...
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت                 چشم ندارد خلاص هرکه در این دام رفت

یاد تو می رفت و ما عاشق و بی دل بدیم      پرده برانداختی ،کار به اتمام رفت

ماه نتابد به روز چیست که درخانه تافت        سرو نروید به بام ،کیست که بر بام رفت

مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق      خرمن خاصان بسوخت، خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر                طاقت صبرش نبود، ننگ شد و نام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی         حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت

هرکه هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت        آخر عمر از جهان چون برود، خام رفت

ما قدم از سرکنیم در طلب دوستان              راه به جایی نبرد ،هرکه به اقدام رفت

همت سعدی به عشق ،میل نکردی ولی        می چو فروشد به کام ،عقل به ناکام رفت

 

سعدی علیه الرحمه


 
سالم تویی، ماهم تویی، تقویم دلخواهم تویی
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

      بچه که بودیم یادمون دادن هر چی تو میگی همون درسته...که خدا از همه چی و همه کس بزرگ تره که بیشتر می فهمه هر چی بخواد همون میشه هر چی بگه باید گفت چشم!

بزرگتر که شدم سرکشی و طغیانهای ذاتی نذاشت همون بنده رام و مطیعت بمونم..از سوالای جور واجور شروع شد تا رسید به قهر و آشتی های گاه و بیگاه دل من باتو...

گاهی اونقدر عصیان می کردم که مطمئن بودم همون روز منو به قعر آتش محکوم میکنی و دیگه نگامم نمیکنی! اما فردا صبح که بازم لبخندتو حس می کردم آروم میشدم که  نه ! هنوز دوستم داره!

و سالهاست که این قهر و آشتیا ادامه داره...سالهاست من خطا میکنم و تو می بخشی...من عصیان میکنم و تو به جای غضب محکم تر بغلم میکنی...من نافرمانی میکنم و تو مهربونیتو بیشتر میکنی...من اذیتت میکنم و تو رئوف ترمیشی...من بد میشم و تو خوبی به کمال!

گاهی با خودم میگم این دفعه دیگه نمی بخشه..این دفعه دیگه چنان عذابم میده که مرگ بشه آرزوم اما...

تو همیشه خوبی...تو همیشه محرمی..تو همیشه ستاری..تو همیشه انیسی...تو همیشه هستی...

گاهی قهر میکنم..قهرم به درازا میکشه ...مدتها درست حسابی سلامتم نمیکنم اما پشت لحظه های غر غر و ناسپاسیم حواسم به نگاه نگران و مراقبت هست..حواسم هست که چطور دورادور نظاره میکنی مبادا خار به دلم به احساسم فروبره...حواسم هست که چطور در سکوت و آرامش مراقبمی در همون لحظه هایی که من خیال میکنم سرت گرم رسیدگی به امورات بقیه بنده هاته و منو فراموش کردی!

خوش به حالت...خوش به حالت که چقدر خدای خوبی هستی...چقدر قشنگ میتونی خوب باشی ...همه چیز باشی...مایه آرامش همه باشی..

و ما همین یه کار کوچیک رو نتونستیم درست انجام بدیم...نشد که درست حسابی آدم باشیم...

محبوبم...با همه بدیهام با همه ناسپاسیام با همه عصیانهام و خطاهام هنوزم مثل روز اول دوستت دارم..مثل روز اول عاشقتم و مثل روز اول هیشکیو ندارم جزتو..

هنوزم ایمان دارم که وقتی تو رو داشته باشم از همه دنیا بی نیازم و وقتی تورو نداشته باشم همه دنیا هم برام نا امنه...

هنوزم وقت غربت و بغض و دلتنگی فقط حسرت آغوش امن تورو دارم...هنوزم همه چیزمی..

ببخش این بنده سرکش رو که گاهی یادش میره ..گاهی خطا میکنه ..گاهی نمی فهمه ..نمی بینه ...اما هیچوقت فراموشت نمیکنه...

ببخش اگه دلم زیادی گیر این زمین و تعلقاتش شده و بی وفا شدم به بودنت...

ببخش اگه یادم میره چقدر عاشقمی و چقدر بزرگی...

ببخش اگه بعضی روزها نگاه منتظرت رو به سلامی پاسخ نمیدم و گرم روزمره گیهای تهوع آور میشم...

ببخش خدا جون..ببخش

عاشق لحظه های باتو بودنم..منو یه لحظه هم از خودت جدا نکن...

بی تو هیچم.....باور کن...نذار بی تو بمونم...

همه ریسمانهای زمینی رو از پای دلم باز کن و اجازه بده دلم با تو نفس تازه کنه..

 

آرامش عمیق قلبم رو فقط از تو می خوام...


 
دردهای زیر پوست شهر
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

    خسته ام از کار  و هجوم فکرهای رنگارنگ و دغدغه های تمام نشدنی زندگی که صدایش ریز و ظریف کنار گوشم تکانم میدهد: خاله! فال می خری؟ مامانم مریضه!

نگاهش که میکنم درد می پیچد در همه سلولهایم...پسرکی است حداکثر هشت ساله..خسته..خسته...خسته..

الان این ساعت باید روی دفتر و کتابهایش مشغول نوشتن مشق و حفظ کردن درسهای فردایت باشی اینجا چه کار می کنی تو؟!

به زبان نمی آورم ولی در دلم هزار تا سوال زیر و رو میکنم از این جسم نحیف خسته سرما زده....

فروشنده های رنگارنگ مترو هرکدامشان دنیای کلمه اند و دریایی حرف...چشمهایشان را که نگاه می کنی بی آنکه بپرسی زبان می گشایند به سخن...

دختران جوان و خوش آب  و رنگ..کودکان و دختربچه هایی که هنوز خیلی زود است برای پرت شدنشان به آغوش بی رحم زندگی...و زنانی به غایت فرتوت...که الان وقت استراحت و خانه نشستن و نوه داری شان است نه وسط جمعیت به هم فشرده مترو کیسه های سنگین جابه جا کردن و با صدایی که به سختی درمی آید جوراب و گوش پاک کن و دستگیره تبلیغ کردن!

دلم گرفته...دلم از دردهای زیر پوست شهرم گرفته..پر بغضم برای شهر بیمارم...برای مردان و زنان و کودکان روبه احتضار کوچه پس کوچه های خزان زده چشمانم بارانی است.

گناه این زن چیست که باید ظرافت و لطافت و هنر و زنانگی اش زیر بار خستگی و ناملایمتهای این شهر دودزده له شود در طلب لقمه ای نان؟!

گناه این کودک چیست که سالهای قشنگ کودکی اش به جای شادمانه دویدن دنبال توپ و خنده های از ته دل سر دادن باید صرف التماس به من و تو شود برای خریدن یک فال حافظ یا یک بسته دستمال کاغذی؟

گناه آن پیرمرد نابینا چیست که باید خودش را از وسط تکانهای مترو و فشار آدمها عبور دهد تا صدای ضعیفش باطری قلمی و خودکار تبلیغ کند؟

دیدن این صحنه ها فقط مرا از خودم و بودنم منزجر می کند وقتی نمی توانم مرهمی باشم بر زخمهای شهربیمار..وقتی نمی توانم دردی را التیام بخشم و علاجی باشم براین مرض مسری که روز به روز بیشتر سرایت می کند به زنان و کودکان شهر و سرزمینم...

وقتی مادری ..زنی...دختری...از همه نجابت و لطافتش می زند تا کنار خیابان وسط ماشینهای رنگارنگ دستفروشی کند یا با چادری به صورتش انداخته دستش را جلوی من و تو دراز کند برای لقمه ای انسانیت...دلم می خواهد نباشم و نبینم!

 

پی نوشت:

من نه سیاستمدارم نه سیاست می دانم نه می خواهم که بدانم فقط یک انسانم و به عنوان یک انسان می خواهم بدانم آیا در کشوری که طلای سیاهش بلند آوازه اش کرده و صدای کمکهای انسان دوستانه اش به همه درماندگان دنیا به دورترین نقاط دنیا هم رسیده نمی شود کاری کرد که مردمانش برای تامین حداقل قوت لایموتشان نیازمند و محتاج نباشند؟! نمی شود کاری کرد که زن و کودک این سرزمین انسانیت و هویت و آرامشش را در واگنهای مترو به حراج نگذارد؟!


 
هیچ!
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

گاهی آدم،

دلش فقط یک " دوستت دارم" می خواهد

که نمیرد!

 


(افشین صالحی)


 
هشت سال گذشت...
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

    روزی که دانشجو شدم فکر میکردم درسم که تموم بشه تو یه روزنامه درست و حسابی مشغول به کار میشم و بعدشم پله های ترقی یکی بعد از دیگری در عرصه نوشتاری طی میشن...اون روزها برای هر دانشجوی روزنامه نگاری این نهایت آمال و آرزو بود.

کم کم که بزرگ شدیم زندگی چهره واقعی تری از خودش رو بهمون نشون داد و دیدیم رویاهای ما با حقیقت زندگی خیلی توفیر داره.

فارغ التحصیل که شدم به هر چیزی فکر میکردم الا کارمندی! برای همینم نه دنبال اشتغال بودم نه دنبال آگهی های استخدامی! و تنها یک بار یک آگهی رو پر کردم که همون نمک گیرمون کرد تا......حالا.

وقتی قرار شد برم وسط کویر و تنها زندگی کنم به خاطر کار،حس مبهم و ناخوشایندی تو وجودم رخنه کرد..بدتر اینکه همزمان یه پیشنهاد کاری خوب از یک روزنامه استانی خوب داشتم که همیشه توی رویا میدیدمش...و برای اولین بار در تضاد بین عقل و دلم،به خاطر خانواده م و رویاهای بزرگی که برای من داشتند مسیر عقلانی رو انتخاب کردم و به راهی رفتم که هیچوقت فکرشو نمی کردم...

روزهای تلخ و شیرین یکی یکی اومد و رفت...سختی های زندگی تنهایی توی دل کویر جایی کیلومترها دورتر از خانواده..ناملایمات محیط کار و آداب و رسوم خشک اداری و سختی های برقراری ارتباط برای منی که به راحتی سر دوستی را با هیچکس باز نمیکنم همه و همه روزهای سختی ساخت...سخت بود اما گذشت..سخت بود اما بزرگم کرد..سخت بود اما با تک تک سختی هایش پوست انداختم

و حالا...هشت ساله که ساعت پنج و نیم صبح بیدار شدن عادت شده...9 ساعت کار کردن عادت شده...چرت زدن توی راه عادت شده..و لذت از دیدن دسترنجت دیدن حاصل زحماتت و مفید بودن توی زندگی هم عادتی نیکو..

هشت ساله شب زود خوابیدن و صبح زود بیدار شدن عادت شده ..بیرون رفتن از خونه وقتی خیلی از مردم هنوز خوابن..وقتی هوا هنوز نیمه تاریکه و گاهی هم ترسناک! عادت شده..و روی پای خودت وایسادن و تجربه شیرین استقلال و حس کمک حال بودن توی زندگی...و اینکه بارت روی دوش کسی نباشه که تو هم بتونی یکی از چرخهای زندگی رو با همین زود بیدار شدنها و خستگی هات بچرخونی حس نابی به آدم میده...

و این برای منی که هیچوقت دوست نداشتم مصرف کننده صرف باشم تجربه خوب و قشنگی بود..تجربه ای به قیمت 8 سال عمر ....

هرچند گاهی خسته میشم..گاهی دلزده میشم..گاهی دلم یه خواب عمیق تا لنگ ظهر میخواد..گاهی دلم یه مسافرت طولانی بی استرس مرخصی میخواد..گاهی دلم وسط روز تو خیابون و پارک قدم زدن میخواد...اما راضی ام به آنچه هستم و آنچه دارم..

راضی ام و شاکر...

روزنامه نگار حرفه ای نشدم ..نشد که توی تحریریه یه روزنامه حرفه ای کار کنم اما روزنامه رو تجربه کردم و نوشتن رو و شوق انتشار رو و سختیهاش رو...هنوزم عاشقشم هنوز بزرگترین رویامه اما این هشت سال بهم یاد داد همیشه نمی تونی با دلت زندگی کنی ..بهم یاد داد واقعیات زندگی با اون کاخ مرمری که توی ذهنت ساختی متفاوته و با خیالاتت همیشه نمیتونی زندگی رو بسازی..و پذیرفتمش...و باهاش زندگی رو اونجوری که باید ساختم...

امروز صبح که توی نسیم خنک صبح مهرماه وقتی هنوز شهر نیمه خواب بود از خونه درمیومدم به همه روزهایی که گذشت و به همه اتفاقاتی که افتاد فکر میکردم ...یادم اومد یکی از همین روزهای مهرماهی بود که برای اولین بار وارد محیط کار شدم و مدل جدیدی از زندگی رو تجربه کردم...مدلی که هم سختی داشت هم راحتی..هم تلخی داشت هم شیرینی هم استرس داشت هم آرامش...ولی در کل تجربه خوبی بود...حالا که به مسیر پشت سر فکر میکنم فقط میتونم بگم :

ممنونم خداجون...ممنونم به خاطر همه فرصتهایی که به من دادی...به خاطر همه اون چیزهایی که توی این محیط و این شرایط به دست آوردم..به خاطر دوستای خوبی که اگه اینجا نمیومدم هیچوقت نصیبم نمیشدن...مثل نرگس.

ممنونم خدا به خاطر فرصت این تجربه مفید بودن و درک این روش زندگی...

من باور دارم حس رضایت مهمترین نعمت خداست به بنده ش...و دعا میکنم این حس شیرین رو به همه مون بچشونه همیشه و آرامش ناشی از اون رو...

 


 
آواز مه
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

بلیط قطار را پاره می‌کنم

و با آخرین گله‌ی گوزن‌ها

به خانه برمی‌گردم

آنقدر شاعرم

که شاخ‌هایم شکوفه داده است

و آوازم

چون مِهی بر دریاچه می‌گذرد:

 

 

                شلیک هر گلوله خشمی است

 

                        که از تفنگ کم می‌شود

 

                                  سینه‌ام را آماده کرده‌ام

                       تا تو مهربان‌تر شوی

 

گروس عبدالملکیان


 
بوی ماه مهر و خاطرات دهه شصتی
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

صبح ها نسیم خنکی می خوره به صورتت یعنی دیگه تابستون تموم شد و هوا هوای پاییزه...تنها چیزی که از این فصل هزار رنگ هنوز دوست دارم باز شدن مدرسه هاست حتی اگه 15 سال از آخرین روز مدرسه رفتنم گذشته باشه هنوز حس خوبی دارم به مدرسه و نیمکت و کلاس درس.

ما دهه شصتیها اگر چه تو شرایط سختی بزرگ شدیم و توی کمبود امکانات و محرومیت درس خوندیم و مثل بچه های امروزی همه جور امکانات رنگ وارنگ برامون مهیا نبود اما کلی خاطره قشنگ داریم که هیچکدوم از بچه های دهه های اخیر ازش بهره مند نیستن...ما یه عالمه دوستای خوب داریم که هنوزم وقتی می بینیمشون ساعتها و روزها حرف و خاطره مشترک برای مرور کردن داریم بی خستگی...

هنوزم وقتی یاد همه اون کلاسهای بزرگ و اون میز و نیمکتهای چوبی و قراضه میفتیم یه لبخند درشت می شینه روی صورتمون و ته دلمون یه حس خیلی خوشایند نفوذ میکنه که با هیچی تو دنیا قابل مقایسه نیست...

ما دهه شصتیا نسل بمباران و موشک و خمپاره بودیم که توی روستاها از ترس آژیر خطر زندگی میکردیم ولی دلمون شاد بود...خونه هامون با چراغ علاء الدین گرم میشد ولی دلامون گرم بود ...تلویزیونامون سیاه سفید بود ولی داشتنش خوشحالمون میکرد و موقع برنامه کودک ذوق می کردیم...

ما دهه شصتی ها مانتو شلوار یه رنگ نداشتیم اما دلامون پر بود از شوق درس و مدرسه...ما اول مهرو با یه عالمه شوق شروع می کردیم شوق بیست گرفتن و کارت صد آفرین از معلم گرفتن...ما تبلت و اینترنت نداشتیم اما همه عشقمون این بود که معلم روی بیست املامون برچسب صدآفرین بچسبونه!

ما هیچی نداشتیم اما همه چی داشتیم و دلمون خوش بود...

بچه های حالا همه چی دارن اما راضی نیستن..اما دلشون خوش نیست...اما خاطره ندارن...

 

نیمکتهای که کهنه بود...کوچیک بود ...اما برای دلهای ما همیشه جا داشت....

 

سالی یه گل که به روی جلدش اضافه میشد یعنی ما بزرگ شدیم...

خوشا به حالت ای روستایی....شعر محبوب کلاس اول دبستان که هنوز هم می بردت به آنسوی خاطره ها

با خانواده آقای هاشمی ایرانگردی کردیم و کلی چیزهای تازه یاد گرفتیم...

فصلها رو یاد گرفتیم توی کاغذهای کتابی که بوی زندگی می داد...

معلمهای کلاس اول چه زحمتی می کشیدند تا ما لوحه رو یاد بگیریم و قدمهای اول باسواد شدن رو برداریم...

زاغکی قالب پنیری دید...به دهن برگرفت و زود پرید....وقتی حفظ میشدیم چه ذوقی داشت...

دفترهامون نه باربی داشت نه باب اسفنجی...ساده بود از جنس برگ و شاخه...

یکی از مایه های ذوق همه دخترها داشتن همچین جامدادی بود...با رنگهای قشنگ

رعایت کردن خط زمینه و بعدش اون مهر صد آفرین تا عرش می بردمون...

 

گنجینه بچگیامون

مداد شمعی یار همه نقاشیهامون بود....

 

شوق جمع کردن انواع برچسبها و چسبوندنشون روی کتابهامون وصف ناپذیر بود....

لیوانهای تاشو یار همیشگی زنگ تفریح

 


آسفالت مدرسه...لی لی ....و یک دنیا هیاهوی شادمانه

تقدیم نوشت:

حس خوش ماه مهر و همه خاطرات دور و دیرم همراه با خنکای نسیم پاییزی این روزها رو تقدیم میکنم به همه معلمهای عزیز مخصوصا معلمهای زحمتکش نهاوندی و روح معلم محبوبم خانم سیف ربیعی....و همه دهه شصتیهایی که این خاطرات رو تجربه کردند...


 
کانون
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

      اگر چه ساعت شنی تابستون داره به آخرین دونه هاش میرسه ولی من هنوزم تو خاطرات تابستونهای همین چند سال پیش سیر میکنم و کلی کیف می کنم با تک تکشون.

به محض تموم شدن آخرین امتحان مدرسه مهمترین کارمون ثبت نام توی کلاسهای تابستانی رنگ وارنگ بود و بعدش تمدید کارت عضویت کانون و رفتن و کتاب خوندن و کتاب گرفتن و شرکت توی کلاسهاش..

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تقریبا یکی از مهمترین دلمشغولیهای همسن و سالهای من مخصوصا اونا که کتابخون تر بودند به حساب میومد...توی سال تحصیلی خیلی فرصت کتابخونه رفتن نداشتیم هرچند کتاب خوندن از برنامه زندگیمون هیچوقت حذف نمیشد..اما یکی از فانتزی ها و لحظه های قشنگ زندگیم این بود که وسط یه عالمه کتاب جورواجور غلت بزنم و از اینکه نمیدونم کدومو اول بخونم ذوق کنم!

علی رغم کمبود امکانات شهر ما خدا رو شکر کانون از اول توش شعبه داشت...یه ساختمون کوچیک با چند تا اطاق و یه حیاط گلکاری شده تقریبا توی یه بخش خلوت شهر...با چند تا کارمند که همیشه بودند حتی الان که فقط گرد پیری روی سر و صورتشون نشسته...و قفسه هایی که کتابهای رنگارنگ رو توش چیده بودند.کتابهایی که خیلیاشون رو داشتم اما دوست داشتن باز برشون دارم و ورق بزنم و روی صندلیهای چوبی رنگی وسط سالن مطالعه کانون بشینم  و توی اون آرامش محض بخونم و بخونم و بخونم...اونقدر که بیان بگن بچه ها کانون تعطیله!

شوق خوندن و دونستن بیشتر کم کم شوق نوشتن رو تو بچه های کانون تقویت می کرد ...دوست داشتی هر چیز ساده ای رو روی کاغذ بیاری...تا بقیه بخونن.

کلاسهای نقاشی...تئاتر و ...هم معمولا توی کانون برپا بود اما چیزی که من و خیلی از همسن و سالامو به اون ساختمون می کشوند شوق کتاب خوندن بود...

موقع رفتن به خونه وقتی یه کتاب توی دستم بود با چنان شعفی راه می رفتم انگار گنج پیدا کردم تا هرچه سریعتر خودمو به خونه برسونم و شروع کنم به خوندن و فردا که برمیگردم به کانون کتاب تموم شده باشه....

یادش بخیر...

کانون پرورشی یه نقطه شروع قشنگ بود برای من و همنسلام...خیلیامون خوندن و نوشتن رو از اونجا شروع کردیم...حس نابی که هنوزم ترکش نکردیم...یه یادگار قشنگ از بچگی...

ممنونم کانون..ممنونم دوست خوب من...


 
تا تو به خاطر منی ....
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم

مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم

من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی

داروی دوستی بود هر چه بروید از گلم

میرم و همچنان رود نام تو بر زبان من

ریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم

حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو

با همه سعی اگر به خود ره ندهی چه حاصلم

باد به دست آرزو در طلب هوای دل

گر نکند معاونت دور زمان مقبلم

لایق بندگی نیم بی هنری و قیمتی

ور تو قبول می‌کنی با همه نقص فاضلم

مثل تو را به خون من ور بکشی به باطلم

کس نکند مطالبت زان که غلام قاتلم

کشتی من که در میان آب گرفت و غرق شد

گر بود استخوان برد باد صبا به ساحلم

سرو برفت و بوستان از نظرم به جملگی

می‌نرود صنوبری بیخ گرفته در دلم

فکرت من کجا رسد در طلب وصال تو

این همه یاد می‌رود وز تو هنوز غافلم

لشکر عشق سعدیا غارت عقل می‌کند

تا تو دگر به خویشتن ظن نبری که عاقلم

 

                                                                         سعدی علیه الرحمه


 
شکر
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

فقط من میدونم که چقدر حواست بهم هست که وسط همه گرفتاریهای ریز و درشت بنده های کوچیک و بزرگت چطور منو فراموش نمیکنی

فقط من میدونم که چقدر من کوچیکم و چقدر تو بزرگی...و چقدر بزرگوارانه کوچیکیهای منو به روم نمیاری.

فقط من میدونم که چقدر بعضی وقتها لرزانم در ایمانم و تو چقدر محکم کنارمی و محکم بغلم میکنی و محکم بهم اطمینان میدی که تنها نیستم.

فقط من میدونم که چه وقتهای مهمی چه لحظه های خاصی چه روزهای سختی دستمو گرفتی و میگیری و فقط تو میدونی که هر چقدرم بد باشم ته ته دلم مطمئنم که "تو" بلاخره گره رو وا میکنی...

بعد این همه سال میدونم که چقدر کم گذاشتم برات و تو چقدر سنگ تموم گذاشتی برام..چقدر کم بودم و تو چقدر زیاد بودی ...چقدر بی وفا بودم و چقدر وفادار بودی...

ممنونم به خاطر بودنت..به خاطر عشق بی توقعت...به خاطر پرده پوشیت به خاطر وقتایی که نگفته دستمو گرفتی و نخواسته به دادم رسیدی...

ممنونم که تو هستی...که تو هستی...که تو هستی

میدونم بنده خوبی نبودم برات اما اعتراف میکنم که تو همیشه خدای خوبی بودی

و من خوشحالم که چنین خدای تکی دارم...و میخوام به خاطر خودت دوستت داشته باشم نه برای ترس از مجازات و نه به طمع پاداش...به خاطر خوبی بی حدت که همیشه کنارم بودی و همیشه همراهم

 


 
← صفحه بعد