عشق بزرگترین آرامش جهان است
ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

با چشم هایت حرف دارم
می خواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم
از بهار،
از بغض های نبودنت،
از نامه های چشمانم...که همیشه بی جواب ماند
باور نمی کنی!؟
تمام این روزها
با لبخندت آفتابی بود
اما
دلتنگی آغوشت... رهایم نمی کند،
به راستی...
عشق بزرگترین آرامش جهان است

 

                      سید علی صالحی


 
التیامی برای زخمهای کهنه شهرمان
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

     وقتی یک مسئول در شهری که سالهاست از محرومیت و فراموش شدگی رنج می برد فرزند خاک و آب همان شهر باشد کمترین فایده اش حس خوشایند اعتمادی است که در دل مردم ایجاد می شود..اینکه خیالشان راحت است که این فرزندهر چه باشد و هر چه کند نمیتواند به خاک پدری خود بی اعتنا و به هم شهریانش بی تفاوت باشد.و این حسن بزرگی است...

نهاوندی که سالهای سال درگیر اختلافات جناحی و سیاسی و سلیقه ای مسئولینش بود اکنون چند ماهی است که اندک اندک طعم آرامش را می چشد و می رود تا در فضای آرام,توسعه و رونق شهری را تجربه کند..

نهاوندیانی که سالهای سال جز تنش و درگیری بین رجال درجه یک شهرشان چیزی ندیده بودند اکنون همدلی و وفاق را تا حد زیادی بین همان رجال مشاهده میکنند..

ادارات و ارگانهایی که کارزار درگیری های سلیقه ای و اعمال نفوذهای قومی و قبیله ای بود حالا به وحدت رویه ای نسبی برای رونق امور شهر رسیده است...

مردمی که مسئولینشان را ماه تا ماه جز دراخبار رسانه های محلی نمی دیدند حالا دل خوشند به فرمانداری که می شود راحت در خیابانها و کوچه ها و مجالس و محافل مختلف بی واسطه و دفتر و دستک بازی های اداری دیدش...گلایه ها را به او منعکس کرد و از اندیشه هایش بهره برد...

شاید این اتفاقات در مقابل انبوه کارهای روی زمین مانده و مشکلات کهنسال شهرمان آنقدرها چشمگیر نباشد اما همینکه یکی هست که بشنود یکی هست که برای مشکلات پیرو  جوان شهرش گوشی دارد برای شنیدن حسن کمی نیست که باید قدردانسته شود...

وقتی حس کنی نهادهای مدیریتی شهرت مثل گذشته های نه چندان دور صحنه نزاعهای خودخواهانه حضرات نیست و نفر اول مدیریت شهر آستین همتش برای آبادانی همیشه بالاست ته دلت حس خوشایندی می نشیند حتی اگر هنوز برای رسیدن به توسعه یافتگی کارهای بسیاری در پیش باشد...

وجود و حضور امامعلی عبدالملکی در کرسی فرمانداری نهاوند اتفاق قشنگی بود که دل مردم نهاوند را که سالهای سال چرکین شده بود از بی خیالی مسئولین و تنشهای مداوم بین نماینده و فرماندار و امام جمعه و ...راحت کرده که فرزند نهاوند جز به اوج رساندن شهرش خیال دیگری در سر ندارد...

وجود شخصیتی که خرد و کلان نهاوند او را به بلندی طبع و وسعت دید و قلم خواندنی می شناختند به اقشار مختلف امید بهبود می دهد

باشد که خرده مسئولین همیشه ناسازگاردیگر هم علم مخالفت فرونهند و بازو به بازوی فرماندار بومی بسپارند تا شهرکهنسال خسته درد کشیده مان نفسی تازه کند...

پی نوشت:

خواستیم بگوییم حواسمان هست به حضور همیشگی تان

حواسمان هست به تلاشهایتان به قدم زدنهایتان به پیگیری هایتان به در دسترس بودنتان به مردمی بودنتان به دلسوزیتان و به وقت جسارت و صراحت به قاطعیتتان!

خواستیم بگوییم تا همینجا هم ممنونیم از بودنتان جناب فرماندار...

توانمند و سربلند باشید


 
شب همایون
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

   از میان شلوغی خیابان های منتهی به میدان فاطمی خودمان را به تالار وزارت کشور می رسانیم با شوق و شور و هیجانی وصف ناشدنی از میان خیل مردمی که در خیابان و حیاط و لابی تالار ازدحام کرده اند می گذریم...همه مشتاقند و منتظر.همه بی تابند...همه منتظرند...همه آمده اند تا یکی دوساعت جان بسپارند به یک صدای بی همتا...

با کمی تاخیر درهای سالن باز می شود و در صندلیهای سبز تالار بزرگ کشور که جا گیر می شویم همه میخکوب میشوند به صدای بی نظیر تار تهمورث پورناظری ...و بعدش صدای دلنشین فرزند خلف استاد بی همتای آواز ایران...همایون شجریان...

فرزندی که بی همتاست..فرزند پدری که بی همتاست...

صدایش با قطعات روحنواز آلبوم نه فرشته ام نه شیطان در تالار طنین می افکند و تزریق می شود به عمق روح آدم...

مست می شوی وقتی می خواند : نه فرشته ام نه شیطان....کی ام و چی ام ندانم؟

به اوج می رسی با اوج صدایش در قطعه محبوب ای همدم روزگار چونی بی من؟

و غرق در خلسه ای روحانی می شوی وقتی صدایش به عرش می بردت که: چرا رفتی چرا من بی قرارم؟

همایون می خواند و جانهای تشنه را لبریز می کند از شور و هیجان و آرامش می ریزد به جانهای خسته آدمهایی که از زندگی ماشینی و روزمره جسته اند تا دمی بیاسایند...

همایون می خواند و سازهای گروه نوازندگانش غوغا می کند...

تا به حال هیچوقت اینقدر دقیق نشده بودم به نوازندگان یک گروه موسیقی...اما مگر صدای بی همتای تار  تهمورث پورناظری می گذارد دقیق نشوی؟ مگر صدای روحبخش کمانچه سهراب پورناظری می گذارد چشم از نوازندگان برداری؟ مگر ویولن نوازها را می شود ندیده بگیری و هنر و هماهنگی و موسیقی گوش نوازی که می آفرینند را نشنوی؟

مگر می شود تنبور و عود و ویلنسل و سه تار و پیانو و دف و ....را ندیده بگیری؟

هنر بی همتای پورناظری ها ارزش و زیبایی صدای همایون موسیقی ایران را صدچندان کرد ...هنر تک تک نوازندگان گروه همایون موجب جلوه گری و گوشنوازی هرچه بیشتر این اثرشده و همایون چونان نگینی گرانبها در بلندای این انگشتری می درخشد...فرزند خلف هنر و موسیقی و آواز...قناری خوش لهجه ای که با صدای رسایش روح را آرامش می بخشد....

شب بی همتایی بود..جای همه مشتاقان و علاقمندان خالی بود...

خداوند این پدر و پسر را که سرمایه ملی ایران عزیز هستند برایمان مانا بدارد....


 
حس زیبای تعلق
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

    هر جای دنیا که باشی دلت تنگ میشه برای وطنت...برای خاکی که ازش به وجود اومدی   برای شهری که بهش وصلی...حتی اگه سالها و روزها ازش دور مونده باشی اما حس اینکه بگی اهل کجام حس خوبیه...اینکه به جایی که اهلش هستی که شناسنامه ت مال اونجاست افتخار کنی حس بهتریه... ومن الان این حسو دارم..

با اینکه سالهاست به جبر روزگار از شهری که توش زاده شدم از شهری که توش بزرگ شدم و به همه چی رسیدم دور شدم اما هنوزم افتخار میکنم به اسمش..به هویتم..به خاکش و دوستش دارم حتی با همه کمبودها و محرومیتهاش...

هنوزم افتخار میکنم به نهاوند کوچکم حتی اگر توی بهترین امکانات بهترین شهرها زندگی کنم و حتی اگه گاهی دیر و دور باشم از شهرم...

هنوزم هر کجای دنیا که باشم وقتی ازم سوال بشه اهل کجایی با افتخار میگم که نهاوندی ام....و هنوزم وقتی آخر هفته ها دوستام پیام میدن که کجایی؟ اگه تو جاده باشم با ذوق می نویسم: تو راه ناون! و این ناون گفتن ها اونقدر مرسوم شده که همه غیر نهاوندی ها هم بهش عادت کردند!

و من خوشحالم که نهاوندی ام

و من مغرورم به نهاوندی بودنم

و من افتخار میکنم به شهر کوچکی که هنوز هم پر از خاطره های تلخ و شیرین زندگی 32 ساله من است...

شهری که اولین هایم را در آن تجربه کردم شهری که همه خاطرات کودکی ام را همه شادیهای بچگی من و همبازیهایم را همه اشکها و لبخندهای نوجوانی و همه آرزوهای جوانی ام را در خودش و در خیابانهایش نهفته دارد...

من هنوز هم دوستش دارم حتی خیابانهای همیشه کنده شده اش را حتی چاله چوله هایش را حتی محرومیتهایش را حتی دردهایش را حتی همه آدمهایش را....

امیدوارم نهاوندمان هم همین قدر فرزندانش را دوست داشته باشد...حتی همه فرزندان ناسپاسی را که ترکش کردند...و فراموشش کردند...

امیدوارم فرزندان خلفی باشیم برای نام بزرگ نهاوند عزیزمان


 
من هنوز می نویسم
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

      روزی که دکتر عاملی برای اولین بار کلمه وبلاگ رو به کار برد و ازمون خواست کارهای کلاسی رو توی وبلاگمون بذاریم با خودم فکر میکردم وبلاگ یه چیز خسته کننده و کسل کننده ای مثل همه تکالیف و تحقیقای بی محتوای دانشگاه باید باشه!

امروز بعد از 11سال هنوزم ممنون و دعاگوی دکتر عاملی عزیز هستم که این خونه به همت ایشون ساخته شد و حفظ شد که اگه نبود نمیدونم دل نوشته های من کجا مجالی برای گفته شدن و شنیده شدن پیدا می کردند....

این چند وقته که به دلایلی اینجا بسته بود خیلی حرفها برای گفتن تا بیخ گلو اومد و برگشت خیلی بغض ها و خیلی لبخندها...قسمت بود و خدا خواست و بنده های خوب خدا همراه و واسطه شدند و اینجا دوباره راه افتاد و در این خونه باز شد....

امیدوارم تا وقتی که من هستم و نفس میاد و زندگی هست بتونم بنویسم و این خونه همچنان بمونه پابرجا

ممنون دوستان خوبم هستم مخصوصا اونایی که نگرانم شدند و احوال پرسیدند و پیگیر باز شدن این خونه کوچیک بودند....ممنونم

خدایا چنان کن سرانجام کار                     تو خشنود باشی و ما رستگار

 


 
خدایا امشب را از من نگیر
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

     از شبهای قدر همین امشب مونده..میدونم اگه تو بخوای...اگه تو بخوای...اگه تو بخوای...

اگه تو بخوای هیچ مریضی رو تخت بیمارستان نمی مونه

اگه تو بخوای هیچ چشمی منتظر نمی مونه

اگه تو بخوای هیچ دلی شکسته نمی مونه

اگه تو بخوای هیچ اشکی تو چشم خشک نمیشه....

فقط کافیه تو بخوای!

خدایا..به داده و نداده ات شکر...

خدایا به همه چیزهایی که دادی و ندادی هزار هزار بار شکر...

به بودنت شکر...به نگاهت شکر...به عشقت شکر...

خدایا...امشب در تقدیر من خودت را بنویس...

امشب خودت را به زندگی من هدیه کن...

امشب نقطه پایان بغض چندین ساله ام را به گل لبخند روی ماهت رقم بزن

خدایا امشب را از من مگیر...

یا انیس من لا انیس له...راضی نشو به این همه بغضهای دلتنگی...بیا و بگذار در آغوشت ببارم 32 سال دلتنگی را....

یا نور ...یا نور فوق کل نور...یا نور لیس کمثله نور....

امشب را مال من باش....همین یک امشب را....


 
ان الله سمیع البصیر
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

  خدایا...این روزها و شبهای عزیزت که یکی یکی می گذرند و سحر به افطار دوخته می شود می دانم که می دانی هنوز چشم به راه نگاه همیشگی ات هستم.می دانم که می دانی هنوز امیدوارم به رحمتت.می دانم که می دانی با همه تیرگی های دل و غباری که بر جان نشسته هنوز باورت دارم به مهر ورزی و یگانگی...هنوز تنها تو معبودمنی و من تنها بنده تو.

خدایا ...من چیزی ندارم جز دلی که عاشق توست..چیزی ندارم جز یک دریا امید به رحمت و مغفرتت...خدایا من چیزی ندارم جز شعله عشقی که تو به جانم انداخته ای...خدایا..می دانم که فراموشم نمیکنی....

یکی از همین شبها که مدام با خودم زمزمه می کردم: او مرا نمی شنود! دوست مومنی گفت: ان الله سمیع البصیر...و من لال شدم که زبانم به کفر آلوده نشود زین پس

خدایا با همه وجودم برای همه آنان که این روزها چشم به راه گشایش مشکلاتشان...درمان دردهایشان...تسلی یافتن روحشان و آرامشان قلبهایشانند تمام مهر و محبتت را آرزو میکنم.

خدایا ....حواست به همه چیز هست..می دانم...می دانم..می دانم...

حتی به آن همسایه گرسنه که دیشب به برکت دلهای مهربان این مردم با افطاری پربرکت دستان گره گشا سیرشد...

خدایا...دوستت دارم

پی تشکر نوشت:

دیشب به همت همه دوستان حقیقی و مجازی افطاری تهیه و تقدیم تعدادی از نیازمندان شهرمان شد.کاش بودید و قطرات اشک شوقشان را می دیدید...کاش بودید و دلتان به احرام خانه های پر از خدایشان می رفت...ممنون لطف و سخاوت همه آنان که گره گشا بودند هستیم...شب نوزدهم ماه مبارک هم وعده دوم افطاری به نیازمندان خواهد رسید...به همت و لطف پدر و مادرم که همیشه پیشگامند و دستشان در خیر خواهی همیشه بلند...


 
دلهای دریایی و افطار آسمانی
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

    روزهای گرم و کشدار تابستان ناخودآگاه می برتت به چند سال پیش...روزهایی حوالی کودکی...روزهایی شاد و سرخوش.. که از صبح خروسخوان تا وقتی که مادر به اصرار و اجبار برای نهار از توی حیاط خانه مامان ملوک جمعمان می کرد و به هزار تمحید به خواب بعد از نهار وادارمان می کرد ولی همینکه چشمهای خودش گرم می شد فرار می کردیم و به حیاط میزدیم برای بازی! و تا آفتاب غروب کند نمی شد مارا از آن حیاط پر گل و بزرگ که آن روزها به اندازه یک استادیوم ورزشی به چشممان بزرگ بود جدا کرد...یادش بخیر....

این روزها دیگر نه از بازیهای شادمان خبری هست و نه آن حیاط آنقدرها بزرگ است که بشود چند بچه حالا بزرگ شده تویش بدوند! اما هنوز حتی دیدن عکسش دلمان را هوایی می کند....

این روزها علاوه بر مرور خاطرات کودکی یاد رمضانهای سالهایی که گذشت در ذهنمان تداعی می شود...آن سالها روزهای ماه مبارک کوتاه بود و افطار،نزدیک! و چه حس خوبی داشت کنار صدای دلچسب استاد ربنا خواندن و دست به زولبیاوبامیه خوش عطر وتازه نهاوند بردن.....

از همه برکات روزه داری و نعماتی که در این ماه نهفته است همیشه یک ویژگی بیشتر به فکر فرو میبردم..ناخودآگاه...در اوج گرسنگی وقتی حس ضعف غلبه میکند و گاهی حتی توان حرکت و حوصله حرف زدن را از آدم می گیرد بی اختیار قدمهایم به خانه هایی می رود که زیاد دور نیستند...به خانه کوچک و خالی آقا ماشالله که سالها شام و نهارش یک کف دست نان بود و یک لیوان آب! مردی که هرگز سیر نخوابید!  به خانه آن پیرزن روی چغا که دو روز یکبار شاید لقمه نانی نصیبش شود ولی دست شکرش از آستان معبود پایین نمی آید.

خانه شهناز خانم که خیلی وقتها با سیب زمینی و نان و پنیر سر می کنند ولی نمازشان قضا نمی شود و ماه رمضان هم سحر و افطارشان همان نان و سیب زمینی است و آشی اگر باشد....

و همیشه یک سوال بی پاسخ در ذهنم می چرخد: ما یک ماه گرسنگی را تاب نمی آوریم و چنین بی طاقت می شویم پس چه می کنند اینان که یک سال و یک عمر با نان خالی و سفره خالی و شکم خالی می زیند و خدا همه روزهای سال مهمان خانه دلشان است ؟!

کاش تنها دستآورد رمضان مبارک،توانایی درک آنانی باشد که هیچ ندارند جز عشق به حق و سفره هایشان همیشه خالی است و محتاج یک نگاه انسان دوستانه من و تو واو.

کاش رمضان بیشتر از آنکه ماه به رخ کشیدن سفره های آنچنانی افطار باشد ماه هم سفره شدن با کسانی باشد که دستشان و سفره شان خالی است و دلشان دریا...

کاش همین شبهای ارزشمند معنویت روزهایمان را به نشاندن گل لبخند برلب کودکان و زنان و مردان مومن و نیازمندی چند برابر کنیم که افطاری دادن سنت حسنه بزرگان دین ماست....

امسال هم به رسم هر ساله قصد داریم در شبهای قدر به قدر همت شما میزبان تعدادی خانواده نیازمند باشیم...چشم به راه سخاوت دستان گره گشای شماییم تا مقدمات این افطاری سخاوتمندانه فراهم شود....

 

شماره حساب انجمن خیریه دستان گره گشا:

بانک ملی 0108515869003

شماره کارت:6037991478695012


 
ماهی برای عاشقی
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

      

امشب که همه مان را به یک ماه عاشقی مهمان می کنی نمیدانم خوشحال باشم از این فرصت دوباره یا خجل از اینکه در مقابل همه لطف و برکاتت نامه عمل دندانگیری ندارم که دل خوش باشم به اینکه در سایه اش غرق مهرت شوم؟

  امشب که دوباره با اللهم انی اسئلک چشم می گشایم و مهمان ضیافت آسمانی ات می شوم نمیدانم چگونه لب به تقصیر گناهانم بگشایم تا بدانی که اگر چه دل سیاه و کارنامه سیاه...اما هنوز عاشقت هستم و تشنه کرشمه نگاهت؟

امشب که تو می آیی کنار سفره های سحری تک تک ما و آغوش می گشایی برای بخشایشمان نمی دانم هنوز آنقدر بنده ات هستم که بخواهم غل و زنجیر از پای شیطان نفسم نگشایی و بگذاری تا یک ماه و یک عمر به برکت همین ماه عاشقانه در آغوشت بگیرم و خدا خدا خدا صدایت کنم؟

عزیزم....محبوبم...خدایم....

نمیخواهم در جریان شتابناک گذر روزها و شبها تنها طی کننده روزهای رمضانت باشم.نمیخواهم تنها سهمم از این ماه گرسنگی و تشنگی باشد...میخواهم بندگی کنم . میخواهم عاشقی کنم و میخواهم آغوش مهرت را درک کنم و تو مرا دریابی...

می شود هنوز هم همان دخترک بازیگوشی باشم که سربرزانوان مهرت می گذاشت و آرامش میکردی روی سجاده نه سالگی اش؟؟؟

می شود هنوز هم العفو گفتن از من باشد و استجابت از تو؟

می شود این ماه مرا بیشتر از بیشتر ببینی و در بر بگیری و ببخشی و به رویم لبخند بزنی؟

می شود این ماه هر نفسم برای تو باشد و هر قدمم در راه تو و هر کلامم ذکر تو؟

می شود از این رمضان "نفسی" نصیبم کنی به جبران "نفس "بنده آمده سالهای دور و دیر؟

چشم به راه برکاتت به استقبال ماه آسمانی لبیک و الغوث می رویم...

التماس دعا از همه آنان که دلشان محفل لبخند خداست....


 
من از این دنیا چی میخوام؟
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

چند روز پیش  وقتی در گرمترین ساعت روز خسته و گشنه داشتم راه می رفتم با خودم گفتم : من از این دنیا چی میخوام؟

و همین جمله سوالی منو به رویا فرو برد....

نمیدونم تا کی قراره رویاهامون همش رویا بمونن؟ تا کی برای داشتن زندگی بهتر به خودمون و روح و جسممون قراره ظلم کنیم واسمشم بذاریم زندگی؟!

تو رویاهام یه شهر خوش آب و هوای آروم رو تصور کردم که توش یه خونه بزرگ حیاط دار داریم ..توی اون خونه من یه خانم خونه دارم...یعنی کارهای مورد علاقه مو انجام میدم و مجبور نیستم هر روز برم جایی که دوستش ندارم و کاری رو که دوستش ندارم انجام بدم! هر روز هر وقت دلم خواست از خواب بیدار میشم...خونه م پر از انرژی مثبته و یه خانم میانسال کدبانو هست که هر روز برام غذاهای خوشمزه می پزه! منم احتمالا یه دوجین بچه دارم که سرگرم تربیت اونام! و دیگه اینکه هر وقت دلم بخواد بدون استرس تمام شدن مرخصی و تمام شدن پول و قسط و وام میرم مسافرتهای مختلف....

این رویاها شاید خیلی ساده و دست یافتنی باشند ولی همه شون به یک چیز و یک نقطه ختم میشه: پول!

و برای به دست آوردن همون پوله که اینقدررررررررر به خودمون سختی و اضطراب وارد میکنیم و وقتی که به دستش آوردیم دیگه حس و حالی برای خرج کردنش نداریم!

من هیچوقت آرزوهای عجیب و غریبی نداشتم همیشه آرامش اولویت اول زندگیم بوده و بعدش یه زندگی آروم عاشقانه ساده که پر از مهربونی باشه....

اما سختی های زندگی توی این دنیای خشن که آدماش مدام دارن میدون و به هیچ جا هم نمیرسن انگار نمیذاره اونجور که باید آرامش رو تجربه کنیم....

کاش میشد برگشت به دوره کودکی خودم ..مامانم یا حتی مادربزرگم...اون سالهایی که عروسک پنبه ای اوج آرزوشون بود و بهترین غذاشون آشهای محلی...اون زمان که دلها ساده بود و زندگی ها ساده تر....کاش میشد یه روز زندگی بی استرس رو تجربه کرد....

شما از این دنیا چی میخواید؟


 
← صفحه بعد