ترنم باران در ترانه شاعر مهربانی
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳٩٥ : توسط :

 

از جلد ساده و قدیمی کتاب مه در مه در کتابخانه مادرم نامی در ذهنم نقش بسته بود و شعرهایی که به دل می نشست.جور دیگری بود، در میان کلمات گاه سنگین غزل حافظ و مثنوی مولانا و بوستان و گلستان شیخ اجل روانی و سادگی کلماتش جور خاصی دلچسب بود.بارها و بارها همان یک کتاب را خوانده بودم تا در کتاب ادبیات سال پیش دانشگاهی با شعری زیبا و تعابیری به یادماندنی نامش در عمق جانم خانه کرد:

 تمام چهارده سالگی اش را در کفن پیچیدم
با همان شور شیرین گونه
که کودکی اش را در قنداق می پیچیدم

.... و آنگاه بود که نام شاعر و نام کوچه دو آبه برایم معنای دیگری یافت وقتی دانستم او هم زاده همان خاکی است که من از آن بالیده ام و روزگاری در کوچه های همین شهر جای قدمهایش رخسار خاک را نوازش کرده و صدایش در کلاسهای همین شهر پیچیده وقتی که انشاهای زیبایش را برای همکلاسیهایش میخوانده است... ودیگر شاعر برایم متفاوت شد از آنان که می شناختم..سهراب و نیما و رهی و مشفق و قیصر...و آنگاه که دانستم قیصر رفیق دیرینه شاعر است انگار پیوند ناگسستنی مهربانی را در لابه لای کلمات جادویی ش بیشتر درک کردم...

وقتی از زبان همکلاسیها و هم اطاقیهای دانشگاه نامش را می شنیدم با غروری خاص می بالیدم که : همشهری من است!  و بعد کم کم شعرهایی که آن قدر لطیف بود که با یک بار خواندن به عمق دلم میچسبید و می شد آویزه زبان و هی تکرار و تکرار و تکرار...گاهی هم که سعادتی دست میداد و دیداری میسر میشد سراپا لاله گوشی میشدم تا با صدای خودش بشنوم طنین مهربانی اش را:

حالا که آمده ای

همین جا بنشین

و فقط از خدا بپرس

چقدر با هم بودن خوب است

 

 

 

حالا که آمده ای

پیشاپیش همه باران ها به دیدارت می آیم

خودت به من آموخته ای

برای دیدن دریا

دلی و

دیگر هیچ

دانشجو بودم که روزی تلخ خبر کوچ قیصر شعر ایران آفتاب را تیره کرد و شاعر در سوگ و کلماتی که شانه هایشان درد میکرد شد حاصل آن سوگ که هنوز بعد سالها وقتی میخوانمشان دلم درد می آید :

حالا که رفته ای

پرنده ای آمده است

در حوالی همین باغ روبرو

هیچ نمی خواهد،

فقط می گوید: کو کو...

 

حالا که رفته ای دل دلیل می آورد

وعشق گریه میکند

با این همه جای خالی ات پر نمیشود

نه با خیال و نه با خاطره

 


حالا که رفتهای
بهانهی خوبی است
«شب، سکوت، کویر»
فقط صدای این هقهق را
کم کنید

 

و کم کم شاعر بخش مهمی از زندگی من شد..تک تک کلماتش به محض تولد می رفت و می چسبید به عمق جان..کوچه ای که از روی رودخانه نوشته بود...پلی برای خواب.....هنوز فرصت هست...هوای حوصله ابری است...مهربانی و...مهربانی و مهربانی....

وقتی طنین صدای گرم خسرو شکیبایی نازنین در شعر زیبای مهربانی اش پیچید دیگر برایم مظهر مهربانی بود و عشق و محبت...شاعر را حالا به شاعر مهربانی میشناسم و به صدایی که به گرمی می خواند:

زیبا...زیبا هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم

تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا

زیبا...

زیبا

هنوز عشق

                 در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

                                               با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

                                         در تندباد عشق نلرزد

 

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

                                      احساس می کنم

آنگونه عاشقم که نیستان را

                                   یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

 

زیبا

چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم

 

زیبا

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق

بنشان مرا به منظره ی باران

بنشان مرا به منظره ی رویش

                              من سبز می شوم

 

زیبا ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

                                   بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

                        بچرخانم

                                 بر حول این مدار

 

زیبا

 زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

                                           آغاز کن مرا...!

 

و من به تعداد ثانیه های عمرم تک تک کلمات این شعر را نوشیده ام و من هر بار بغض کرده ام و من هر بار گریسته ام و من هر بار بیشتر از بار قبل به موزونی و ایجاز و حس لطیف و عمیق پنهان در کلمات این شاعر مهربان عاشق حسرت خورده ام ....

و هنوز هم می گوید و می نویسد و می سراید و هنوز هم پر است از مهربانی وافری که در پس پرده چشمانش خانه دارد و هنوز هم یادش میماند که وقتی میبیندت با همه وجود لبخند بزند و بگوید:

حالاکه آمده ای

همین یک کلمه کافی است

آمده ای

 

و چه افتخاری است برای من که زاده شهری هستم که مفاخر بیشمارش شهره خاص و عامند و  چه سعادتی از این بالاتر که فرزندی به بزرگی و برومندی محمدرضا عبدالملکیان هم زاده همان خاکی است که من در آن بالیده ام..و چه افتخاری برای من بالاتر از اینکه نام خودم را به دنبال نامش سنجاق کنم و بگویم: من هم نهاوندی ام. همشهری استاد عبدالملکیان...

محمد رضا عبدالملکیان تنها یک شاعر خوش قریحه خوش قلم خوش سخن نیست او انسانی است بزرگ تر ازآنچه بتوان تصور کرد.انسانی که در قالب تن نمی شود گنجاندش..انسانی برای همه عصرها و نسلها...انسانی آزاده..مهربان..عاشق..وارسته و بی نیاز ...یادواره ای اگر برپا می شود و تکریمی صورت میگیرد برای آن است که به حد بضاعت ادای دین کنیم به مردی که چندین نسل با شعرهایش زندگی کرده است وگرنه حکایت ما و گرامیداشت مقام و شخصیت شاعر مهربانی حکایت پیرزنی است که به بازار رفته بود با دوک نخ تا یوسف بخرد!

استاد مهربانی...امپراطور خلق عشق در جان کلمات ...افتخار میکنم به نهاوندی که نامم را در کنار نام بزرگی چون شما قرار داد و افتخار میکنم که آنکه سعادت شاگردی تان و سعادت شنیدن اشعار زیبا از قریحه بی همتایتان را داشته ام و به خود می بالم از این مصاحبت....

سرتان سلامت ...دلتان خوش...آتش عشق در قلبتان همیشه شعله ور...عمرتان دراز باد


 
جنگی که رویاهای کودکی ام را خونین کرد
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥ : توسط :

 

هرقدر که تابستان و گرمایش خاطره های خوش دوران کودکی ام را پیش چشمهایم زنده میکند و پرتاب میشوم به لی لی بازی و خاله بازی توی حیاط بزرگ خانه مادربزرگ و کیف میکنم از گاز زدن هلو و شلیل خوشمزه و آبدار و گیلاسهای سرخ را به پشت گوشهایم گوشواره میکنم و شادمانه دست دوستانم را میگیریم و عمو زنجیرباف میخوانیم آنقدر که نفهمیم چطور شب شد؟ و شب که میشود توی حیاط آب پاشی شده و کنار سماور قل قل کنان مادر و عطر چای دارچینش و شبها خوابیدن روی پشت بام و شمردن ستاره های بی شمار آسمان زیبای شهرم....

هرقدر اینها حال دل را خوب میکند و خاطرات تابستان را ماندگار...خاطره آخرین روز تابستان و روزهای پاییزی بعد از آن که تا سالها سنجاق شده بود به زندگی مان و کودکیمان را پر از ترس و جیغ و التهاب کرد هنوز هم دل را ریش میکند....از آن روز سی و یکم شهریوری که صدای اولین خمپاره خواب بعداز ظهر ایران را پریشان کرد تا سالها بعد که به تدبیری این کابوس تمام شد من و هم نسلانم روزهای آغاز کودکی مان را در ترس گذراندیم ..از رنگ پریده مادر موقع شنیدن صدای گوینده رادیو که میگفت: صدایی که هم اکنون می شنوید به معنای آژیر قرمز است لطفا سریعا به پناهگاهها مراجعه کنید...یاد گرفتیم آژیر خطر یعنی ترس، یعنی خطر، یعنی فرار..و ما در خیالات کودکانه مان به چادر مادر که محکم ترین دیوار دفاعی دنیا بود پناه میبردیم و چه عطر خوشی داشت امنیت آغوشش حتی وقتی خودش لبریز از ترس بود برای امنیت جگرگوشه هایش!

یاد گرفتیم که خانه با همه امنیتش گاهی محل خواب و آرامش نیست.گاهی باید خانه را گذاشت و گریخت.مهم نیست به کجا؟ روستا..پناهگاه..زیر زمین خانه و...هرجا که بشود نمرد! بشود دیرتر مرد!

یاد گرفتیم که مدرسه با همه شور و هیاهوی دوستان و همکلاسیها گاهی می تواند حتی به اندازه گاز زدن یک سیب موقع زنگ تفریح هم امن نباشد.گاهی باید در پناهگاه تاریک مدرسه با نور چراغ گردسوزی که خانم معلم روشن میکند امتحان داد و مشق ها را هم در خانه با نور چراغ انگلیسی نوشت ..تا نکند نوری به بیرون درز کند...آن روزها وقتی می نوشتیم: بابا نان داد مطمئن نبودیم که فردا بابا از جبهه سالم خواهد آمد که نان بیاورد یا نه؟

نسیم پاییز سال 59 مثل این روزها پر از شور مدرسه رفتن و هیاهوی خوشحالی بوی ماه مهر نبود..نسیم آن سال بوی باروت میداد و عطر خون! آن سال ها به جای قاصدکهای زیبایی که خبر پاییز را می آوردند تابوتها روی دست مردم شهرم خبر خزان میداد..آن روزها خنکای هوا به جای عطر سیب زرد به خوش رنگ و بوی شهرم ، بوی خون و گلوله و اشک آور میداد وقتی محکم روی قلندوش پدر میرفتیم تا پناهی امن برای ما بجوید که دیرتر بمیریم.که نمیریم!

آن روزها را با اشک چشم مادرانی که هر بار با دست و دل لرزان سروهای خانه شان را بدرقه میکردند و تا دفعه بعد که عزیزشان بیاید هزار بار جان میدادند به یاد دارم..آن روزها که سر هرکوچه ای حجله ای بود و بر آن حجله عکسی و در آن عکس جوانی که همه امید یک مادر بود...

پاییز و زمستان و بهار و تابستانهای بعد هم هنوز خزان بود...هنوز هم لالایی شبهایمان صدای ضد هوایی بود و رادیو جغد شومی که جز خبر مرگ و میر چیزی در گلو نداشت و ما میدانستیم که هر بار آژیری میزند باید فرار کرد...

صف نفت و کپسولهای گاز و خانه های نیم سوخته و حجله های آراسته و صدای شیون هایی که هر چند روز یکبار از یکی از خانه های شهر برمیخواست دردناک ترین خاطره های قشنگ ترین سالهای زندگی ماست ..سالهایی که غرق در معصومیت بودیم و جز هلهله و شادی و عوض کردن لباس عروسکهایمان چیزی از دنیا نمیخواستیم.

نمیدانم چرا جنگ شد؟ نمیدانم کدام سنگ دلی دلش آمد کبریت به خاطره های دلچسب من و همه هم سن و سالهایم بزند؟ نمیدانم کدام بی رحمی دلش آمد پدر فرزانه و مهدیه و مریم و زهرا و فاطمه و طیبه را با خودش پیش خدا ببرد و دیگر پس نیاورد ؟ نمیدانم چطور دلشان آمد شکسته شدن دل مامان ملوک و همه مادرهای منتظر را ببینند وقتی بعد از سی و چند سال هنوز نام شهید دلش را آتش میزند و این آتش انگار هرگز سر خنک شدن ندارد؟

نمیدانم چطور دلشان آمد آن همه مرد و زن بیگناه سردشت را تا چندین نسل بعد از گاز خردل چنان مست کنند که یارای نفس کشیدن برایشان نماند؟ نمیدانم چطور دلشان آمد هزاران هزار لاله به خون بغلطند و گلزارهای شهدای ما پر از درد شود به گاه قدم گذاشتن؟ نمیدانم چطور دلشان آمد بعد از سی سال هنوز استخوان و پلاک از در و دیوار این سرزمین ببارد و هنوز داغ دل مادرهایی که سالها چشم به راهی را چون شوکران نوشیده بودند تازه شود به دیدن گورهای دسته جمعی و یادگارهای تکه پاره از جوانانی که سرپا فرستادند ودر کفن برگشت؟

نمیدانم کدام بی رحمی با من و همنسلانم چنین کرد و نمیدانم چه بخواهم از خدا برای مسببین این همه سال درد کشیدن هایمان اما...اما آنچه که این روزها آتش به باروت همه خاطرات تلخ ما میزند یادآوری آن روزهای تلخ با رنگ و لعاب گرامیداشت و تجلیل است که درکنارش نان به نرخ روز خورهای متظاهری قامت افراشته و مدعی جنگ و جنگاوری شده اند که وقتی برادران و پدران و عزیزان ما بر خاک می غلطیدند حتی دستی بر آتش نداشتند و به وقت تقسیم غنایم سهم خود را ازمیز و مقام برگرفتند و بعد هم دکمه یقه ریا بستند و تسبیحی و انگشتری و تظاهری به گرامیداشت یاد شهدا...

این روزها دلم عجیب گرفته...خجالت میکشم از نگاه کردن به چشمان پر از حرف حاج محمد ابراهیم همت به صلابت چشمان عباس بابایی به نگاه محجوب مهدی زین الدین..به چشمان خندان حسین خرازی...به چشمان پر حرف مصطفی چمران...خجالت میکشم که چه بد وارثانی بودیم برای خون به ناحق ریخته شده نوجوانان ده یازده ساله ای که شناسنامه ها را دستکاری میکردند تا بروند زیر مین بخوابند تا خواب من و همکلاسیهایم آشفته نشود..خجالت میکشم که محمدحسین فهمیده به جای بازی با همسن و سالهایش باید نارنجک به خود ببندد و زیر تانک برود تا آقازاده ها در پنت هاوس های میلیاردی آنور آبیشان به خوشی های حلال و حرام مشغول باشند و پدرهای مقدس مآبشان اینجا به جمع آوری غنایم زیر علم دین و خدا و شهید مشغول!

این روزها طنین صدای ممد نبودی ببینی  عجیب حال دلم را خراب میکند ...جایت خیلی خالی است محمد جهان آرا....جایت در خرمشهر خالی است ...جایت خالی است که جلوی مسجد خرمشهر بایستی و فریاد بزنی چرا این شهر هنوز این قدر محروم است؟چرا خرمشهر را فراموش کرده اید؟

این روزها دیدن یادواره ها و گرامیداشت ها یکسره برم میگرداند به بغضی که سی سال است در چشمهای دوستانم خانه کرده وقتی از بابا می گوییم و آنها به عکس بابا روی دیوار خانه ها دلخوشند و جایی که هیچوقت هیچوقت هیچوقت پر نشد..این روزها دلم تنگ می شود برای جوانهایی که بی گناه به خون غلطیدند تا ما بمانیم .ما ماندیم اما حتی نامشان را از یاد بردیم.ما ماندیم و با بی تدبیری مان با ریاکاری و تظاهرهایمان تصویری از شهدا در ذهن نسل جدید ترسیم کردیم که سزاوارشان نبود...ما ماندیم اما جانشینان خوبی برای آن سروهای راست قامت نبودیم...ما ماندیم اما کاش نمی ماندیم.

مرگ برجنگ...مرگ بر آن اخطاپوس بی رحمی که همه کودکی و روزهای خوش ما را بلعید و بغضی تمام نشدنی بر گلوی مادران و پدران این سرزمین نشاند..مرگ بر جنگی که اطاقهای آسایشگاه ثار الله را پر از کبوترهای پر و بال شکسته کرد..مرگ بر جنگی که تمام نمی شود.....


 
شجر که پاک بود میوه اش شکر ریز است*
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥ : توسط :

 

همه آدمها یک روز متولد می شوند و یک مدتی زندگی میکنند و یک روز تمام می شوند.تمام که شدند گاهی بعضی ها به یادشان که می افتند خدا بیامرزی نثارمیکنند و خیلی که همت کنند فاتحه ای در شبهای جمعه اگر یادشان بماند. بعضی ها اما تمام شدنی نیستند.بودنشان معنا می بخشد به بودن همه.هستیشان انگار زینت می دهد به هستی.و شکوه نامشان فخر زمین است و تنفسشان معطر میکند شامه زمان را..بعضی ها حتی نامشان کافی است که حال دل جماعتی را معطر کنند به اینکه زندگی با همه سختی هایش هنوز می ارزد به دل خوش کردن در ترنم یک ترانه دلچسب چون "یاد ایامی" ....چشمهایت را ببندی و روحت را رها کنی در حنجره بی مثالش وقتی از ته دل میخواند: یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم.....

وقتی از دوست میگوید و صدای بی مثالش در کلام شیرین شیخ اجل می پیچد که سلسله موی دوست حلقه دام بلاست..هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست.... عرش را در نگاه دوست و کلام شیرین استاد سیر میکنی و سیر نمیشوی....

دوره اوج هر کس اگر برهه ای از زندگی او باشد این مرد همواره در اوج زیسته و  هر روز به پلکانی بالاتر از قبل قدم نهاده ...این صدای بی نظیر نه تکراری می شود نه از شکوه می افتد نه کسی را یارای رسیدن به اوست و نه کسی از شنیدن این نوای دلچسب خسته می شود...در این صدا چه رازی است که سالهاست پیرو  جوان و سنتی و مدرن و مذهبی و غیر مذهبی و زن و مرد را به خلسه می برد و مسحور میکند و شیدا می گرداند؟

این صدا دیگر حتی مرزی نمی شناسد..دیگر فقط برای این دیار نیست دیگر مربوط به همه دنیاست وقتی که مردمانی حتی بیگانه با زبان فارسی را به سالن های کنسرت می کشاند تا گوش جان به جادوی کلام خسروی آواز ایران بسپارند و مسحور شوند

ولی همه این جذابیتی که از این صدا به گوش دل می نشیند از جاذبه شخصیت والا و دلی بزرگ و روحی متعالی است که خود بزرگ است و به صدایش نیز بزرگی و روح می بخشد...خود ارجمند است که به کلمات بی جان جان می بخشد و حال دل را با اقیانوس آبی مواج فراز و فرودهای صدایش خوب میکند و به عرش میرساند وقتی میخواند: بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود.....

و تا کنون در همه تاریخ این سرزمین هیچ هنرمندی هیچ صاحب صدایی هیچ اهل دلی چنین محبوب نبوده و نخواهد بود که استاد صدا، خسروی آواز ایران محمد رضا شجریان بر سراچه دلهای ایرانیان نشسته و طنین افکنده بر عمق جان...

برای یاد کردن از چنین بزرگانی روزها و تقویم ها بهانه است..هرچند بهانه های شیرینی است اما نمی شود چنین بزرگانی را در حصار محدود کرد...شجریان امپراطور مسلم عرصه آواز ایران و طنین ماندگار و دلچسبی است که تک تک مردم این دیار حتی در دورترین آبادی ها با آوازهایش خاطره ها دارند و با کلماتش روزها گذرانده اند...

وزش نسیم خنک پاییزی و طلوع خورشید وجود استاد شجریان بهانه کوچکی است تا یادش کنیم و تندرستی اش را از پیشگاه خالق این صوت خوش مسئلت کنیم...

شاد باش و دیر زی استاد شجریان

 

* مصرعی از شعر بیژن ترقی در وصف استاد


 
شب به یاد ماندنی ایران
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٥ : توسط :

 

بعضی از هنرمندان انگار خلق شدند که افتخاربیافرینند و مایه مباهات شوند برای هموطنانشان.اصغر فرهادی یکی از آن هنرمندان اثرگذار و خوش نام است که طی سالهای گذشته با باز کردن پای ایران به جشنواره های جهانی مایه درخشش و افتخار ایران و ایرانی بوده است.

از اسکار جدایی نادر از سیمین گرفته تا امروز که نخل طلایی جشنواره کن را از آن ایران کرد همیشه در هر کاری کوشیده بهترین و درخشان ترین هنرش را نمایش دهد.

اصغرفرهادی دیشب موفق شد جایزه بهترین فیلمنامه را برای فیلم" فروشنده" از آن خود کند و نخل طلایی را به خانه بیاورد.

همچنین شهاب حسینی بازیگر با شخصیت و هنرمند و محبوب سینمای ایران هم توانست جایزه بهترین بازیگر مرد این جشنواره را با کمال افتخار در دست گرفته و ایران را باز هم در عرصه هنر به صدر بنشاند.

دیشب شب غرور وافتخار ایران بود و همه چشمها به فرانسه خیره شده بود.

ممنونیم از اصغر فرهادی،شهاب حسینی،ترانه علیدوستی و همه همکاران هنرمندشان که این شب به یاد ماندنی را برایمان رقم زدند.

 


 
من خواب دیده ام که کسی می آید
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥ : توسط :

 

 

 

 

 

 

عمریست که از حضور او جا ماندیم


در غربت سرد خویش تنها ماندیم


او منتظر است تا که ما برگردیم


ماییم که در غیبت کبری ماندیم


 هزار سال پیش وعده آمدنمان دادی.. 

هزار سال است چشم به راه آمدنت بر درگاه خانه نشسته ایم..

دردهای ناتمام دنیا را در برگرفته است...

بیا و شب انتظارمان را سحر کن..

بیا که خانه بی تو سیاه است...

بیا که وقت آمدن است

 

 

 

*تیتر برگرفته از بخشی از شعر فروغ فرخزاد


 
دانشی به وسعت جهان
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط :

 

امروزه در ســایه ی تحــولات صورت گرفته در همه ی جنبه های زندگی آدمی، فلســفه، مشــخصات و وظایف حرفه ای بســیاری از مشــاغل و حرف نیز دچار تغییر و دگرگونی شده است.

فرآینــد همگرایــی و جهانی شــدن در عرصه هــای فرهنگی، سیاســی و بالاخص اقتصادی و در کنار آن همه گیری و شــیوع تفکــر «بــازار آزاد» در اقتصاد و اطلاعات و لزوم تسهیل شرایط برای حذف انحصارها و جایگزینی عامل «رقابت» فصل نوینی را در بسیاری از فعالیتهای اجتماعی از جمله در «روابط عمومی» ها رقم زده است.

تفکر «دســت های پنهان بازار» خود به خود به حذف دخالت های دولت در بســیاری از شئونات زندگی بشر امروزی از جمله در امر بازار، اقتصاد و تجارت منجر شــده است. در شــرایطی که عرصه هــای زندگی اجتماعی بشــر بیش از پیش، متاثر از ساز و کارهای اقتصاد کلاسیک و نوعی سرمایه داری مبتنی بر فعالیت آزادانه ی بخش خصوصی اســت، هر روز حجــم بدنه ی دولت هــا نحیفتر و کوچکتر می شــود و این امر لزوم بازتعریف بسیاری از مشاغل ســابقا دولتی انحصاری از جمله روابط عمومی ها را به وضوح نشــان می دهد.

با گذشت سالها از راه اندازی اولین نهاد رسمی به نام روابط عمومی در ایران و تحولاتی که در بدنه نظام اداری ما طی سالهای گذشته اتفاق افتاده است،دیگر حتی سنتی ترین تفکرات اداری و مدیریتی نمی توانند روابط عمومی ها را واحد یا مدیریتی اجرایی ، خدماتی و احیانا تدارکاتی بدانند که جز امورات ساده و دم دستی که از هر بخش دیگری هم برمی آید کاری از پیش نمی برند.

امروزه حتی نفوذناپذیرترین مدیران هم در کنه وجود خود به جایگاه ویژه و تاثیر گذار روابط عمومی ها در اعتلای ساختار سازمانی روابط عمومی ها پی برده اند و می توان به بهبود شرایط این واحد موثر و ذی نفوذ در آینده ای نه چندان دور امیدوار بود.لیکن علاوه بر تلاش خود صاحبان این هنر هشتم به تغییر و نفوذ هرچه بیشتر در دیدگاه و بینش مدیران نیازمندیم تا همانگونه که مدیریتها و معاونتها و  بخشهای دیگر سازمانی را به عنوان ارکانی مهم و لایتغیر سازمان خود پذیرفته اند و در مقابل مطالبات آنها جز تسلیم و استقبال راهی تصور نکرده اند در برابر خواسته های روابط عمومی هم نه تنها انعطاف پذیر باشند که خود برای اعطای تسهیلات و تجهیز این واحد به امکانات و شرایط مطلوب تر محیطی پیش قدم باشند.

مدیر ما باید بپذیرد که روابط عمومی بی امکانات و بی قوت قلب و همیشه خسته و تدارکات چی نخواهد توانست آنطور که شایسته سازمان است آن را به سوی رشد و ارتقا هدایت کرده و این رکن بنیادین را روی کرسی اصلی خود بنشاند.امروز بعد از سالها سخن سرایی و تالیف کتب و مقالات در خصوص چشم و گوش  وقلب بودن روابط عمومی و اهمیت سازمانی و جهانی اش ما نیاز به اقدامات عملی و اجرایی جدی در سازمانهایمان در حوزه روابط عمومی داریم آنگونه که دیگر شاهد تقلا کردن مسئولین روابط عمومی برای اخذ کمترین بودجه و حداقل نیرو و امکانات نباشیم.

روابط عمومی وقتی میتواند مبدع و مبتکر ایده های نو و مستعد تجهیز به دانش روز ارتباطات و تکنولوژی اطلاعات باشد که دغدغه های اجرایی و روزمره ذهنش را نیازارد و از حداقل امکانات اداری و حمایتهای مدیریتی برای کار خود برخوردار باشد.در غیر این صورت از روابط عمومی همیشه خسته ای که به کارهای تدارکاتی و خدماتی که از عهده هر نیروی غیر متخصص و تحصیل نکرده ای هم برمی آید نمی توان انتظار داشت که ایده های بکر ارائه کند و مقالات تخصصی بنگارد و در کنفرانسهای مرتبط شغلی صاحب کرسی و سخنرانی باشد.

از سوی دیگر رسیدن روابط عمومی ها به پایگاههای مورد انتظارشان علاوه بر حمایتهای مدیریتی مستلزم روزآمدی دانش و تخصص مسئولین و شاغلین این حرفه نیست هست. مسئولین روابط عمومی که به دانش روز مجهز بوده  و از حداقل آگاهیهای تخصصی حوزه فعالیت خود بهره مند هستند بهتر می توانند در میان هم صنفان و مدیران حوزه عملکرد خود حرفی برای گفتن داشته و به تبع آن خواسته های کلان و تخصصی ارائه نمایند و خواستار وصول به آنها هم باشند.که خوشبختانه این مهم در سالهای اخیربا روی آوردن اکثریت قاطع روابط عمومی ها به تحصیلات عالیه علی الخصوص در حوزه ارتباطات و مدیریت رسانه در حال تامین است و می توان امیدوار بود با داشتن مدیران روابط عمومی تحصیلکرده و مطلع در سالهای آتی دیگر دغدغه نشست ها و جلسات تخصصی و سازمانی روابط عمومی ها وصول به حداقل امکانات و باور پذیرشدن نیازهایشان از سوی مدیران سازمانها نباشد.

 

در سیســتم جدید آمــوزش روابط عمومی لازم اســت، دیگر به تبلیغات، به عنوان ابزار فریب و دروغ برای تغییــر نگرش مخاطب نگریسته نشود و از آن به مثابه ی ابزار پویایی اقتصــادی و در نهایت عامل مهم در کاهش قیمت تمام شده، افزایش کیفیت محصولات و خدمــات و عامل جلب رضایــت مردم و مشتریان یاد شود.

در روابط عمومــی مدرن یــا روابط عمومی بازاریابی، علاقمندان و شــاغلان این رشته با مفاهیمی چــون اصول و مبانــی تبلیغ، روانشانسی تبلیغ، اصول و مبانی بازاریابی، اصــول و مبانــی تصویرســازی تبلیغاتی، پیام نویسی تبلیغاتی، شــناخت رسانه های تبلیغاتــی، اصــول و مبانی علــم اقتصاد، تبلیغات و بازاریابی اینترنتی، روابط عمومی SEO، افکارســنجی مخاطب و مشــتری، شــناخت روش های تحقیق، نــرم افزارهای تحلیــل آمــاری، بازارســنجی، ارتباطات بازاریابــی، ترویج و تبلیغ، اصــول و مبانی برندسازی، بودجه بندی تبلیغاتی، آوازه گری و بســیاری دیگر از تکنیک ها و مهارت های مشترک ارتباطی و بازاریابی سر و کار دارند.

همچنین کمک در تدوین و طراحی اهداف تبلیغی و بازاریابی، تخمیــن و برنامه ریزی بــرای بودجه بندی فعالیت هــای تبلیغی و روابط عمومی، مهارت های ســاخت پیام های بازاریابــی، تبلیغاتی و ارتباطی، شــناخت و تصمیم در ارتباط با رسانه های مورد استفاده برای ارتبــاط با مشــتری، مدیریت فرآیند تبلیغی، شــناخت تکنیک هــای جلب توجه افراد، شناخت اصول پدیدآوردن علاقمندی در مردم نســبت به برند، کالا و یا خدمات، شــناخت اصول تحریک مشــتری و مردم، آشنایی با روش های سوق دادن مخاطبان به سمت بازار و... از مشخصه های روابط عمومی بازاریابی امروزی است.

مخلص کلام اینکه اگر این شــاخصه ها در نظام آموزشــی روابط عمومی ایرانی اعمال شــود، دور نخواهد بود که روابط عمومی ها و یا اصلا آژانس های روابط عمومی ـ بازاریابی به یکی از مشاغل حساس، مهم، پردرآمد و دارای جایگاه اجتماعی ـ اقتصادی مناســب در جامعه تبدیل شوند..


 
روی بال فرشتگان
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط :

   کارهایی هست که انجام دادنش، اندیشیدنش،باورش و حتی خیالش از هرکسی ساخته نیست.دل میخواهد.جرات می خواهد.شجاعت می خواهد .مرد میخواهد! و همین چه سخت است در این قحط سال مردی و مردانگی!

روزهایی اما کم نبود این مردانگی و کم نبودند این مردان..کافی بود سرت را برگردانی و یکی یکیشان را ببینی که گاهی ده دوازده ساله بودند و گاهی پنجاه شصت ساله ..گاهی ساکت و گاهی شلوغ و پر شر  وشور اما " بودند". هنوز نسلشان را ملخ نخورده بود..

دنیا طعم قشنگ تری داشت و زندگی با همه سختی هایش ارزش زیستن داشت.انگار خدا شانه به شانه آدمها نشسته بود و کیف می کرد از خلقت بعضی ها که حقیقتا زمین برایشان خیلی کوچک بود..

از دور که نگاه کنی.با همه تصوراتی که زندگی ماشینی و سردی دلها و توهمات تلقینی افراطی به این نسل بخشیده آنها را مرفهینی غرق خوشی و امکانات خواهی دید که حق من و تو  و ما را تصاحب کرده و بر جایگاهی تکیه زده اند که ....نه! نگوییم بهتر است.تصورقشنگی نیست.اقلا وقتی ساعتی، دقیقه ای،ثانیه ای،آنی خودت را جای یکی از آنها بگذاری.یکی از شیرانی که در قشنگ ترین سالهای زندگی تاب نگاه نامحرم را به خاک وطن نیاوردند و سینه سپر کردند و همه آرزوهایشان قلبی شد زلال در مقابل توپ و تانک و مسلسل و ایستادند تا وطن بایستد.گذشتند از همه آرزوهایی که مثل همه ماها داشتند تا ماها برسیم به آرزوهایی که داشتیم و نداشتیم.یک لحظه کافی است چشمهایت را ببندی و ایرانی را تصور کنی که هر تکه اش در دست متجاوزی است و هر گوشه اش مخروبه ای پر درد، کشوری سوخته و ویران که زن و مرد و کودک و بزرگش هیچ درکی از مفهوم " امنیت" ندارد و همه ثانیه هایش در هراس مرگ می گذرد...تصور کن....تلخ تصوری است.

سوزنی بردار و به نوک انگشتت فرو کن( اگر دلش را داشتی) و بعد زل بزن به قطره کوچک خونی که بیرون میزند.(اگر دلش را داشتی) و بعد سوزنی دیگر و سوزنهای بعدی( اگر دلش را داشتی) حتی وقتی خون روی انگشتت خشک می شود تا چند روزی نوک انگشتت می سوزد از جای سوزن و اذیتت میکند...سوزن که گلوله شود و نوک انگشت قلب، و قطره خون که فواره خون شود و کمی سوزش که بشود سوزی جگر سوز آن وقت است که دل میخواهد سینه سپر کردن در مقابل گلوله ، آن هم نه برای خودت که برای نجات جان زن و مرد و کودک و پیر و جوانی که شاید هفت پشت بیگانه است با تو...دل میخواهد کودک نوزادت را..همسر جوانت را ..پدر و مادر پیرت را...خواهر و برادر منتظرت را بگذاری و بروی به جاده ای که می دانی تهش بازگشتی ندارد...خیلی دل می خواهد..اقلا می دانم که من و ما نداریم چنین دلی را...

و تو رفتی..و تو سینه سپر کردی..و تو یکپارچه قلب شدی با شنیدن صدای اولین گلوله...با شنیدن اولین آژیر خطر ...با اولین خانه ای که منفجر شد تاب نیاوردی و به دل جنگ زدی تا اقلا یک خانه کمتر ویران شود..تا اقلا یک خون کمتر بریزد..رفتی تا خونت ضامن بقای یک نسل شود..رفتی تا نبودنت ،تضمین بودنمان باشد...

تو عزم پرواز داشتی و تصورت آسمانی شدن بود،یکی یکی رفتند همرزمانت و تو بالهایت را به فرشته ها بخشیدی و شدی شهید زمینی...می دانم تلخ بود برایت جدا ماندن از همسفرانت..میدانم چقدر قلبت مملو از آرزوی شهادت بود و همنشینی با حسین و عباس و علی...اما...محبوب برایت تقدیری دیگرگونه تدارک دیده بود..تو را زخم خورده و زمینی میخواست ..میخواست روی زمین بمانی و برکت ببخشی به زمینی که قرار بود روز به روز سردتر و سنگ تر و سخت تر شود و روشنی ببخشی به روزهایی که قرار بود روز به روز تاریک تر و دل مرده تر شود..تو باید می ماندی و گرنه دل زمین یخ میزد از همه نامردی ها و بی معرفتی ها و فراموشکاری ها.

و تو ماندی.

تو ماندی روی تخت های آسایشگاه ثارالله...با تنی پر زخم و چشمی رو به سقفی سفید..تو ماندی روی ویلچری که نزدیک ترین همدمت بود با چشمی همیشه خیس به راهی که از آن جا مانده بودی...تو ماندی با عصایی در دست که یادگار پایی بود که در کربلای عشق جا گذاشته بودی...تو ماندی با دستی مصنوعی ...با چشمی که در چشمخانه نبود..با پایی که وقت نماز درش می آوری و کنارت میگذاری و غرق می شوی در حضور حضرت عشق...تو ماندی با همه سرفه های خشکی که یادگار تلخ شیرینی بود از بمب های سرد شیمیایی و دشتهای پر شقایق سردشت..تو ماندی با هجوم لحظه های موج انفجار توی سری که گاهی تاب تحمل این همه فشار را نمی آورد و دلش میخواهد کنده شود از جا...تو ماندی با نفس هایی به شماره افتاده که اگر آن لوله اکسیژن نباشد قطع می شود...تو ماندی با ....تو ماندی!

تو ماندی با دختر و پسری که از پدر فقط جسمی رنجور روی تخت دید.تو ماندی با همسری که همه شادابی و جوانی اش را نثار تیمارت کرد اما عاشق ماند.تو ماندی با پدری خمیده پشت و مادری که چشمانش همیشه خیس بود...اما ...تو ماندی!

تو ماندی با همه بی مهری ها، کنایه ها،زخم زبان ها، بی معرفتی ها،قدرنشناسی ها،ندیدن ها، نشنیدن ها، کمرنگ شدن ارزش ها ...و تو..ماندی!

تو ماندی بی هیچ توقعی! تو ماندی قانع و ساکت و حتی اعتراض نکردی به همه برچسبهایی که من و ما به نام و مقامت زدیم و دم برنیاوردی..تو ماندی و هنوز هم دلت پیش یاران رفته ات بود و جانت بسته به نام وطن..حاضر بودی همین جسم رنجور و خسته و پر ترکش را هم بگذاری توی سینی و تقدیم کنی تا وطن، وطن بماند...

و چه کوچکم..چه کوچکیم من و ما...چه اندکیم..چه کمیم ..چه ناچیزیم ما وقتی تو هستی..چه بی رنگ و بی فروغیم در سرزمینی که تو را دارد..چه حقیریم دربرابر دلی که تو داری و همتی که تو داشتی و عشقی که تو نثار وطن کردی...

وقتی تو مردانه ایستادی کوچکتر از آن بودم که چیزی از مفهوم جنگ یادم بیاید و وقتی با زخمهایت دست و پنجه نرم می کردی سرگرم مشق های مدرسه بودم و وقتی زخمهای بی معرفتی های آدمها را تحمل میکردی به آینده درخشان و رسیدن به آرزوهایم می اندیشیدم پس خوب نشناختمت اما دلم میخواهد بدانی که بودنم را مدیون بودنت هستم..نفس کشیدن وامدار خس خس سرفه های خسته توست ..دویدن های شادم مدیون پایی است که توی سنگرهای فکه و طلائیه و آبادان و خرمشهر جا ماند..دستانی که قلم به دست میگیرد تا بنویسد مدیون دستان خونینی است که توی مجنون و هور جا گذاشتی...و من تا ابد بنده همه ایثار تو و همرزمانت هستم که این چنین مرد بودید و هستید و خواهید بود که در باور نمی گنجد...

میخواهم باور کنی که نسل ما هم قدرشناسی را می فهمد حتی اگر روزگار شمارا خوب نشناسانده باشد به من و ما...

میخواهم باور کنی که نسل ما هم ایثار تو را خوب درک میکند و می فهمد سختی و تلخی زندگی پس از جانبازی ات را ...

باور کن می فهمیم.

و چه تقارن زیبایی است قرار گرفتن نامت در کنار جانبازی حسین و عباس و یاران نینوای خون...

مبارکت باشد این تقارن.

و مبارکمان باشد نفس کشیدنت در این خاک امن و آرام.

 

دل نوشت:

تقدیم به مردی از جنس بلور


 
اردی بهشت بوی تو را می دهد
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط :

     روزی تو را در قامت مادری مهربان یافتم که در کلاس مدرسه مرا الفبا و حساب و انشا آموخت و یادم داد چگونه قلم را در دستان کوچکم محکم بگیرم و بنویسم.

روزی در کسوت دبیری پرتلاش که استعدادهایم را شناخت و کمکم کرد تا بیشتر و بیشتر بخوانم و بدانم و به مدارج بالای تحصیل برسم.

روزی در جایگاه اندیشمندی که هم معلم بود و هم مربی و هم مرشد و هم پدری مهربان..عزیزی که یادم داد بجز زبان انگلیسی و ادبیات فارسی و ریاضیات، درسهای بسیاری برای آموختن هست که اگر ندانی و نیاموزی بی سواد خواهی ماند تا ابد..

 روزی هم در کرسی استادی که یادم داد به دانشگاه نیامده ام تا فقط واحدهای درسی را پاس کنم و مدرکی از دانشگاه معتبری کسب کنم بلکه آمده ام تا بیندیشم..ببینم..بفهمم و برای آزاد اندیشی بکوشم..

و اینان معلمان زندگیم بودند...اما نه فقط همین ها...

اولین قدمهای زندگی را دست در دست مادر و پدری برداشتم که آدم بودن را..مهربانی را...حسد نداشتن و بخل نورزیدن را...ادب را و حفظ حرمت بزرگتر را  و از همه مهمتر عشق را و عشق را و عشق را...به من آموختند..اولین باری که زمین خوردم یادم دادند بلند شدن را..و اولین باری که خسته شدم یادم دادند قوی شدن را بعد هر سختی و اولین باری که مایوس شدم یادم دادند امید به لطف معبود را... و این دو اگر نبودند زندگی با بهترین معلم ها و کلاسها قطعا چیزی کم داشت.

روزهای زندگیم در کنار دوستانی گذشت که برخی با خوبی وافر و برخی حتی با بدی ها و  اذیتهایشان یادم دادند معنای زندگی را و آموختند به من رسم روزگار را...دوستانی که بی حضورشان قطعا با کسب بالاترین مدارک تحصیلی هم کم سواد بودم و امی..و با حضورشان با قهر  و آشتی هایمان با لبخندها و اشکهایمان  با وفاداری و بی وفایی هایشان به من آموختند دنیا مدرسه ای بزرگ است و ما همه شاگردان این مدرسه... و باید از هر بدی درسی گرفت و از هر خوبی الگویی...

و روزگار و روزگار و روزگار....بزرگترین معلم زندگیم بود..به بهای هر روزی که از عمر مانده  ام کاست تجربه ای به من فروخت و به موازات هر ثانیه ای که بر عمر رفته ام افزود نکته ای و درسی و حکایتی گران سنگ مرا آموخت آنچنان که در نیمه راه زندگی انگار هزار بهار عمر کرده ام و انگار هزاران سال تجربه اندوخته ام...و با همه سختگیری اش معلم قابلی بود..آنچنان که با چشم دل دیدن آفرینش را و مخلوقات آفرینش را و مواهب و سختی های آفرینش را به من آموخت و خود راهنمایی شد برای طی طریق بالا و پایین زندگی...

و امروز دیگر باور دارم معلم فقط آنی نیست که درسهای مدرسه را می آموزد بلکه هر کسی که قدمی در راه اعتلای اندیشه و یادگیری و رشد شخصیت تو بردارد معلمی است ارزشمند و ستودنی..

و من امروز را که بهانه نیکویی است برای پاسداشت مقام والای معلم به همه آنان که در مسیر زندگی راهنما و مرشد و مربی و معلم بوده و هستند تبریک می گویم...

معلم پیامبری است زمینی ساکن خیابان بهار که بوی بهشت میدهد و زمین از عطر حضورش سرشار است و خورشید مفتخر به تلالو وجودش...


 
اردی بهشت
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط :

 

اردیبهشت را می شود یک گوشه تکیه زده به دیوار نشست، پاها را جمع کرد توی بغل و آرام آرام عاشقی کرد ...

اردیبهشت را می شود آرام آرام مرد...!

به من باشد می گویم هیچ عشقی نباید توی اردیبهشت تمام شود.هیچ دلی نباید توی اردیبهشت بگیرد.تنگ شود...

اصلا اردیبهشت را باید دوباره از نو عاشق شد...

بهار باید اول جاده دل بستن باشد . اول عاشقی کردن ها...

اردیبهشت را باید کامل عاشقی کرد...

آن زمان که دل و احساست بنفش ملایم است و دنیا عینهو رنگین کمان چند رنگ عشوه می آید و چشمک می زند، اردیبهشت را باید روی دور آهسته زندگی گذاشت و زندگی کرد...

اردیبشهت را باید از پشت تمام شال های نخی رنگی به تماشا نشست...

ملایم ، آرام ، یواش...

دقیقا .." یواش"

 

                                                                                      " مریم سمیع زادگان"


 
نامت،اعتبار زندگی است
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط :

 

    بعضی از نعمتهای خدا را حس می کنیم.

    بعضی را میبینیم.بعضی را درک میکنیم و بعضی را زندگی میکنیم.

چشم را ..گوش را...لامسه و چشایی را ...دست و پا و عقل و درک و هوش را...همه را لمس و درک و حس میکنیم. اما بعضی نعمتها خود خود خود زندگیند. آنها را از محوترین خاطرات تا شفاف ترین لحظه های همین نزدیکی هایت هر ثانیه زندگی میکنی و حتی اگر بخواهی هم فراموشت نمیشود که داریشان.اصلا چرا باید فراموشت شوند؟ مگر می شود فراموش کرد خود خود زندگی را؟

از محوترین خاطرات ایام خردسالی که قدم کوتاه بود و روی شانه های بزرگت جا میشدم و تا زمین فوتبال خاکی شهر همراهت میشدم و غرق در غرور که تو کاپیتان محبوب تیم معروف شهری تا شفاف ترین خاطره همین روزهایم که حتی شنیدن صدایت پشت سیم تلفن آرامم میکند که تا تو با منی زمانه با من است شاید به ظاهر چندین و چند بهار گذشته باشد اما برای من انگار چشم بر هم زدنی است به قد پلک زدن های هنگام دیدنت که سعی میکنم کمتر باشد تا چشمانم محروم نشود از دیدن برق چشمانت موقع دیدار...

این روزها برای تو و از تو و در وصف تو بسیار می نویسند اما برای من همه روزهایی که با خیال تو آغاز شود همه روزهایی که صدای گرمت توی خطوط سیم تلفن چونان چهچهه قناری های عاشق بهاری گوش دل را مست عشق کند همه روزهایی که لبخندت همه جانم را سرشار از شور زندگی میکند روز از تو گفتن است.

تو برای من همانقدر حیاتی هستی که نفس کشیدن برای حیات.

تو برای من همانقدر مهمی که چشم برای دیدن.

تو برای من همانقدر بزرگی که اقیانوس برای دیدن و کوه برای صعود و دشت برای دویدن.

تو برای من همانقدر عزیزی که کودک برای مادر، که معشوق برای عاشق که آب برای تداوم زندگی

تو تنها یک نفر نیستی که بودنش مایه بودنم باشد و مهرش بسته به جانم ..تو معنای بودن منی..دلیل هستی ام..انگیزه تنفسم..امید بالیدنم..قدرت انگشتانم..نای راه رفتنم..مایه نشاطم و تسلای همه خستگیهایم...

تو که هستی انگار پشتم را زاگرس تکیه گاه است و سرم را آسمان پرستاره سایه بان..

تو که هستی ملالی نیست از رعد و برق تند بهاری و باران بی امان پاییزی...تو که هستی انگار چتر خدا رو سرم ایمنم میکند از هر تگرگ و بورانی...

تو که لبخند میزنی انگار خدا در امنیت چشمانت نظاره گر است و کبوتر در آرامش نگاهت آشیان بنا میکند..

تو که هستی حتی به فاصله کیلومتر دور از من ، چنان اعتمادی از حضورت در قلب لحظه هایم جاری می شود که می توانم تا صعب ترین قله ها را یک تنه و یک نفس صعود کنم و حتی دم برنیاورم از سختی سنگهای راه..

تو که هستی انگار تیر محکمی به تنه نهال نو رسته ای تکیه داده باشی، محکمم و آسوده خاطر و فارغ البال و دنیا در دستانم انگار غنچه نو رسته زیبایی است خوش عطر و خوش سیما

نامت، غرور می آفریند و اعتماد به نفس می بخشد وقتی در پاسخ سوال معروف نام پدر: به زبان می رانمت و انگار خون گرمی به رگهایم می دود از نام آرامش بخشت..

بودنت ، صدایت، لبخندت،حضورگرمت، اعتماد به نفسی که بزرگترین هدیه تو بوده به من و قلمی که هرگاه در لابه لای انگشتانم می چرخانمش میراث نیکویت را شکر میکنم همه موهبتهای کم نظیری است که حضرت معبود به من کمترین ارزانی کرده تا باورم شود که دنیا هنوز خالی نشده از مهر و عشق و انسانیت و انسانهای آسمانی...

"بابایی" روزهای خوش کودکی، " رفیق" شیطنت های نوجوانی،" مشوق" قلمفرسایی ها و نوشتن هایم در روزنامه ها و مجله های سالهای خوش دهه هفتاد،" همراه" سالهای خوش دانشجویی،" محرم" تلخ و شیرین سالهای کار و تحصیل و زندگیم...

" پدر" جان همه عمرم ، میدانم که واژه هایم چه کوچک و ناچیزند برای کلمه ای از مهرگستری هایت گفتن ، میدانم که در برابر اقیانوس بیکران عظمت دلت و برای همه دلواپسی ها و حمایتهای پدرانه ات حتی اگر همه بودنم را نثار کنم هییییییییییییییچ نکرده ام که اگر بودنی هم هست زیر چتر بلند دل دریایی ات میسر است و اگر منی هست از تو بودن توست که قدر همه دنیا وسیعی و بی انتها...اما دلم میخواهد با همان اندک کلماتی که هنوز به یاد دستانم مانده بنویسم که تو بی همتاترین موجود آفرینشی...از همانها که خدا وقت خلقتش مشتاقانه "فتبارک الله احسن الخالقینی" نثار خود کرده و هنوز هم که هنوز است کیفور است از چنین خلقت بی مثالی...دلم میخواهد با همان واژه های بی قدر ، بنویسم تا باورم کنی که دنیای من و ما و همه بی حضور تو سیاهی سرد و کسالت باری است که بوی روزمره گی میدهد و خسته مان میکند از تکرار ...

میخواهم بنویسم تا در انعکاس کلماتم روی کاغذ بی جان دلم آرام گیرد به جام جهانگیر جانت...

میخواهم بنویسم تا باور کنم که چون تو هستی زندگی با همه سختی هایش هنوز ارزش زیستن دارد و صعب ترین کوهها با همه سختی هایش  به پشتوانه حضور دستان پینه دار اما پر عظمتت پیمودنی می شود و دلچسب...

به نام پدر مسرورم و به اعتماد حضورش دلگرم و به جرات اعتمادش سرمست...هستم از هستی بی دریغ توست و امیدم به فروغ چشمانت...

خوشحالم که تو برایم تفسیر دیگری از زندگی بودی و انسانیت را در چشمانت تمام نشدنی یافتم و هنوز و تا همیشه شادم از داشتنت و مفتخرم به نامت که در پس نامم اعتبار میبخشد به بودنم.

امروز و هر روز و همیشه مبارک است از بودن تو...ایام با یمن حضور تو مبارک می شود...حضورت بر روزهایمان مهر زیبایی می زند ...

روزت مبارک بابایی گلم


 
← صفحه بعد