برفراز قله های زندگی
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

    زندگی علی رغم همه سختی هایش معلم خیلی خوبی است.سر کلاسی به بزرگی دنیا می نشاندت و یادت می دهد همه آن چیزهایی را که لازم است بدانی و بیاموزی..دستت را می گیرد و پابه پایت می آید تا ببینی و تجربه کنی.گاهی به رویت لبخند می زند و به اوج خوشی و شادی می بردت آنقدر که حس می کنی پایت روی زمین نیست و گاهی اخمهایش را در هم می کشد و سرناسازگاری می گذارد و حتی می چزاندت تا حدی که اشک به چشم بیاوری...اما با همه اینها من دوستش دارم..رفیق خوبی است..از اون رفیقهای همراه که با همه سختگیری اش ولت نمیکند وسط کوره راهها ...معلم سختگیر اما باسوادیه..از اون معلمهایی که سرکلاسش میشه کلی چیز یاد گرفت..حتی با اخم و تخمش..حتی با قهر و آشتیاش...

گاهی وقتی با یه سختی با یه مشکل یا یه مسئله حتی با یه دلخوری کوچیک از زندگی روبرو میشم تحملم کم میشه و میگم خدایا چه خبره اینقدر امتحان و سختی و تلخی برای چی؟ مگه قراره چقدر زندگی کنیم که مدام داری اذیت میکنی؟ بعد که یه مدت ازش میگذره و اون سختی و اون مشکل کمک میکنه قوی تر بشم و خیلی راحت از پسش بربیام اون وقته که احساس غرور میکنم که خدایا شکرت ..بلاخره موفق شدم..بلاخره تونستم!بعد مثل ورزشکاری که بعد از یه مدت تمرین دیگه گرفتگی عضلانی و ضعف نداره و با ورزش کیف میکنه حس میکنم مشکلات ساخته شدن تا قدرت و توان منو توی زندگی بالا ببرن..و بزرگم کنن

زیر بار هرکدوم از مشکلات زندگی انگار یه عمر تجربه کسب میکنم..بزرگ میشم..پوست میندازم و بینشم به زندگی عوض میشه...بعضی مشکلات و مراحل و قسمتهای زندگی روح آدمو میخراشه و هر بار که بهش فکر میکنی انگار نمکدون دستت گرفتی و روشون نمک پاشیدی اما وقتی یه کم ازش دور میشی و از بیرون بهش نگاه میکنی تازه میفهمی چقدر قوی شدی..چقدر خوب از پسش برومدی چقدر بزرگت کرده...

گاهی که خسته  و بی طاقت میشم..گاهی که سن و توان و انرژیم کفاف سختیهایی که برام تدارک دیده شده رو نمیاره لب به شکوه باز میکنم که چرا بعضیا هیییییییچ تلخی و سختی رو تو مسیر زندگیشون تجربه نمیکنن و بعضیها مدام در معرض انواع تلخیها هستن؟ گاهی حتی به عدالت خدا اعتراض میکنم و حتی باهاش قهر میکنم اما...اما وقتی از اون بحران موفق بیرون میام وقتی که می بینم در مقایسه با خیلی از همسن و سالام موفق ترم تو حل مشکلاتم وقتی میبینم دارم به دوستام راهنمایی میدم و کمکشون میکنم روی پاشون وایسن و نترسن و قوی باشن و میبینم چقدر توصیه هایی که یه روزی دیگران در حق من کردن وحالا من دارم به دوستام میدم مفید و موثره خوشحال میشم و از زندگی بابت همه تلخی های گاه و بیگاهش تشکر میکنم!

حالا بعد این سالها به این نتیجه رسیدم که آدمها سختی و تلخی و امتحانهای ریز و درشت رو برای بزرگ شدن و قوی شدن تجربه میکنن و هر چی بیشتر بتونی مقاومت کنی قوی تر میشی و بزرگ تر و بزرگ تر...

حالا دیگه دلم از زندگی گرفته نیست که چرا گاهی سربه سرم میذاره حالا سعی میکنم با همه توانم جلو همه طوفانها وایسم و مقاومتم رو محک بزنم و کم نیارم..بعدش یه حس خیلی خوبی بهت دست میده حس کوهنوردی که به قله رسیده..

کاش بشه همه قله های زندگی رو فتح کرد.با همه دست اندازا و سختیاش...

میشه..حتما میشه...حتما


 
طلوعت مبارک خورشید من
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

      دختر که باشی حساس و دل نازک هم که باشی باید یکی باشد که وقت دلتنگی هایت، وقت بغضهایت، وقت خوشحالیهایت، وقت تنهایی هایت، وقت دنبال تکیه گاه گشتن هایت، وقت بر سر دوراهی ایستادن هایت و وقت نفس کشیدنت کنارت باشد قرص و محکم و خیالت را راحت کند که من اینجام ! نترس!

دختر که باشی کوچک و بزرگش فرقی نمی کند سی و چهار ساله اش با چهار ساله اش فرقی ندارد همیشه دلت یک دست گرم و بزرگ را می خواهد که دستان کوچکت را محکم درخودش جای بدهد و بگوید: من کنارتم ...همیشه!

دختر که باشی خدا از همه عشقش تو را خلق کرده  وبرای تکمیل محبتش فرشته ای را نگهبان و حامی و همراهت کرده ...گاهی این فرشته می شود همه زندگی ات..

سی و چهار سال است که با حضورت..با امنیت حضورت..با پشتگرمی بودنت..با گرمای شانه های حمایتگرت..با محبت چشمهایی که از غم و غصه های من عین بچه ها نمناک میشن دارم زندگی رو با همه وجود نفس می کشم..

همه باباها خوب و مهربونن اما تو یه دونه ای..خاصی..تکی..یعنی حضورت عین کوهه تو زندگی من ..وقتی تو هستی هیچ هراسی ندارم از سختی های زندگی..بودنت یادم داده که خیالم راحت باشه..و از تو یاد گرفتم روی پای خودم وایسادن رو..تو برام عظمت و نترس بودن رو معنا کردی...تو یادم دادی هر وقت زمین خوردم دستمو به زانوم بگیرم و یاعلی بگم و بلند شم..

تو بودی که وقت دلتنگی ها وقت سختی ها وقت آزمونهای تلخ و شیرین روزگار یک لحظه هم نگاهتو ازم نگرفتی انگار خود خدا مامورت کرده به نگهداری از من...

تو خیلی بیشتر از یه بابایی..عشقی..رفیقی..همراهی..همسفری..عزیزی..مونسی..مشاوری..روانشناسی...همه چیزمی بابایی

و امروز طلوع دوباره توئه..روزیه که خدا تو رو به دنیا داد تا من هیچوقت تنها نمونم..

من و آبجی کوچیکه و مامان خیلی خوشبختیم که تو رو داریم..خیلییییییییییی

 

بابای همیشه مهربونم..به تک تک موهای سپیدت افتخار میکنم..به قدرت سخنوری و قلم توانمندت می بالم..به حسن شهرتت و احترام و عزت و خوشنامیت توی شهر و فامیل و آشنا مغرورم و تا ابد مدیون محبتاتم..

میدونم هیچوقت نمیتونم جبران کنم حتی یکیشو..اما دعا میکنم که تا هستم و تا نفس میکشم از برکت نفسهات و خنکای سایه ت روی سرم بهره مند باشم..

 

تولدت مبارک بابا جونم

خوش اومدی به دنیا


 
بوی جوی مولیان
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

دارم از اندوه می میرم دهانت را بده

         آن دهان تازه نعنا نشانت را بده

 

چین به پیشانی نزن چین چین بزن دورم برقص

گوشه ای از عطر آذربایجانت را بده

 

من لری مشروطه خواهم تشنه برنو و اسب

"زردکوهم "مال تو "دشت مغانت" را بده

 

"هفت لنگ" دل فدای هفت رنگ دامنت

خم شو و یک تکه از رنگین کمانت را بده

 

روسری را باز کن حالا بخند و ناز کن

چشمهایت را ببند و سورمه دانت را بده

 

رفتی و آواره ایل و تبار خود شدم

"باشت" را بردار و جایش "کندوانت "را بده

 

زاغکی گم کرده راهم دانه برفی به نوک

زیر بالم را بگیر و "لیقوانت" را بده

 

اختیار "زاگرس"را میدهم رسما به تو

هرچه می خواهی ببر "ستارخانت "را بده

 

دشمنانت را به اهم از پا درآوردی بیا

عشوه کن ترتیب کار دوستانت را بده

 

بوی جوی مولیان می آید از پیراهنت

سهم حسرت های یار مهربانت را بده

 

دختر شبهای "ساوالان" شبی با من بمان

با عسل هایت تقاص دودمانت را بده

 

حسن بهرامی

 

پی نوشت:

بعضی شعرها آنقدر قشنگند که یکراست می رود و می چسبد به عمق جان...کیف می کنی از دوباره و سه بار و چند باره خواندن ابیاتش...این هم از همان ها بود..

از آن شعرهای حال خوب کن ....


 
خانه سبز
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

به بهونه دوستی که داره اسباب کشی میکنه به خونه جدیدش یهو و بی اراده پر می کشم به اسباب کشی های زندگیم....

بچه که بودم شاید چندین و چند بار ناچار شدیم از یه خونه به خونه دیگه نقل مکان کنیم..من از اون اسباب کشی ها فقط خونه جدیده رو یادمه که کلی ذوق داشتیم که کدوم اطاق مال من و آبجی کوچیکه س و محله ش چطوریه و از همه مهمتر اینکه همسایه هامون بچه همسن و سال من دارن که همبازیم بشه یا نه؟ یعنی مامان اونقدر مرتب و بی صدا همه چی رو بسته بندی می کرد و بار میزد و می رفتیم و می چید که من جز تصویر یه خونه آماده و چیده شده هیچی از اسباب کشیهای بچگیم یادم نمیاد!

یه کم که بزرگتر شدیم وقتی قرار شد از خونه ای که یه کم دور از شهر بود بیایم وساکن یه محله خوب توی شهر بشیم من و آبجی کلی غرغر کردیم که ما اینجا رو دوست داریم و جایی نمیایم و از این حرفها...و درست وقتی برای اولین بار پا گذاشتیم توی خونه جدید حس خوبی وجودمو پر کرد ..حس دوست داشتن این خونه..نور و روشنایی که توی خونه پهن شده بود حالمو خوب کرد...و هنوزم اون خونه پابرجاست و هنوزم همون حس خوبو بهش دارم.

دانشجو که شدم وقتی قرار شد برای اولین بار از خونه دور بشم و توی خوابگاه زندگی کنم هیچ تصوری از جایی که قراره برم نداشتم اولین نیمچه اسباب کشی عمرم وقتی بود که با مامان و بابا راهی کوی دانشگاه شدم و توی اطاقی با آدمهایی که نمیشناختمشون هم اطاق شدم ..و یه زندگی جدید شروع شد..زندگی با افراد جدید و سبک جدید...تجربه جالبی بود..گاهی تلخ و گاهی شیرین.

اسباب کشی بعدی زمانی بود که برای کار باید راهی یه شهر دور میشدم..شهری در دل کویر..جایی که جز توی جغرافیا اسمشو ندیده و نشنیده بودم و حتی خیالم نمیکردم یه روزی ساکنش بشم..دیار کریمان اولین تجربه زندگی تنهایی من بود..اینجا دیگه نه هم اطاقی بود و نه خوابگاهی..نه همدمی و نه هم صحبتی...هرچند از این اسباب کشی هم به برکت زحمات مامان و بابا هیچی حس نکردم ولی وقتی هواپیما توی فرودگاه کرمان نشست و باد گرم به صورتم خورد یه حس غریب غربتی توی دلم خزید..حسی که اگر چه مردم خوب و خونگرم کرمان نذاشتن طول بکشه ولی خب همراهم بود..تجربه زندگی تنهایی توی یه شهر که کاملا با فرهنگ و سنتهای اهالی کوهستان متفاوت بود خیلی چیزها یادم داد..مستقل شدن و روی پای خودم وایسادن بهترین رهاورد این اسباب کشی بود..اگر چه روزهای اول پر بغض بودم از دوری خانواده م ولی روز آخر با اشک این شهر رو ترک کردم چون به خودش و مردمش وابسته شده بودم!

و همینطور ادامه پیدا کرد ..شهر بعدی و اسباب کشی های بعدی...خیال می کردم این دیگه بار آخره...اونقدر مونده بودیم توی اون شهر که حتی حس میکردم خونه خودمه ..موندگار شده بودم ولی قسمت به کوچ بود..باز هم مامان و همه زحماتش...و من که جز نظاره گری خسته و گاهی غر زن هیچی نبودم!

پایتخت شلوغ و پر دود و دم جز خستگی و دوندگی برام چیزی نداشت اما انگار این جا هم مثل همه جاها داره عادت رو نشونم میده..دارم یاد میگیرم که رحل اقامت بیفکنم...ولی نمیدونم چرا هیچ جا جز خونه بابا جز خاک پاک وطن احساس آرامش ندارم..هیچ جا بهم اون حس خوب بچگی رو نمیده..دیگه وقت اسباب کشیا به اهل محل و بچه های همسن و سالم فکر نمیکنم فقط میخوام زود تموم شه زود مرتب شه ...

دیگه حالا اهل کوچه با هم سلام علیک ندارن..گاهی حتی همسایه واحد بغلیتم نمیشناسی! دیگه نمیدونی طبقه بالایی امشب چشماش بارونیه یا حال دلش خوشه؟ دیگه نمی دونی خانم سر کوچه چند تا بچه داره.؟ دیگه جز خودت و خستگیات که شبا میاری تو خونه و با اهل خونه قسمت میکنی چیزی ندارن این خونه های امروز....

ولی کاش خونه هر چی که هست فقط سبز باشه..پر حس شکفتگی و طراوت.

کاش هنوزم میشد اسباب کشی کرد به خونه ای که توش پر نور باشه..اطاقهاش بزرگ ودلباز باشن و پنجره ش روبه حیاط باز بشه و یه حوض و یه باغچه نقلی وسط حیاطش باشه...

وقتی هر از گاهی حیاط و باغچه خونه بابا رو آب پاشی میکنم انگار پرتاب میشم به سالهای خوش کودکی...

چقدر زندگی های ما از صفا خالیه...

کاش دلهامون بی صفا نمونن..

کاش واسه روزی که قراره اسباب کشی کنیم به خونه اصلیمون یه توشه خوب همراهمون باشه..کاش استرس نداشته باشیم بابت اون کوچ...

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است....

 


 
من عاشقم به دیدنت از تپه های دور
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور

من عاشقـــم به دیدنت از تپه های دور

 

من تشنــه ام بـــــــه رد شدنت از قلمرو ام

آهو ! بیا و رد شو از این دشت سوت و کور

 

رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات

اردیبهشت هدیه بده ضمن ِهر عبور

 

آواره ی نجـابت چشمان شرجــــی ات

توریستهای نقشه به دست بلوند و بور

 

هـرگــــــاه حین گپ زدنت خنده می کنی

انگار "ذوالفنون" زده از "اصفهان" به "شور"

 

دردی دوا نمی کند از من ترانه هام

من آرزوی وصل تو را می برم به گور

 

مرجان ! ببخش "داش آکلت" رفت و دم نزد

از آنچـــه رفت بر سر این دل ، دل صبــــــور

 

تعریف کردم از تــــو ، تــو را چشم می زنند

هان ای غزل ! بسوز که چشم حسود کور

 

 

دل  نوشت:

عجیب هنرنمایی می کند با کلمات این "حامد عسگری!"

باورت نمی شود با همان کلماتی که تو شاید روزی هزار بار شنیده ای چنین ترکیبهای بی همتایی آفریده شود که مست شوی و بنوشی و سیراب نشوی و باز.....

امروز هم روز دیگری است..مثل همه روزهای رفته و همه روزهای نیامده دنیا...گرم و کشدار ...شاید فردا روز دیگری باشد..بهتر است به فردا بیندیشم...

 


 
خدا دنیای بی زنجیر آفرید
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

خدا تنها بود.یکی یکی آدمها را آفرید..آدم را و حوا را و فرزندان آنها را...خدا دنیا را پر از آدمها میخواست..دلش زندگی میخواست..شلوغی و همهمه...آدمهای رنگ و وارنگ...و دنیا شلوغ شد و پر از آدمها...خدا دنیا را قشنگ می خواست ..بی زنجیر..بی حصار...

و یکی یکی بنده های خوبش را فرستاد برای آنکه دنیا را قشنگ تر کنند..یکی یکی پیامبرانش آمدند برای راهنمایی..برای هدایت من و تو..برای رسالت..برای زیباتر کردن دنیا..خدا دنیای بی زنجیر می خواست.

از آدم تا خاتم..نوح تا موسی و عیسی...یوسف و ابراهیم و یعقوب و لوط و صالح...همه آمدند تا انسان بودن را معنای دیگری ببخشند تا راه را از چاه بنمایند تا نشانمان دهند آدمیت را...ولی قرار نبود دین هیچگاه زنجیر باشد..

دین راه نجات بود..کشتی رهایی از بند جهالت بود..دین مسیر آزادی را نشان می داد..دین آمده بود تا خدا را نشانمان دهد..تا جاده ای بشود برای پرواز تا آغوش امن خدا..دین چراغ بود نه تاریکی..

و چه زیبا عیسی و موسی و محمد این زیبایی را به تصویر کشیدند...چه زیبا یادمان دادند که خدا منشا همه زیبایی هاست و دین وسیله رهایی از چنگال جهالت..

ای کاش همه چیز همانجور که هزاران سال قبل بود می ماند..ای کاش زیبایی دین با زشتی های سیاست آمیخته نمیشد..ای کاش هر چیزی سرجای خودش بود..ای کاش مردان سیاست متولیان مذهب نمی شدند که مردمی که این طرفی ها و آنطرفی ها را قبول ندارند از دین و همه آنچه وابسته به آن است بیزار شوند.ای کاش همه چیز سرجای خودش می ماند!

روزگاری مدرس قهرمان گفت: سیاست ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سیاست ماست..و زیبا میشد اگر همه به اصول و موازین دین پایبند می ماندند و دین همانطور که در زمان محمد (ص) راه رهایی و ریسمان نجات نوع بشر بود برای تک تک مردم ارزش می ماند..ای کاش هیچوقت هیچ جبری چهره دین را مخدوش نمی کرد ای کاش می گذاشتیم هر چیزی سرجای خودش باشد تا لوح پاک و دست نخورده ذهن و اندیشه جوانانمان قشنگ ترین تصویر ممکن را از دین برای خود بسازد و عاشقانه و فارغ از همه اجبارهای ممکن باورش کند و با آغوش باز بپذیردش و فرامینش را آویزه گوش جان کند نه اینکه خستگی سیاسی و اجتماعی اش را ..دلزدگی اش از فلانی و فلانی را دست آویزی برای فرار از دین و فرامینش کند و بخواهد به هر طریق ممکن خود را از هر قید و بندی برهاند و راحت ترین راهش انکار همه آنچه اعتقاد می نامیمش باشد.

تلخ است دیدن تهی شدن و بی اعتقادی و بی خیالی و ولنگاری این روزهای جوانانمان! سخت است دیدن خالی شدن اندیشه و قلب و باورهای نهالهای نورسته ای که تهی بزرگ می شوند و تهی زندگی می کنند و تهی می میرند! کاش میشد کاری کرد..کاش میشد زعمای قوم این درد بی درمان را چاره ای بیندیشند و نگذارند چنین سهل و آسان بنیان های اعتقادی آینده سازانمان دستخوش دعواهای اینوری ها و آن وری ها شود به خاطر منافع دنیا و قدرت طلبی حضرات ...

کاش میشد لوح سفید قلب و روح جوانانمان را جوری بنویسیم که به جای انکار از بیخ و بن ارکان آفرینش و همه باورهایی که از تهی بودن می رهاندشان کمی، فقط کمی زیباییهای دین و مذهب و اندیشه را نشانشان دهیم..کاش متولیان دین در جامعه امروزی زیبا اندیش تر و زیبایی گسترتر بودند تا دیگر جوان ما از خدا و دین تنها یک چهره زشت و ترسناک از ریختن سرب مذاب در حلقوم بی حجابی متصور نبود!

کاش دختر و پسر نوجوان ما دین را تنها در گشت ارشاد و سختگیری های ناظم و مربی پرورشی مدرسه نمی دید و باورش میشد که خالق ، حضرت دوست معشوقی بی همتاست که آفریدگانش را در زنجیر نمی پسندد و خود تاکید موکد برآگاهی و اختیار در انتخاب دارد...

کاش کودکان امروز ما به جای حفظ کردن واژه های تکراری و ملال آور کتابهای بی روح درسی می آموختند که عاشق خدا باشند ..آن وقت نه از ترس نمره انضباط و اخم و تخم ناظم که از سر شوق و عشق نمازخانه مدرسه هایمان پر از فرشته های کوچکی میشد که خدا را می پرستیدند به حق!

کاش همه چیز سرجای خودش بود...


 
اخلاقی که نیست!
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

نمی دونم قدیما چطور بود؟ رفتارها و حرفها و برخوردها..ولی یکی از مشکلات من با جامعه کنونی و آدمهاش ادبیاتشونه..نوع حرف زدن آدمها ...نوع برخوردشون با همدیگه..فرقی نمیکنه دوست یا فامیل یا همکار یا حتی یه عابر پیاده که اصلا نمی شناسیش...یا یه همسایه که ممکنه هر از گاهی تو راه پله خونه ت باهاش مواجه بشی...خیلیهامون هنوز درست حرف زدنو بلد نیستیم! خیلیامون توی حرف زدنهای عادیمون هم با همدیگه دعوا داریم انگار...از هم طلبکاریم! حوصله همدیگه رو نداریم..خسته ایم..کلافه ایم..مشکل داریم و....و نتیجه همه مسائلی رو که ربطی به مخاطبانمون نداره رو سر اونا خالی میکنیم! آقای همکار توی خونه ش مشکل داره میاد سر تو داد می زنه..خانم همکار با مادر شوهرش دعوا کرده میاد تو اداره سر ارباب رجوعش خالی میکنه..آقای رئیس نتونسته فلان مشکلشو با بالا دستی خودش حل کنه میاد به اولین نفری که میرسه گیر میده و یه جوری خودشو خالی میکنه...آقای کارمند بانک اجاره خونه ش عقب افتاده یا با صاحبخونه ش دعواش شده اولین مشتری رو که میبینه هر چی حرص داره میریزه سر اون و خودشو تخلیه میکنه! خلاصه هر کس به طریقی زورش به هر کی برسه سعی میکنه مشکلات و کاستیها و ناراحتیهاشو جبران کنه...

اکثرمون حتی از یه لبخند تصنعی از یه حسن خلق ظاهری و دروغکی عاجزیم! خیلیامون حتی نمیتونیم جواب منفی و نه و رد رو درست و مودبانه به مخاطبمون بدیم..فکر میکنیم طلبکار بودن و رک بودن و بد حرف زدن یه هنره که فقط ما ازش بهره مندیم و اگه نداشته باشیمش جا می مونیم توی جامعه...فکر میکنیم مخالفت کردن با عالم و آدم یه نوع هنره یا یه سلاح که اگه بهش مسلح نشی کلاهت پس معرکه اس! و این خیلی بده

آداب اخلاق و انسانیت رو اکثرمون از یاد بردیم..حتی بلد نیستیم به بزرگترمون احترام بذاریم به همنوعمون کمک کنیم...به کوچیکترا چیزی یاد بدیم...تهی شدیم از اخلاق و ادب و معرفت...سر چهار راهها اگه کمی پشت چراغ قرمز بمونیم اگه ماشین جلوی ناغافل خاموش کنه و دو دقیقه معطل بشیم دستمون رو میذاریم روی بوق و هر از دهان مبارکمون دربیاد بار اون بیچاره ای می کنیم که ناخواسته اون وسط خاموش کرده....اونقدر به تلخی و کلام سرد و بی ادبی عادت کردیم که اگه یه روز سوار یه تاکسی بشی که راننده ش جواب سلامتو با احترام بده و مودبانه و با روی خوش باهات رفتار کنی تعجب میکنی که حتما ریگی تو کفششه! چقدر تلخه این زندگی خالی از اخلاقیات!

و بچه های ما و نسل فردای ما دارن توی شرایطی بزرگ میشن که از توی خونه تا خیابون و مدرسه همش رفتارهای تلخ می بینن، فحش و بی احترامی می شنون و مهربونی براشون انگار یه واژه محجوره!

این بچه ها چطور میخوان محبت کردن رو یاد بگیرند؟ چطور می خوان ادب و احترام رو تجربه کنن؟چطور میخوان با اخلاق و مروت و انسانیت آشنا بشن و یه آدم بار بیان؟!

کاش توی درسهای ریز و درشت و جورواجور مدرسه ها توی کتابهایی که هر سال عوض میشن کمی هم اخلاق یاد بچه هامون میدادند..کمی هم مهربونی..کمی هم مروت..انصاف...احترام به همنوع...کمک به دیگران...اونوقت دیگه کسی توی خیابون از صحنه یه دعوا فیلم نمی گرفت به جای کمک کردن! دیگه جمعیت برای دیدن یه صحنه تصادف ازدحام نمی کرد به جای یاری رساندن و دیگه خیابانهای ما شنوای حرفهای رکیک راننده های خشن و خسته و عجول نبود...

کاش میشد جور دیگه ای زندگی کرد...کاش میشد مهربانی را بیاموزیم.


 
دنیای خالی
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

به خاطر مردم است که می گویم

گوش هایت را کمی نزدیک دهانم بیار،

دنیادارد از شعرهای عاشقانه تهی می شود

و مردم نمی دانند

چگونه می شود بی هیچ واژه ای

کسی را که این همه دور است

این همه دوست داشت ...

 

 "لیلا کردبچه"


 
خدا قوت قهرمان
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

   وقتی رنج کشیده باشی وقتی سالهای سال تلخی و خون و گلوله و خمپاره را روی سنگفرشهای شهر و خیابانت تحمل کرده باشی وقتی جوانهایت را  یکی یکی به دل سرد خاک سپرده باشی به دلیل جنگ، وقتی سالها تلخی و محرومیت و دردهای پس از جنگ را تحمل کرده باشی با شهرهایی ویران از جنگ،و دم برنیاورده باشی..وقتی به کشور پر از استعداد و توانمندی ات برچسب جهان سوم زده باشند تنها به خاطر اینکه به خاطر ظلمهایی که بر تو رفته نتوانسته ای خوش بدرخشی در عرصه های مختلف جهانی، وقتی دنیا تو را به نام تروریست و عقب مانده و متحجر بشناسد نه بازمانده کورش کبیر و داریوش و امیر کبیر و قائم مقام فراهانی،وقتی استعدادهایت ناشناخته بمانند در این خاک و یکی یکی راهی سرزمینهای ناشناخته شوند برای بالندگی اندیشه هایشان، وقتی هنوز پر از درد و غم باشد کوچه پس کوچه هایت وپر از فقر و توسعه نیافتگی و بیکاری و هزار درد بی درمان، آن وقت است که دلت هوای تازه می خواهد..دلت شمیم امید میخواهد دلت یک نفس زندگی می خواهد ..یک اتفاق خوب..یک خبر خوش..یک روزنه امید...

و به دنبال این اتفاق و این امید سالهاست منتظریم...از ابتدای دولت اصلاحات امیدها جوانه زد ...باور کردیم که دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور...تازه داشت حال دلمان و زخمهای بعد از جنگ و سازندگی بهبود میافت که باز هم 8 سال رکود و توقف همه حال خوبمان را خراب کرد! و باز انگیزه ها از دست رفت..و باز امیدها ساکت و صامت ماند...یعنی باز هم امید جوانه خواهد زد؟

و در پی سختی های بسیار باز هم کسی آمد که وعده اول و تاکید محکمش بازپس گیری حقوق ملت ایران بود..ما که نا امید بودیم ولی میگفتند فردا روز دیگری است...قول داد و ماهها چانه زنی شروع شد...

حالا فصل درو رسیده..و محصول تلاش 12 ساله را برداشت می کنیم.

آنقدر تلخی و محرومیت کشیده بودیم که باورمان شده بود زندگی تا آخرش همین است که هست و هیچ اتفاق تازه ای نخواهد افتاد..باورمان شده بود ایران تا ابد با محرومیت و تلخی گره خورده و هیچ روزنه ای قرار نیست در سرنوشتت گشوده شود و....

اما مردانی از این سرزمین برخاستند که یادمان دادند که فصل اتفاق های تازه از راه رسیده است..باورمان را بعد از سالها نا امیدی تغییر دادند و نگاهمان را از تلخی و سردی به نور و روشنایی رساندند...

مردانی به تمام معنا مرد...مردانی که نترسیدند از شکست..نهراسیدند و خسته نشدند از خارهای راه..کم نیاوردند از کارشکنی ها و نمی شود ها و نمی توانند ها...و حرف زدند و حرف زدند و حرف زدند....آنقدر که همه دنیا به ایران و ایرانی سر تسلیم فرود آورد و بلاخره " نه " ها به " آری" تغییر کرد..

حسن روحانی به وعده اش عمل کرد و گام نخست را در لغو تحریم ها برداشت و تیم ایرانی به سرکردگی مرد شماره یک ایران محمدجواد ظریف این گام را تثبت کرد..او ثابت کرد که ایرانی می تواند و در لغت نامه اش نتوانستن و شکست هیچ معنایی ندارد...

ظریف با لبخند همیشگی و اراده وصف ناپذیرش شکست را از واژگان مردم ایران حذف کرد و یادمان داد برای رسیدن به هدف دلی دریایی باید و عزمی خدایی...

او و مردان سختکوش همراهش راهی را هموار کردند که در باور همه ما مسدود و غیر قابل دستیابی جلوه می کرد ولی این مردان مصداق بارز خروش قطره ها شدند و سنگهای سخت را هم شکافتند و موفقیت را برای ایران به ارمغان آوردند..

ایرانی که باشی و تلخی و سختی کشیده باشی می فهمی چه حسی دارد این غرور وصف ناپذیر و این موفقیت ..

و ما می دانیم که امروز سرآغاز روزهای خوش آینده و خبرهای خوش برای ایران و ایرانی خواهد بود...

و ما باور داریم که ایران به قله های موفقیت خواهد رسید به امید خدا و به پشتوانه این مردان مرد ...

خدا قوت آقای دکتر ظریف ...

دلتان همیشه شاد و سربلندی همراه همیشگی تان


 
تقدیرم را به بودنت مقدر کن
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

      تورا به اسمهای زیبایت که صدا می زنم حال دلم خوش می شود:

       یا حبیب

       یا ستار

       یا غفار

       یا رحیم

       یا رحمان

       یا کریم

       یا انیس

       یا وفی

      یا قادر

      یا مستعان....

       تو که باشی به هر نامی که صدایت بزنم حالم رنگ نام تو را می گیرد و دلم سبز می شود به بودنت.

    تو که باشی ، دستم را که گرفته باشی پرنده دل در آسمان بودنت پر می کشد و لبریز می شود از هوای نفس هایت و دیگر هیچ دردی بی درمان نمی ماند.

می دانم که آن بالا با همه گرفتاری هایت با همه مشغله های آدمهای رنگ و وارنگت..با همه یا رب های گاه و بیگاهی که به درگاهت می رسد حواست حسابی به من هم هست..به منی که شاید خیلی وقتها حواسم از تو پرت شده...

می دانم آن بالا وسط همه تلخی های بی حد و حصر من و امثال من ..وسط همه ناسپاسی ها و پیمان شکنی هایمان ...وسط همه ناشکری ها و قدرنشناسی هایمان هنوز هم دلت برای بهبود حالم می تپد..برای بهتر شدن من و همه بنده هایت خودت روبه قبله امن یجیب می خوانی ...میدانم که میخوانی...

میدانم حتی همه لحظه هایی که دل میکنم مثلا از تو..قهر میکنم..اخم و تخم میکنم و عهد میشکنم تو هنوز هم آن بالا نشسته ای و می گویی : ادعونی استجب لکم...

می دانم که میخواهی بخوانمت...حتی نخوانده هم اجابت می کنی..می دانم ...خوب خوب...

این حرفها را خوب می دانی من برای تسلای دلم تکرار میکنم...تکرار میکنم تا بدانم و یادم بماند وفادارترین عاشق و معشوق دنیایی...یادم بماند که  محکم ترین و امن ترین تکیه گاهی ...بی کلک ترین رفیقی...دلسوز ترین همراهی..جا نمی زنی وسط تلخی ها و سختی های زندگی...به عهدت وفاداری...می مانی کنار همه تلخی ها و بدعهدی ها و بدخلقیهای آدمیزاد هزار رنگ هزار چهره ...

یادم می ماند که وقتی هیچکس نیست تو هستی..وقتی همه هستند تو هستی..وقتی همه تلخند تو هستی..وقتی همه بدعهدند تو وفاداری...وقتی هیچ کاری از هیچ کس برنمی آید تو ملجا و پناه و دردمان و دوایی...

یادم می ماند که بی حساب و کتاب عطا می کنی هر کس را که بخواهی..یادم می ماند که بی آنکه به دلهای سیاه ما بنگری چشمه رحمتت را می جوشانی و بهره مند می کنی و بارانت که می بارد نمی پرسی کاسه های خالی از آن کیست؟

یادم می ماند که ستاری...عیبهایمان را جار نمی زنی...پرده پوشی و خطا بخش و پوزش پذیر...یادم می ماند که انیسی...رفیقی...عزیزی...غفاری...عزیزی...خلیلی...

ببخش ناسپاسی و بدعهدی هایم را که تنها وقت حاجت و عسرت صدایت کردم و وقت خوشی از یادم رفتی ولی تو حتی لحظه های خوشی کنارم بودی و آیت الکرسی می خواندی که چشم زخم نبینم از آدمیزاد دوپا!

چگونه شکر نعمتهایت گذارم؟ چگونه آنی باشم که تو می خواهی و در حد رحمت توست؟

امسال و امشب و امروز تنها یک دعا می کنم: معبود اول و آخرم...همه توام...میخواهم همه وجودم تسلیم محض خواسته های تو باشد..میخواهم آنی باشم که تو می پسندی..مرا لبریز از خودت از بودنت از نفسهایت کن...میخواهم سر ارادت من باشد و آستان مقدست...غرقم کن....

میخواهم من باشم و تو و دیگر هیچ...مرااز بودنت مست کن

میخواهم تلخی ها و نامرادی ها و نامردی های زمانه ات غمگینم نکند..مرا از عشقت روئینه تن کن...

میخواهم جز تو هیچ نبینم و با تو هیچ نخواهم..مرا از وجودت مست و سرشار کن و از دیگران بی نیاز....

میخواهم با تو تا ابد غرق آرامش باشم مرا از غیر خودت بی نیاز کن ..

می خواهم هیچ نخواهم جز تو..مرا در آغوش عشقت مستغنی کن...

خدای مهربانم..امشب مرا در اقیانوس بیکران رحمتت غسل مغفرت بده و تطهیر کن و تنها دعایم را مستجاب کن: حال دلم را آنگونه کن که جز تو هیچ نخواهم و جز تو هیچ نبینم...

 

پی دعا نوشت:

با همه وجودم با همه گناهانم برای همه عزیزانم آرامش و تندرستی و خوشبختی آرزو میکنم و از شما هم همین را التماس دعا دارم...


 
← صفحه بعد