تو هم تمام شدی....
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

     سال یک هزار و سیصد و نود و سه هجری شمسی

     چقدر زود گذشت روزی که تلویزیون شروعت را اعلام کرد دور سفره هفت سین به هم تبریک گفتیم و برای هم آرزوی سالی خوش کردیم...و تو شروع شدی و رفتی و رفتی مثل عقربه های شتابان ساعت دیواری که گاهی کلافه ات می کند تیک تاکش!

شکوفه های گیلاس به گیلاسهای آبدار و سرخ تبدیل شد و بعد هم برگهای سبزش نارنجی و زرد و خشک شد تا جایش را به دانه های ریز برف بسپارد که خرامان و آرام روی شاخه های خالی بنشیند....هر چند سالهاست نه برفی هست و نه خرامیدنی...

آمدی به همان سرعتی که نود و دو آمد و نود و یک و همه سالهای قبلش! و می روی به همان شتابی که آنها رفتند...

عین صندوقچه سنگین و گرانقیمتی می مانی پر از خاطره ها...پر از اشکها و لبخندها...

شادی مرموز و عمیق کنار مامان ملوک بودن شب عید و خوردن قورمه سبزی خوشمزه ش...آتیش بازی شب عید بالای پشت بوم قدیمی دوخواهران...شور چیدن هفت سین و تحویل سال وقتی مامان تا آخرین لحظه ش داره بدو بدو میکنه! عید دیدنی و عیدی هایی که گاهی میگیری و نمیدونن چقدر خوشحالت میکنه هنوزم با این سن و سال! خنده های قاه قاه سیزده به در زیر بارون حتی! بوی آتیش و طعم سیب زمینی های تنوری ....و هزار تا عکس یادگاری با بچه های فامیل...اونقدر که همه خسته بشیم! و بعد هم شروع دوباره کار و زندگی...

سال دوستی ها و دشمنی ها...دوستان جانی ...

دو تا عزیز رو داماد کردیم و دست افشان و پای کوبان در عروسی شان هلهله کردیم...

هیجان و اضطرابهای تغییر محیط کار...ورود به محیط تازه و آشنایی با آدمهای تازه...بلاتکلیفی های کارهای اداری..خستگی..گاهی ناامیدی...هرچه بود گذشت...آمدم تا همسفرم آرامش پیدا کند...آمدیم تا دوباره بسازیم زندگی را...

و سختی دل کندن از دوستانی که دوریشان بغض می آورد و می آورد هنوز هم! و در اوج شگفتی آمدن و پیوستن دوست جان جان جان جان به تو در این غربت سرد....

و کنار آمدن با شهری که هیچوقت فکر نمیکردی راضی بشوی به تحملش ولی شد...روزگار چه بازیهای غریبی دارد...

یکی آمد و یکی رفت...یکی را پیدا کردی و یکی را گم! یکی دل بست و یکی دل کند...و زندگی چونان رودی خروشان راهش را ادامه داد...

 

میثممان رفت

تلخ ترین اتفاق سالهای اخیر...زود و نابهنگام و دردناک....

عاشورا که تمام شد با تلخ ترین خبر دنیا قامتمان خم شد...عزیزی را از ما گرفتی که هنوز هم هیچکس نبودنش را باور نمیکند...و چه کشیدیم با دیدن جای خالی ات با دیدن چهره داغدار دایی و زن دایی و آه خاموش مادربزرگ و گریه های بلند مادر... 



و هیراد آمد..

         فرشته ای که شاید بودنش کمی بکاهد از تلخی زهر نبودن نورچشممان

حالا هیراد بیش از یک ماه است که مهمان خانه دایی است...و معصومیت نگاهش حتی وقتی چشمهایش بسته است نوید می دهد که زندگی ادامه دارد با همه تلخی هایش...خدایا شکرت...به داده ها و نداده هایت شکر...

گاهی دلت میخواست دنیا را در همین جایش متوقف کنی ..گاهی پر بغض میشدی..گاهی پر خستگی و گاه لبریز شادی...گاهی پر از حس های مثبت و انرژِی بخش و گاهی خسته و نا امید...

هرچه بود داری به آخرین دانه های ساعت شنی ات میرسی نود و سه جان...میروی که به بهار خوش آمد بگویی و محو شوی در روزهای آینده ...

می روی تا سالی نو بیاید و حالا که می روی...

خدای بهار و تابستان و پاییز و زمستان را سپاسگزارم که فرصت زندگی ام را یکسال دیگر تمدید کرد و من امسال را هم تجربه کردم

ممنونم به خاطر سلامتی..به خاطر توانایی هایی که بخشیدی..به خاطر سایه پر مهر پدر و مادری که معنای زندگیند...

ممنونم به خاطر رزق حلال به خاطر برکت سفره هایمان که از توست..

ممنونم به خاطر امید و آرامشمان که از توست..

ممنونم به خاطر حس گرم حضورت که اگر نبود تحمل پستی و بلندی های زندگی ممکن نبود...

ممنونم که در اوج سختی ها هر وقت صدایت کردم : خدایا...شنیدم که : جانم...و کنارم بودی و حست کردم و در آغوش گرفتیم...

و برای امسالی که می آید برای همه بنده هایت تندرستی،خوشبختی، آرامش، امنیت،ایمان و حس حضورت را آرزو میکنم و دلم میخواهد امسال سال تو باشد در زندگی ام...سال تقدیری که میخواهم به قلم قدرتمند تو نوشته شود..سال پوست انداختن و تازه شدن و تازه اندیشیدن و تازه زیستن...میخواهم عنان جان و جهانم را به تو بسپارم و چشمانم را ببندم و خیالم راحت باشد که تو بهترین ها را مقدر میکنی...

 

فرا رسیدن بهار جان و جهان را به همه دوستان دیده و نادیده که این سطور را می خوانند تبریک میگم و امیدوارم بهار براشون طراوت روح و جان با خودش بیاره..

امیدوارم دلامون بهاری بشه...

سر سفره هفت سین برای همدیگه عاقبت به خیری بخوایم از خدا...همین بهترین دعاست

سالتون پر از بنفشه و حضور گرم خدا

 


 
حال دل با تو گفتنم هوس است
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

یه وقتهایی یه کلماتی حس غریبی بهت میده....یعنی حس میکنی اون کلمات و حروف دستچین شدن برای گفتن حرفهای نگفتنی ات...

همیشه با خوندن جوشن کبیر حال عجیبی پیدا میکردم وقتی اینجوری خدا رو صدا می زنه:

یَا عُدَّتِی عِنْدَ شِدَّتِی یَا رَجَائِی عِنْدَ مُصِیبَتِی یَا مُونِسِی عِنْدَ وَحْشَتِی یَا صَاحِبِی عِنْدَ غُرْبَتِی یَا وَلِیِّی عِنْدَ نِعْمَتِی یَا غِیَاثِی عِنْدَ کُرْبَتِی یَا دَلِیلِی عِنْدَ حَیْرَتِی یَا غَنَائِی عِنْدَ افْتِقَارِی یَا مَلْجَئِی عِنْدَ ضْطِرَارِی یَا مُعِینِی عِنْدَ مَفْزَعِی


  ای ذخیره هنگام سختی من، ای امید من در برابر پیش آمدهای ناگوار ای همدم من هنگام ترس و وحشت، ای رفیق من در غربتم ، ای صاحب اختیار من در نعمتم، ای فریادرس من در غم و اندوه ،ای دلیل و راهنمایم هنگام سرگردانی، ای توانگری من هنگام نداری، ای پناه من هنگام درماندگی ، ای کمک کارم در بیچارگی و پریشانی

 

یا وقتی اینجوری صداش می کنه:

یَا دَلِیلَ الْمُتَحَیِّرِینَ یَا غِیَاثَ الْمُسْتَغِیثِینَ یَا صَرِیخَ الْمُسْتَصْرِخِینَ یَا جَارَ الْمُسْتَجِیرِینَ یَا اَمَانَ الْخَائِفِینَ یَا عَوْنَ الْمُوْمِنِینَ یَا رَاحِمَ الْمَسَاکِینِ یَا مَلْجَاَ الْعَاصِینَ یَا غَافِرَ الْمُذْنِبِینَ یَا مُجِیبَ دَعْوَهِ الْمُضْطَرِّینَ


  ای راهنمای سرگردانان، ای فریادرس فریادخواهان ،ای دادرس دادخواهان ،ای پناه پناه جویان، ای امان بخش ترسیدگان، ای کمک مومنان، ای رحم کننده مسکینان ،ای پناه عاصیان ،ای آمرزنده گناهکاران، ای اجابت کننده دعای درماندگان


و اوج بندگی و عشق وقتیه که میگی:

یَا عِمَادَ مَنْ لا عِمَادَ لَهُ یَا سَنَدَ مَنْ لا سَنَدَ لَهُ یَا ذُخْرَ مَنْ لا ذُخْرَ لَهُ یَا حِرْزَ مَنْ لا حِرْزَ لَهُ یَا غِیَاثَ مَنْ لا غِیَاثَ لَهُ یَا فَخْرَ مَنْ لا فَخْرَ لَهُ یَا عِزَّ مَنْ لا عِزَّ لَهُ یَا مُعِینَ مَنْ لا مُعِینَ لَهُ یَا اَنِیسَ مَنْ لا اَنِیسَ لَهُ یَا اَمَانَ مَنْ لا اَمَانَ لَهُ


  ای پشتیبان کسی که پشتیبان ندارد ،ای پشتوانه آن کس که پشتوانه ندارد ،ای ذخیره آن کس که ذخیره ندارد، ای پناه آن کس که پناهی ندارد، ای فریادرس آنکس که فریادرس ندارد، ای افتخار آن کس که مایه افتخاری ندارد، ای عزت آنکس که عزتی ندارد، ای کمک آنکس که کمکی ندارد، ای همدم آنکس که همدمی ندارد، ای امان بخش آنکس که امانی ندارد

هرچه صدایش می زنی می بینی باز هم نامکرر است:

یَا حَلِیما لا یَعْجَلُ یَا جَوَادا لا یَبْخَلُ یَا صَادِقا لا یُخْلِفُ یَا وَهَّابا لا یَمَلُّ یَا قَاهِرا لا یُغْلَبُ یَا عَظِیما لا یُوصَفُ یَا عَدْلا لا یَحِیفُ یَا غَنِیّا لا یَفْتَقِرُ یَا کَبِیرا لا یَصْغُرُ یَا حَافِظا لا یَغْفُلُ سُبْحَانَکَ یَا لا إِلَهَ إِلا اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ یَا رَبِّ

  ای بردباری که شتاب نکند، ای بخشنده ای که بخل ندارد ،ای راست وعده ای که خلاف وعده نمی کند، ای بخشنده ای که خسته نمی شود، ای چیره ای که شکست نپذیرد ای بزرگی که در وصف نگنجد، ای دادگری که در حکمش ستم نکند، ای توانگری که درویش نشود ،ای بزرگی که کوچک نشود ،ای نگهبانی که غفلت نکند، منزهی تو ای خدایی که نیست معبودی جز تو، فریاد فریاد !نجات ده ما را از آتش دوزخ ای پروردگار...

 

 

دل نوشت:

اونقدر کنارمونی که گاهی یادمون میره هستی..اونقدر هستی که گاهی نمی بینیمت..زندگی می کنیم راه میریم کار میکنیم نفس می کشیم شادی میکنیم و هیچ حواسمون نیست به تو..تویی که وقت شادیهامون لبخند روی لبته و هی برامون آیت الکرسی میخونی که شادیهامون چشم زخم نخوره...که شاد بمونیم...

ولی وقتی دلمون میگیره وقتی بغض داریم وقتی غصه داریم تازه می فهمیم که تو هستی...که کنارمونی..اون وقته که صدات میکنیم اون وقته که با همه بی معرفتی هامون بازم انتظار داریم تو خواسته هامونو براورده کنی و کنارمون باشی و گوش به حرفمون بدی...و میدی و می شنوی...و اجابت می کنی....

تو چرا اینقدر بی دریغ و بی توقع و بی حساب می بخشی به ما بنده های ناسپاس فراموشکار؟

چرا یادمون نمیاری که فقط وقت سختی و اضطرار یادتیم؟ چرا یادمون نمیاری که فقط وقت دلگرفتگیهاست که از ته دل صدات میزنیم؟ چرا یادمون نمیاری که چقدر به فکر خودمونیم؟ و غافل از تو؟ و تو اونقدر قانعی به حتی یک خدا گفتن ما که فقط دلت میخواد ببخشی و صدامونو بشنوی.....

خدایا...ممنونم که هستی..ممنونم که هنوز آغوشت گرمتر از همیشه برای ماها بازه...ممنونم که برات بنده خوب و بد فرقی نداره محبتت عین بارون رو سر همه میباره...ممنونم به خاطر همه چیزهای خوبی که دادی و همه چیزهایی که ندادی...ممنونم که بودنت امید میده که دنیا هنوز خالی نیست....

 

مهربونی نوشت:

امسال هم مثل همه سالها به همت دستان گره گشا و زحمات مامان داریم برای بچه های نیازمند خرید عید میکنیم اگه دوست دارید به قدر نشوندن یه لبخند روی لبهای یه کودک یتیم شریک باشید ما رو از سخاوت دستاتون بی نصیب نذارید....

 

شماره حساب انجمن خیریه دستان گره گشا:

بانک ملی 0108515869003

شماره کارت:6037991478695012


 
زاده روز سیزدهم
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

  ارزش دوستان خوب به وقت دلتنگی ها تنهایی ها و دل گرفتگی ها معلوم میشود وگرنه رفقای شادی و خنده و خوشحالی که زیادند...

رفیقی که پای همه غرغر کردن هایت،خستگی ها و بی حوصلگی هایت،دل گرفتگی هایت، حتی سکوت معنادارت ایستاده باشد خسته نشود رهایت نکند بماند قرص و محکم و همه سعیش را بکند که هر طور شده حتی به قدر یک لبخند حال دلت عوض شد که خوب شوی بهتر شوی ...

دوستی که همه بضاعتش اگر یک لحظه مهربانی هم باشد آنرا برایت دو دستی هدیه بیاورد تا یادت برود غربت و خستگی هایت را..

این دوستها ارزش همه دنیا را دارند حتی اگر دور حتی اگر دیر...

و تو یکی از اون رفیقای ارزشمند دنیایی...یکی از اونایی که کمند ولی بودنشون ارزشمنده...کمند ولی عین یه قطره بارونن وقتی له له می زنی وسط گرمای مرداد....کمند ولی امیدوارت میکنند که خوبی هنوز تموم نشده که آدمیت هنوز نمرده...وقتی یهویی بی مقدمه بعد ماهها دوری پیام میدی که : خوبی؟ آدم حال دلش خوب میشه که خوب بودنت برای یکی مهمه....

پیام عزیز...رفیق مهربون و بی کلک و ساده و صاف سالهای غربت...توی تکاپوی اسفند به دنیا اومدنت با خودش هیجان بهارو میاره که اگر چه دیگه مثل بچگیا برامون خاص نیست ولی هنوزم نو شدن روزها و شکوفه زدن درختها رو دوست داریم...

تولدت مبارک پسر سیزدهمین روز دوازدهمین ماه سال....سبز باشی و دل خوش و کامروا....تو حقت همه خوشبختی های دنیاست ..همه رو برات یک جا آرزو میکنم...


 
بی دلیل
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

او که بی دلیل

مرا به در آمدن آفتاب امید می دهد

ابله دلسوز ساده ای است

که نمی داند

نومیدی سرآغاز دانایی است

 

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم

از خانه که می آیی

یک دستمال سفید، پاکتی سیگار ،گزینه شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است

 

                                                                              "سید علی صالحی"

 


 
نقدی بریک کتاب
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

استادم..مرشدم..پدر معنوی ام(آقای نعمت شهبازی) که حق بزرگی در بالندگی روح و فکرم داشته از سالهای خامی تاکنون ، لطف کرده و با خط زیبایش این متن را نوشته و افتخار داده که آنرا در این خانه مجازی به معرض دید عموم بگذارم که مایه افتخار است...

" بی گمان آنچه در این مقال می آید نظر خصوصی من است از این رو به هیچ عنوان به معنی قضاوت در مورد افراد، وقایع و کتابهایی که از آنها- چه ضمنی و چه مستقیم وجود دارد- نیست.

من شدیدا به این امر معتقدم که خداوند بزرگ در نهاد هر شخصی استعدادی را به امانت گذاشته است که بعضی اوقات مستقیما توسط شخص کشف و آشکار می شود و گاه توسط عامل ثانویه ای که می تواند آنرا شکوفا کند. حال آنکه آن عامل می تواند از هر جنسی- شخصی- کتاب- تصادف - جمله و حتی نگاه باشد.چندی پیش امیر _پسرم_به عنوان سوغات چند کتاب تاریخی ، اختصاصا تاریخ ایران قدیم برایم آورده بود .که یکی از آنها توجهم را جلب کرد و آن هم به این دلیل که نویسنده اش درجه نظامی اش را قبل از اسمش روی کتاب نوشته بود_ به عنوان مولف- برای من که اولین بار بود چنین چیزی میدیدم شگفت آور بود.در ابتدا فکر کردم که این درجه نظامی شاید اسم کوچک نویسنده باشد چون قدیا از بعضی از آنها به عنوان اسم استفاده می کردند نظیر سرهنگ- سردار- افسر و...ولی بعد در شناسنامه کتاب اسم شخص را بدون آن درجه به ثبت رسانده بود فلانی..

نام کتاب هم پر طمطراق : "تاریخ ایران از هخامنشیان تا پهلوی" بود. قبل از قضاوت، کتاب را بخوانم.بدون اغراق از ب بسم الله تا ی یاسین کتاب را که خواندم آنگاه تصمیم گرفتم که نظر را راجع به کتاب با دوست بسیار عزیز و فهیمم استاد جناب آقای دکتر محمدرضا لطفی( دکترای تاریخ) در میان بگذارم که ایشان نظر مرا- که البته برداشت شخصی بود- در حد عمومی نه تاریخ شناسی که آن مقوله دیگری است تایید کردند و این خود جرقه دیگری بود برای تشویق ضمنی من به خواندن کتابهای تاریخی مستندی که پایه و مایه علمی داشته باشند که صد البته راهکارهای ایشان برای انتخاب کتابهایی که خصوصیات بالا را داشته باشند خود چراغ روشنی به دستم داد و سلیقه ام را برای گزینش درست این کتابها رقم زد.موقع مطالعه کتاب مذکور متوجه شدم که مطالبی را که کتاب عنوان می کند بیشتر شکل اتل متل توتوله دارد تا روایت اتفاقات مستند قابل دفاع، چرا؟ در تالیف کتاب از هیچ منبع، مرجع و نقل قولی از هیچکس حتی اشاره ضمنی نشده است و این دقیقا یعنی وفاداری و امانتداری علمی محض!!

من نمیدانم چه کسی اجازه انتشار چنین تالیفاتی را می دهد؟ یعنی حداقل باید حرمت این همه کاغذ را بداند حیف است این که نمی شود برای آبکی نبودن کتاب عنوان نظامی مولف را کنار اسم او روی جلد نوشت این یعنی دهن کجی به افراد متخصص که عمر گرانمایه شان را برای عنوان دکترای خود در رشته تخصصی شان صرف کرده اند اولا و ثانیا عنوان کتاب معرف محتویات کتاب از دیدگاه یک متخصص یا دکتر بیان می شود.بگذریم...

دکتر لطفی که علاقه مرا به خواندن کتابهای تاریخی دیدند چند کتاب را سفارش کردند که سفارش کردند که همینجا از بذل توجه ایشان سپاسگزارم فراوان..یکی از آنها "تاریخ ماد تالیف ایگور میخائیلوویچ دیاکونوف " با ترجمه کریم کشاورز است که فکر میکنم همین یک کتاب برای آشنایی هر خواننده ایرانی مشتاق با دوره خاصی از تاریخ پرفراز و نشیب ایران کفایت میکند.نویسنده از لحاظ محیط بودن به تمام منابع و ماخذی که برای تدوین این کتاب از آن بهره گرفته است سنگ تمام گذاشته است و کاری بدون نقص،معتبر و قابل اتکا ارائه داده است که بی گمان مرجع بسیار مستند و با ارزشی است که هیچ کس نمیتواند بدون تمسک به آن حتی کلمه ای درباره مادها بیان نظر کند.احاطه کامل ایشان به موضوع و محتوای آن به اندازه ای است که گوی سبقت را در میدان آگاهی به این موضوع از همگان ربوده است  هرچند جاهایی در کتاب هست که برای من مثلی درک آن غیر ممکن است چون بسیار تخصصی و سنگین است و مانند خواستن از بچه یک ساله ای که تازه زبان باز کرده قسطنطنیه گفتن است!

نویسنده علاوه بر اشراف به علم تاریخ زبانشناس بسیار استادی هستند که اظهار نظرهایشان درباب زبان شناسی مادها انسان را به گزیدن سرانگشت تعجب وامیدارد..

خدایا چگونه یک شخص با این همه توانایی؟! جل الخالق! اقتدار و سنگینی، اشراف، درک تاریخی و استنباط و استدلال  و همه این صفات حسنه در سرتاسر کتاب، نشانگر وجود این صفات در شخص نویسنده است. از این قبیل افراد در جامعه جهانی به ندرت وجود دارد. به استثنای  نوام چامسکی نظریه پرداز و تاریخ شناس سیاسی حال حاضر آمریکا که برجسته ترین زبان شناس فعلی جهان است  و صاحب نظریه مشهور زبان شناسی گشتاری(transformatonal linguistics)که یکی از صاحب نظران مطرح جهان در مورد تاریخ سیاسی و زبان شناسی است در کتاب تاریخ ماد دیاکونوف مطالبی را ارائه می کند کاملا گویای این واقعیت است که این مطالب که این گفته ها سالهای سال در آب نمک تحقیق و پژوهش و مطالعه ممتد خوابیده اند  و اکنون چاپ نخست 1345, نتیجه آن همه تحقیق و تفحص رونمایی شده است من از اینکه این کتاب را میخوانم احساس خوشبختی و افتخار دارم امیدوارم روزی برسد که هر ایرانی بتواند از این سرچشمه زلال و گوارا سیراب شود.... به امید آن روز

 


 
در حسرت دانه های ریز برف
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

   ده بیست سال پیش یک همچین روزهایی زمین پر بود از برفهای سفید و هوا آنقدر سرد بود که مجبور بودیم چند ژاکت کاموایی و کاپشن روی هم تنمان کنیم و شال و دستکش و حسابی خودمان را بپوشانیم که سرما نخوریم!

ده بیست سال پیش از اواسط پاییز تا یک هفته مانده به عید کرسی ها به راه بود و هیچ چیز جز آن گرمای جانبخش دست و پای یخ زده از سرمایمان را گرم نمی کرد...

 

ده بیست سال پیش آش ترخینه و کشکک مادربزرگ گرمی بخش ظهرهای سرد زمستانیمان بود وقتی آفتاب همه زورش را میزد تا رمقی به برفهای جمع شده حیاط خانه مامان ملوک بتاباند ولی باز هم حریف آن تل برف نمی شد..

ده بیست سال پیش شبها با ذوق به آسمان نگاه می کردیم و دعا میکردیم قرمزی اش به برف ختم شود و صبح که از پشت پنجره میدیدیم زمین سفید پوش است مشتاقانه پای رادیو و تلویزیون می نشستیم تا خبر تعطیلی مدارس را بدهد بعد هم هورای جانانه ای می کشیدیم و می پریدیم زیر کرسی! و برنامه کودک میدیدیم و کیف می کردیم از یک تعطیلی اجباری....کمی که آفتاب بالا می آمد بابا با یک پاروی چوبی بزرگ راهی پشت بام میشد و برفها را کم کم از آن بالا به حیاط میریخت..از پنجره که نگاه میکردی یکی یکی همسایه ها به بام می آمدند و برف پارو می کردند و بره کشان برف پاروکن ها بود که توی کوچه ها فریاد می زدند: برف پارو می کنیم....برفها که توی حیاط تپه میشد با آبجی کوچیکه می رفتیم روش سرسره درست می کردیم و بازی می کردیم و بعدش آدم برفی و دماغهای هویجی و کلی گلوله برفی به هم پرتاب کردن....بعد هم تا خرخره زیر کرسی فرو رفتن تا دست و پای یخ زده مون گرم بشه ....

ده بیست سال پیش صبحهای سرد و یخ زده از برف توی کوچه ها صدا می پیچید که : لبو داغیه....لبو داااااغ...و با یه بشقاب و یه اسکناس صدتومنی میشد کلی لبوی داغ و شیرین خرید و صبحانه خوشمزه ای به دل زد....

ده بیست سال پیش از اواسط تابستون مامان با کاموا و میل بافتنی تند و تند ژاکت و شال و کلاه می بافت تا سرما که آمد گرم شویم...

ده بیست سال پیش همه چیز سرجای خودش بود..بهار بهار بود با همه سبزی و شکوفایی و زیبایی اش..تابستان گرم بود و داغ و پرمیوه و دلچسب..پاییز سوز داشت و برگ ریز و رنگارنگ...و زمستان سرد بود و استخوان سوز و یخبندان! سرما میخوردی از سرما...و آنقدر نعمت و برکت از آسمان می بارید که تا ماهها زمین سیراب بود و آبادانی و میوه و نعمت یک ساله مان تامین و تضمین بود...

و از برف و کرسی و سرما بود که شوق بهار دیدنی بود و شوق دیدن جوانه ها و شکوفه های زیبا...

حالا سالهاست زمستان هم گرم و بهاری است...هوا گاهی چنان گرم می شود که وسط دی و بهمن باید پنجره اطاقت را باز کنی و لباس نازک بپوشی! دیگر نه آش ترخینه و نه آبگوشت ظهر جمعه کیفت را کوک نمی کند از کرسی که خیلی وقت است هیچ خبری نیست و شال و دستکش به گوشه کمدها رفته و خاموش نشسته اند!

دلتنگ دانه های ریز برفیم که باوقار و آرام و رقص کنان از آسمان ببارد و زمین را سفید پوش کند...انگار دیگر فقط در قصه های کودکانمان برف و ننه سرما معنا دارد...

اسفند از راه میرسد و بوی بهار همراهش..ولی وقتی زمستان خشک و بی بهره گذشته باشد شوق بهار حس نمی شود از لابه لای روزهای آخرین اسفند....

 

خدایا...به حرمت دل پاکان روزگارت به مهر و محبت دل کودکان معصومی که خشکی و آلودگی هوای این روزها آزارشان می دهد بباران رحمتت را...بباران که چشم به راهیم...


 
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

   درپی واژه بودم برای آغاز سخن که ین بخش مناجات دکتر چمران به فریاد رسید که بی نهایت حرف دل بود...

"خدایا....

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

 

دل نوشت:

خدایا ...

حالا دیگه مطمینم تو اونقدر عاشقمی که تاب یک لحظه محبت و توجه من رو به غیر خودت نداری..دلم رو جز برای خودت نمی خوای و تاب تپیدنش را برای حتی بنده هایت نمی پسندی...سالها طول کشید تا درک کنم چرا گاهی دلم از آدمهایت می گیرد ؟ چرا بنده هایت هم گاهی دلم را می شکنند باهمه مهربانی که من نثارشان می کنم؟ ولی حالا که نیک می نگرم می بینم که چه اتفاقهایی در زندگی و روح من به خواست تو رخ داد تا باور کنم که من بی تو دمی قرار نتوانم کرد...تا باور کنم که اول تویی آخر تویی...تا باور کنم حتی مهربانترین بنده هایت هم نمی تواند جای عشق تو را در قلبم بگیرد و تو هم تاب عشق ورزیدن عزیزانت را به غیر خودت نمی آوری...می دانم خدا جانم که همه سختی های زندگی کوره ای است برای پخته شدن روح و تو با همه عشقت هلمان میدهی در آتش دل تا روح صیقلی بسازی...اکنون در عنفوان دهه چهارم زندگی بی هیچ تردیدی باور دارم که عاشقی تو حد و اندازه ندارد...می بری تا ته یکی شدن...آنقدر که پوست بیندازم و بسوزم ودرد بدود در عمق استخوانم..تا باور کنم که تنها تو در میانه ای...

عزیز همه روزهای تلخ و شیرینم...مثل همیشه عاشقم برقهر وبر لطفت و می خواهم مثل همه سالهای رفته و نیامده عاشقم باشی و مرا از محبت غیر خودت بی نیاز گردانی و در برابر نامهربانی بندگان غافلت، که هرگز تو را حس نکردند و دنیا را جز در خور و خواب و خشم و شهوت ندیدند حفظم کنی که: آن که تو را نشناخت هرگز طعم خوشبختی را نچشید و آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟ فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

 


 
هبوط یک فرشته
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

   اسمت منو یاد روزهای خوش بچگیم میندازه..روزهای خاله بازی تو حیاط خونه مامان ملوک..روزهایی که همه عشقمون تو کیسه اسباب بازیهای من بود که تقسیم میشد بین من و تو و آبجی کوچیکا میشدن بچه هامون و میزدیم به دل بازی...اونقدر توی نقشهامون فرو میرفتیم که باورمون میشد خانم خونه ایم و بچه داریم و باید مهمونی بریم و مهمونی بدیم! اون روزها شوق بزرگ شدن داشتیم ولی نمیدونستیم وقتی بزرگ بشیم دلمون برای خاله بازیها و خوشیهای بچگی تنگ میشه!

با اینکه از هم دور بودیم ولی همه سال رو به شوق دیدنت سپری می کردم به شوق تابستونا که از راه دور میومدید و من خوشحال بودم که سه ماه تعطیلی رو کنارتم و میتونم تا دلم میخواد باهات بازی کنم..

سالها گذشت از اون روز و خاله بازیها واقعیت پیدا کرد و من و تو شدیم خانم خونه هامون...بزرگ شدیم ولی دلمون تو بچگی جاموند...دلم تنگ شده برای روزهای تابستونی و آب بازی تو حیاط قشنگ خونه قدیمی مادربزرگ...دلم تنگ شده برای خاله بازیهامون..برای هفت سنگ و بالا بلندی و قایم موشک...دلم تنگ شده برای کتابخونه رفتنامون و کلاس تابستونیا و همه خاطره های قشنگمون..حتی برای نامه نوشتنهامون از راه دور...

و حالا تو مادرشدی...یه فرشته مثل خودت...یکی که از همون نگاه اول قد خودت دوستش داشتم...

آزاده جونم ...دختردایی همیشه همراه و مهربونم

...هبوط فرشته آسمونیت مبارک باشه...طالعش بلند..زندگیش پراز خوشبختی و لبش همیشه خندون....

 

 


 
دوست
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

من دلم می خواهد
خانه‌ای داشته باشم پُرِ دوست ،
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو … ؛
هر کسی می‌خواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند .
شرط وارد گشتن :
شست و شوی دل‌هاست
شرط آن ، داشتن یک دل بی رنگ و ریاست …
بر درش برگ گلی می‌کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می‌نویسم :
ای یار
خانه‌ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر :
"خانه دوست کجاست؟ "


فریدون مشیری

"دوست" گاهی یه همکلاسیه که یک سال یا بیشتر توی یک کلاس کنار میشینه..گاهی یک همسایه است که روزهای بچگیاتو تو کوچه پس کوچه و حیاط خونه باهاش بازی می کنی..گاهی یک همکاره گاهی یک همشهری گاهی یک فامیل گاهی یک پدر گاهی یک مادر و....گاهی کمی نزدیک گاهی خیلی صمیمی...گاهی برای لحظه های شادی گاهی برای روزهای غم...گاهی خیلی رسمی گاهی خیلی مهربان...

من از ابتدای بچگیم دوستای مختلف و متنوعی داشتم..همیشه پر بودم از دوست...ولی خیلی نزدیک نبودند اغلب...کنار هم بودیم شاد بودیم اما لحظه های تنهایی و غمگینی ام را ترجیح میدادم با هیچکدامشان تقسیم نکنم! نمی دانم چرا ؟ ولی همین بود....

ولی یکی یکی پیدایشان شد...دوستهایی که فراتر رفتند از حد کنار هم نشستن سر کلاس مدرسه و دانشگاه..از هم اطاقی بودن توی خوابگاه و همکار بودن توی اداره...دوستهایی که دلم میخواست با آنها قدم بزنم..نفس بکشم..سینما بروم..سفر کنم..حرف بزنم..حرف بزنم..حرف بزنم...بخندم...بدوم...غم هایم را ببارم..بغضهایم را به آغوششان هدیه کنم و شادترین لحظه هایم را کنارشان باشم....

ارزش این دوستها وقتی بیشتر رخ می نماید که با همه سختی ها و تلخی های زندگی پر فراز و نشیب امروز می بینی رفیقت آنقدر برای بودنت ارزش قایل است که وقتش را دلش را احساسش را هرجوری شده برای کنار تو بودن تنظیم می کند...نگرانت می شود..حالت را می پرسد برای خوشحالی هایت از ته دل شاد می شود و برای غصه هایت پابه پایت غصه می خورد و دل به دلت می سپارد و تنهایت نمی گذارد و کمکت می کند تا فراموش کنی...گاهی می شود یک خواهر عزیز که جای خالی خانواده ات را پر می کند گاهی می شود یک شریک همیشه دلتنگی هایت که هر وقت دلت گرفته باشد کافی است بگویی بیا فقط دو کلمه جواب میدهد: کی؟ کجا؟

کتاب معجزه شکر گزاری رو میخوندم گفته بود روزی ده تا نعمت زندگیتو بنویس و بابت هر کدومشون بگو خدایا شکرت! اولش سخت بود نوشتن و به یاد آوردن نعمتها...دنبال چیزهای بزرگ و خارق العاده می گشتم...خونه ...ماشین...ولی کم کم دقیق تر شدم به زندگیم...سلامتی..عقل...استعداد...پدر و مادر ..خانواده خوب...دوستان همدل ...اسم یکی یکی شان را بردم و بعد از هر اسم یک دنیا خاطره آمد جلوی چشمم...یادم آمد که هر کدام کجای زندگی ام ایستاده اند و کجاها به دادم رسیده اند و کجاها فراموشم نکرده اند؟ خدایا ...من چه سبزم امروز...و چه اندازه تنم هوشیار است...

خوشحالم به بودنشان...به دوستانی که اگر یک روز صدایم غمگین باشد، روزشان شب نمی شود برای بهتر کردن حالم..اگر یک روز در جواب حالت چطور است ؟بگویم : "بد" نیستم! آنقدر تلاش می کنند تا روزم را با "خوبم" به پایان برسانم! دوستانی همینقدر عزیز..همینقدر عمیق ...همینقدر هم دل....

دلم میخواهد در مقابل همه خوبی هایشان در مقابل همیشه کنارم بودنشان در مقابل مهربانی بی حدشان فقط چشمهایم را ببندم و خدا را صدا بزنم:

خدا به حق تمام مهربانی ات ،دوستانی که با همه دلشان کنار دلتنگی هایم ،کنار شادی هایم ،کنار همه زندگی ام، تمام قد ایستاده اند را غرق  در مهربانی و برکتت کن.لبخند را از لبهایشان نگیر و خانه هایشان را لبریز از شکوفه های آرامش و خوشبختی کن.

 

این نوشته با همه احساس ناب امروزش تقدیم به همه دوستان خوبم


 
دلدادگی بی پایان
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دوست داشتنت، 

اندازه ندارد!

پایان ندارد!

گویی بایستی بر ساحل اقیانوس و 

موج های کوچک و بزرگ مکرر را 

بی انتها، بشماری...

 

 

"سید علی صالحی"


 
← صفحه بعد