دلتنگم.همین!
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

      

        خدایا

        کاش اعتراف کنی جهنمی در کار نیست

        برای ما همین روزهای برزخی زمینی کافی است!


 
هم راه
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

  

یادم میاد تقریبا اولین کسی که توی فامیل تلفندار شد مامان ملوک بود..من حدودا 5-6 ساله بودم که توی خونه شون تلفن داشتن، اینم از اونجایی یادم میاد که دایی مامان همیشه زنگ می زد که گوشی رو بدید سمیرا برام شعر بخونه و منم از اون شعرهای نابی که جز من کسی بلد نبود براش میخوندم پشت تلفن! اون وقتها خونه مامان ملوک یه پا مخابرات بود واسه خودش.در و همسایه و فامیل دور و نزدیک شماره خونه مامان ملوک رو داده بودن به فامیلاشون و هر کی کار واجبی داشت زنگ می زد اونجا بعدم مامان ملوک یکی رو راهی خونه فرد مذکور می کرد که بیاد تلفنشو جواب بده! خلاصه عالمی داشت واسه خودش...اون موقع گوشیهای تلفن رو فقط خود مخابرات میداد که زرد رنگ بود و شماره گیرشم چرخشی بود.یعنی واسه گرفتن یه شماره باید انگشتتو توی اون شماره می کردی و می چرخوندی و اگه خط اشغال بود یا قطع میشد دکمه ای به نام تکرار نداشت! داشتن تلفن واسه همه آرزو بود..یه جور وسیله لوکس تلقی میشد اون وقتها...

کم کم خونه ها تلفن دار شدند و گاهی توی بعضی خونه ها دوتا خطم پیدا میشد...

اولین بار که موبایل دیدم توی دست پسرخاله مامان بود که تهران زندگی میکردن..یه بار که اومده بود نهاوند دیدم یه گوشی بزرگ دستشه..فکر کردم از این گوشیهای بی سیمیه! بعد دیدم نه به این وسیله میگن موبایل! یه گوشی بزرگ و ضمخت نوکیا بود...فکر میکنم حوالی سال 73 بود که موبایل واسه اولین بار وارد ایران شد و اون موقع ها مثل داشتن ماشین و ویلا بود..تجملی بود و هرکسی توان خریدش رو نداشت..هم سیم کارتش گرون بود و هم گوشیش...اون وقتها وقتی کسی از خونه بیرون می رفت تا وقتی برمیگشت کسی ازش خبر نداشت..انگار کاری هم باهم نداشتن مردم...تا وقتی طرف برمی گشت لازم نبود چکش کنی که کجاست و کی میاد؟!

تازه دانشجو شده بودم که گفتن واسه سیم کارت ثبت نام می کنن و چند ماه باید تو نوبت بمونی! مامان به تشویق خاله جون رفت ثبت نام کرد...اونقدر طول کشید که تقریبا یادمون رفته بود اسم نوشتیم!  اوایل سال 80 بود که سیم کارتمون درومد و ماهم به طبقه مرفهین پیوستیم! من اون روزها داشتم می رفتم سال دوم دانشگاه، که تصمیم براین شد اون سیم کارتو بدن به من که توی شهر غریب بهم دسترسی داشته باشن و هرشب نخوان یک ساعت پشت خط همیشه اشغال خوابگاه بمونن! یه گوشی نوکیا ساده برام خریدن که با وجود اینکه هیچ امکاناتی نداشت خیلی گرون بود! بعدشم من شدم دومین موبایل دار فامیل!!

هنوز توی خوابگاه و دانشگاه تک و توک بچه هایی بودن که موبایل داشتن..خیلی بدم میومد کسی بدونه من موبایل دارم که چی؟ نکنه تصورکنن میخوام باهاش پز بدم! همیشه رو سایلنت بود ولی تا دلتون بخواد مخابرات بودم واسه خودم..از بابای مینا تا نامزد هاجر و حتی دوست پسر دختر اطاق بغلی به گوشی مبارک ما زنگ می زدن! یه بار سریکی از کلاسها یادم رفته بود صداشو قطع کنم که شروع کرد به زنگ زدن اونم اون آهنگ جیک جیک نوکیا...خلاصه همه کلاس برگشتن به طرف من و من آب شدم از خجالت...

اون روزها هنوز اس ام اس فعال نبود اولین اس ام اسی که برام اومد ساعت 11 شب یکی از شبهای زمستانی سال 81 بود و همه بچه های اطاق رو بیدار کرد..

کم کم همه بچه های خوابگاه و دانشگاه صاحب این همراه دوست داشتنی شدند تا از کاروان پیشرفت! عقب نمونند! اما هرچه گذشت بیشتر به یاد گذشته ها حسرت خوردیم و گفتیم یادش بخیر ...

یاد روزهایی بخیر که حتی توی خونه ها هم تلفن نبود..یاد روزهایی بخیر که فقط توی خونه ها  و اداره ها تلفن بود و یه دستگاه کوچیک وسیله عذاب آدمها نشده بود!

حالا این روزها توی جیب نون خشکی محل،چوپان دهکده ، گل فروشهای سرچهار راه گرفته تا رئیس جمهور و وزیر و وکیل یکی دوتا از این همراههای ناخوشایند پیدا میشه...دیگه همه در دسترسند..همه رو میشه راحت پیدا کرد اما این راحتی همیشه هم خوب نیست..

گاهی دلت میخواد تنها باشی..دلت نمیخواد با کسی حرف بزنی و به کسی جواب بدی..دلت میخواد بری یه گوشه و چند روزی کسی پیدات نکنه...اما این همراه سلب آسایش نمیذاره...پیامک میاد.باید جواب بدی وگرنه نگرانت میشن..زنگ میخوره باید جواب بدی وگرنه کارا لنگ می مونه..فلان موضوع یادت می افته و باید زنگ بزنی به فلانی..میخوای فلان چیزو یادآوری کنی و باید یه پیامک بفرستی به دوست و رفیقت...

هییییییییییییییییی............

گاهی دلم میخواد تاجایی که دستم توان داره پرتابش کنم...مخصوصا وقتایی که یه آدم گیر پشت خط باشه که هی تند و تند بپرسه: چرا جواب نمیدی؟ چته؟ حرف بزن و تو ندونی چطوری بهش بفهمونی که الان باید ساکت بشه!!!

تازه همه اینها یه طرف مزاحمهای موبایلی یه طرف....تلفنهای اداری توی روزهای تعطیل و مرخصی و ساعات غیراداری یک طرف....زنگ زدن همکارها به شماره شخصی تو در نهایت بی ادبی و داشتن کارهای اداری در زمانهای شخصیت صد طرف!!

تازه به همه این مضرات عوارض جانبی تلفن همراه مثل عکس گرفتن و فیلمبرداری یواشکی از محافل خصوصی- مثل بلند بلند حرف زدن آدمهای بی ملاحظه توی اماکن عمومی و هزارتا مشکل دیگه رو باید اضافه کرد

الان من دیگه مطمئنم این وسیله جز ضرر هیچی نداره...بگذرید از معدود مواقعی که کار راه میندازه..خب اگرنبود بلاخره کاریه جوری راه میفتاد..مگه قبلا که نبود امورات مملکت لنگ مونده بود؟

نظر شما چیه؟ اولین بار کی صاحب موبایل شدید؟ چه خاطراتی ازش دارید؟ دوستش دارید یا به نظرتون مزاحمه؟

 

سکه نوشت:

به مبارکی و میمنت قیمت سکه به مرز یک میلیون تومان رسید..سکه طرح جدید 950 هزار تومان و طلا هم گرمی 83 هزار و پانصد تومان تا همین لحظه!! هر کی مرده الان بره ازدواج کنه! هر کی مردتره بره طلاق بده!قهقهه


 
برف و دل من
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

     نمی دانم چرا

     وقتی برف

    همه آدمها را شاعر می کند

    آنقدر که لیوان چای داغ به دست

   پشت پنجره می ایستند تا رقص مواج دانه های سپید برف را تماشا کنند

   که مواج وزیبا،   از آسمان زیبایت پایین می فرستی

من فقط به دخترکان لاغر اندام و پسربچه های زرد رخسار محله مادربزرگم،فکر می کنم که امروز چطور با یک تن پوش نازک از میان این همه برف خواهند گذشت تا به مهد علم و دانش برسند و بنویسند علم بهتر است یا ثروت؟!

خدایا ...

چرا مرا هم مثل بقیه بندگانت رمانتیک و عاشق نعمتهای آسمانی ات نیافریدی تا دیگر از شنیدن نام برف به یاد کفش سوراخ مریم و ژاکت رنگ و رو رفته مبینا نیفتم؟


 
احیای هویت ایرانی
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

       وقتی در دل سینمای هالیوود و در جمع غولهای سینمای جهان یک کارگردان ایرانی برنده جایزه ارزشمندی مثل گلدن گلوب می شود حق داری به خودت ببالی..وقتی در جمعی که مایکل بارتر و لئوناردو دی کاپریو و مدونا و ...نشستن اصغر فرهادی از جای خودش بلند میشه تا روی سن بره و دومین جایزه بزرگ سینمایی جهان بعد از اسکار رو بگیره، حس میکنی هویت ایرانیت احیا شده..حق داری بغض کنی و حتی اشکات جاری بشه..وقتی فرهادی به اون قشنگی انگلیسی حرف میزنه وقتی میگه میخوام از مردم دوست داشتنی و صلح دوست ایران تشکر کنم اونجاست که حس میکنی ایرانی هنوز ایرانیه...

هرچند رسانه ملی در مقابل این افتخار بزرگ که نصیب ایران و سینما و هنرمندانش شده سکوت کرد و هیچ واکنشی نشون نداد( در حالی که اگه الان یه ورزشکاری توی یک ده کوره یه مدال آورده بود صدبار براش سرود ملی پوشان می خوندند) اما ایرانیان فهیم همه فهمیدند و قدر می دونن و مایه افتخارشونه...

همه ما به اصغر فرهادی و گروه سازنده و بازیگر فیلم زیبای جدایی نادر از سیمین افتخار میکنیم که موفق شدند چنین زیبا نام ایران رو به گوش دنیا برسونند..بگذار رسانه ملی چشمهایش را بگیرد و خودش را به نشنیدن بزند..ما که می شنویم..

 

بعدا نوشت:

دم همه روزنامه نگارهایی که تیتر یک و عکس روزنامه سه شنبه شون رو به این افتخار ملی و جهانی اختصاص دادن گرم...بازم ای ول به روزنامه نگارها...

 

شعرمرتبط نوشت:


حالا دیگر

جدایی ها هم

گلدن گلوب می گیرند

امروز

نادر از سیمین

و فردا.......

                                    (اعظم موسوی)


 
شعری به زیبایی دشتهای ایلام
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

 

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

ای پرنده به کجا یک دو نفس صبربکن

آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

باش با دست خودت آینه را پاک بکن

نکند آینه دلگیر شود بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تورا می بارد

خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو

تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

باش تا خواب تو تعبیر شود.... بعد برو.....

 

زنبق سلیمان نژاد یکی از دوستان خوب من و یکی از شاعران جوان و خوش قریحه کشور و استان ایلامه..برخلاف بسیاری از شعرهای این روزها که سر و ته ندارند من از خوندن غزلیات قشنگ زنبق همیشه لذت می برم..این غزل رو با دستخط خودش برام فرستاد و تقریبا همه غزلیاتش رو اونقدر خوندم که حفظ شدم..روز جمعه که دوتا از دوستان خوبم مجموعه غزلیات زنبق رو به همراه چندتا کتاب قشنگ دیگه بهم هدیه دادند دوباره رفتم توی دریای مواج کلمات این شاعر جوان و خوش ذوق کرد....

 

این هم یکی دیگر از غزلیات زیبای زنبق عزیز....

نبض غزل چه خسته و دلتنگ می زند

اندوه برتمام تنش چنگ می زند

نفرین به روزگار غریبی که دوست هم

همواره اعتماد مرا رنگ می زند

جز نام تو چه چیز مگر در میانه است؟

وقتی که گوش قافیه ها زنگ می زند

من آن مترسکم که کسی باورش نشد

با دست خود به خودش سنگ می زند

ای عشق بی نگاه تو انگار تا ابد

 یک پای کار شعر و غزل لنگ می زند...


 
شکوفه خوش قلب آفرینش
ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

 

 

اینکه در میان سردی زندگی روزمره و درمیان گرفتاری آدمها کسانی را داشته باشی که دوست بنامیشان ارزشمند است. و اینکه در میان انبوه آنان که نزدیکند به تو کسانی باشند که دوست صمیمی نام بگیرند ارزشمند تر است.ولی اینکه کسان انگشت شماری در جمع همان دوستان نزدیکت داشته باشی که با بودنشان حس خوش امنیت و آرامش در روح و جانت رخنه کند و حس کنی کسی را داری که بودنت- غم و شادی ات- گرفتاری و دردت برایش مهم است آنقدر که برایش وقت بگذارد.دلداری ات دهد.مرهم زخم باشد و شریک درد.پای خوشحالیها و همراه غمها..اینکه بودنت برایش فراتر از یک دوست باشد و اینکه تک تک نغمه های غم انگیزت را که در هزارتوی چشمانت پنهان کرده ای دریابد و باهمه جان بکوشد در زمزمه های شیرین را در گوش دلت خواندن...این یعنی تو خوشبختی..یعنی زندگی با همه سختی هایش هنوز ارزش زیستن را دارد.یعنی یک دوست اینچنینی به صد جان و دل و تن ارزد...

و برای منی که سخت ارتباط برقرار میکنم یعنی سخت پیش می آید که کسی را به دوستانم بیفزایم و سخت تر پیش می آید که آن دوست از حد معمول به من نزدیکتر شود و دوستش داشته باشم و آنقدر دوستش داشته باشم که برای نشاندن گل لبخند بر لبانش هرکاری بکنم،باید این دوست خیلی عزیز باشد...

و تو آن دوستی..

آن رفیق همدلی که ارزشت را در روزهای تلخ یافتم.که قدر و قیمتت را در لحظه های تنگدلی و بی رحمی روزگار درک کردم و گوهر وجودی ات در روزهای سخت غربت خودش را نشان داد..

و با اینکه سخت سخن می گویم از احساس درونی ام اما دلم می خواهد همه وجودم امروز نرگس را فریاد کند و بگوید که چقدر دوستش دارم..

امروز دلم میخواهد بدانی چقدر بودنت برای تک تک دوستانت و مخصوصا برای من مهم و ارزشمند است..

دلم میخواهد بدانی چقدر همراهی و همدلی ات در همه عرصه ها را دوست دارم چقدر دل سوزاندهایت برای همه آدمهای دیده و ندیده لذت بخش است و چقدر قشنگ است رنگ روحت وقتی برای دغدغه های آدمهایی که هرگز ندیده ای بغض میکنی و برای شادیشان اشک شوق می ریزی...

امروز خدا بهترین هدیه اش را به اهل زمین اعطا کرد..

نرگس عزیزم

رفیق مهربان و بی ریا و زلال همه روزهای خوش و ناخوش زندگی ام...

تولدت مبارک

از ته ته دلم آرزو میکنم تا همیشه زندگی ات پر از شکوفه های خوشبختی و شادکامی باشد و خدا همیشه در خانه دلت مآوی گزیند و به همه چیزهایی که لیاقت داشتنشان را داری برسی...

نرگس عزیزم..

امروز بعد از سه سال دوستی اعتراف میکنم که قلب دنیا برای درک بزرگی های وجودت آنقدر کوچک است که تا ابد هم نمی تواند عمق روحت را دریابد...

ماندگار و تندرست باشی...


 
سیگار
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اونقدر این کیارش خان این چند روزه اومد اینجا و دود سیگار فوت کرد تو سرو صورت ما که سیگار نکشیده معتاد شدیم رفت! واسه همینم تصمیم گرفتم بیام یه کمی اندر مزایای این کمرباریک دودزا سخنوری کنم بلکه روح و جان دوستدارانش شاد بشه چرا که از قدیم گفتند: وصف العیش،نصف العیش!

از بچگی تو دست بابا دیده بودمش..یه جورایی با خودش، پاکتش، بوش، فیلترش، کبریتش و بعدها فندکش بزرگ شده بودم...باباجونم ولی باوجود اینکه همیشه سیگار میکشید هیچوقت توی خونه زیر سقف و جلوی بقیه این کارو نمی کرد..نه اینکه بخواد ازمون قایم کنه بلکه حرمت میذاشت به ماها و توی خونه سیگار نمی کشید که مبادا در و دیوار و پرده ها سیاه بشن! مبادا ما سرفه مون بگیره..هنوزم بعد سی سال هر وقت میخواد سیگار بکشه میره توی حیاط، توی بالکن و هرجایی که سقف نداشته باشه...یعنی من عاشق این ملاحظه کردناشم...اما وقتی توی باغ و دست و صحراست چنان ژستی میگیره و میره توی حس و با تفکر سیگار می کشه که بی اختیار دلت میخواد توهم یه پاکت حروم کنی و ببینی بابا داره به چی فکر میکنه؟!

الان فقط از این ناراحتم که سیگار خونش رو غلیظ کرده و ریه شو اذیت میکنه و دیگه تو این سن براش خطرناکه وگرنه اگه مرد اینه که بابای من هست کاشکی همه مردهای دنیا روزی ده پاکت سیگار بکشن و یه سرسوزن قد بابای من مرد باشن...

یکی دیگه از آدمهای دوست داشتنی سیگاری زندگیم دایی جونم بود..یکی یه دونه داییم هم همیشه وقتی عینکش رو زده بود به چشم و یه کتابم دستش بود سیگار می کشید و چنان توی کتاب فرو میره که گاهی خاکستر سیگار می افته روی دستش یا روی کتابش....عاشق دایی وحیدمم...عاشق اون نگاه مهربونش...کاشکی همه مردهای دنیا قد دایی من جذاب و دوست داشتنی باشن حالا سیگارم بکشن..

دکتر شریعتی رو آزاده جون بهم شناسوند اونقدر شخصیتش برام منحصر به فرد و جذاب بود که توی سه ماه تابستون همه آثارش رو بلعیدم ...شب و روز به دکتر فکر میکردم و شیفته اش شده بودم..حتی عکسش همیشه بالای تختم بود...دکتر شریعتی هم سیگار می کشید...نه اینکه بخوام بگم این تنها ویژگی منحصر به فرد دکتر بود میخوام بگم شخصیت دکتر رو که شناختم دیگه سیگار کشیدنش برام قبح نبود...

دانشگاه دیگه پربود از جوجه دانشجوهای سیگاری که توی حیاط پشتی در حال استعمال دخانیات بودند و چنان فیگور روشنفکری می گرفتند که انگار خود وبر و دورکیم و مارکس جلوت نشستن! به همون اندازه که بدم میومد از این افه های روشنفکری دانشجوهایی که چیزی بارشون نبود عاشق استادایی بودم که همه ابهت جامعه شناسی و ارتباطات روی اسم و شونه هاشون بود...یکی مثل منتظر قائم که انگار هر روز صبح که از خواب بیدار میشد قد یک کتاب تازه حرف برای گفتن داشتن ...سیگار هم می کشید...عمیق و با احساس...

بعدتر هم افراد زیادی رو دیدم که سیگار جزء زندگیشون بود ...اما همونقدر که از سیگار کشیدن اینایی که اسم بردم کیف می کردم و دیگه حساس نبودم به نام و بو و فیگور سیگار کشیدن، از کسانی که بوی گند سیگار میدادن و همه هنرشون این بود که پک های مسخره بزنن و دودش رو توی صورت دیگران تف کنن حالم به هم میخورد...

هیچوقت خودم هوس نکردم یه نخ روشن کنم..البته گاهی واسه بابا روشن کردم اما هرگز امتحانش نکردم ..نمیدونم شاید حس نیازش نبود..بعضیا که کشیدن میگن به آدم آرامش میده..یکی از دوستای ما میگه: شبها به ذوق سیگار کشیدن از خواب بیدار میشم..به عشق سیگار غذا میخورم و به عشق سیگار توی زمستون میرم توی حیاط!! نمی دونم چطوریه؟ شما بگید درباره سیگار چی فکر میکنید؟ آیا سیگار رو یک ناهنجاری و قبح اجتماعی می دونید؟ آیا خودتون تاحالا سیگار کشیدید؟ نظرتون راجع به سیگار چیه؟ اگه یه سیگاری دور و برتون باشه چطوری باهاش برخورد میکنید؟ آیا سیگاری معتاده؟


 
دل نوشته ای برای او که در انتهای جاده خواهد ایستاد
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

        سپیده امروز هم در هاله ای ازمه آغاز شد.

        چقدر دلم میخواست در عمق مه قدم می گذاشتم به سوی جاده ای بی پایان.

        نه! جاده بی پایان را دوست ندارم.

         راه اگر تمام نشود رفتن لذتی ندارد و لذت رسیدن اگر نباشد تحمل سختی های راه معنایی ندارد.

      دلم می خواست و دلم می خواهد در عمق مه راه بروم اما بدانم در انتهای این مه تو ایستاده ای چشم به راه من.

تو ایستاده ای در آخرین نقطه مه، آنجایی که روشنایی آغاز می شود و مه تمام.

 دلم می خواست تن که به جاده می سپارم عاشقانه ترین ترانه ها را با صدای محبوب ترین خواننده های زندگیم بشنوم و تا انتهای مه به شوق و اشک بیایم.

وقتی از دور ایستاده در انتهای مه دیدمت، بغض بترکانم آنقدر که افتان و خیزان به سویت هروله کنم .

و تو آغوش بگشایی تا همه جسم و جانم را در بی انتهای خودت غرق کنی و من با همه شوق و شور سالهای سال انتظار، در آغوشت غرق شوم.

و آنقدر ببارم که باران بی رنگ شود از حرمت اشکهایم.

و همه بغض چندین ساله را در گرمای وجودت بریزم و خالی شوم از هرچه نامش دلتنگی است.

و بی هیچ کلامی با تو سخن بگویم و تو بی هیچ کلامی آرامم کنی.

و من پرشوم از تو...

و آنقدر سبک که بتوانم همپایت تا آسمان بیایم.

همه عمر در حسرت چنین لحظه ای زیستم و هنوز هم در آرزوی آن جاده مه آلودی هستم که مرا به بیکران قلبت پیوند دهد.

چند سپیده مه آلود دیگر را به اشتیاق سپری کنم؟

پس کی در انتهای این جاده می ایستی؟


 
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

گاهی یک ترانه یا یک آهنگ پرتابت می کند به خاطرات قشنگ...گاهی شاید با کلمات نتوانی حرفهای دلت را به زبان بیاوری اما با ترانه ای آهنگی میتوان همه حرفهای نگفته را برملا کرد....این ترانه زیبای شهریار قنبری با صدای بی همتای فریدون فروغی در این هوای عجیب عصرگاه زمستانی حالی عجیب ساخت...

 


تن تو ظهر تابستون و به یادم میاره
رنگ چشمای تو بارون رو به یادم میاره
وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره
تن تو تلخی زندون رو به یادم میاره
من نیازم تو رو هر روز دیدنه از لبت دوستت دارم شنیدنه
نفست شعر بلند بودنه با تو بودن ، بهترین شعر منه
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مث خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه
من نیازم تو رو هر روز دیدنه از لبت دوستت دارم شنیدنه
نفست شعر بلند بودنه با تو بودن ، بهترین شعر منه
تو مث وسوسه ی شکار یک شاپرکی
تو مث شوق رها کردن یک بادبادکی
تو همیشه مث یک قصه پر از حادثه ایی
تو مث شادی خواب کردن یک عروسکی
من نیازم تو رو هر روز دیدنه از لبت دوستت دارم شنیدنه
نفست شعر بلند بودنه با تو بودن ، بهترین شعر منه
تو قشنگی مثل شکلهایی که ابرا میسازن
گلای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن
اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی
برای بردن تو با اسب بالدار می تازن
من نیازم تو رو هر روز دیدنه از لبت دوستت دارم شنیدنه
نفست شعر بلند بودنه با تو بودن ، بهترین شعر منه

 

 

پی  نوشت:

گاهی عاشقانه ها انگار مخاطب خاصی ندارند. گاهی دلت می خواهد برای خود خود عشق بسرایی..بخوانی..بخندی...بنویسی...گاهی مثل امروز...گاهی که هوای دلت غریب است..


 
قحط الرجال
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

      تک دختر عزیزکرده یک خانواده خوب و اصیله.پدر و مادرش کلی آرزو داشتند براش.خواستگارهای زیادی داشت اما یه جورایی سطح توقعش بالا بود و هر کسی رو درحد خودش نمی دونست..خواستگارا رو که یکی یکی رد کرد و همسن و سالاش کم کم ازدواج کردند یه جورایی نگران شد انگار دیگه ستاره بختش چشمک نمی زد..پدر و مادرش نگرانش بودند و خودشم همینطور..تا اینکه سر وکله یه خانواده خوب و اصیل پیدا شد پسره از خودش چند سالی کوچیکتر بود و تحصیلات و قیافه و کارشم هیچ تناسبی بادختر نداشت! اولش میخواست رد کنه اما از نگرانی اینکه نکنه این آخرین خواستگار باشه قبول کرد و پای سفره عقد نشست.همه کسانی که خبر رو می شنیدند تعجب می کردند اما باخودشون می گفتند:‌حتما قسمت بوده!

چند ماهی عقد بودند و بعد بساط عروسی رو برپا کردند..جشن خوب و مفصلی گرفتند و راهی خونه بخت شدند..اوایل همه چی خوب و قشنگ بود.پسر آروم و نجیبی به نظر می رسید از یک خانواده مومن..و دختره هم که همه چی تموم بود و خیلی خیلی باوقار و نجیب...

تا اینکه دیشب خبردار شدم دختره مدتیه رفته خونه باباش! بهتر بگم قهر رفته خونه باباش! ای بابا! آخه چرا؟‌هنوز سه چهار ماه بیشتر از عروسیشون نمی گذره که !گفتند پسره از همون اول به هر بهانه ای کتکش می زده و بعد هم تهدید کرده اگه به کسی بگی خانواده ت از نون خوردن می افتن!!!

ولی بلاخره یکی از دوستای دختره که از ماجرا خبردار شده بود به مامان دختر خبرداد و اونم رفت دخترشو از خونه ش برد خونه پدرش...

جالب تر اینکه توی یک ماه گذشته که دختر قهر کرده هنوز پسره و خانواده اش دنبالش نرفتن و مادرشوهر گرامیشون طی بیانات گوهر باری فرمودند:‌خدا در قرآن گفته مرد می تواند همسرش را بزند و این اشکالی ندارد!!

از وقتی این خبر رو شنیدم همه اش دارم به دختری فکر میکنم که سراسر وقار و نجابته..دختری که از هر لحاظ از اون پسر سر بود و واقعا لطف کرد در حق پسر که باهاش ازدواج کرد اما اون پسر نه تنها قدر این گوهر ارزشمند رو ندونست بلکه با بی شرمی تمام دست روش بلند کرده!!

و جالبتر از همه خانواده اش بودند که با اینکه می دونستند پسرشون مشکل روحی داره و خودزنی میکنه رفتند براش خواستگاری و یه دختر رو بیچاره کردند. و حالا هم به جای به دست آوردن دل دختره براش از دستورات الهی میگن و حتی زنگ نزدن دلشو به دست بیارن!

خدایا چی داره به سرمون میاد؟

متاسفم برای اندک مردان فهیم و خوب و ارزشمند جامعه ما که دارن قربانی این اکثریت بی ارزشی میشن  که دیدگاه همه رو نسبت به جنس مذکر منفی می کنن!

 

 

پی آرزو نوشت:

اگه  قدرتش رو داشتم  همه مردان بد رو که به خودشون اجازه کتک زدن یا توهین و تحقیر و آزار شریک زندگیشون رو میدن جمع می کردم و طی یک عملیات خداپسندانه می ریختم توی یک دریای عمیق تا خوراک کوسه ها بشن و درحالی که ذره ذره توسط کوسه ها بلعیده میشدن از اون بالا براشون گل رز پرپر می کردم!


 
← صفحه بعد