ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
اينجا نمی دونم کجاست؟!
شايد ۲۰ هزار فرسنگ زير دريا! شايد انتهای کوچه زندگی! همون جايی که دلت می خواد داد
بزنی : زندگی ! نگه دار پياده می شم!
هر چه هست حکايت غريب آن روز پاييزی است...
ببخشيد اگه تازگيها يه کمی تنبل شدم! آخه سالهاست اين دستها با قلم و کاغذ آشنا بوده و
ظرفيت تکنو لوژی را ندارد!
اين روزها خيلی خيلی به دعا احتياج دارم.
يا علی!
 
نقد ادبی -شازده کوچولو-آنتوان دوسنت اگزوپه ری ـترجمه احمد شاملو
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
کتاب را به بهترين دوستش لئون ورث موقعی که پسر بچه بود تقديم می کند و از همين جا نثر ساده وصميمی و تاثير گذارش را آغاز می کند.با اولين نگاه به کتاب شازده کوچولو تصور می کنيد که کتاب برای کودکان نوشته شده با کلام ساده و نقاشيهای عجيب و غريبش!
اما هر سطری را که جلو می روی بيشتر جذب کلمات آن می شوی تا جايی که ديگر نمی توانی آنرا کنار بگذاری تا قصه به سرانجام برسد.
گاهی برخی جملات ساعتها تو را به فکر فرو می بردو تو هنوز نمی دانی چقدر تحت تاثير شهريار کوچولو با آن نگاه ساده و آن دنيای بزرگش قرار گرفته ای.وقتی از گل سرخش حرف می زند-از اخترک ب ۶۱۲-و از روباه و... می شنوی و تا مدتها با اين فکر می کنی که تا به حال چند نفر را اهلی کرده ای؟يعنی هنوز در فضای شازده کوچولو شناوری!
داستان تا حدی تخيلی است.ماجرای موجودی که از فضا به زمين آمده و به يک موجود زمينی برخورد کرده و برايش حرف می زند و اين حرفها آنقدر زيبا و اثر گذارند که بارها و بارها با خودت تکرار می کنی و بعد از هر بار تکرار تازه می فهمی که چقدر موجز و سليس و دلنشين حرف زده شهريار کوچولو!
نويسنده از ساده ترين کلمات ممکن برای بيان مقصود خود استفاده می کندو حتی تصاوير را هم متناسب با نوع متن ساده و ابتدايی طراحی می کند.چرا؟
شايد می خواهد به نوعی خستگی و دلزدگی اش را از دنيای بزرگترها (که به قول شهريار کوچولوفقط عدد و رقم در آن مهم است!) و اشتياقش را به بازگشت به عالم پاک و بی ريای کودکی نشان دهد.
کودکی را که او به تصوير می کشد بر خلاف آنچه بزرگترها تصور می کنند همه چيز را خيلی بهتر از آنها می فهمد اما به قول خودش گاهی ناچار است خودش را تا حد آنها پائين بياورد و در حد مسائل روزمره با آنها صحبت کند!
شهريار کوچولودر سفرش هفت سياره را پشت سر می گذارد با پادشاه و خودپسند و می خواره
و تاجر و فانوسبان و جغرافيدان همکلام می شود تا از دنيای آنها نکته های تازه بياموزدو سرانجام به زمين می رسد که شگفتی آور است برای او که از يک اخترک کوچکتر از يک خانه معمولی آمده!
صحنه بر خورد شهريار کوچولو با روباه يکی از زيباترين بخشهای داستان است وقتی روباه از اهلی کردن سخن می گويد و از او می خواهد که اهلی اش کند که خانه اش را چراغانی کند...
حرفهايی که اينجا می خوانی و می شنوی يکسر برت می گردانند به سالهای از دست رفته کودکی -سالهای سفيد و صاف و سالهايی که هنوز بزرگ نشده بودی و آرزوهايت به اندازه همه دنيا بزرگ بود که اگر گلی جواب سلامت را نمی داد دلت می گرفت...
و همين حقيقت نگاری و سادگی کلام به همراه نثر ساده و موثر رمز موفقيت و ماندگاری اين اثر شده به طوری که محبوبترين کتاب قرن بيستم می شود و همان آدم بزرگهايی که شايد خيلی چيزها را ديگر نمی بينند آنرا با علاقه می خوانند و بارها و بارها تکرار می کنند.
نوع نوشتار و جمله بندی شازده کوچولو شايد کمی متفاوت و حتی غير عادی به نظر بيايد.گاهی فعل را اول جمله می آورد و ارکين جمله را جابه جا می کند اما با اين کارش به اثر گذاری کلام می افزايد.
می خواهد بنويسد آنگونه که بر دل بنشيندو برايش مهم نيست که چگونه ساختارها را زير پا می گذارد .هر خواننده ای معتقد است آنچه در شازده کوچولو خوانده با بقيه کتابها متفاوت است و همين راز ماندگاری اين اثر است.اثری که در پی تکلف و استفاده بی جا از صنايع ادبی و لفاظيهای نابه جا نيست.هر کلمه را فقط وقتی به کار می برد که لازم باشد و برای نوشتنحاضر نيست هر کاری بکند او با صراحت و جسارت خاصش در نوشتن به عمق وحود خواننده نفوذ می کند و او را به خود به اوج می برد.
اما يک اثر خوب اگر برای همه مردم دنيا قابل فهم نباشد ماندگار نمی شود و احمد شاملو ـشاعر بزرگ معاصرـ شازده کوچولو را برای تمام بچه ها و بزرگترهای اين سرزمين جاودانه کرد .
روحش شاد و يادش جاودانه.
 
 
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ دی ۱۳۸٢ : توسط :

دلم تنگ است ماتم دارم امشب...
 
 
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ دی ۱۳۸٢ : توسط :

 

با سنگ ها بگو... چه انديشه می کنند ؟

                                               حتی بدون بال ، کبوتر ، کبوتر است...


 
سپيده خونين
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ دی ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
شب شکسته شده.گرگ و ميش صبح جمعه. شهر هنوز بيدار نشده...
کودکان آرام و معصوم به خوابی شيرين رفته اند با لبخندی بر لب.
مادر با آرامی از بستر بر می خيزد. از پنجره بيرون را نگاه می کند. آسمان سرخ است!
مشتی آب بر صورت می زند و به نماز می ايستد.
دستها را که به قنوت بالا می آورد دنيا زير پايش می لرزد...

بزرگترين شهر خشتی جهان در يک لحظه فرو ريخت! در ۱۲ ثانيه!
شهر تاريخی ارگ بم با ۲۰ هکتار وسعت و ۳۸ برج ديده بانی در زلزله ۶.۳ ريشتری صبح جمعه
(۵ دی ماه ۸۲) به تلی از خاک تبديل شد!
قدمت اين قلعه فراتر از دوره ساسانی است و حتی تا اشکانيان هم می رسد.که يکی از بزرگترين جاذبه های گردشگری دنياست.
و امروز دنيا بم را نه از خرمای سياهش و نه از پرتقال خوش رنگش که از زمين لرزه اش می شناسد!

در هر ثانيه صدها دست و چشم از خاک بيرون مانده پيدا می شود. صدای ناله زن و مرد به گوش می رسد. کودکی بی پناه در ميان خرابه های خانه اش گرمای آغوش مادرش را جستجو می کند او اينک تنها بازمانده يک خانواده است.
مادری با دستان خسته اش خاک سرد را کنار می زند .ناگهان فريادش به آسمان می رود. دستی را بيرون می کشد. او طفل ۸ ساله اش است! ساعتی بعد او بهت زده بالای سر جسم بی جان ۴ کودکش نشسته است!

اينجا تهران است.فرودگاه مهر آباد. در نگاه اول متوجه می شوی که اوضاع عادی نيست. جوانان زيادی ساعتها سر پا ايستاده اند تا کارت پرواز کرمان را بگيرند. ساعتها خواهش کرده اند تا خود را به بم برسانند. از همان ساعات اوليه صدها نفر به صورت گروهی و انفرادی از زمين و هوا خود را به بم می رسانند تا مرهمی بر دلهای زخمی باشند.

پيرزنی عصا زنان چراغ والوری را به سختی تا مقابل پايگاه امداد می آورد. مادری پتوهای خانه اش را يکی يکی هديه می کند.جانبازی از سفر حج چشم پوشی می کند تا هموطنی را از سرما نجات دهدو عروسی مهريه اش را مطالبه می کند تا کودکی را از آوار درد نجات دهد!
بغضت می ترکد و به ايرانی بودنت افتخار می کنی!

با اين همه بم هنوز ويرانه ای بيش نيست. و گرمای محبت ايرانی و غير ايرانی نتوانسته جلوی افزايش آمار کشته شدگان را بگيرد. داوطلبان کمک بيشمارند و امکانات اندک! مديريت بحران اينجا معنايی ندارد!
با گذشت چند روز از زلزله وضعيت اسکان و تقسيم غذا ناعادلانه است. هر که زورش بيش سهمش بيشتر! همه مصيبت زده اند و خسته و گرسنه! بر آنها حرجی نيست اما...

شايد راست می گويند که ما عادت کرده ايم فرافکنی کنيم! و هميشه مسئولان را مقصر بدانيم
قبول می کنيم و سعی می کنيم يادمان نيايد که در زلزله ۷ ريشتری چين فقط ۱ نفر کشته شد و رئيس جمهور به پاسخگويی خوانده شد!!
و باز هم سعی می کنيم فجايع طبس-بوئين زهراو رودبار را از ياد ببريم!
ديروز نوبت آنها بود. امروز قرعه به نام بم افتاده و فردا نوبت تهران است!
پايتخت ايران. که قرار است با همه آدمهايش زير خاک دفن شود!و ما می دانيم که خواهيم مرد!
و از سالها قبل می دانيم. اما حق نداريم به دنبال نجات خود باشيم! حق نداريم کسی را مسئول بدانيم!مسئول پرپر شدن نوزادان و کودکان رودبار-اردبيل و بم...

اما نه! نمی توانيم سکوت کنيم!گرچه يک تن باشيم! اما حق زندگی داريم. حق آرامش! نمی خواهيم عمری را با هراس مرگ زندگی کنيم و هر روز داغدار گوشه ای از خاکمان باشيم تا کدام سپيده زير آوار بمانيم؟؟؟؟؟؟؟
ما می خواهيم همه کسانی را که بر مبلهای مجلل خود تکيه کرده اند و کمکهای ميليونی از بيت المال را به سوی مصيبت زدگان روانه می کنند تا وجهه سياسی خود را حفظ کنند به پای ميز محاکمه بکشانيم! اين حق هر مادر داغديده و هر پدر دلشکسته ای است.

چادر نماز سفيد مادر به خون می غلطد.و او بر سجاده جان می سپارد با چشمانی خيره بر آسمان در پی اين سوال که:
به کدامين گناه؟

 
سفر به سرزمين نور
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ دی ۱۳۸٢ : توسط :
سالها به سوی قبله نا ديده نماز گزارديم و اينک اولين نماز بی واسطه رو به روی او...
مرغ جانم در آستانه پر کشيدن از جسم است.وقتی دستانت را برای قنوت بالا می بری فقط کعبه را می بينی.
اينج آغاز و پايان دنياست. ديگر هيچ آرزويی ندارم!
نماز پايان يافته . به سوی لحظه های پريشانی هاجر می رويم.سعی صفا و مروه!باز هم ۷ بار!
می روی. مردان نيمی از راه را هروله می کنند.پی گمگشته ای آمده ای.پايان سعی در کوه مروه به نماز صبح ختم می شود.به دور هفتم که می رسی دنيا برايت سرابی است که از بلندای مروه پيداست.تقصير می کنی.
ديگر محرم نيستس. به آينه که می نگری بايد خدا را ببينی!
بعد از طواف نسا و نمازش که حرمت زن را صدچندان می کند سبک و رها می روی تا با او در کنار خانه اش تنها شوی.
اينجا همه چيز بوی خدا می دهد. عرفات -منی- مشعر- غار حرا که شبانه بالا می رويم تا عظمت تنهايی محمد را لمس کنيم و نماز صبحی که در تنگنای عاشقانه غار می خوانيم و با شکوهترين طلوع خورشيد از فراز کوه نور...
دل آسمان می گيرد و عاشقانه زار می زند تا با تو همدل شود.همه سر و پا برهنه به سوی بيت ميشتابند تا باران کعبه را هم ببينند. اشکها با باران يکی می شوند و جان را شستشو می دهند. به سجده می روم
سجده بر آب!سر را که بر می دارم در آرامش بارانی کعبه خدا را می بينم با لبخندی بر لب!
همه چيز به گذر يک رويای شيرين می ماند.شيرينی خنک زمزم!
و باز هم روز وداع می رسد و همه جانت را در طواف وداع خلاصه می کنی ولی تکه های دلت را کنار کعبه به امانت می گذاری تا به بهانه آنها دوباره برگردی ...
تا دوباره تورا بخوانند و تو لبيک گويان بيايی...
والسلام
 
سفر به سرزمين نور
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ دی ۱۳۸٢ : توسط :
وارد شجره می شويم . شور و اشتياقی بر فضا و آدمهای اينجا حاکم است. بعد از نماز به احرام می رسيم. نفس عميقی می کشی .خودت را آماده می کنی تا به ديدارش بشتابی. همه دنيا را از ياد می بری و زمزمه می کنی: لبيک اللهم لبيک...
او دعوت کرده و تو اشک ريزان لبيک می گويی. ديگر محرم شده ای! هر کاری نکن که آزاد نيستی! که بنده در بند اويي و به ديدار او می روی!
آرامشی ژرف بر جانم می نشيند. به جايی می روم که جهانی آرزويش را دارد. با غرور بر زمين گام می گذارم! با لباس مرگ به سرزمين زندگی مي رويم.
در طول راه سکوتی عجيب بر فضا حاکم است.و با ديدن تابلوی مکه المکرمه قفل چشمها شکسته می شود.
سنگهای خاکستری مسجد الحرام را در پيش رويت می بينی . سر به زير می اندازيم و آرام قدم به درون مسجد می گذاريم. نزديکتر که ميرويم بچه ها به خاک می افتند و من بی آنکه بدانم چه شده از جمع پيروی می کنم! بعد از چند لحظه سرم را که بالا می آورم شکوهی وصف ناپذير چشمانم را خيره می کند.انفجاری در جانم رخ می دهد و بعد آرامشی از جنس نور وجودم را لبريز می کند.
قدم به جلو می گذاری و از خط قهوه ای حجر الاسود طواف را شروع می کنی ۷ شهر عشق- ۷ تپش تکان دهنده -۷ حلقه اتصال- ۷ دور طواف...
و در تمام مدت اشک می ريزی تا شايد آتش قلبت را فرو بنشانی و سپس نماز طواف پشت مقام ابراهيم و روبه روی کعبه...
 
سفر به سرزمين نور
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ دی ۱۳۸٢ : توسط :
صبح که می شود پا به حرم پيامبر می گذاری . اينجا فقط چند ساعت در روز برای ورود زنان باز است و بعد هم محترمانه آنها را بيرون می کنند.!
قبر پيامبر در کنار ابوبکر و عمر يک دنيا حرف برای گفتن دارد. در کنار قبر پيامبر خانه ساده حضرت زهرا تو را تا خدا بالا می برد. آرام می نشينی و راز دلت را با رسولت می گويی. از جفاهايی که بر تو و مسلمانان ديگر رفته به رحمه للعالمين شکوه می کنی.بعد از زيارت مرقد به کنار ستون توبه می روی. در محوطه حرم ۷ ستون توبه- سرير- عايشه- حنانه-وفود- حرس و مخلقه وجود دارد. سمت راست ستون توبه منبر و محراب پيامبر قرار دارد.
کم کم شرطه ها سر می رسند تا حرم را خالی کنند .خيلی ها به نماز می ايستند. می گويند اينجا اگر کسی به نماز بايستد بيرونش نمی کنند حتی اگر چند ساعت طول بکشد!
روزهای بعد به ديدار مساجد سبعه(فتح- علی بن ابيطالب- حضرت زهرا- سلمان- ابوبکر-عثمان وقبا) و کوه احد می رويم.
چقدر در اين چند روزه قشنگ زندگی کرده ام. در کنار رسول خدا- بقيع- بين الحرمين و چقدر سريع يک هفته حضورمان در اينجا به پايان می رسد. روز وداع فرا می رسد . غمی بر دل سنگينی می کند و اشتياقی جان را شعله ور می کند.اشتياق ديدار کعبه دوست.
برای آخرين زيارت می رويم و اينک همه در لباس فرشتگان سوار براتوبوسها می شوند...
به سوی ميقات...
 
سفر به سرزمين نور
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ دی ۱۳۸٢ : توسط :
اما صفای سحر گاه مسجد النبی چيز ديگری است. وقتی در تاريک و روشن هوا خواب را بر خود حرام می کنی تا به ديدارش بشتابی. وقتی ماه را در کنار گنبدسبز رسول می بينی و وقتی بين حرم پيامبر و قبرستان بقيع ـبين الحرمين ـ عاشقانه او را صدا می زنی .همه فرشته ها با تو به اين ضيافت آمده اند.
بعد از نماز صبح به سوی بقيع می رويم. قبرستانی غريب و تنها که دل هر زائری را پر از درد می کند. اينجا هم به روی عاشقان حصار کشيده اند.ورود به بقيع نه تنها برای زنها ممنوع است که مردان هم فقط از راه دور می توانند نظاره گر مظلوميت اهل بيت باشند. وقتی پشت به گنبد خضرا می ايستی ديواره ای به صورت نيم دايره رو به رويت قرار دارد که چهار قبر درون آن مدفن پاک امام حسن- امام سجاد- امام باقر و امام صادق (ع) است.در ميان اعراب مرسوم است که برای قبر مردان يک سنگ و برای قبر زنان دو سنگ در بالا و پايين آن می گذارند. در همان نيم دايره قبر فاطمه بنت اسد و در بالای آن ديوار قبر خواهران حضرت زهرا قرار دارد. در محوطه ديگری شبيه يک چاله قبر چند زن قرار دارد: صفيه و عاتکه عمه های پيامبر و ام البنين مادر حضرت ابوالفضل. کبوترها از روی قبری به قبر ديگر می پرند تا گندمهای زائران را بر چينند. بی اختيار به ياد کبوتران گنبد طلايی امام رضا می افتم.
در بقيع اجساد را ۸ متر پايين تر از زمين دفن می کنند. و بسياری از اصحاب پيامبر - برخی شهدای احد و حتی نويسندگان برجسته اسلام در آنجا مدفون هستند.
شبهای بقيع غربت را بيشتر به يادت می آورند وقتی سر بر ميله های سرد وسنگين قبرستان می گذاری و در سکوت مرگبار آن دعای کميل را زمزمه می کنی!
 
سفر به سرزمين نور
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ دی ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
می گويندبا اولين نگاه به گنبد خضرا هر آرزويی بر آورده می شود. راستی چه آرزويی دارم؟ از فرودگاه تا اينجا را يکسره در خواب آمده ام! و اينک در چند قدمی تمام آرزوهايم...من کجا و مدينه کجا؟
صدای اذان به گوش ميرسد.يکباره وجودم آتش می گيرد.گنبدی سبز زير نور ماه می درخشد. حس می کنم خورشيد به زمين آمده است.باران اشک گونه هايم را نمناک می کند و قرار از کف می دهم. همه زار می زنند. به هتل می رسيم. هتل ؛طيبه السکنيه؛ مجاورمسجد النبی!
وسايل را گذاشته و نگذاشته به سوی حرم می دويم . دل در سينه ام به تکاپو افتاده . از ميانه راه کفشها را می کنيم و افتان و خيزان به سوی مسجد می دويم. مقابل مسجد به خاک می افتم. از اين جلوتر نمی توانم.
بچه ها يکی يکی سر می رسند .تا به خود بيائيم نماز مغرب آغاز شده است. در ميان چشمان حيرت زده ای که ما را می نگرند به همراه ديگران به نماز می ايستيم. سيلاب اشک لحظه ای امانم نمی دهد. نماز تمام می شود. آرام بر می خيزم و پا به درون مسجد می گذارم. نه به فدرت خود که به اراده عشق!
پاهايم به سختی روی زمين کشيده می شوند. در گوشه خلوتی سر برسنگ سفيد و سرد می گذارم و تمام دلم را زار می زنم. نمی توانم باور کنم ! هرگز خودم را آنقدر لايق نمی ديدم که به اينجا بيايم! اما من دعوت شدم. با صدای دوستم به خود می آيم . مسجد را ترک می کنيم و برای شام به هتل بر می گرديم.