به نام پدر
ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

   سی و چهار بهار از اون روزی که تو پدر شدی میگذره ولی هنوز همونقدر ذوق دیدنمو داری که اون روز سرد پاییزی داشتی...هنوز همونجوری چشمات برق می زنه هنوز همونجوری با شوق بغلم میکنی هنوز همونجوری مهربونی هنوز همونجوری عاشقی....

تو پدر شدی و من خوشبخت ترین دختر روی زمین به خاطر داشتنت...

تو پدر شدی و یکپارچه مهر و شوق و فداکاری و ایثار و من امنیت و آرامش و خوشبختی رو زیر سایه تو و با بودن تو و با مهر تو تجربه کردم...

تو پدر شدی با همه مسئولیتهای سخت پدری و مثل کوه وایسادی تا من مثل یک غنچه لطیف و نازک رشد کنم در سایه سار بودنت ..

تو پدر شدی تا یادم بدی انسان بودن رو ...سخاوت رو..محبت رو..صفا و سادگی و ایمان رو...و من رشد کردم با همه خوبیهایی که تو از دنیا یادم داده بودی...

دنیای بچگیم زیر سایه محبت تو و مامان بی نظیر و شاد و خوشحال گذشت و دوره نوجوانی و جوانیم با اعتماد به نفس و قدرتی که از شخصیت بی نظیر تو گرفته بودم به پیدا کردن مسیر آینده و زندگی گذشت ...

دنیای آدم بزرگها زیاد قشنگ نبود..ساده نبود..سختی داشت..پستی و بلندی داشت ...غصه داشت..بغض داشت...تلخی و شیرینی داشت...و من دیگه باید روزهای جدیدی رو تجربه می کردم گاهی تنها...اما هر جا که دلم لرزید هر جا که دستم یخ کرد هر جا که قدمم سست شد سرمو که گردوندم دیدم محکم وایسادی و میگی : برو بابایی من پشت سرتم! عین همون روزایی که داشتم تاتی تاتی راه رفتن رو تمرین می کردم و تو با شوق و اطمینان یادم دادی که از افتادن نترسم...

آدم بزرگ ها همه شون خوب نبودن..دل می شکستن..بغض می دادن به گلوی آدم ..زندگی سختی داشت ...غصه داشت ..اضطراب داشت اما با بودنت خیالم راحت بود که اگه کم بیارم یکی هست که نذاره بیفتم...

و تونستم...و وایسادم...و رفتم.و رسیدم...

حالا اینجام ...در نیمه راه زندگی..در اوایل دهه چهارم زندگی...باورم نمیشه اینقدر زود گذشته باشه..

حالا اون موهای پر پشت مشکیت سیاه سفید شده..حالا دور چشمای درشت قشنگت چروک افتاده...حالا گاهی برای خوندن روزنامه باید عینک بزنی..حالا گاهی پات درد میگیره گاهی چربیت بالا میزنه ....گاهی خسته میشی...ولی هنوزم محکمی و پر غرور و سخت و مطمین و تکیه گاه...

هنوزم امن ترین تکیه گاه زندگیمی..

بزرگترین افتخار زندگیم اینه که وقتی ازم میخوان خودمو معرفی کنم بگم: دختر بابا رضام! و وقتی ازم میپرسن آقای فلانی چه نسبتی باهاتون داره با غرور بگم: بابامه!

بابا جون نازنینم...مرد محبوب اول وآخر زندگیم...هستیمو هویتمو داشته هامو نفس کشیدنمو موفقیتهامو..اعتماد به نفسمو..تحمل سختیامو ...غرورمو ...هر چی دارم از خوبیهای دنیا مدیون قامت سرو  و اندیشه بلند و وسعت دید و روشنفکری بی نظیر و اعتمادیه که بهم دادی...

تو که هستی خدا همسایه دیوار به دیوار دلمه...

ممنون خدام بابت بودنت ..بابت داشتنت...بابت اینکه این سعادت نصیب من شد که دختر تو باشم...تا ابد سجده میکنم به پای بزرگیت و دستتو میببوسم

میدونم نمیتونم جبران کنم حتی یک روز از نگرانیات..بغضات...و زحماتت رو...

ولی دعات میکنم که همیشه همینجور محکم و پر غرور کنارم باشی و بی نیازم کنی ازهمه دنیا...

روزت مبارک عزیزترین بابای دنیا

 

 

پی  تبریک نوشت:

این  روز عزیز رو به همه آقایون مخصوصا دوستان وبلاگی عزیزم تبریک میگم و همینطور روز معلم رو به مامان گلم و معلمهای عزیزی که به گردن ما حق بزرگی دارن...

فرشته های بی تکرار بهشت مدرسه روزتون مبارک


 
یک تیتر تلخ
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

ندیده بودمش.افتخار شاگردی اش را نداشتم، اما نامش همیشه برایم آن بالا بالاهای روزنامه نگاری ایران بود..وقتی اسمش روی جلد آن کتاب سفید و نسبتا قطور روزنامه نگاری نوین برق می زد و هر صفحه ای را که میخواندم کلی حرف جدید کلی درس نشنیده یاد میگرفتم کیف می کردم که در رشته ای درس میخوانم که چنین بزرگانی در صدرش نشسته اند...

شاید دست تقدیر است که همیشه آنها که پشت دوربینند دیده نمی شوند به اندازه جلوی دوربینی ها و آنها که در تحریریه ها نشسته اند اندازه آن کلمات که من و تو می خوانیمشان مهم و مطرح نمی شوند...ولی همیشه هستند..همیشه می نویسند ...و من و تو میخوانیم بی آنکه شاید هیچوقت بپرسیم خالق این کلمات قشنگ کیست؟ او که تیتر می زند و خبر می نویسد و گزارش میگیرد را شاید قد کلماتش نشناسیم...تا روزی چنین تلخ که خودش تیتر شود!

تک تک بزرگان عرصه قلم و روزنامه نگاری برای ما که تا ابد دانشجو و شاگرد این عرصه می مانیم حکم کیمیا و گوهرهای گرانبهایی را دارند که بی تکرارند و دست نیافتنی...دیگر هیچ زمان و هیچ مکانی شاهد تکرار بزرگانی چون کاظم معتمد نژاد..حسین قندی..یونس شکرخواه...حسن نمکدوست...فریدون صدیقی...محمدمهدی فرقانی...هادی خانیکی..بیژن نفیسی...علی اکبرقاضی زاده نخواهیم بود...

وچه حیف!

و چه حیف که از میان صدها و هزاران شاگردی که این بزرگان تربیت کردند یکی چون قندی نشد ...نمی شود..انگار قرار است بعضی جاها همیشه خالی بمانند...

 

حسین قندی ، روزنامه نگار، استاد علوم ارتباطات و استاد مسلم تیتر، به بیکران آسمان  پرکشید...

روحش شاد و جایش همیشه خالی


یادداشت استاد قاضی زاده در سوگ حسین قندی

یادداشت دوست خوبم شیده لالمی در سوگ استاد نادیده


 
جای من خالی است
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

جای من خالی است
 
جای من در عشق
 
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
 
جای من در شوق تابستانی آن چشم
 
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
 
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
 
جای من خالی است
 
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
 
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!

 

جای من خالی است

جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

                      جای من در زندگی خالی است

 

محمد رضا عبدالملکیان

دل تنگی نوشت:

این شعر عجیب منو میبره به بهار کودکی..به روزهای خوش مدرسه وقتی گلهای یاس و محمدی توی حیاط خونه مامان ملوک باز میشدن و عطرشون همه جا رو پر میکرد ...وقتی کم کم برای امتحانای ثلث سوم آماده می شدیم و توی ایوون خونه مون علوم و دینی و تاریخ حفظ می کردم و نقشه می کشیدم که بعد امتحانا توی چه کلاسهایی ثبت نام کنم و تابستونمو چیکار کنم؟این هوای بهشتی یکراست می برتم به طعم خوش میوه های بی نظیر نهاوند و هوای دلچسب باغهای شهرم و شکوفه هایی که کم کم میوه میشدند و خدایی که همین نزدیکی است...

کاش هیچوقت بزرگ نمی شدیم!


 
گل همیشه بهار
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

بهار که باشی دستانت بوی بهار نارنج می دهد و چشمهایت به رنگ آسمان بی ابر

بهار که باشی روحت مثل چمنهای نو رسته تازه است و دلت به لطافت باران

بهار که باشی همه از عطر شکوفه های رنگارنگ وجودت برخوردارند و خودت تازگی و نشاط می آوری....

گل همیشه بهار خونه مون...مهربانوی مهربان ...آبجی هنرمند و خوش سلیقه م...امروز خورشید به شوق دیدن تو طلوع کرد و شکوفه ها جشن گرفتن از دیدار رویت...

تولدت مبارک

آرزوم برات همیشه سلامتی و خوشبختی و موفقیته...

دوستت دارم یه دنیا

خوش اومدی به دنیا دختر بهار


 
پس از باران
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

داره بارون میاد..زیر و تند و زیاد ...همونجوری که من عاشقشم...

وقتی بارون اینجوری می باره حس میکنم تو دلت گرفته و داری زار زار گریه می کنی!

حس میکنم بغضت خیلی گنده بوده که اینجوری می باریش...

گاهی که خودمم ابریم و تو اینجوری می باری با خودم حس میکنم شاید از غصه من دلت گرفته! بعد که فکر میکنم تو چند میلیون و چند هزار بنده اینجوری داری که الان تو این لحظه دلشون گرفته و تو ممکنه به خاطر بغض تک تک اونا زده باشی زیر گریه با خودم میگم: آخی...چه دل بزرگی داره خدا! چقدرررررررررررر غصه باید توش جا بده...چقدررررررررر باید حواسش به همه صاحبای اون دلها باشه که نشکنن ...نگیرن...تنگ نشن....اوووووووه چقدر کارت سخته خدا جونم...

و وقتی بارون وایمیسه و هوا آروم و آفتابی و لطیف میشه حس میکنم چقدر تو قشنگی چقدر تو بزرگی چقدر دلت دریاست....

بودنت توی زندگیم مثل آرامش بعد بارون شدید می مونه...بی همتا و بی نظیر...دلم میخواد تا ته دنیا توش بمونم و راه برم و نفس بکشم....

فقط خودت می دونی که چقدر دوستت دارم و چقدر نفسم به نفست بنده...به قد دونه های این بارونی که داره بغضهای تک تک آدما رو می شوره و میبره قسمت میدم تو لحظه های همه دلها جاری بمون و خودتو ازمون نگیر...

بعد از بارون آسمون زیبا میشه...من عاشق بارونم اگه تو از اون بالا بهم زل زده باشی و عاشق لطافت هوای بعد از بارون اگه تو بغلم کرده باشی....


 
بهتر از آب روان
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

    شاید دوستان زیادی داشته باشم شاید روابط اجتماعیم خوب باشه شاید آدم موفقی باشم ولی با همه داشته هام وقتی به تو می رسم دستم خالیه! در مقابل تو هیچی نمیتونم باشم حتی اگه از تو باشم مال تو باشم حاصل وجود تو باشم...

به تو که میرسم با همه سن و سالم و با همه آنچه بهش مباهات میکنم یه کودک نوپای ناتوانم که هنوز هم به تو و محبتت و بودنت احتیاج داره...

بچه که بودم همیشه دلم میخواست بزرگ بشم تا هی بهم نگی اینو بخور اونو نخور مواظب باش نیفتی زمین..درساتو خوندی؟ نمره ت چند شد؟ لباس گرم بپوس سردت نشه و....

اون روزها فکر میکردم اگه بزرگ بشم و دیگه کسی مواظبم نباشه خیلی خوبه! حالا آرزو دارم دوباره بچه بشم و یکی عین تو قرص و محکم مراقبم باشه و نذاره سردم بشه نذاره زمین بخورم نذاره بترسم نذاره بغض کنم...چه دنیای غریبی داریم و چه آرزوهای عجیبی!

خیلی وقتها از دلسوزیات دلخور شدیم خیلی وقتها شاید دلتو شکوندیم خیلی وقتها خواسته و ناخواسته ناراحتت کردیم اما میدونم که دل دریایی تو همیشه برای دعا و آرزوی عاقبت به خیریمون دعا کرده و میدونم که دعاشم یه روزی مستجاب میشه...

بابت همه سختی هایی که از لحظه هست شدنم تا همین الان برام کشیدی تا ته ته دنیا هم مدیونتم خیلی دلم میخواست میتونستم یه ذره شو جبران کنم ولی زمین را چه به آسمان؟!

خیلی دلم میخواد همه حسمو بهت بگم ولی چقدر سخته جلوی آفتاب از نور حرف زدن!

دلم میخواد بدونی همه چیزمو مدیون بودنت،محبتت، ایثارت،گرمی نگاهت و سخاوت لبخندتم...

دلم میخواد بدونی که من و ما بی تو هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچ نیستیم و با تو به عرش می رسیم..

دلم میخواد بدونی همه آرزوم سلامتی و طول عمر و خوشحالی تویه هر چند تو با همه خیرخواهیات با همه فداکاریات و با همه دعاهای خیری که پشت سرته عاقبت به خیری و کاش منم میتونستم مثل تو باشم..

مامان گلم این روزها بهانه است تا یاد دلم بندازم که اگه تورو نداشت چقدر حقیر بود و چقدر کم بود تو این دنیا...

تا یادم بمونه که تا تورو دارم به هیچ کس احتیاجی ندارم و تو برای خوشبختیم قد تمام دنیایی...

عزیز مهربانم...چه تقارن خجسته ای است طلوع دردانه رسول مهربانی با بزرگداشت مهر و آب و آینه...

مامان جونم روزت مبارک


پی تبریک نوشت:

زن که باشی بهانه عشقی..بهانه بودن...بی بهانه هم عاشقی...خوشحالم که نشانه لبخند مهربان خدایم...این روز عزیز به همه مادرهای خوب سرزمینم مبارک باد

درود و سلام بیکرانم نثار روح مادران آسمانی


 
باورش کنیم
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

من باور دارم که زندگی بهترین معلم انسانهاست شاید این جمله کلیشه ای و مسخره به نظر بیاد..شاید اگه چند سال پیش می شنیدمش یه پوزخند میزدم و میگفتم خب حالا...ولی الان که بهار یکی از سالهای دیگر دهه چهارم زندگی رو شروع کردم حس میکنم هر روزی که میگذره و هر اتفاقی که برای ما میفته یه تجربه اس که به کوله بار تجربیاتمون اضافه میشه..تجربه هایی گاهی تلخ و گاهی شیرین...زندگی یادمون میده برای رسیدن به خواسته هات باید قوی باشی..باید زحمت بکشی باید بجنگی باید پوست بندازی تا برسی بهش..همین چند سال پیش فکر میکردم وقتی چیزی میخوام خدا باید حتما اونو بهم بده وگرنه چرا من این همه صداش میکنم و دعا میکنم و عبادت میکنم؟ اگه نمیداد زار و نزار و جار و جنجال به درگاهش میبردم که آخه تو چرا منو دوست نداری؟! اون روزها شاید نمیدونستم که مصلحت چیه؟ حکمت خدا که میگن چیه؟ خواست خدا یعنی چی؟ اون وقتها از خدا فقط یه ماشین برآورده کردن حاجات و آرزوها تو ذهنم ساخته بودم! که انگار وظیفشه رفع حاجات ما! حالا که تعداد موهای سپید دارن یکی یکی خودنمایی میکنن و شمعهای روی کیک تولد هر سال عدد بالاتری رو نشون میدن بهتر میتونم درک کنم حکمت و مصلحتش رو...

حاصل معاشرت با زندگی درک عمق وجود آدمها و کشف واقعیتهاییه که تا وقتی بچه و نوجوون بودی شاید خوب نمی فهمیدیشون...اون وقتها هر کی لبخند میزد فکر میکردی خوبه و هر کی اخم میکرد دشمن میپنداشتیش! اون روزها اگه مامان منعت میکرد از دست زدن به آتیش گریه میکردی یا اگه بابا میگفت این خطرناکه نکن حریص تر میشدی به لمس خطر! ولی حالا میفهمی که آتیش دست رو می سوزونه و خطر رو پدر و مادر چون حس کردن و لمس کردن بهت تذکر میدن..

توی دریای خروشان زندگی همه فقط میگذرن...میان و میرن...دوستای رنگ و وارنگ و آدمهای جورواجوری رو میبینیم و باهاشون حرف میزنیم و کار میکنیم و تفریح میکنیم و....از یکی خوشمون میاد..از یکی بدمون میاد..یکی میشه دوست جان جان یکی میشه دشمن دل...یه روزی از کنار یکی آروم میگذری و شاید باورت نشه که همون شاید بشه دوست و همراه دلت و یه روز یکی رو باور میکنی که بعدها خودتو بابت این باور سرزنش میکنی!

زندگی رو دوست دارم به خاطر تجربه هایی که بهمون میده ..به خاطر اقیانوسی که هیچوقت راکد نیست...تو رو چه بخوای و چه نخوای حرکت میده و جلو میبره..بهت فرصت میده با خوب و بد دنیا آشنا بشی..مجبورت میکنه تجربه شون کنی..گاهی اشکتو درمیاره گاهی میخندوندت گاهی حس قدرت میکنی و گاهی احساس ضعف...ولی آخرش بزرگت میکنه..پوست میندازی...قدرت میگیری...

حالا دیگه ایمان دارم که زندگی با همه تلخی و شیرینی هاش تجربه ارزشمند و قشنگیه...حالا دیگه ناشکر نیستم از نداشته ها..ناراضی نیستم از نداده ها..شاکرم به بیکران داده ها و داشته ها...و باور دارم یکی اون بالا هست که حواسش به جزئی ترین افکار و اتفاقات و رفتارهای همه ماها هست..یکی هست که شاید همیشه ساکت باشه ولی به وقتش حرف میزنه به وقتش عمل میکنه و به وقتش برات تصمیم میگیره ...اونم خوب خوب خوب...به شرطی که باور کنی هر چی اون میخواد بهترینه ...

امسال بیایم تسلیم و رضا رو تمرین کنیم...باورش کنیم و ایمانمون رو دوباره بسازیم...با همه دل به مقدراتش ایمان بیاریم و شک نکنیم که چیزی که اون میخواد بهترینه...

اللهم انی رضا برضاک

زندگی همیشه جاریه...قدرشو بدونیم...

 

پی تقدیم نوشت:

این پست با همه حس نابش تقدیم به یوزآسیایی عزیز که همیشه پیگیر اینجاست و براش مهمه که چرا نمی نویسی؟ چی می نویسی و چگونه می نویسی؟

ممنونم همکلاسی


 
تو هم تمام شدی....
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

     سال یک هزار و سیصد و نود و سه هجری شمسی

     چقدر زود گذشت روزی که تلویزیون شروعت را اعلام کرد دور سفره هفت سین به هم تبریک گفتیم و برای هم آرزوی سالی خوش کردیم...و تو شروع شدی و رفتی و رفتی مثل عقربه های شتابان ساعت دیواری که گاهی کلافه ات می کند تیک تاکش!

شکوفه های گیلاس به گیلاسهای آبدار و سرخ تبدیل شد و بعد هم برگهای سبزش نارنجی و زرد و خشک شد تا جایش را به دانه های ریز برف بسپارد که خرامان و آرام روی شاخه های خالی بنشیند....هر چند سالهاست نه برفی هست و نه خرامیدنی...

آمدی به همان سرعتی که نود و دو آمد و نود و یک و همه سالهای قبلش! و می روی به همان شتابی که آنها رفتند...

عین صندوقچه سنگین و گرانقیمتی می مانی پر از خاطره ها...پر از اشکها و لبخندها...

شادی مرموز و عمیق کنار مامان ملوک بودن شب عید و خوردن قورمه سبزی خوشمزه ش...آتیش بازی شب عید بالای پشت بوم قدیمی دوخواهران...شور چیدن هفت سین و تحویل سال وقتی مامان تا آخرین لحظه ش داره بدو بدو میکنه! عید دیدنی و عیدی هایی که گاهی میگیری و نمیدونن چقدر خوشحالت میکنه هنوزم با این سن و سال! خنده های قاه قاه سیزده به در زیر بارون حتی! بوی آتیش و طعم سیب زمینی های تنوری ....و هزار تا عکس یادگاری با بچه های فامیل...اونقدر که همه خسته بشیم! و بعد هم شروع دوباره کار و زندگی...

سال دوستی ها و دشمنی ها...دوستان جانی ...

دو تا عزیز رو داماد کردیم و دست افشان و پای کوبان در عروسی شان هلهله کردیم...

هیجان و اضطرابهای تغییر محیط کار...ورود به محیط تازه و آشنایی با آدمهای تازه...بلاتکلیفی های کارهای اداری..خستگی..گاهی ناامیدی...هرچه بود گذشت...آمدم تا همسفرم آرامش پیدا کند...آمدیم تا دوباره بسازیم زندگی را...

و سختی دل کندن از دوستانی که دوریشان بغض می آورد و می آورد هنوز هم! و در اوج شگفتی آمدن و پیوستن دوست جان جان جان جان به تو در این غربت سرد....

و کنار آمدن با شهری که هیچوقت فکر نمیکردی راضی بشوی به تحملش ولی شد...روزگار چه بازیهای غریبی دارد...

یکی آمد و یکی رفت...یکی را پیدا کردی و یکی را گم! یکی دل بست و یکی دل کند...و زندگی چونان رودی خروشان راهش را ادامه داد...

 

میثممان رفت

تلخ ترین اتفاق سالهای اخیر...زود و نابهنگام و دردناک....

عاشورا که تمام شد با تلخ ترین خبر دنیا قامتمان خم شد...عزیزی را از ما گرفتی که هنوز هم هیچکس نبودنش را باور نمیکند...و چه کشیدیم با دیدن جای خالی ات با دیدن چهره داغدار دایی و زن دایی و آه خاموش مادربزرگ و گریه های بلند مادر... 



و هیراد آمد..

         فرشته ای که شاید بودنش کمی بکاهد از تلخی زهر نبودن نورچشممان

حالا هیراد بیش از یک ماه است که مهمان خانه دایی است...و معصومیت نگاهش حتی وقتی چشمهایش بسته است نوید می دهد که زندگی ادامه دارد با همه تلخی هایش...خدایا شکرت...به داده ها و نداده هایت شکر...

گاهی دلت میخواست دنیا را در همین جایش متوقف کنی ..گاهی پر بغض میشدی..گاهی پر خستگی و گاه لبریز شادی...گاهی پر از حس های مثبت و انرژِی بخش و گاهی خسته و نا امید...

هرچه بود داری به آخرین دانه های ساعت شنی ات میرسی نود و سه جان...میروی که به بهار خوش آمد بگویی و محو شوی در روزهای آینده ...

می روی تا سالی نو بیاید و حالا که می روی...

خدای بهار و تابستان و پاییز و زمستان را سپاسگزارم که فرصت زندگی ام را یکسال دیگر تمدید کرد و من امسال را هم تجربه کردم

ممنونم به خاطر سلامتی..به خاطر توانایی هایی که بخشیدی..به خاطر سایه پر مهر پدر و مادری که معنای زندگیند...

ممنونم به خاطر رزق حلال به خاطر برکت سفره هایمان که از توست..

ممنونم به خاطر امید و آرامشمان که از توست..

ممنونم به خاطر حس گرم حضورت که اگر نبود تحمل پستی و بلندی های زندگی ممکن نبود...

ممنونم که در اوج سختی ها هر وقت صدایت کردم : خدایا...شنیدم که : جانم...و کنارم بودی و حست کردم و در آغوش گرفتیم...

و برای امسالی که می آید برای همه بنده هایت تندرستی،خوشبختی، آرامش، امنیت،ایمان و حس حضورت را آرزو میکنم و دلم میخواهد امسال سال تو باشد در زندگی ام...سال تقدیری که میخواهم به قلم قدرتمند تو نوشته شود..سال پوست انداختن و تازه شدن و تازه اندیشیدن و تازه زیستن...میخواهم عنان جان و جهانم را به تو بسپارم و چشمانم را ببندم و خیالم راحت باشد که تو بهترین ها را مقدر میکنی...

 

فرا رسیدن بهار جان و جهان را به همه دوستان دیده و نادیده که این سطور را می خوانند تبریک میگم و امیدوارم بهار براشون طراوت روح و جان با خودش بیاره..

امیدوارم دلامون بهاری بشه...

سر سفره هفت سین برای همدیگه عاقبت به خیری بخوایم از خدا...همین بهترین دعاست

سالتون پر از بنفشه و حضور گرم خدا

 


 
حال دل با تو گفتنم هوس است
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

یه وقتهایی یه کلماتی حس غریبی بهت میده....یعنی حس میکنی اون کلمات و حروف دستچین شدن برای گفتن حرفهای نگفتنی ات...

همیشه با خوندن جوشن کبیر حال عجیبی پیدا میکردم وقتی اینجوری خدا رو صدا می زنه:

یَا عُدَّتِی عِنْدَ شِدَّتِی یَا رَجَائِی عِنْدَ مُصِیبَتِی یَا مُونِسِی عِنْدَ وَحْشَتِی یَا صَاحِبِی عِنْدَ غُرْبَتِی یَا وَلِیِّی عِنْدَ نِعْمَتِی یَا غِیَاثِی عِنْدَ کُرْبَتِی یَا دَلِیلِی عِنْدَ حَیْرَتِی یَا غَنَائِی عِنْدَ افْتِقَارِی یَا مَلْجَئِی عِنْدَ ضْطِرَارِی یَا مُعِینِی عِنْدَ مَفْزَعِی


  ای ذخیره هنگام سختی من، ای امید من در برابر پیش آمدهای ناگوار ای همدم من هنگام ترس و وحشت، ای رفیق من در غربتم ، ای صاحب اختیار من در نعمتم، ای فریادرس من در غم و اندوه ،ای دلیل و راهنمایم هنگام سرگردانی، ای توانگری من هنگام نداری، ای پناه من هنگام درماندگی ، ای کمک کارم در بیچارگی و پریشانی

 

یا وقتی اینجوری صداش می کنه:

یَا دَلِیلَ الْمُتَحَیِّرِینَ یَا غِیَاثَ الْمُسْتَغِیثِینَ یَا صَرِیخَ الْمُسْتَصْرِخِینَ یَا جَارَ الْمُسْتَجِیرِینَ یَا اَمَانَ الْخَائِفِینَ یَا عَوْنَ الْمُوْمِنِینَ یَا رَاحِمَ الْمَسَاکِینِ یَا مَلْجَاَ الْعَاصِینَ یَا غَافِرَ الْمُذْنِبِینَ یَا مُجِیبَ دَعْوَهِ الْمُضْطَرِّینَ


  ای راهنمای سرگردانان، ای فریادرس فریادخواهان ،ای دادرس دادخواهان ،ای پناه پناه جویان، ای امان بخش ترسیدگان، ای کمک مومنان، ای رحم کننده مسکینان ،ای پناه عاصیان ،ای آمرزنده گناهکاران، ای اجابت کننده دعای درماندگان


و اوج بندگی و عشق وقتیه که میگی:

یَا عِمَادَ مَنْ لا عِمَادَ لَهُ یَا سَنَدَ مَنْ لا سَنَدَ لَهُ یَا ذُخْرَ مَنْ لا ذُخْرَ لَهُ یَا حِرْزَ مَنْ لا حِرْزَ لَهُ یَا غِیَاثَ مَنْ لا غِیَاثَ لَهُ یَا فَخْرَ مَنْ لا فَخْرَ لَهُ یَا عِزَّ مَنْ لا عِزَّ لَهُ یَا مُعِینَ مَنْ لا مُعِینَ لَهُ یَا اَنِیسَ مَنْ لا اَنِیسَ لَهُ یَا اَمَانَ مَنْ لا اَمَانَ لَهُ


  ای پشتیبان کسی که پشتیبان ندارد ،ای پشتوانه آن کس که پشتوانه ندارد ،ای ذخیره آن کس که ذخیره ندارد، ای پناه آن کس که پناهی ندارد، ای فریادرس آنکس که فریادرس ندارد، ای افتخار آن کس که مایه افتخاری ندارد، ای عزت آنکس که عزتی ندارد، ای کمک آنکس که کمکی ندارد، ای همدم آنکس که همدمی ندارد، ای امان بخش آنکس که امانی ندارد

هرچه صدایش می زنی می بینی باز هم نامکرر است:

یَا حَلِیما لا یَعْجَلُ یَا جَوَادا لا یَبْخَلُ یَا صَادِقا لا یُخْلِفُ یَا وَهَّابا لا یَمَلُّ یَا قَاهِرا لا یُغْلَبُ یَا عَظِیما لا یُوصَفُ یَا عَدْلا لا یَحِیفُ یَا غَنِیّا لا یَفْتَقِرُ یَا کَبِیرا لا یَصْغُرُ یَا حَافِظا لا یَغْفُلُ سُبْحَانَکَ یَا لا إِلَهَ إِلا اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ یَا رَبِّ

  ای بردباری که شتاب نکند، ای بخشنده ای که بخل ندارد ،ای راست وعده ای که خلاف وعده نمی کند، ای بخشنده ای که خسته نمی شود، ای چیره ای که شکست نپذیرد ای بزرگی که در وصف نگنجد، ای دادگری که در حکمش ستم نکند، ای توانگری که درویش نشود ،ای بزرگی که کوچک نشود ،ای نگهبانی که غفلت نکند، منزهی تو ای خدایی که نیست معبودی جز تو، فریاد فریاد !نجات ده ما را از آتش دوزخ ای پروردگار...

 

 

دل نوشت:

اونقدر کنارمونی که گاهی یادمون میره هستی..اونقدر هستی که گاهی نمی بینیمت..زندگی می کنیم راه میریم کار میکنیم نفس می کشیم شادی میکنیم و هیچ حواسمون نیست به تو..تویی که وقت شادیهامون لبخند روی لبته و هی برامون آیت الکرسی میخونی که شادیهامون چشم زخم نخوره...که شاد بمونیم...

ولی وقتی دلمون میگیره وقتی بغض داریم وقتی غصه داریم تازه می فهمیم که تو هستی...که کنارمونی..اون وقته که صدات میکنیم اون وقته که با همه بی معرفتی هامون بازم انتظار داریم تو خواسته هامونو براورده کنی و کنارمون باشی و گوش به حرفمون بدی...و میدی و می شنوی...و اجابت می کنی....

تو چرا اینقدر بی دریغ و بی توقع و بی حساب می بخشی به ما بنده های ناسپاس فراموشکار؟

چرا یادمون نمیاری که فقط وقت سختی و اضطرار یادتیم؟ چرا یادمون نمیاری که فقط وقت دلگرفتگیهاست که از ته دل صدات میزنیم؟ چرا یادمون نمیاری که چقدر به فکر خودمونیم؟ و غافل از تو؟ و تو اونقدر قانعی به حتی یک خدا گفتن ما که فقط دلت میخواد ببخشی و صدامونو بشنوی.....

خدایا...ممنونم که هستی..ممنونم که هنوز آغوشت گرمتر از همیشه برای ماها بازه...ممنونم که برات بنده خوب و بد فرقی نداره محبتت عین بارون رو سر همه میباره...ممنونم به خاطر همه چیزهای خوبی که دادی و همه چیزهایی که ندادی...ممنونم که بودنت امید میده که دنیا هنوز خالی نیست....

 

مهربونی نوشت:

امسال هم مثل همه سالها به همت دستان گره گشا و زحمات مامان داریم برای بچه های نیازمند خرید عید میکنیم اگه دوست دارید به قدر نشوندن یه لبخند روی لبهای یه کودک یتیم شریک باشید ما رو از سخاوت دستاتون بی نصیب نذارید....

 

شماره حساب انجمن خیریه دستان گره گشا:

بانک ملی 0108515869003

شماره کارت:6037991478695012


 
زاده روز سیزدهم
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

  ارزش دوستان خوب به وقت دلتنگی ها تنهایی ها و دل گرفتگی ها معلوم میشود وگرنه رفقای شادی و خنده و خوشحالی که زیادند...

رفیقی که پای همه غرغر کردن هایت،خستگی ها و بی حوصلگی هایت،دل گرفتگی هایت، حتی سکوت معنادارت ایستاده باشد خسته نشود رهایت نکند بماند قرص و محکم و همه سعیش را بکند که هر طور شده حتی به قدر یک لبخند حال دلت عوض شد که خوب شوی بهتر شوی ...

دوستی که همه بضاعتش اگر یک لحظه مهربانی هم باشد آنرا برایت دو دستی هدیه بیاورد تا یادت برود غربت و خستگی هایت را..

این دوستها ارزش همه دنیا را دارند حتی اگر دور حتی اگر دیر...

و تو یکی از اون رفیقای ارزشمند دنیایی...یکی از اونایی که کمند ولی بودنشون ارزشمنده...کمند ولی عین یه قطره بارونن وقتی له له می زنی وسط گرمای مرداد....کمند ولی امیدوارت میکنند که خوبی هنوز تموم نشده که آدمیت هنوز نمرده...وقتی یهویی بی مقدمه بعد ماهها دوری پیام میدی که : خوبی؟ آدم حال دلش خوب میشه که خوب بودنت برای یکی مهمه....

پیام عزیز...رفیق مهربون و بی کلک و ساده و صاف سالهای غربت...توی تکاپوی اسفند به دنیا اومدنت با خودش هیجان بهارو میاره که اگر چه دیگه مثل بچگیا برامون خاص نیست ولی هنوزم نو شدن روزها و شکوفه زدن درختها رو دوست داریم...

تولدت مبارک پسر سیزدهمین روز دوازدهمین ماه سال....سبز باشی و دل خوش و کامروا....تو حقت همه خوشبختی های دنیاست ..همه رو برات یک جا آرزو میکنم...


 
← صفحه بعد