دوست
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

من دلم می خواهد
خانه‌ای داشته باشم پُرِ دوست ،
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو … ؛
هر کسی می‌خواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند .
شرط وارد گشتن :
شست و شوی دل‌هاست
شرط آن ، داشتن یک دل بی رنگ و ریاست …
بر درش برگ گلی می‌کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می‌نویسم :
ای یار
خانه‌ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر :
"خانه دوست کجاست؟ "


فریدون مشیری

"دوست" گاهی یه همکلاسیه که یک سال یا بیشتر توی یک کلاس کنار میشینه..گاهی یک همسایه است که روزهای بچگیاتو تو کوچه پس کوچه و حیاط خونه باهاش بازی می کنی..گاهی یک همکاره گاهی یک همشهری گاهی یک فامیل گاهی یک پدر گاهی یک مادر و....گاهی کمی نزدیک گاهی خیلی صمیمی...گاهی برای لحظه های شادی گاهی برای روزهای غم...گاهی خیلی رسمی گاهی خیلی مهربان...

من از ابتدای بچگیم دوستای مختلف و متنوعی داشتم..همیشه پر بودم از دوست...ولی خیلی نزدیک نبودند اغلب...کنار هم بودیم شاد بودیم اما لحظه های تنهایی و غمگینی ام را ترجیح میدادم با هیچکدامشان تقسیم نکنم! نمی دانم چرا ؟ ولی همین بود....

ولی یکی یکی پیدایشان شد...دوستهایی که فراتر رفتند از حد کنار هم نشستن سر کلاس مدرسه و دانشگاه..از هم اطاقی بودن توی خوابگاه و همکار بودن توی اداره...دوستهایی که دلم میخواست با آنها قدم بزنم..نفس بکشم..سینما بروم..سفر کنم..حرف بزنم..حرف بزنم..حرف بزنم...بخندم...بدوم...غم هایم را ببارم..بغضهایم را به آغوششان هدیه کنم و شادترین لحظه هایم را کنارشان باشم....

ارزش این دوستها وقتی بیشتر رخ می نماید که با همه سختی ها و تلخی های زندگی پر فراز و نشیب امروز می بینی رفیقت آنقدر برای بودنت ارزش قایل است که وقتش را دلش را احساسش را هرجوری شده برای کنار تو بودن تنظیم می کند...نگرانت می شود..حالت را می پرسد برای خوشحالی هایت از ته دل شاد می شود و برای غصه هایت پابه پایت غصه می خورد و دل به دلت می سپارد و تنهایت نمی گذارد و کمکت می کند تا فراموش کنی...گاهی می شود یک خواهر عزیز که جای خالی خانواده ات را پر می کند گاهی می شود یک شریک همیشه دلتنگی هایت که هر وقت دلت گرفته باشد کافی است بگویی بیا فقط دو کلمه جواب میدهد: کی؟ کجا؟

کتاب معجزه شکر گزاری رو میخوندم گفته بود روزی ده تا نعمت زندگیتو بنویس و بابت هر کدومشون بگو خدایا شکرت! اولش سخت بود نوشتن و به یاد آوردن نعمتها...دنبال چیزهای بزرگ و خارق العاده می گشتم...خونه ...ماشین...ولی کم کم دقیق تر شدم به زندگیم...سلامتی..عقل...استعداد...پدر و مادر ..خانواده خوب...دوستان همدل ...اسم یکی یکی شان را بردم و بعد از هر اسم یک دنیا خاطره آمد جلوی چشمم...یادم آمد که هر کدام کجای زندگی ام ایستاده اند و کجاها به دادم رسیده اند و کجاها فراموشم نکرده اند؟ خدایا ...من چه سبزم امروز...و چه اندازه تنم هوشیار است...

خوشحالم به بودنشان...به دوستانی که اگر یک روز صدایم غمگین باشد، روزشان شب نمی شود برای بهتر کردن حالم..اگر یک روز در جواب حالت چطور است ؟بگویم : "بد" نیستم! آنقدر تلاش می کنند تا روزم را با "خوبم" به پایان برسانم! دوستانی همینقدر عزیز..همینقدر عمیق ...همینقدر هم دل....

دلم میخواهد در مقابل همه خوبی هایشان در مقابل همیشه کنارم بودنشان در مقابل مهربانی بی حدشان فقط چشمهایم را ببندم و خدا را صدا بزنم:

خدا به حق تمام مهربانی ات ،دوستانی که با همه دلشان کنار دلتنگی هایم ،کنار شادی هایم ،کنار همه زندگی ام، تمام قد ایستاده اند را غرق  در مهربانی و برکتت کن.لبخند را از لبهایشان نگیر و خانه هایشان را لبریز از شکوفه های آرامش و خوشبختی کن.

 

این نوشته با همه احساس ناب امروزش تقدیم به همه دوستان خوبم


 
دلدادگی بی پایان
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دوست داشتنت، 

اندازه ندارد!

پایان ندارد!

گویی بایستی بر ساحل اقیانوس و 

موج های کوچک و بزرگ مکرر را 

بی انتها، بشماری...

 

 

"سید علی صالحی"


 
کوچه
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

 

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم.
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

دل نوشت:

یادش بخیر اوایل نوجوانی بود و شعرهای نو با کلمات دلچسب و مضامین بدیعشان چه حس و حال خوشی توی دلمون خلق می کرد...صدای پای آب سهراب و کوچه مشیری رو اونقدر دوست داشتم که حفظ شده بودم! توی نامه نگاری با فرزانه همیشه از این شعرها برای هم می نوشتیم....کوچه رو که میخونم عجیب خودم رو توی فضایی که شاعر گفته تصور میکنم....خواستم شماهم شریک بشید تو حس عاشقانه این کوچه....


 
خورشید زمستان
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

از همون روزی که بابات با دل شکسته درخت سیبو نذر موندنت کرد و توی دلش خدا رو قسم داد که تو بیای و بمونی ، از همون روزی که چشمهات به دنیا باز شد منم متولد شدم..شاید تقویم اینو نشون نده اما منم با تو متولد شدم..با نگاه نگران و پر از محبتت..با چشمهایی که وقتی میخندن همه شور و امید دنیا توش پنهانه..و وقتی غم دارن دنیا یه چیزبزرگ کم داره...چشمهایی که دریاست..آینه اس که وقتی شادم همه شادی دنیا رو توش می بنیم و وقتی غصه دارم پر بغض میشه پا به پای من..

نیمه من..خود خود من ...عزیز...رفیق..خواهر...مهربان...خدا رو بابت بودنت همیشه شاکرم و امیدوارم خورشید وجود مهربونت همیشه روشنی بخش دنیای سرد و دلهای یخ زده آدمها باشه هرچند قفس دنیا برای درک بزرگی دل تو خیلی کوچیکه...ولی خدا رو شکر که تو هستی...

در مقابل همه محبتهای بی دریغت امروز برات آرامش،خوشبختی،سعادت،سلامتی و آغوش امن خدا رو آرزو می کنم...

تولدت مبارک نرگس جانم....


 
تلفن همراه و همه دردهایش
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

  وقتی برای اولین بار صاحب تلفن شده بودیم رو هیچوقت فراموش نمیکنم..از اون گوشی های زرد رنگی که مخابرات میداد و توی همه خونه ها هم بود کسی مدل دیگه ای نداشت همه یکجور بودند و شماره تلفنهای چهار رقمی و صدای زنگی که آدمو یکهو از جا میکند! تا قبل از اون فقط مامان ملوک توی فامیل تلفن داشت و همه در و همسایه شماره شو به فامیلاشون داده بودند و اونجا یه جورایی برا خودش مخابراتی بود! حالا دیگه کم کم همه فامیل تلفن دار میشدند و چه ذوقی داشت وقتی تلفن خونه رو به همکلاسیها میدادی و اونام به بهونه های الکی بهت زنگ میزدن! و پدیده مزاحم تلفنی هم همینجاها بود که شکل گرفت و فوت کردن پشت تلفن و ...روزگاری داشتیم! اون سالها اگه کسی از خونه بیرون میرفت تا وقتی برمیگشت خبری ازش نداشتیم مگه اینکه از یه باجه تلفن شهری با یه سکه دو زاری بهمون زنگ بزنه اونم برای کارهای واجب یا محل کار و مغازه اش تلفن داشته باشه در غیر اینصورت ارتباطی نبود تا برگرده..و آب از آب تکون نمیخورد و کسی نمیمرد از چند ساعت بی خبری از خواهر و مادر و همسر و بچه ش! دانشجو هم که بودیم و ساکن خوابگاه خانواده یکی دوبار درهفته بعد از چند ساعت پشت خط موندن موفق میشدن تلفن خوابگاهو بگیرن و وسط هیاهو وسروصدا حالمونو بپرسن اونم در حد دوسه دقیقه که بعدش تایمر تلفن فعال میشد و قطع میشد خودبه خود! خلاصه زندگی آرومی داشتیم....

کم کمک تو دست بچه های دانشگاه گوشیهای بزرگ نوکیا مشاهده شد و یکی بعد از دیگری صاحب موبایل شدند! و شروع پدیده تلفن همراه در مملکت ما...و طبیعیه که وقتی قرار باشه یه تکنولوژی جدید وارد یه کشور جهان سومی بشه چه تبعاتی در کنار مزایاش میتونست داشته باشه؟ خوبیش این بود که مامان باباها دیگه مجبور نبودن ساعتها پشت خط بمونن تا شماره خوابگاهو بگیرن و هر زمان میخواستن میتونستن تماس بگیرن و حالی بپرسن(ایضا نامزدها و شوهرها و دوست پسرهای بچه های خوابگاه که بی نگرانی و با خیال راحت از وجود هرگونه شنود و مزاحمی وقت و بی وقت زنگ میزدند و دخترخانم مربوطه هم با گوشی در حیاط خوابگاه محو میشد و چند ساعتی به مکالمات عاشقانه میگذشت!)

اما امان از تبعات ناخوشایندش....

توی فرهنگ کشورهای اروپایی موبایل وسیله ایه برای رفع نیازهای ضروری..برای یه تلفن فوری کوتاه..برای ارسال یک پیامک و یا گرفتن یه عکس و فیلم فوری که خب فرهنگشم قبل از خودش توی اون کشورها وارد شده...دیگه کسی توی اون کشورها با موبایل چت نمیکنه...مثنوی معنوی نمیخونه..ساعتها راز و نیاز عاشقونه نمیکنه ..به بقال و چغال اس ام اس نمیده و لودگی نمیکنه! اونجا هر چیزی سرجای خودشه..موبایل صرفا یک وسیله اس برای رفع نیازهای ضروری زندگی ولی جزء ضروریات زندگی نیست..اصل نیست..فرعه..درخدمت انسانه نه سرور و مولای او!

کم کم موبایلها همگانی شد و در دست هر کودک و جوان و سالمندی با هر طبقه اجتماعی و هر سطح درآمدی جای گرفت ...دوره ثبت نام برای سیمکارتهای دائمی و انتظار چند ماهه و خرید سیم کارت به بهای گزاف گذشت و با دو هزار تومن سیم کارت اعتباری به دست آمد و با سی هزار تومان گوشی و کم کمک نمکی ها و نان خشکی ها و چوپانان هم صاحب گوشی و سیم کارت شدند(نه اینکه جسارتی به این اقشار باشه غرض درد دله)

تا اینجاش هنوز اوضاع خیلی حاد نشده بود تا اینکه شبکه های مجازی از اینترنت به گوشی های موبایل راه پیدا کردند و کم کمک گروههای مختلفی تشکیل شد که با خرید یک گوشی ساده لمسی میشد ظرف چند ثانیه نصب کرد و با هر کس که بخواهی حرف بزنی آن هم مجانی! و اینجوری بود که دیگه موبایل فقط وسیله تماسهای ضروری نبود اسباب بازی مدرنی شد برای انواع گفتگوها..برای چت کردن ها..برای کنار هم قرار گرفتن آدمهایی که از نظر فیزیکی از هم دور بودند ولی اینجوری میتونستند درهرساعتی از شبانه روز کنار هم باشند و حرف بزنند...

به ظاهر همه چیز خوب است و باید خوشحال باشیم از بابت ورود کشورمان به این تکنولوژیهای پیشرفته...اما دریغ از عدم فرهنگسازی درست..دریغ از افراط و تفریطی که همیشه دامن ما را گرفته و زندگی هایمان را به هر شکلی که خواسته هدایت کرده...وایبر و واتساپ و لاین و اینستاگرام وهمه زهر ماری هایی که با عنوان فضاهای اجتماعی وارد گوشی های تلفن همراهمان شد نه تنها دردی را از انسان امروز درمان نکرد که خودش دردی شد بر پیکره خانواده ایرانی...

خانواده هایی که افتخارشان حفظ اصالتشان بود و نشستنشان دور سفره و گپ و گفتگوهای شبانه و مهمانی رفتن و صله رحم به جا آوردن و دور هم شاد بودن و از قدیم گفتن حالا تبدیل شده اند به آدمکهای بی احساس موبایل به دستی که خیال میکنند اگه یک ساعت گوشی رو از دستشون زمین بذارند حتما زمین از مدار خودش خارج میشه و سیر تکامل دنیا متوقف میشه!

و چه دلها که شکسته شد..چه رابطه ها که سرد شد...چه پیوندها که گسسته شد...چه بزرگ شدنها و رشد کردنها که دیده نشد..چه پیر شدن و خمیده شدنها که نادیده گرفته شد و دردناک تر از همه چه حرمت ها که شکست و چه بی حرمتی ها که روا شد....

این روزها چیزی که خیلی عذابم میده دیدن آدمهاییه که توی مهمونی..سر سفره..توی گردش و سفر..کنار بزرگترها و هرجایی که نباید، سرشون توی گوشیه و دارن به اراجیف یک عده آدم بیکارتر از خودشون میخندن و برای هم انگشت شصت زیر مطالب میذارن!

ما داریم کجا میریم؟ قرار بود زن و شوهرها مایه تسلا و آرامش خاطر همدیگه باشند اما با ورود این پدیده و جا نیفتادن فرهنگش داریم روز به روز از هم دور میشیم و حواسمون نیست!

پدر و مادر قرار بود چراغ خونه هامون باشن ولی وقتی هر کدوم سرمون توی گوشیه و اونا رو نمی بینیم چه بلایی سرشون میاد؟

بچه هامون قرار بود درست تربیت بشن ولی وقتی از هفت هشت سالگی گوشی آنچنانی با نصب همه برنامه های مجازی تقدیمشون میکنیم به بهانه محبت پدر و مادری چه انتظاری داریم که درست بار بیان؟

این حرفها رو به عنوان یک انسان متحجر و مخالف پیشرفت نمی نویسم..منم گوشی دارم همه این برنامه ها رو هم دارم استفاده هم میکنم اما به جا...نه در هرکجا...گوشی دست گرفتنم کسی رو آزار نمیده وقت زندگیمو تلف نمیکنه به کسی ظلم نمیکنه...و ای کاش بقیه هم حد تعادل رو نگه دارن...

پی نوشت:

این حرفها فقط دردهای دل بود...میدونم خیلیها همین مشکلات رو توی خونه شون دارن..گفتم شاید یکی بشنوه..حتی اگه روی یک نفر اثر کنه یک نسل اصلاح شده...

تورو خدا به خودمون بیایم...داریم به کجا میریم؟


 
باور دارم که می شنوی...
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

     شنیدم یکی مریضه...یکی گرفتاره و حال دلش خوش نیست عمیقا ناراحت شدم و بلافاصله تصویر یه دوست اومد توی ذهنم..یه دوستی که مدتی پیش دلش شکسته بود..زخم خورده بود و سربه آسمان برداشته بود و یا غیاث المستغیثین گفته بود...دلم لرزید...باور داشتم که خدا دروغ نیست..که می شنود که سخت میگیرد به آهی که به آسمان رسیده باشد...تلفن را برداشتم و خواستم که با همه دل شکستگیش با همه زخمی که خورده با همه بغضی که در گلویش مانده حلال کند و بگذرد...که مبادا نفرین کند که مبادا تقاص بخواهد برای او که دلش را تیر زده....و او پیش از هر چیزی امن یجیب خواند برای شفای مریض...برای همان کسی که چندی پیش به خنجر زخم زبان دلش را ریش کرده بود و آبرویش را حراج...کم آوردم در مقابل این عظمت.

عمیقا به بازگشت نتیجه اعمال به خود آدمی باور دارم..و معتقدم هرگامی که برمیداریم نتیجه اش را علاوه بر ذخیره شدن در نامه اعمالمان همینجا توی همین دنیا میگیریم به هر شکل و شیوه ای بلاخره یک جایی نشانمان میدهد که حواسش به همه کردارهایمان هست..بارها و بارها به چشم دیده ام...نه پاشیدن چند دانه گندم برای کبوتران گرسنه بی جواب می ماند نه نشاندن یک بغض کوچک  و پنهان بر دل یک بنده خدا...حواسش به همه چیز هست..دقیق و منظم..آنقدر که باور نمیکنی بین این همه بنده و این همه رفتار و کردار وافکارهر روزه شان چطور حواسش به فلان نیت خیر یا فلان عمل شر تو هم بوده و حسابش را سریع و آنی کف دستت گذاشت!؟!

یاد سید محمدسادات اخوی می افتم و آن بیان قشنگش که می گفت حتی اگر یک روز کرایه تاکسی تان را به یک نیازمند بدهید تا شب چند برابرش را دریافت میکنید...

حالا باورمیکنم...عجیب...

خیلی وقتهای بنده هایت دلم را شکسته اند..دلتنگم کرده اند..بغض نشانده اند بر دلم..تهمت زده اند..هتاکی کرده اند..عذاب داده اند...اشک هدیه کرده اند به چشمانم و...اما هیچوقت دلم به نفرین رضا نشده حتی اگر به زبان دعای شری کرده باشم ته دلم گفتم خدایا نشنیده بگیر! چون باور دارم خودت آنقدر دقیق و درست حواست به همه چیز هست که هیچ رفتار و کردار بدی را بی جواب نمی گذاری...که هیچ عمل خیری از ترازوی دقیق سنجشت بی حساب رد نمی شود ...و دیده ام به چشم..دیده ام که چطور در اندک مدتی جواب میدهی بدی ها و خوبی ها...

معبود همیشگی ام...همه آنان را که بدی جزء روزمره گیهایشان است و دل شکستن سرگرمی هر روزه شان به دست مقتدرتو می سپاریم و دل از کینه تهی می کنیم تو هم آرامشمان را ابدی کن و نگذار هیچ بدی و هیچ خوبی بی جواب بماند...

برای شفای یک بیمار با همه وجودتان دعا کنید....


 
آقا ماشالله
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

    خونه پدری مامان از اون خونه های قدیمیه که اطاقهای زیادی دارن و از وقتی بچه بودم یادمه که توی هر اطاقیش یه خانواده زندگی می کردند و در واقع مستاجرهای اون خونه قدیمی بودند و ماهانه مبلغ خیلی کمی رو هم به عنوان اجاره می پرداختند ولی بیشتر حکم مونس و همدم مامان ملوک رو داشتند که بعد از سرو سامون گرفتن بچه هاش تقریبا تنها شده بود ...این همسایه ها میومدند و میرفتند و هر کدوم داستان و حکایتی برای خودشون داشتند..از بچگی باهاشون بزرگ شده بودیم و همیشه آرزو می کردیم مستاجری که میاد بچه همسن و سال ما داشته باشه که وقتی میریم خونه مامان ملوک بساط بازی و تفریحمون به راه باشه...

و همه جور قشری توی این همسایه ها بودند..پیرمرد..پیرزن...بچه محصلهایی که از روستاهای اطراف برای تحصیل به شهر میومدن..زن و شوهرهای جوون...مادر و بچه..پدر و بچه و گاهی هم خانواده هایی با بچه هایی کوچک و بزرگ...گاهی یک سال و گاهی چند سال مهمان خانه مادربزرگ بودند...و میشدند جزء خانواده..عصرهای تابستان همگی توی حیاط جمع میشدند یا دور مادربزرگ و به حرف و خنده و خاطره می گذشت...

یکی از این قدیمی ها دلشاد خانم بود..زنی نسبتا متمول که دوران سالمندی اش را با شوهرش در یکی از این اطاقها میگذروند...بچه بودم که شوهر دلشاد خانم فوت کرد..حوالی سال 65..و مدتی بعد پیرمردی وارد سرنوشت این خانه قدیمی و دلشاد خانم شد..آقا ماشالله، که شد شوهر جدید دلشاد خانم...نفهمیدم از کجا پیدایش شد فقط میدونستم کسی رو نداره..تنهاست...کم کم او هم به اعضای این خانواده بزرگ اضافه شد..مرد ساده و خوبی بود..بجز گاه گاهی که عصبانی می شد سر جارو کردن حیاط یا سر وصدای بچه های همسایه ..وقتی سرحال بود از خاطرات قدیمی اش می گفت و از اینکه سالها ساکن تهران بوده و خدمتکار یکی از خواننده های قدیمی آن دوره،دوسه سال بعد دلشاد خانم از دنیا رفت و آقا ماشالله دوباره ازدواج کرد با زنی به تنهایی خودش...مرد خوبی بود..با وجود بی سوادی و فقر اما خیلی مراقب همسرش بود..آن سالها حمام سرخانه نبود و همه اهالی به حمامی نزدیک خونه می رفتند آقا ماشالله هر هفته خودش ساک حمام زنش را برمیداشت و او را میبرد تا دم در حمام میرساند و ظهر هم دنبالش می رفت تا ساکش را بیاورد که خسته نشود!

سالهای سال با زهرا خانم زن دومش زندگی کرد هرچند فرزندی نداشتند ولی خوش بودند..تا اینکه زن دوم هم به رحمت خدا رفت و ماشالله خان دیگر تنها ماند...

اهل خانه هوایش را داشتند باوجودی که خودشونم چندان مالدار نبودند اما هر چه میخوردند بشقابی هم برای او می بردند نمیگذاشتند تنها و گرسنه بماند...درآمدی نداشت جز اندک حقوق بهزیستی و این اواخر یارانه که کفاف چیزی را نمیداد ولی خیرین می شناختندش..برای خودش مشهور بود...

قوم و خویشی نداشت..معلوم نبود از کجا آمده خودش می گفت زاده روستاهای ملایر است و پدر و مادرش او را سر راه گذاشته اند...سالها پیش خانواده ای که پیدایش کرده بودند کار کرده بود و حالا دوران پیری اش را به تنهایی می گذراند...به بودنش عادت کرده بودیم...انگار یکی از اعضای خانواده بود...

کم کم که گرد پیری و کهولت بر سر ورویش نشست دیگه نمیتونست کارهای خودشو انجام بده..لرزش دست داشت وگاهی راه خونه رو گم میکرد..نمیتونست غذایی برای خودش درست کنه و حتی نظافت شخصیشم نمیتونست انجام بده ناراحتش بودیم ولی کسیم نبود که بتونه کمکش کنه..یکبار که رفت بیرون و موتور بهش زد و دستش شکست جدا به فکر افتادیم کاری براش بکنیم...یکی از همسایه ها خانه سالمندان رو پیشنهاد داد اولش دلمون نمیومد اما وقتی دیدیم توی تنهایی چقدر اذیت میشه و اغلب گرسنه س تصمیم گرفتیم....

خدا خیربده بابا رو که دلسوزانه دنبال کاراش رفت و بعد از کلی دردسر موفق شد کارهای اداریشو انجام بده و راهی خانه سالمندانش کردیم...

چند ماهی اونجا بود و مامان و بابا مرتب بهش سر میزدند و وقتی میدیدن غذاش منظمه و لباسش مرتب خوشحال میشدن...خودشم اونجا راحت تر بود چون کلی دوست پیدا کرده بود....

دیروز که مامان و بابا طبق عادت ماهانه رفتند تا بهش سر بزنن خبر بدی شنیدند...

آقا ماشالله فوت کرده!

متاسفانه اون مرکز هیچ خبری به ما نداده بود و این پیرمرد تنها رو غریبانه به خاک سپرده بودند!

انگار قرار بود همونطور که غریب و تنها اومد تنها هم از دنیا بره..و چقدر راحت وچقدر بی سرو صدا...

هم دلم سوخت برای این کوچ غریبانه و هم حسادت کردم به این مردن راحت و بی سر وصداش...به اینکه چقدر آدم خوبی بود و چقدر راحت پرکشید...

آقا ماشالله تو ذهن و زندگی و خاطرات خوش همه اهالی خونه مامان ملوک و حتی ما نوه نتیجه ها جای عمیقی رو به خودش اختصاص داده...همیشه توی ذهن و زندگیمون میمونه حتی اگه نباشه...

بعید میدونم گناهی داشته باشه ولی براش آمرزش و شادی روح طلب میکنم ...شمام که از اینورا رد میشید یه فاتحه برای پیرمرد مهربون و تنهای خونه مامان ملوک بخونید....

روحش شاد و یادش گرامی...


 
برای مخاطب خاص
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:
 
عزیز نادان!
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

به اقتضای کارم، فعالیتهای اجتماعیم و حرفه روزنامه نگاری که سالها بهش مشغول بوده و هستم تقریبا عادت دارم به دیدن و شنیدن و مواجهه با انسانهایی که به هر دلیلی طاقت تحملم رو نداشتن..یا از تنگ نظری یا از حسادت یا از عدم تحمل عقیده مخالف خودشون...

کسانی که یا از نیش قلمم رنجیدن یا نوشته هام به هر شکلی منافعشون رو به خطرانداخته یا از استیفای حق مردم در کلام و نوشتار من برآشفته ند...بعضی  ها این جسارت رو داشتند که ناراحتی و دلخوری و حتی خشمشون رو به قلم و کلام و هر روشی بیان کنند یا کدورتها رفع شد یا موند ولی بلاخره مطرح شد...اما خیلی ها مثل عقرب به گوشه ای خزیدند و مترصد فرصتی برای نیش زدن شدند...و احمقانه تصور کردند که اگر در تاریکی تیر پرتاب کنند شناخته نمی شوند غافل از اینکه مخاطبشان تصادفا خبرنگاری است صاحب خرده هوشی و سر سوزن ذوقی!

بگذریم...آنقدر این آدمها و این حرفهای کودکانه و این حسادتهای جانسوزشان را دیده ام که به وزوز مگسان کوی و برزن شباهتی زیاد دارد ...میگذرد و می رود با اشاره یک دست... بگذار خوش باشند به خیال خامشان که نیشی زده اند و تیری در تاریکی روان کرده اند...سرخم می سلامت.

فقط اومدم ضمن عرض سلام یادشون بیارم که : امروزه با وجود پیشرفت گسترده تکنولوژی همونقدر راحت که شما کامنت ناشناس میذاری همونقدر راحت میشه پیدات کرد و اومد سروقتت عزیز نادانم!

علی ایحال من ناراحت نمیشم از داشتن دشمنان بی شمار! شمام یکیش...ولی آدم باش و با اسم و رسم و نام و نشان بنویس وگرنه ناچارم زحمت بکشم دفعه بعد اسم و رسمتو با جزئیات اینجا بنویسم تا بقیه هم قششششششششششششششنگ باهات آشنا بشن عزیز نادانم!

دیگه خود دانی....

به قول شاعر: مه فشاند نور و سگ عو عو کند....


 
آدمهایی به رنگ خدا
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

   

  همیشه دلم میخواست جای آدمهایی باشم که دلشون دریاست..که خودشون و زندگیشون و مال و منال و وقت و کار و همه چیزشون رو صرف گره گشایی از زندگی دیگران کردند و خسته هم نمیشن..و هر چه بیشتر کمک می کنند تشنه تر می شوند و مشتاقتر..

آدمهایی که مثل خورشید توی هر محفل و جمعی می درخشند و گرما و نور می بخشند به همه...آدمهایی که سخاوتمندند و مثل باران می بارند بی آنکه نگاه کنن کاسه های خالی از آن کیست؟

این آدمها هرچند کمند ولی خوشبختانه هنوز هستند...کمند و با ارزش و غبطه برانگیز و غرورآفرین...

اونایی که اگه خودشون گرسنه باشند و بی پول و نیازمند، ترجیح می دن تا آخرین اسکناس توی جیبشون رو به زن یا مردی که بیشتر از خودشون محتاجه ببخشن و بعد با یه لبخند اون آروم بشن...و اینجوری غرق لذت میشن...

خوش به حالشون...

این آدمها رو توی زندگیم زیاد ندیدم ولی همون انگشت شمارشونم ارزشمنده...اولیش شاید مامانم بود که دیدم چطور بی هیچ توقعی وقت و پول و انرژیشو میذاره برای کمک به بقیه...که چطور مشتاق کمک رسوندنه..گاه و بیگاه...وقت و بی وقت...اجرش با خود خود خدا...

یکی دیگه نرگسه...رفیقی که با همه گرفتاریا و دردا و خستگیاش وقتی می گی حالم خوش نیست هرکجا که باشه خودشو بهت میرسونه تا فقط بغلت کنه و آروم بشی...حتی اگه هیچ کاری از دستش برنیاد میدونی که همین الان هر کجا بخوای میاد فقط برای دل تو..این خیلی مهمه توی قحطسال انسانیت....

یکی دیگه م هست که میدونم دلش نمیخواد اسمشو ببرم..فقط میگم تا خودش بخونه..کسی که مایه خیر و برکت و گره گشاییهای بسیاری بوده و هست..مخصوصا برای جووونهای تهیدست و خانواده هایی که چشم امیدشون فقط به خداست...کسی که از موقعیت شغلی و اجتماعیش به بهترین شکل برای کمک رسوندن و دستگیری از مردمش استفاده کرده و هیچ نیازمندی رو دست خالی رد نکرده..کسی که یک نفره از پس مشکلات زیادی براومده و بودنش یه روزنه امیده توی شرایطی که خیلیها ناامیدند...کسی که یک تنه داره جور خیلیا رو می کشه و کمک میکنه تا لبخند بنشونه به لب جوون و پیر و پدر و مادرای زیادی رو شاد کرده و دعاگو...خیلی دلم میخواست میتونستم جای اون باشم در دستگیری و کمک ...و موقعیت اونو داشتم تا منم مفید می شدم توی جامعه م....خیلی کم پیش میاد کسی با این همه مشغله و فکر و گرفتاریهای اجتماعی بتونه اینقدر دستگیر و دلسوز و محرم و امین باشه...خدا بهش تن سالم و دل خوش و عاقبت به خیری بده....به حق دعای دل اون جوونی که وقتی بعد سالها مشغول به کار شد هرشب داره باعث و بانیشو دعا میکنه...

خدایا...

خوب میدانم که این روزهای زندگی چقدر با همه وجود حواست به حواسم هست..

خوب میدانم که چقدر دلت برای دلم می تپد و چقدر همه سعیت را میکنی که خوشحالم کنی که آرامم کنی که فراموش نکنم بودنت را...

خوب میدانم که چقدر در لحظه های سخت و تلخ زندگی همه بنده های چشم به راهت جاری هستی و خوب خوب خوب باور دارم که جز تو هیچ ملجا و پناهی نیست....

خدایا...

باورت دارم به عدد سالهای عمرم...باورت دارم به اندازه ثانیه هایی که بودنت را حس کردم و حضورت را لمس...

خدایا ...

خودت را از لحظه هایم از زندگی من و ما از دقایق همه مان دریغ نکن...

خدایا همه بندگانی را که برای آرامش دیگران تلاش میکنند غرق در آرامش و معنویت خودت کن....


 
← صفحه بعد