اولین افتخار!
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٢ : توسط :
 
 
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٢ : توسط :

يا حق

هر چه می نويسم پنداری دلم خوش نيست و بيشتر آنچه اين روزها نبشتم

هم آن است که يقين ندانم که نبشتنش بهتر از نا نبشتن!

و او باز هم سخنی دردناک را آغاز می کند و اين بار با شکوای عين القضات...

۶ سال است که او درد می کشد و دم بر نمی آورد ... و ۲۵ سال است که ما سکوت را تمرين می کنيم...

و امروز دوباره با ما سخن می گويد تا دلگرممان کند که هنوز همه چيز تمام نشده و هنوز کورسويی هست...

اما بهتر است يکبار هم صادق باشيم.مردم ما ديگر چيزی برای از دست دادن ندارند!

اگر قرار است با اين عدم مشارکت آسمان به زمين بيايد پس همان بهتر که هر چه زودتر تکليفمان را با ويرانه ای که روزگاری امپراطوری قدرتمند داريوش

و کوروش بود و امروز کنام خود پسندان شکم پرست! روشن کنيم!!

آقای خاتمی!

امروز مثل گذشته گفتيد که بيائيم و از مملکتمان دفاع کنيم و من می خواهم از شما بپرسم از کدام مملکت؟

از کشوری که مشروطيت را در کارنامه افتخار خود دارد يا از سرزمينی که با

وحدت خود از زير بار آن قزاق چکمه پوش رها شد !

يا از کشوری که ۸ سال عزيزترين جوانانش را هديه راه آزادی کرد!

و شايد از کشوری که فرزندان امامشان اينک به اتهام نداشتن التزام به ولايت فقيه خانه نشين شده اند!!!

آقای خاتمی! ديگر چيزی نمانده که برايش گريبان چاک دهيم ! اجازه بدهيد

به انسانيت وفادار بمانيم و زير بار اين اجحاف نرويم!

فقط ای کاش هرگز شما را نديده بوديم و هرگز دلمان هوای ايران باستان را

نمی کرد!

و امروز هر برگ رای به معنای لگد مال کردن انسانيت است !

 


 
 
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٢ : توسط :

يا حق

امروز غروب اگه به خيابونهای پر رفت و آمد شهر و به پاساژهای هميشه شلوغ و لوکس سری بزنين متوجه می شين که يه خبريه!

خبرهای رنگارنگ با کادوهای قشنگ! عروسکهای فانتزی! و گلهای رز سرخ با روبانهای قرمز اولين چيزهايی است که جلب توجه می کند و به دنبالش بارانی از کلمات زيبای عاشقانه و ...

اگه هنوز نفهميدين از چی حرف می زنم امروز غروب رو از دست ندين!

۱۴ فوريه به عبارت اونور آب! روز عشقه! روز ولنتاين!

نمی دونم شايد به ما ربطی نداشته باشه اما فکر می کنم توی مملکت گل و بلبل ما بيشتر از اونجا طرفدار داشته باشه!

کار جالبيه که توی يه روز يادمون بيفته که عاشق کی هستيم و بريم بهش کادو بديم!! اما هر چی فکر می کنم می بينم که عشقی که توی خون آدمه هر روز اونو زنده می کنه و نيازی به سالگرد و جشن نداره!

اما تفاوت همين جاست که امروز ديگه از اون عشقهای اساطيری که توی خون آدمهاست جز خاطراتی کمرنگ توی کتابها چيزی نمونده و تا دلت بخواد همه جا پره از حرفهای شيک عاشقانه و کادوهای گرانقيمت و جعبه های فانتزی!!!

چشمهامو می بندم. يه نفس عميق می کشم و دستهامو به طرفت دراز می کنم و يه سيب سرخ همه حرف منه ....

سيب سرخی که بوی خدا می ده و ...

نوش جان!


 
 
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٢ : توسط :

يا حق

من خواب ديده ام که کسی می آيد

کسی که مثل هيچکس نيست

و مثل آن کسی است که بايد باشد

                                     و قدش از درختان خانه معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشنتر است...

و از برادر سيد جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشيده است نمی ترسد!

و از خود سيد جواد هم که تمام اطاقهای منزل ما مال اوست نمی ترسد!

و اسمش چنانکه مادر

در اول و آخر هر نماز صدايش می کند

        يا قاضی القضات است

        يا حاجت الحاجات است

و می تواند کاری کند که لامپ (الله)

            که سبز بود:مثل صبح سحر سبز بود

 دوباره روی آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود...

 

                   چقدر روشنی خوب است!

                                                        ( زنده ياد فروغ فرخ زاد)


 
 
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٢ : توسط :

روزگار غريبی است نازنين

                          عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

و خدا را...


 
 
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٢ : توسط :

يا حق

دست از طلب ندارم تا کام من بر آيد

يا تن رسد به جانان يا جان زتن برآيد

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآيد

 

فاطمه!فاطمه!فاطمه!

از خودش خواستم ...دعوتت کرد...خواست که بيايی و ...

حالا ديگه اين گوی و اين ميدان...

وعده تو با همه آرزوهايت:شب عاشورا


 
 
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٢ : توسط :

يا حق

قابل توجه همه شيفتگان اين وبلاگ:

اگه همين روزها (خدای ناکرده) خبر حلق آويز شدن يک جوان ناکام را شنيديد شک نکنيد که من بوده ام !!!!!!!!!!

از بس که اين چند روزه از دست پرشين بلاگ حرص خورده ام...

فعلا برم يه آب قندی چيزی بخورم...


 
 
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
يادم می آيد که يادم داده بودی هر وقت دلم از غربت روزگار گرفت يکی هست که صدايم را می شنود. يکی که مرا فقط برای خودم می خواهد و بس!
يادم دادی که آدمها را دوست داشته باشم و با چشمانم مهر را به همه دنيا هديه کنم حتی اگر..

اما يادم ندادی اگر آدمها نامهربانی کردند اگر روزگار ناجوانمرد شد. اگر دلم لبريز از درد شد و اگر
دريای چشمانم به دنبال مجالی برای باريدن می گشتند چه کنم؟
يادم ندادی بی تو تنهايی چگونه بار غمهايم را سبک کنم؟
يادم ندادی!
 
 
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
يادم می آيد که يادم داده بودی هر وقت دلم از غربت روزگار گرفت يکی هست که صدايم را می شنود. يکی که مرا فقط برای خودم می خواهد و بس!
يادم دادی که آدمها را دوست داشته باشم و با چشمانم مهر را به همه دنيا هديه کنم حتی اگر..

اما يادم ندادی اگر آدمها نامهربانی کردند اگر روزگار ناجوانمرد شد. اگر دلم لبريز از درد شد و اگر
دريای چشمانم به دنبال مجالی برای باريدن می گشتند چه کنم؟
يادم ندادی بی تو تنهايی چگونه بار غمهايم را سبک کنم؟
يادم ندادی!