خانه ای که دیگر مجازی نیست
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

     یه روزی کمی دور کمی نزدیک وقتی تازه داشتیم پستوهای دانشکده رو کشف می کردیم بالا در یه اطاق نوشته بودن سایت!  اون روزها هنوز اینترنت و حتی کامپیوتر مثل حالا رونق نداشت کم بود و قدیمی و نسبتا بی استفاده..اون روزها هنوز نتیجه کنکور تو روزنامه اعلام میشد و انتخاب واحد و همه چی دستی بود و کاغذی...یه جور خاصی سنتی بود همه چیز..حتی تحقیقها و مقاله های دانشگاهی رو رو کاغذ می نوشتیم و تحویل استادا میدادیم یا نهایتش اگه خیلی با کلاس بودیم میدادیم به تایپی دانشکده یا خوابگاه برامون تایپ کنه ....سایت خوابگاه و دانشکده هم مال سال دومی به بالاها بود و ما جوجه دانشجوها رو هنوز راه نمیدادن! با این اوصاف وقتی یه استاد حسابی عالم و با کلاس و روشنفکری مثل دکتر عاملی خواستند وبلاگ بسازیم برای ارائه کارها و مقالات و پروژه هامون کلی ذوق کردیم که بلاخره راهی به سایت دانشکده باز میکنیم و وارد دنیای ناشناخته اینترنت میشیم...

ساخت اون وبلاگ اگرچه اولش اجباری درسی بود ولی برای خیلی از بچه های اون سالها شد یه مونس یه رفیق یه همدم یه رسانه و حتی یه حرفه! و این کار دکتر عاملی کم کم مسری شد و خیلی ها رو حتی از سال بالایی و سال پایینیا معتاد خودش کرد...بعضیها هم که خودشون قبلا وبلاگ نویس شده بودند به این ترتیب کم کم سایت دانشکده و خوابگاه جای سوزن انداختن نبود و اونام که تهرانی بودن با اینترنتی قیژقیژی خونه هاشون  به روز میشدن و کم کم دانشجوهای دانشکده علوم اجتماعی شدند بلاگرهای حرفه ای و پرخواننده....اون روزها شعرهای قشنگ و نثرهای دلنشینی میشد توی وبلاگهای بچه ها پیدا کرد و اونا که اهل روزنامه نگاریم بودند یادداشتها و گزارشهای داغ اجتماعی سیاسی می نوشتند..

وبلاگ بهترین رسانه بود برای ماها که کلی حرف برای گفتن داشتیم..برای اونایی که دستی به قلم داشتند و امکان ورود به رسانه ها و مطبوعات حرفه ای رو نداشتند....اینکه خوانده میشدیم دیده میشدیم شنیده میشدیم محشر بود...

اون سالها دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران پر بود از شاعران جوان که شعرهای ناب اجتماعی و سیاسی و حتی عاشقانه شان زبانزد بود و کم کم کانونی شدند برای کشانده شدن شعرای جوان از بیرون دانشکده و حلقه های فکری و ادبی و دوستیهای بسیاری شکل گرفت...شب شعرهای دانشکده گاهی جای سوزن انداختن نبود و کافی بود یکی از شعرای جوان و اسم درکرده دانشکده آن بالا شعری عاشقانه بخواند یا انتقادی از وضعیت دانشکده دیگر سالن روی هوا می رفت از تشویق بچه ها....

و بعدها که درسمان هم تمام شد دل خوش بودیم به اینکه وبلاگها هست و میشود از بچه های دانشکده خبر گرفت و بازهم نوشت..نوشتن مخصوصا برای ماهایی که به جبر زمانه وارد محیطهای کاری شده بودیم که تناسبی با رشته تحصیلی و علایقمان نداشت یک فرصت ناب بود غنیمت ارزشمندی بود ...

و کم کم از این راه دوستان جدیدی پیداشدند...دوستانی که به واسطه بقیه بلاگرهای آشنا پیدایشان می کردیم که قلمشان قشنگ بود که اندیشه شان نزدیک بود به دوست داشتنی هایمان....و این وسط بعضی ها قلمشان نوشته هایشان و فکرهایشان قشنگ تر بود خواندنی بود چند بار میشد خواند و خسته نشد...یکی مثل محسن باقرلو که با نام کرگدن شروع کرد و نوشت و نوشت...محسن باقرلو از سالهای دانشکده با شعرهایش در یادمان مانده بود حالا داشت یادداشت می نوشت گاهی طنز گاهی تلخ گاهی شوخی گاهی جدی ..گاهی بازی گاهی خاطره بازی...همیشه می نوشت و نوشته هایش پیوندمان داد به دوستان جدید....

خیلی به دوستی های نادیده اعتقاد ندارم اما بعضی ها در این فضا آنقدر صاف و نزدیک و خودمانی شدند که حس میکردی جزء خانواده ات هستند می فهمیشان و می فهمندت..و نوشته هایشان گاهی آنقدر دلچسب است که دوباره و چند باره می خوانی...کسانی مثل بابک اسحاقی یا تیراژه کسانی مثل حمید باقرلو و مسعود طیب و....

وبلاگ را آنقدر دوست داشتم که حتی فیسبوک با همه تعریفها و جاذبه های ظاهری اش جذبم نکرد و همینجا ماندگار شدم در این چهاردیواری مجازی....و خیلی ها رفتند خیلی ها کمرنگ شدند خیلی ها تغییر سبک دادند خیلی ها گرد و خاک نشست بر سر و رویشان...و خیلی وبلاگها تعطیل شد و خیلی ها دیگر ننوشتند...اما این خانه قدیمی هنوز هست..هنوز پابرجاست برای وقتهایی که دلت پر از حرف است چشمهایت پر از بغض دستهایت پر از عطش نوشتن و یک نفس عمیق کافی است تا بباری و بنویسی...

و من هنوزاین خانه به ظاهر مجازی را دوست دارم و هنوز مامن آرامشی است برای خودش...

ولی دلتنگ می شوم برای خانه های سوت و کور و قفلهای سردی که به دست صاحبخانه های نام آشنا برسردرشان زده می شود..دلتنگ می شوم...مثل همین صبح بارانی که خداحافظی کرگدن دلتنگم کرد...

چه می شود کرد؟ رسم زندگی همین است...

قلمت ماندگار و دلت خوش جناب کرگدن


 
 
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 
آرامش عمیق سنگ
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

برای من 
دوست داشتن 
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ...

سید علی صالحی

 

پی نوشت:

این روزها حس میکنم همه آدمها خسته اند..همه کلافه اند...همه تنهایند...همه بی حوصله اند...همه از نداشتن آرامش و خوشی عمیق شاکیند...و چقدر این چیزها همین چند سال پیش دست یافتنی بود..چقدر همه حال دلشان خوب بود..همه سرحال بودند همه امیدوار بودند همه خرسند بودند...با یک آش ساده..با یک لباس ارزان...با ماشینی که آخرین مدل نبود و یا اصلا نبود...با تجملاتی که نبود..با رویاهایی که دور و دراز نبود...اما هر چه بود خوشبختی همسایه دیوار به دیوار بود..

همین چندسال پیش!


 
تصویر زیبای انتظار
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

   میراث سالهای منحوس جنگ به جز درد و تلخی و خاطرات ناخوش،شکل گیری هنر و فرهنگ و ادبیات خاصی در بستر این جامعه بود که سالهاست ساری و جاری است و از دست و اندیشه و قلم هنرمندان این سرزمین هر روز و هر سال آثار ارزشمندی به منصه ظهور می رسد که عمدتا ستودنی و گیراست...

آثار فاخر و گرانسنگ ابراهیم حاتمی کیا، هنرمندی های رسول ملاقلی پور،رخشان بنی اعتماد،احمدرضا درویش،محمدعلی آهنگر،و همه هنرمندانی که زیبایی آفریدند از یاد رفتنی نیست...هنوز که هنوزاست دیدن چهره پردرد و شنیدن دیالوگهای زیبای پرویز پرستویی در آژانس شیشه ای،پریشانی و بی قراری علی نصیریان در بوی پیراهن یوسف،ابهت و شکوه فریبرز عرب نیا در چ و هزاران هزار هنرمندی که نقش آفریدند تا جنگ ماندگار شود از یاد رفتنی نیست..

شیار 143 اثر جدید این حوزه را از تعریف حاتمی کیا شناختم...ابراهیم حاتمی کیا آنقدر هنرمند هست که حرفش حجت باشد...وقتی تعریف می کند یعنی آن اثر حرفی برای گفتن دارد...و این شد بهانه دیدن فیلم نرگس آبیار...

کارگردانی که اسم ناآشنا بود تا دیروز ...

اغراق نمی کنم اما هنوز هم معتقدم آثار حاتمی کیا در عرصه دفاع مقدس و همه عرصه ها چیز دیگری است...و تابه حال هیچ فیلم و سریال و اثری نتوانسته جانشین هنر اوشود اما شیار 143 هم فیلم فاخری بود...

مخصوصا بازی بی نظیر و دلچسب تک تک عواملش...مریلا زارعی که در همه نقشهایش چنان هنرمندانه جای می گیرد که باور میکنی خودش مشمول چنین اتفاقاتی شده است...در نقش وکیل و مادر و دانشجو و حالا مادر شهید...

آنقدر با همه وجودش نقش می زند آنچنان قشنگ کرمانی حرف می زند آنچنان با تک تک اعضای چهره اش انتظار و امید و نگرانی را به تصویر می کشد که لذت می بری و میخکوب صندلیت می شوی تا وقتی تیتراژ پایانی روی پرده بالا می رود...

مادری که تنها پسرش را به دندان کشیده و بزرگ کرده با همه سختیهای کویر و تنهایی و بی سرپناهی حالا باید دل بکند و روانه جبهه اش کند ولی راضی است...و بعد انتظار هر روزه بازگشت پسر...و اوج داستان صحنه شنیدن خبر خوشی که دیری نمی پاید و سپس بازگشت جسم بی جان..یعنی تکه ای استخوان از یونس الفت...

و آنجا که مادر فرزندش را چونان روزهای کودکی اش به آغوش می کشد و بو می کند و لالایی هایش را به یاد می آورد....

وقتی مادرهای شهدا و مفقودالاثرها را دیده باشی که بعد از سی سال هنوز منتظرند و چشم به راه یک تابوت یا یک پلاک می فهمی هنر می خواهد به تصویر کشیدن این انتظار ...و نرگس آبیار موفق شد درد دل مادران شهدا و مفقود الاثرها را چه زیبا به پرده بکشاند...

خدا قوت خانم آبیار...دعای خیر مادران شهدا بدرقه راهتان

 

 

پی یادبود نوشت:

خواننده بودن فقط به صدای خوب داشتن نیست..به شعرهای خوب خواندن و حسهای خوب آفریدن هم هست...آنقدر باید خوب بخوانی و چیزهای خوب که وقتی صدایت را می شنوند آرامش سرشار شود در وجودشنوندگانت...و من همیشه با صدایت آرام می شوم

حیف است که این صداهای ماندگار اسیر قفس خاک شوند..اما دست تقدیر است کاریش نمی شود کرد...

مرتضی پاشایی عزیز...روحت شاد و یادت جاودانه..صدای گرمت و ترانه های ماندگار و آرامبخشت از یادمان نمی رود...


 
ناگهان چقدر زود دیر می شود
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

4 سال بزرگتره از من...ولی باهم بزرگ شدیم..تو همه خاطره های خونه مامان ملوک نقش پررنگی داره...وقتی تابستونا دایی و خاله با بچه هاشون به نهاوند میومدن و ما همه بعدازظهرهامونو توی حیاط خونه قدیمی مادربزرگ سپری می کردیم...

بزرگتر شدیم ..یه فرق مهم با بقیه داره  و اون مهربونی و صمیمیت خاصشه با رابطه های خانوادگی و خوب و بدیها کاری نداره ... همیشه هست..همیشه مهربون..همیشه صمیمی..همیشه خاص....

سال که تحویل میشه اولین کسیه که به گوشی مامانم زنگ می زنه و با تک تک ما احوالپرسی و عید مبارکی میکنه...

نهاوند که میان اولین کسیه که به خونه ما سر میزنه و مامانم چنان مهربون و گرم بغل میکنه که آدم حسودیش میشه به چنین عمه و برادرزاده ای...

هر از گاهی یه اس ام اس قشنگ می فرسته احوال می پرسه زنگ می زنه...

خونه شون که میریم صمیمی و گرمه...هیچوقت جز محبت ازش ندیدم..با همه..بی دریغ

یه بار تو دفتر خاطرات بچگیام تو وصفض نوشتم: حکم داداش نداشته رو داره..خوش به حال خواهراش....

******

مهیای بیرون رفتن از خانه ایم که صدای زنگ تلفنم لحظه ای متوقفمان می کند.منتظرش بودم که قراری بگذاریم  وامانتی را بگیرم صدایش گنگ است و پربغض..

میثم تو استخر ایست قلبی کرده....

با بهت می پرسم: الان چطوره؟

تموم کرده!

گوشی تو دستم یخ می زنه ...

محکم به صورتم می کوبم و می شینم رو زمین!

دیگه نمی شنوم صدای فریاد مامان و بابا و خواهرمو که میگن: کی؟ چی شده؟

و......

*****

عاشق داییمم...

قد بابام دوستش دارم...

اگه دوسه روز خبری ازش نباشه بی قرار میشم..

یکی از حسنهای پایتخت نشینی دیدن و همسایگیشون بود که خیلی حس خوبی بهم داد...

همیشه برام یه اسطوره س...فارغ از مناسبتهای خانوادگی و بود و نبودهای فامیلی دوستش دارم.اینکه  با خانمش بعد از 5 تا بچه و سن و سالی که ازشون رفته هنوز عاشق همن و بدون هم جایی نمیرن حس قشنگی به آدم میده که توی خونه شون آرومی خوشحالی....

 

امروز این مرد این اسطوره این کوه مقاومت این عاشق همیشگی جلوم میلرزید و اشک می ریخت..

امروز دایی جونم سیاهپوش پاره دلش شد..امروز یه مرد رو دیدم که برا پرواز ناگهانی جگرگوشه ش اشک می ریخت...امروز دلم خون شد ازخون دل داییم.

و چقدر زندگی بی ارزشه

و چقدر دنیا نامرده

و چقدر ما غافلیم از همدیگه

و چقدر عمر کوتاهه

و چقدر ما بی خبریم از فردامون...

 

دلم قد تمام دنیا گرفته

دلم برای کمر خمیده داییم

برا ضجه های زن داییم

برای صورت پر بغض و چشمهای پر اشک پسردایی و دخترداییام گرفته

 

 ***********************************************

هزار سال هم که بگذره هیچوقت رفتنت رو باور نمیکنم

هزارسال هم که بگذره قبول نمیکنم که اونی که امروز روی دست پسرخاله ها و داداشا بود تو بودی!

هزار سال هم که بگذره باور نمیکنم اونی که زن دایی روش سرشو گذاشته بود و نمیذاشت خاکش کنن تو بودی

هزارسالم که بگذره من منتظر می مونم تا باز یه اس ام اس ازت بیاد که چطوری دخترعمه؟

اون اعلامیه لعنتی هر چی میخواد زور بزنه نبودنت رو ولی من می دونم تو یه جایی همین گوشه کنارا قایم شدی داری سربه سرمون میذاری! فقط حواست باشه زیاد قایم نشی دایی گناه داره نگرانت میشه!

 

یادمه یه لباس سیاه بلند داشتی که محرم توی هیئت دوخواهران باهاش سینه میزدی همونو بپوش و بیا هنوز محرم آقا تموم نشده!

بیا دیگه میثم ...بیا مامانتو بغل کن بگو شوخی کردی...بگو هنوز دوستشون داری..بگو تنهاشون نمیذاری!

بیا حال عمه هاتو خوب کن اونقدر داد زدن که صداشون درنمیاد...

بیا ببین باران کوچولو هم چشماش خیسه...

بیا بگو چطوری به مامان ملوک خبر بدیم؟که بعد دایی شهاب دیگه طاقت داغ نداره...

تورو خدا بیا میثم!

 


 
کاش کمی خدایی بودیم
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

    هرقدر تو مهربانی و بخشنده و دلسوز و کریم...

   هر قدر تو دستگیری و خطابخش و صبور و ستار...

   هر قدر آغوش تو برای بازگشتن آدمها و توبه شان باز است..

   هر قدر تو رحیم و رحمانی برای بدترین بنده هایت حتی..

   بنده هایت ولی سنگند...سختند...نامهربانند...کج اخلاقند...

   تو می بخشی و آنها نمی بخشند...

   تو دوستمان داری و آنها ندارند..

   تو دلسوزی و تاب بغضهایمان را نداری ولی آنها دل می شکنند و بغض می آفرینند...

   تو می گویی: صدبار اگر توبه شکستی باز آی ولی آنها ....

   هر قدرکه تو خوبی بنده هایت نیستند!

   خدای مهربانم...

   چقدر خوبه که توی این دنیای پر از خشم و درد و حسرت و بغض تو هستی.

   چقدر خوبه که آغوشت هنوز برای همه مون بازه

   چقدر خوبه که تو هنوز با همه وجود دوستم داری...

   اما کاش کمی انصاف..کمی محبت..کمی وجدان..کمی ایمان...کمی مهر..کمی احساس..کمی درد..کمی انسانیت در وجود آدمهایت گذاشته بودی که اینقدر راحت دل نمی شکستند و حسرت نمی کاشتند.

خدایا کاش بنده هایت کمی از تو را در خود داشتند...


 
شور و شعور حسینی
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

     

محرم می آید تا یادمان بیاورد بودند آدمهایی از جنس من و تو که برای سر فرود نیاوردن به ظلم و بیداد از جان خود گذشتند ولی فریفته زور و زر و تزویر نشدند.انسانهایی که برای اعتقاداتشان خون دادند اما از باورهایشان نگذشتند.

آنها هم مثل من و تو دلبستگی هایی داشتند.تعلقاتی از جنس خانه و کاشانه و فرزند و عیال اما گذاشتند و گذشتند...

ولی در این گذاشتن و رفتن حرفهایی بود که اگر یادمان برود محرم و عاشورا تکرار روزمره روزهاست...

حسین (ع) رفت تا آزادگی زنده بماند.جنگید تا انسانیت زیر چکمه های طاغوت له نشود.شهید شد چون با زنده بودنش نمی توانست اینچنین پیام کوبنده ای را در جهان منتشر کند پس دل کند و رفت...

محرم اگر فصل تمرین آزادگی و آزمون ایمان و رها شدن از دام وابستگی های دست و پاگیرنباشد ماهی است مثل همه ماههای خور و خواب و خشم و شهوت!

تاسوعا و عاشورا هم اگر روزهای اندیشه و تفکر به انگیزه و فلسفه قیام حسینی و اعتراض زینب و  سجاد نباشد با امروز و دیروز هیچ فرقی ندارد!

سیاهپوش کردن کوچه پس کوچه ها و برپا کردن تکیه های عزا و محافل نوحه و مصیبت خوب است اگر شور حسینی برایمان شعور حسینی بیاورد آنقدر که درک کنیم پیامش را و عمل کنیم به رساترین جمله تاریخ که: اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید...

این ماه اگر فصل حزن و ماتم حقیقی دل و تدبر در انگیزه های قیام حسینی نباشد می شود هنگامه خودآرایی جوانانمان و کنار خیابان ایستادن و تماشای دسته های سینه زنی و دست وپا شکستن برای یک ظرف غذای نذری!

این ماه اگر لحظه ای از سختیهای کاروان بنی هاشم را در ذهن و دلمان تداعی نکند می شود فصل وقت گذرانی جوانان و پیرانمان کنار خیابان و ....

یادمان باشد آنان که رفتند کاری حسینی کردند و ما که ماندیم باید کاری زینبی کنیم وگرنه یزیدی هستیم!

 


 
...
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت                 چشم ندارد خلاص هرکه در این دام رفت

یاد تو می رفت و ما عاشق و بی دل بدیم      پرده برانداختی ،کار به اتمام رفت

ماه نتابد به روز چیست که درخانه تافت        سرو نروید به بام ،کیست که بر بام رفت

مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق      خرمن خاصان بسوخت، خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر                طاقت صبرش نبود، ننگ شد و نام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی         حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت

هرکه هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت        آخر عمر از جهان چون برود، خام رفت

ما قدم از سرکنیم در طلب دوستان              راه به جایی نبرد ،هرکه به اقدام رفت

همت سعدی به عشق ،میل نکردی ولی        می چو فروشد به کام ،عقل به ناکام رفت

 

سعدی علیه الرحمه


 
سالم تویی، ماهم تویی، تقویم دلخواهم تویی
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

      بچه که بودیم یادمون دادن هر چی تو میگی همون درسته...که خدا از همه چی و همه کس بزرگ تره که بیشتر می فهمه هر چی بخواد همون میشه هر چی بگه باید گفت چشم!

بزرگتر که شدم سرکشی و طغیانهای ذاتی نذاشت همون بنده رام و مطیعت بمونم..از سوالای جور واجور شروع شد تا رسید به قهر و آشتی های گاه و بیگاه دل من باتو...

گاهی اونقدر عصیان می کردم که مطمئن بودم همون روز منو به قعر آتش محکوم میکنی و دیگه نگامم نمیکنی! اما فردا صبح که بازم لبخندتو حس می کردم آروم میشدم که  نه ! هنوز دوستم داره!

و سالهاست که این قهر و آشتیا ادامه داره...سالهاست من خطا میکنم و تو می بخشی...من عصیان میکنم و تو به جای غضب محکم تر بغلم میکنی...من نافرمانی میکنم و تو مهربونیتو بیشتر میکنی...من اذیتت میکنم و تو رئوف ترمیشی...من بد میشم و تو خوبی به کمال!

گاهی با خودم میگم این دفعه دیگه نمی بخشه..این دفعه دیگه چنان عذابم میده که مرگ بشه آرزوم اما...

تو همیشه خوبی...تو همیشه محرمی..تو همیشه ستاری..تو همیشه انیسی...تو همیشه هستی...

گاهی قهر میکنم..قهرم به درازا میکشه ...مدتها درست حسابی سلامتم نمیکنم اما پشت لحظه های غر غر و ناسپاسیم حواسم به نگاه نگران و مراقبت هست..حواسم هست که چطور دورادور نظاره میکنی مبادا خار به دلم به احساسم فروبره...حواسم هست که چطور در سکوت و آرامش مراقبمی در همون لحظه هایی که من خیال میکنم سرت گرم رسیدگی به امورات بقیه بنده هاته و منو فراموش کردی!

خوش به حالت...خوش به حالت که چقدر خدای خوبی هستی...چقدر قشنگ میتونی خوب باشی ...همه چیز باشی...مایه آرامش همه باشی..

و ما همین یه کار کوچیک رو نتونستیم درست انجام بدیم...نشد که درست حسابی آدم باشیم...

محبوبم...با همه بدیهام با همه ناسپاسیام با همه عصیانهام و خطاهام هنوزم مثل روز اول دوستت دارم..مثل روز اول عاشقتم و مثل روز اول هیشکیو ندارم جزتو..

هنوزم ایمان دارم که وقتی تو رو داشته باشم از همه دنیا بی نیازم و وقتی تورو نداشته باشم همه دنیا هم برام نا امنه...

هنوزم وقت غربت و بغض و دلتنگی فقط حسرت آغوش امن تورو دارم...هنوزم همه چیزمی..

ببخش این بنده سرکش رو که گاهی یادش میره ..گاهی خطا میکنه ..گاهی نمی فهمه ..نمی بینه ...اما هیچوقت فراموشت نمیکنه...

ببخش اگه دلم زیادی گیر این زمین و تعلقاتش شده و بی وفا شدم به بودنت...

ببخش اگه یادم میره چقدر عاشقمی و چقدر بزرگی...

ببخش اگه بعضی روزها نگاه منتظرت رو به سلامی پاسخ نمیدم و گرم روزمره گیهای تهوع آور میشم...

ببخش خدا جون..ببخش

عاشق لحظه های باتو بودنم..منو یه لحظه هم از خودت جدا نکن...

بی تو هیچم.....باور کن...نذار بی تو بمونم...

همه ریسمانهای زمینی رو از پای دلم باز کن و اجازه بده دلم با تو نفس تازه کنه..

 

آرامش عمیق قلبم رو فقط از تو می خوام...


 
دردهای زیر پوست شهر
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

    خسته ام از کار  و هجوم فکرهای رنگارنگ و دغدغه های تمام نشدنی زندگی که صدایش ریز و ظریف کنار گوشم تکانم میدهد: خاله! فال می خری؟ مامانم مریضه!

نگاهش که میکنم درد می پیچد در همه سلولهایم...پسرکی است حداکثر هشت ساله..خسته..خسته...خسته..

الان این ساعت باید روی دفتر و کتابهایش مشغول نوشتن مشق و حفظ کردن درسهای فردایت باشی اینجا چه کار می کنی تو؟!

به زبان نمی آورم ولی در دلم هزار تا سوال زیر و رو میکنم از این جسم نحیف خسته سرما زده....

فروشنده های رنگارنگ مترو هرکدامشان دنیای کلمه اند و دریایی حرف...چشمهایشان را که نگاه می کنی بی آنکه بپرسی زبان می گشایند به سخن...

دختران جوان و خوش آب  و رنگ..کودکان و دختربچه هایی که هنوز خیلی زود است برای پرت شدنشان به آغوش بی رحم زندگی...و زنانی به غایت فرتوت...که الان وقت استراحت و خانه نشستن و نوه داری شان است نه وسط جمعیت به هم فشرده مترو کیسه های سنگین جابه جا کردن و با صدایی که به سختی درمی آید جوراب و گوش پاک کن و دستگیره تبلیغ کردن!

دلم گرفته...دلم از دردهای زیر پوست شهرم گرفته..پر بغضم برای شهر بیمارم...برای مردان و زنان و کودکان روبه احتضار کوچه پس کوچه های خزان زده چشمانم بارانی است.

گناه این زن چیست که باید ظرافت و لطافت و هنر و زنانگی اش زیر بار خستگی و ناملایمتهای این شهر دودزده له شود در طلب لقمه ای نان؟!

گناه این کودک چیست که سالهای قشنگ کودکی اش به جای شادمانه دویدن دنبال توپ و خنده های از ته دل سر دادن باید صرف التماس به من و تو شود برای خریدن یک فال حافظ یا یک بسته دستمال کاغذی؟

گناه آن پیرمرد نابینا چیست که باید خودش را از وسط تکانهای مترو و فشار آدمها عبور دهد تا صدای ضعیفش باطری قلمی و خودکار تبلیغ کند؟

دیدن این صحنه ها فقط مرا از خودم و بودنم منزجر می کند وقتی نمی توانم مرهمی باشم بر زخمهای شهربیمار..وقتی نمی توانم دردی را التیام بخشم و علاجی باشم براین مرض مسری که روز به روز بیشتر سرایت می کند به زنان و کودکان شهر و سرزمینم...

وقتی مادری ..زنی...دختری...از همه نجابت و لطافتش می زند تا کنار خیابان وسط ماشینهای رنگارنگ دستفروشی کند یا با چادری به صورتش انداخته دستش را جلوی من و تو دراز کند برای لقمه ای انسانیت...دلم می خواهد نباشم و نبینم!

 

پی نوشت:

من نه سیاستمدارم نه سیاست می دانم نه می خواهم که بدانم فقط یک انسانم و به عنوان یک انسان می خواهم بدانم آیا در کشوری که طلای سیاهش بلند آوازه اش کرده و صدای کمکهای انسان دوستانه اش به همه درماندگان دنیا به دورترین نقاط دنیا هم رسیده نمی شود کاری کرد که مردمانش برای تامین حداقل قوت لایموتشان نیازمند و محتاج نباشند؟! نمی شود کاری کرد که زن و کودک این سرزمین انسانیت و هویت و آرامشش را در واگنهای مترو به حراج نگذارد؟!


 
← صفحه بعد