز امتحان آخر...

روزی که همه کتابها رو باوسواس جمع میکردم توی کمد میذاشتم و برخلاف خیلی بچه ها که پاره میکردن و دور مینداختن دقت خاصی داشتم که تمیز و مرتب نگهشون دارم...و بعدش می نشستم به برنامه ریزی و چیدن کلاسهای جورواجور و خاطره نویسی و برنامه ریزی.....

و اصرار عجیبی داشتم به نوشتن روزانه خاطره هام! حتی اگه هیچ خبری نبود اون روز و هیچ کاری نکرده بودم نوشتنش حس خوبی بهم میداد و بعدها خوندن این روزانه نویسیهای کودکانه....

و با شروع تیر ماه کانون پرورشی و کلاسهای رنگ و وارنگش و بعدهم کتاب خوندن در حد مرگ با دختردایی

و دختردایی همراه و همپا و همبازی روزهای خوش تابستون...حالا که پسرک دوست داشتنیشو توی آغوشش می بینم باورم نمیشه یه روزی همین مادر دوست داشتنی پابه پای من توی حیاط خونه مامان ملوک میدوید و هفت سنگ و بالابلندی میکرد..حالا باید بشینیم و برای  هیراد از روزهای خوشمون خاطره تعریف کنیم!

تابستون برای من مترادف روزهای خوش بود..هم معنی بازی و شادی و شور کودکانه...هم معنی نوشتن و خوندن و پرواز دادن جسم و روح..شادی مطلق..حال خوب..روزهایی که دیگه هیچوقت تکرار نمیشن...روزهایی که دیگه بعید میدونم تجربه شون کنیم اما خیلی دلم میخواد اگه یه روزی فرصت تکرارش فراهم شد برای کودکان نسل فردا روایت کنیم از حال خوش اون سالها..از سالهایی که حتی خیلی هامون اسباب بازی و عروسک و ماشین کوکی نداشتیم ولی حال دلمون خوب بود..از روزهایی که خونه هامون قدیمی و کلنگی بود ولی حال دلمون خوب بود..از روزهایی که پیاده تا کانون می رفتیم و برمی گشتیم که یه کتاب امانت بگیریم و بخونیم ولی حال دلمون خوش بود...

از روزهای خوش و دل های خوش....

نسل ما علی رغم همه سختی هایی که کشید و ترسهایی که به واسطه سالهای سیاه جنگ تجربه کرد ولی کودکی خوبی داشت..حال خوشی داشت..خاطره های خوشی داشت که امروز حتی مرورش هم به همه مون انرژی میده..حالا وقتی می بینم توی گروههای مجازی هم مهمترین حلقه اتصالمون خاطره های بچگی و درس و مدرسه است حس خوبی پیدا میکنم..وقتی بچه ها با شوق میگن: یادته؟ یه هیجان عجیبی میدوه زیر پوستم و یهو 15-16 ساله میشم و دلم میخواد دست همه بچه های مدرسه رو بگیرم و بریم دور هم توی حیاط مدرسه بشینیم و بگیم و بخندیم....

من هنوز هم عاشق خاطره بازی ام حتی اگه لابه لای این خاطره های قشنگ رگه هایی از تلخی بیاد و بشینه روی بلور ذهنت و بغض آلودت کنه و بارونی بشه چشمات...ولی من هنوزم عاشق خاطره های خوش گذشته ام...

 

تقدیم نوشت:

حس ناب این نوشته تقدیم به همکلاسیها و دوستان خوب کودکی تا نوجوانی ام بچه های مدرسه شرف، ادیب، معلم و پیش دانشگاهی رشد ...

و حال خوب این لحظه تقدیم به دوست عزیزی که علی رغم همه گرفتاریاش هر روز به اینجا سر میزنه و جویا و خواننده دل نوشته های منه...


 
ماهی های عاشق
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

   کودک بودم ..خیلی کوچکتر از آنکه معنای بعضی واژه ها را بدانم،ولی بعضی کلمات را با بعضی آدمها معنا کرده بودم..مثل انتظار..

انتظار را در چشمان پر از حرف و غم خاله پدرم میدیدم برای پسرمفقودالاثرش...قابل توصیف نبود..نگاهی تلخ و پر درد...آنقدر روشن بود که با همه کودکی ام فهمیده بودم انتظار مفهوم خوشایندی نیست...

وقتی بزرگتر شدم خیلی وقتها انتظار را تجربه کردم..ولی همیشه در پس هرانتظارم امیدی بود و خبری خوش و اتفاقی نیکو...انتظار پایان امتحانات ثلث سوم..انتظار پایان مدرسه ها و شروع تعطیلات ...انتظار رسیدن عید نوروز و سال نو...انتظار اعلام نتایج کنکور ..و دهها انتظار که همه شیرین بودند و به یاد ماندنی..

اما وقتی منتظر باشی بی حتی هیچ نشانه روشنی..بی حتی هیچ روزنه امیدبخشی..بی حتی هیچ امیدی..سخت می گذرد..تلخ می گذرد...اصلا نمی گذرد!

انتظار مثل موریانه می خورد روحت را...جسمت را آب می کند و تمام نمی شود.هرچه بیشتر صبر می کنی کمتر نتیجه می گیری و تمام نمی شود..عمر تو تمام می شود ولی سالهای انتظارت به سر نمی آید...

باور دارم که مادران منتظر صبورترین بندگان خدایند..اسطوره های تکرار نشدنی که خدا در قلبهایشان به انتظار مسافر دور دست نشسته...

فرشته هایی که روزی پاره جگر را با بغض از زیر قرآن گذراندند تا "وطن" بماند و از آن روز همه وجود چشم شدند و به درگاه خانه نشستند تا کی مسافرشان باز آید و این انتظار به درازا کشید...قد همه عمر....ولی یوسف گمگشته نیامد!

یوسف نیامدنی بود...نرفته بود که برگردد..رفته بود تا به آغوش خدا پیوند بخورد ...

یوسف نیامدنی بود...

اما مادر دلش خوش بود به عکس روی طاقچه که هر روز دستمالش می کشید و لباسهای توی چمدان قدیمی که هر روز می بوئید و می بوسید تا روز وصال نزدیکتر شود...

سالهای سال مادران بسیاری به درگاه خانه ها چشم به راه نشستند..حتی آنهایی که می دانستند پاره جان دیگر باز نمی گردد دست از انتظار برنداشتند...مثل مامان ملوک که سی و چند سال است اشکهایش خشک نمی شود و امیدواراست آن خبر دروغ بوده باشد و شهابش برگردد....

و این همه انتظار حتی ذره ای از ایمان و عشق این مادران را نکاست ..هر روز انتظار صبورتر و مومن ترشان کرد...و هر لحظه دعا بزرگ ترشان...

مادران منتظر آیه های بی تکرار خدایند...

و حالا مادرانی که سالهاست چشم به در دوخته اند به امید یک پلاک...یک تکه استخوان...یک عکس..یک نشانه  که وصلشان کند به یک سنگ مزار که غروبهای دلگیر پنج شنبه شان را رنگ امید بخشد، به شنیدن خبر بازگشت پرستوهایشان دل خوش می شوند ..پرستوهایی که دست بسته به آسمان پرکشیدند...پرستوهایی که ناجوانمردانه خونین بال شدند....پرستوهایی که حتی اجازه دفاع پیدا نکردند و از آب به آسمان پرکشیدند...

175 غواص شهید گردان یاسین را دست بسته زنده به گور کردند تا انسانیت لال شود برای همیشه!

ولی خدا بیدار است...خدا شاهد همه ظلمها و دردها و نامردی هاست و سکوت نمی کند..

خدا دروغ نیست...

ماهی های عاشق دل به دریا سپردند تا قطره ای از آب وطن هم به دست یزیدیان نیفتد تا کودکان اروند بی ترس گلوله و ضدهوایی و آژیر خطر کنار شط بازی کنند و آرامش را تجربه کنند....

ماهی های عاشق گردان یاسین صبر و ایمان مادران را محک زدند و با چشمان و دستان بسته رفتند تا باز هم بدانیم که چقدر کوچکیم در مقابل بزرگی های وصف ناپذیر....

 

قلم ناتوان است و زبان الکن...سکوت تنها فریاد ممکن است...

 

اولین عکس منتشر شده از غواصان دست بسته شهید


 
مجنون و دیگر هیچ
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای
واندر این بازی شکستم داده ای

 

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق، دلخونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

 

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

 

حال ، این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

 

مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

 

 

 
← صفحه بعد