آواز مه
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

بلیط قطار را پاره می‌کنم

و با آخرین گله‌ی گوزن‌ها

به خانه برمی‌گردم

آنقدر شاعرم

که شاخ‌هایم شکوفه داده است

و آوازم

چون مِهی بر دریاچه می‌گذرد:

 

 

                شلیک هر گلوله خشمی است

 

                        که از تفنگ کم می‌شود

 

                                  سینه‌ام را آماده کرده‌ام

                       تا تو مهربان‌تر شوی

 

گروس عبدالملکیان


 
بوی ماه مهر و خاطرات دهه شصتی
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

صبح ها نسیم خنکی می خوره به صورتت یعنی دیگه تابستون تموم شد و هوا هوای پاییزه...تنها چیزی که از این فصل هزار رنگ هنوز دوست دارم باز شدن مدرسه هاست حتی اگه 15 سال از آخرین روز مدرسه رفتنم گذشته باشه هنوز حس خوبی دارم به مدرسه و نیمکت و کلاس درس.

ما دهه شصتیها اگر چه تو شرایط سختی بزرگ شدیم و توی کمبود امکانات و محرومیت درس خوندیم و مثل بچه های امروزی همه جور امکانات رنگ وارنگ برامون مهیا نبود اما کلی خاطره قشنگ داریم که هیچکدوم از بچه های دهه های اخیر ازش بهره مند نیستن...ما یه عالمه دوستای خوب داریم که هنوزم وقتی می بینیمشون ساعتها و روزها حرف و خاطره مشترک برای مرور کردن داریم بی خستگی...

هنوزم وقتی یاد همه اون کلاسهای بزرگ و اون میز و نیمکتهای چوبی و قراضه میفتیم یه لبخند درشت می شینه روی صورتمون و ته دلمون یه حس خیلی خوشایند نفوذ میکنه که با هیچی تو دنیا قابل مقایسه نیست...

ما دهه شصتیا نسل بمباران و موشک و خمپاره بودیم که توی روستاها از ترس آژیر خطر زندگی میکردیم ولی دلمون شاد بود...خونه هامون با چراغ علاء الدین گرم میشد ولی دلامون گرم بود ...تلویزیونامون سیاه سفید بود ولی داشتنش خوشحالمون میکرد و موقع برنامه کودک ذوق می کردیم...

ما دهه شصتی ها مانتو شلوار یه رنگ نداشتیم اما دلامون پر بود از شوق درس و مدرسه...ما اول مهرو با یه عالمه شوق شروع می کردیم شوق بیست گرفتن و کارت صد آفرین از معلم گرفتن...ما تبلت و اینترنت نداشتیم اما همه عشقمون این بود که معلم روی بیست املامون برچسب صدآفرین بچسبونه!

ما هیچی نداشتیم اما همه چی داشتیم و دلمون خوش بود...

بچه های حالا همه چی دارن اما راضی نیستن..اما دلشون خوش نیست...اما خاطره ندارن...

 

نیمکتهای که کهنه بود...کوچیک بود ...اما برای دلهای ما همیشه جا داشت....

 

سالی یه گل که به روی جلدش اضافه میشد یعنی ما بزرگ شدیم...

خوشا به حالت ای روستایی....شعر محبوب کلاس اول دبستان که هنوز هم می بردت به آنسوی خاطره ها

با خانواده آقای هاشمی ایرانگردی کردیم و کلی چیزهای تازه یاد گرفتیم...

فصلها رو یاد گرفتیم توی کاغذهای کتابی که بوی زندگی می داد...

معلمهای کلاس اول چه زحمتی می کشیدند تا ما لوحه رو یاد بگیریم و قدمهای اول باسواد شدن رو برداریم...

زاغکی قالب پنیری دید...به دهن برگرفت و زود پرید....وقتی حفظ میشدیم چه ذوقی داشت...

دفترهامون نه باربی داشت نه باب اسفنجی...ساده بود از جنس برگ و شاخه...

یکی از مایه های ذوق همه دخترها داشتن همچین جامدادی بود...با رنگهای قشنگ

رعایت کردن خط زمینه و بعدش اون مهر صد آفرین تا عرش می بردمون...

 

گنجینه بچگیامون

مداد شمعی یار همه نقاشیهامون بود....

 

شوق جمع کردن انواع برچسبها و چسبوندنشون روی کتابهامون وصف ناپذیر بود....

لیوانهای تاشو یار همیشگی زنگ تفریح

 


آسفالت مدرسه...لی لی ....و یک دنیا هیاهوی شادمانه

تقدیم نوشت:

حس خوش ماه مهر و همه خاطرات دور و دیرم همراه با خنکای نسیم پاییزی این روزها رو تقدیم میکنم به همه معلمهای عزیز مخصوصا معلمهای زحمتکش نهاوندی و روح معلم محبوبم خانم سیف ربیعی....و همه دهه شصتیهایی که این خاطرات رو تجربه کردند...


 
کانون
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

      اگر چه ساعت شنی تابستون داره به آخرین دونه هاش میرسه ولی من هنوزم تو خاطرات تابستونهای همین چند سال پیش سیر میکنم و کلی کیف می کنم با تک تکشون.

به محض تموم شدن آخرین امتحان مدرسه مهمترین کارمون ثبت نام توی کلاسهای تابستانی رنگ وارنگ بود و بعدش تمدید کارت عضویت کانون و رفتن و کتاب خوندن و کتاب گرفتن و شرکت توی کلاسهاش..

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تقریبا یکی از مهمترین دلمشغولیهای همسن و سالهای من مخصوصا اونا که کتابخون تر بودند به حساب میومد...توی سال تحصیلی خیلی فرصت کتابخونه رفتن نداشتیم هرچند کتاب خوندن از برنامه زندگیمون هیچوقت حذف نمیشد..اما یکی از فانتزی ها و لحظه های قشنگ زندگیم این بود که وسط یه عالمه کتاب جورواجور غلت بزنم و از اینکه نمیدونم کدومو اول بخونم ذوق کنم!

علی رغم کمبود امکانات شهر ما خدا رو شکر کانون از اول توش شعبه داشت...یه ساختمون کوچیک با چند تا اطاق و یه حیاط گلکاری شده تقریبا توی یه بخش خلوت شهر...با چند تا کارمند که همیشه بودند حتی الان که فقط گرد پیری روی سر و صورتشون نشسته...و قفسه هایی که کتابهای رنگارنگ رو توش چیده بودند.کتابهایی که خیلیاشون رو داشتم اما دوست داشتن باز برشون دارم و ورق بزنم و روی صندلیهای چوبی رنگی وسط سالن مطالعه کانون بشینم  و توی اون آرامش محض بخونم و بخونم و بخونم...اونقدر که بیان بگن بچه ها کانون تعطیله!

شوق خوندن و دونستن بیشتر کم کم شوق نوشتن رو تو بچه های کانون تقویت می کرد ...دوست داشتی هر چیز ساده ای رو روی کاغذ بیاری...تا بقیه بخونن.

کلاسهای نقاشی...تئاتر و ...هم معمولا توی کانون برپا بود اما چیزی که من و خیلی از همسن و سالامو به اون ساختمون می کشوند شوق کتاب خوندن بود...

موقع رفتن به خونه وقتی یه کتاب توی دستم بود با چنان شعفی راه می رفتم انگار گنج پیدا کردم تا هرچه سریعتر خودمو به خونه برسونم و شروع کنم به خوندن و فردا که برمیگردم به کانون کتاب تموم شده باشه....

یادش بخیر...

کانون پرورشی یه نقطه شروع قشنگ بود برای من و همنسلام...خیلیامون خوندن و نوشتن رو از اونجا شروع کردیم...حس نابی که هنوزم ترکش نکردیم...یه یادگار قشنگ از بچگی...

ممنونم کانون..ممنونم دوست خوب من...


 
تا تو به خاطر منی ....
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم

مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم

من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی

داروی دوستی بود هر چه بروید از گلم

میرم و همچنان رود نام تو بر زبان من

ریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم

حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو

با همه سعی اگر به خود ره ندهی چه حاصلم

باد به دست آرزو در طلب هوای دل

گر نکند معاونت دور زمان مقبلم

لایق بندگی نیم بی هنری و قیمتی

ور تو قبول می‌کنی با همه نقص فاضلم

مثل تو را به خون من ور بکشی به باطلم

کس نکند مطالبت زان که غلام قاتلم

کشتی من که در میان آب گرفت و غرق شد

گر بود استخوان برد باد صبا به ساحلم

سرو برفت و بوستان از نظرم به جملگی

می‌نرود صنوبری بیخ گرفته در دلم

فکرت من کجا رسد در طلب وصال تو

این همه یاد می‌رود وز تو هنوز غافلم

لشکر عشق سعدیا غارت عقل می‌کند

تا تو دگر به خویشتن ظن نبری که عاقلم

 

                                                                         سعدی علیه الرحمه


 
شکر
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

فقط من میدونم که چقدر حواست بهم هست که وسط همه گرفتاریهای ریز و درشت بنده های کوچیک و بزرگت چطور منو فراموش نمیکنی

فقط من میدونم که چقدر من کوچیکم و چقدر تو بزرگی...و چقدر بزرگوارانه کوچیکیهای منو به روم نمیاری.

فقط من میدونم که چقدر بعضی وقتها لرزانم در ایمانم و تو چقدر محکم کنارمی و محکم بغلم میکنی و محکم بهم اطمینان میدی که تنها نیستم.

فقط من میدونم که چه وقتهای مهمی چه لحظه های خاصی چه روزهای سختی دستمو گرفتی و میگیری و فقط تو میدونی که هر چقدرم بد باشم ته ته دلم مطمئنم که "تو" بلاخره گره رو وا میکنی...

بعد این همه سال میدونم که چقدر کم گذاشتم برات و تو چقدر سنگ تموم گذاشتی برام..چقدر کم بودم و تو چقدر زیاد بودی ...چقدر بی وفا بودم و چقدر وفادار بودی...

ممنونم به خاطر بودنت..به خاطر عشق بی توقعت...به خاطر پرده پوشیت به خاطر وقتایی که نگفته دستمو گرفتی و نخواسته به دادم رسیدی...

ممنونم که تو هستی...که تو هستی...که تو هستی

میدونم بنده خوبی نبودم برات اما اعتراف میکنم که تو همیشه خدای خوبی بودی

و من خوشحالم که چنین خدای تکی دارم...و میخوام به خاطر خودت دوستت داشته باشم نه برای ترس از مجازات و نه به طمع پاداش...به خاطر خوبی بی حدت که همیشه کنارم بودی و همیشه همراهم

 


 
عشق بزرگترین آرامش جهان است
ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

با چشم هایت حرف دارم
می خواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم
از بهار،
از بغض های نبودنت،
از نامه های چشمانم...که همیشه بی جواب ماند
باور نمی کنی!؟
تمام این روزها
با لبخندت آفتابی بود
اما
دلتنگی آغوشت... رهایم نمی کند،
به راستی...
عشق بزرگترین آرامش جهان است

 

                      سید علی صالحی


 
التیامی برای زخمهای کهنه شهرمان
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

     وقتی یک مسئول در شهری که سالهاست از محرومیت و فراموش شدگی رنج می برد فرزند خاک و آب همان شهر باشد کمترین فایده اش حس خوشایند اعتمادی است که در دل مردم ایجاد می شود..اینکه خیالشان راحت است که این فرزندهر چه باشد و هر چه کند نمیتواند به خاک پدری خود بی اعتنا و به هم شهریانش بی تفاوت باشد.و این حسن بزرگی است...

نهاوندی که سالهای سال درگیر اختلافات جناحی و سیاسی و سلیقه ای مسئولینش بود اکنون چند ماهی است که اندک اندک طعم آرامش را می چشد و می رود تا در فضای آرام,توسعه و رونق شهری را تجربه کند..

نهاوندیانی که سالهای سال جز تنش و درگیری بین رجال درجه یک شهرشان چیزی ندیده بودند اکنون همدلی و وفاق را تا حد زیادی بین همان رجال مشاهده میکنند..

ادارات و ارگانهایی که کارزار درگیری های سلیقه ای و اعمال نفوذهای قومی و قبیله ای بود حالا به وحدت رویه ای نسبی برای رونق امور شهر رسیده است...

مردمی که مسئولینشان را ماه تا ماه جز دراخبار رسانه های محلی نمی دیدند حالا دل خوشند به فرمانداری که می شود راحت در خیابانها و کوچه ها و مجالس و محافل مختلف بی واسطه و دفتر و دستک بازی های اداری دیدش...گلایه ها را به او منعکس کرد و از اندیشه هایش بهره برد...

شاید این اتفاقات در مقابل انبوه کارهای روی زمین مانده و مشکلات کهنسال شهرمان آنقدرها چشمگیر نباشد اما همینکه یکی هست که بشنود یکی هست که برای مشکلات پیرو  جوان شهرش گوشی دارد برای شنیدن حسن کمی نیست که باید قدردانسته شود...

وقتی حس کنی نهادهای مدیریتی شهرت مثل گذشته های نه چندان دور صحنه نزاعهای خودخواهانه حضرات نیست و نفر اول مدیریت شهر آستین همتش برای آبادانی همیشه بالاست ته دلت حس خوشایندی می نشیند حتی اگر هنوز برای رسیدن به توسعه یافتگی کارهای بسیاری در پیش باشد...

وجود و حضور امامعلی عبدالملکی در کرسی فرمانداری نهاوند اتفاق قشنگی بود که دل مردم نهاوند را که سالهای سال چرکین شده بود از بی خیالی مسئولین و تنشهای مداوم بین نماینده و فرماندار و امام جمعه و ...راحت کرده که فرزند نهاوند جز به اوج رساندن شهرش خیال دیگری در سر ندارد...

وجود شخصیتی که خرد و کلان نهاوند او را به بلندی طبع و وسعت دید و قلم خواندنی می شناختند به اقشار مختلف امید بهبود می دهد

باشد که خرده مسئولین همیشه ناسازگاردیگر هم علم مخالفت فرونهند و بازو به بازوی فرماندار بومی بسپارند تا شهرکهنسال خسته درد کشیده مان نفسی تازه کند...

پی نوشت:

خواستیم بگوییم حواسمان هست به حضور همیشگی تان

حواسمان هست به تلاشهایتان به قدم زدنهایتان به پیگیری هایتان به در دسترس بودنتان به مردمی بودنتان به دلسوزیتان و به وقت جسارت و صراحت به قاطعیتتان!

خواستیم بگوییم تا همینجا هم ممنونیم از بودنتان جناب فرماندار...

توانمند و سربلند باشید


 
شب همایون
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

   از میان شلوغی خیابان های منتهی به میدان فاطمی خودمان را به تالار وزارت کشور می رسانیم با شوق و شور و هیجانی وصف ناشدنی از میان خیل مردمی که در خیابان و حیاط و لابی تالار ازدحام کرده اند می گذریم...همه مشتاقند و منتظر.همه بی تابند...همه منتظرند...همه آمده اند تا یکی دوساعت جان بسپارند به یک صدای بی همتا...

با کمی تاخیر درهای سالن باز می شود و در صندلیهای سبز تالار بزرگ کشور که جا گیر می شویم همه میخکوب میشوند به صدای بی نظیر تار تهمورث پورناظری ...و بعدش صدای دلنشین فرزند خلف استاد بی همتای آواز ایران...همایون شجریان...

فرزندی که بی همتاست..فرزند پدری که بی همتاست...

صدایش با قطعات روحنواز آلبوم نه فرشته ام نه شیطان در تالار طنین می افکند و تزریق می شود به عمق روح آدم...

مست می شوی وقتی می خواند : نه فرشته ام نه شیطان....کی ام و چی ام ندانم؟

به اوج می رسی با اوج صدایش در قطعه محبوب ای همدم روزگار چونی بی من؟

و غرق در خلسه ای روحانی می شوی وقتی صدایش به عرش می بردت که: چرا رفتی چرا من بی قرارم؟

همایون می خواند و جانهای تشنه را لبریز می کند از شور و هیجان و آرامش می ریزد به جانهای خسته آدمهایی که از زندگی ماشینی و روزمره جسته اند تا دمی بیاسایند...

همایون می خواند و سازهای گروه نوازندگانش غوغا می کند...

تا به حال هیچوقت اینقدر دقیق نشده بودم به نوازندگان یک گروه موسیقی...اما مگر صدای بی همتای تار  تهمورث پورناظری می گذارد دقیق نشوی؟ مگر صدای روحبخش کمانچه سهراب پورناظری می گذارد چشم از نوازندگان برداری؟ مگر ویولن نوازها را می شود ندیده بگیری و هنر و هماهنگی و موسیقی گوش نوازی که می آفرینند را نشنوی؟

مگر می شود تنبور و عود و ویلنسل و سه تار و پیانو و دف و ....را ندیده بگیری؟

هنر بی همتای پورناظری ها ارزش و زیبایی صدای همایون موسیقی ایران را صدچندان کرد ...هنر تک تک نوازندگان گروه همایون موجب جلوه گری و گوشنوازی هرچه بیشتر این اثرشده و همایون چونان نگینی گرانبها در بلندای این انگشتری می درخشد...فرزند خلف هنر و موسیقی و آواز...قناری خوش لهجه ای که با صدای رسایش روح را آرامش می بخشد....

شب بی همتایی بود..جای همه مشتاقان و علاقمندان خالی بود...

خداوند این پدر و پسر را که سرمایه ملی ایران عزیز هستند برایمان مانا بدارد....


 
حس زیبای تعلق
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

    هر جای دنیا که باشی دلت تنگ میشه برای وطنت...برای خاکی که ازش به وجود اومدی   برای شهری که بهش وصلی...حتی اگه سالها و روزها ازش دور مونده باشی اما حس اینکه بگی اهل کجام حس خوبیه...اینکه به جایی که اهلش هستی که شناسنامه ت مال اونجاست افتخار کنی حس بهتریه... ومن الان این حسو دارم..

با اینکه سالهاست به جبر روزگار از شهری که توش زاده شدم از شهری که توش بزرگ شدم و به همه چی رسیدم دور شدم اما هنوزم افتخار میکنم به اسمش..به هویتم..به خاکش و دوستش دارم حتی با همه کمبودها و محرومیتهاش...

هنوزم افتخار میکنم به نهاوند کوچکم حتی اگر توی بهترین امکانات بهترین شهرها زندگی کنم و حتی اگه گاهی دیر و دور باشم از شهرم...

هنوزم هر کجای دنیا که باشم وقتی ازم سوال بشه اهل کجایی با افتخار میگم که نهاوندی ام....و هنوزم وقتی آخر هفته ها دوستام پیام میدن که کجایی؟ اگه تو جاده باشم با ذوق می نویسم: تو راه ناون! و این ناون گفتن ها اونقدر مرسوم شده که همه غیر نهاوندی ها هم بهش عادت کردند!

و من خوشحالم که نهاوندی ام

و من مغرورم به نهاوندی بودنم

و من افتخار میکنم به شهر کوچکی که هنوز هم پر از خاطره های تلخ و شیرین زندگی 32 ساله من است...

شهری که اولین هایم را در آن تجربه کردم شهری که همه خاطرات کودکی ام را همه شادیهای بچگی من و همبازیهایم را همه اشکها و لبخندهای نوجوانی و همه آرزوهای جوانی ام را در خودش و در خیابانهایش نهفته دارد...

من هنوز هم دوستش دارم حتی خیابانهای همیشه کنده شده اش را حتی چاله چوله هایش را حتی محرومیتهایش را حتی دردهایش را حتی همه آدمهایش را....

امیدوارم نهاوندمان هم همین قدر فرزندانش را دوست داشته باشد...حتی همه فرزندان ناسپاسی را که ترکش کردند...و فراموشش کردند...

امیدوارم فرزندان خلفی باشیم برای نام بزرگ نهاوند عزیزمان


 
من هنوز می نویسم
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

      روزی که دکتر عاملی برای اولین بار کلمه وبلاگ رو به کار برد و ازمون خواست کارهای کلاسی رو توی وبلاگمون بذاریم با خودم فکر میکردم وبلاگ یه چیز خسته کننده و کسل کننده ای مثل همه تکالیف و تحقیقای بی محتوای دانشگاه باید باشه!

امروز بعد از 11سال هنوزم ممنون و دعاگوی دکتر عاملی عزیز هستم که این خونه به همت ایشون ساخته شد و حفظ شد که اگه نبود نمیدونم دل نوشته های من کجا مجالی برای گفته شدن و شنیده شدن پیدا می کردند....

این چند وقته که به دلایلی اینجا بسته بود خیلی حرفها برای گفتن تا بیخ گلو اومد و برگشت خیلی بغض ها و خیلی لبخندها...قسمت بود و خدا خواست و بنده های خوب خدا همراه و واسطه شدند و اینجا دوباره راه افتاد و در این خونه باز شد....

امیدوارم تا وقتی که من هستم و نفس میاد و زندگی هست بتونم بنویسم و این خونه همچنان بمونه پابرجا

ممنون دوستان خوبم هستم مخصوصا اونایی که نگرانم شدند و احوال پرسیدند و پیگیر باز شدن این خونه کوچیک بودند....ممنونم

خدایا چنان کن سرانجام کار                     تو خشنود باشی و ما رستگار

 


 
← صفحه بعد