ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط :
يا ستار يا غفار يا رحمان
ديروز بعد از ۲۱ سال ستايش و پرستش عاشقانه دوباره جوانه ترديد در اعماق جانم ريشه زد!
دوباره عصيانگر شدم و ...
شرم دارم که بگويم.اما تو تنها ياور من در لحظه های بی کسی زندگيم بوده ای و اکنون از هميشه تنها ترم.مرا درياب که بی عنايت تو هستی ام خالی از روح زندگی است.
روزگاری به عشقم به ايمانم و به همه عقايدم افتخار می کردم.از اينکه بگويم مسلمانم و شيعه علی و سينه چاک حسين غرق در غرور می شدم.اما حالا...
نمی توانم بگويم که با من چه کردند.محبوب من به نام دين تو و به هواداری از شريعتت تيشه به ريشه اعتقادات می زنند و به کار خود مباهات می کنند!زير پرچم حسين سينه می زنند و سعه صدر او را از ياد برده اند.
بيا تا برايت حکايت کنم از چشمهايی که من خواب بودم و تر شد!بيا تا بگويم چقدر دلم می خواهد ديگر زنده نباشم و چنين هم کيشانی نداشته باشم!
شايد همين امروز مرا به قعر جهنم پرتاب کرده باشی اما من ترجيح می دهم بزرگواری گول خور باشم تا کوچک واری گول زن!
آيا هنوز در عرش کبريايی ات برای يک عصيانگر عاشق جايی داری؟
 
 
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط :
يا غفار
امروز مثلا روز ماست.روز جهانی ارتباطات!اونوقت توی دانشگاه ما که ميگن بهترينه و بين الملليه
وکلی جوون از همه جا بی خبر پشت کنکوری ارزو دارند تا فقط يه بار از زير اون سر در رويايی رد بشن و ...حتی يه تيکه کاغذ آ۴ به ديوار نزده بودند که بابا روز نداشته تان مبارک!!!!!!!!!!!
هر چند احتمالا از اين کار تکراری خسته شدند و خواستن تنوع ايجاد بشه!
بی خيال بابا مملکت رو داره آب می بره.اونوقت ما...

فقط به فکر ساختن خودتون باشيد که از اين نمد کلاهی بهتون نمی رسه!
 
 
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط :
يا معبود
پارهای وقتها دلتنگ و سرشار از حس بودن و نبودن تمام اسمان مهتابی را می گردی و نگاه می کنی به ان بالا بالاها عشق روشنترين چلچراغ است و من عشق را پيراهن خود کرده ام
تا هميشه!
اين روزها که بازار کارشناسی ارسد و اعلام نتايج داغ داغ است گاهی شديدا عزم درس خواندن می کنم اما در اوج اراده تلنگری به خودم می زنم که مگر توی اين سه سال چه گلی به سر جامعه زديم که دو سال ديگه هم بهش اضافه بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از خودم شرمنده می شوم که ندانستم برای چه اينجا هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت!
 
هر روز مثل ديروز
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط :
يا ستار
خبر داغی که اين روزها نقل هر محفلی است نمايشگاه کتاب است و هر کسی که حداقل ذوق را هم داشته باشد کنجکاو است که سری به اين مکان بزند و...
اما امسال با هر سال فرق داشت.اولش فکر می کردم اين نظر من است اما خيلی از دوستان هم انرا قبول کردند و اتفاق نظر بر اين بود که سال به سال دريغ از پارسال!!!!!!!!!!!
جشنواره مظبوعات هم چنگی به دل نمی زد و گويا فقط وسيله نمايش چهره ها شده تا انديشه ها!
شايد اين خرفها خيلی برای خوانندگان مهم نباشد اما يکی از دغدغه های اصلی من اين است که در ايران همه اغاز کننده های خوبی هستند؟
چرا نمايشگاه مطبوعات سال۷۹ انقدر پر شور بود و امسال بيشتر رفع تکليف به نظر می رسيد؟
در اين ديار بيشتر از انکه از چنين وقايعی تعجب کنيم بايد از درست انجام شدن کارها شگفت زده باشيم!


 
 
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط :
يا منعم
ديروز روز معلم بود.نميدونم چند نفر از ما يادمون بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
وقتی به بهترين معلمم زنگ زدم تا تبريک بگويم در منزل نبود.دخترش می گفت قرار بوده راهپيمايی اعتراض اميز داشته باشند!برای چی؟مثل هميشه غم نان!
به ياد سالهای خوش دبيرستان افتادم وقتی تنها غممان درسهای نخوانده فردا بود.و او ميگفت هرگز چشم به راه فيش حقوقم نبوده و نيستم!او راست ميگفت و هنوز هم هستند کسانی که مثل او می انديشند!اما چه سود؟چه کسی در کشور ما ارزش قلم را ميشناسد؟
پدران و مادران ما سالها با خون خود بر سنگفرش خيابانها جان دادند تا ما ازاده بمانيم!
اما ايا مانديم؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
تا کی شاهد لگد مال شدن حقايق باشيم و سکوت کنيم؟اخر مگر سرمايه يک معلم جز يک دل عاشق و يک قلب بی ريا چيست؟تا کی اين انسانهای ارزشمند بايد شرمنده فرزندان خود باشند تنها به جرم برگزيدن شغل انبيا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//
با تمام عشقم به معلمهای فرزانه اين ديار
ظلم است معلم را به شمع تشبيه کنيم
زيرا شمع را ميسازند که بسوزد
اما معلم ميسوزد تا بسازد
 
 
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط :
يا رحمان
گويند ز عشق کن جدايی اين نيست طريق اشنايی
من قوت ز عشق می پذيرم گر ميرد عشق من بميرم
پرورده عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم
يارب به خدايی خداييت وانگه به کمال پادشاهيت
کز عشق به غايتی رسانم کو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرانور وين سرمه مکن ز چشم من دور
گر چه ز شراب عشق مستم عاشق تر از اين کنم که هستم
گويند که خود ز عشق وا کن ليلی طلبی ز خود رها کن
يا رب تو مرا به روی ليلی هر لحظه بده زياده ميلی
از عمر من انچه هست بر جای بستان و بر عمر ليلی افزای
بی باده او مباد جامم بی سکه او مباد نامم
گر چه زغمش چو شمع سوزم هم بی غم او مباد روزم
 
 
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط :
يا معبود
يکی ديگر از روزهای خوب خدا با همه فراز و نشيبهايش!نه !با همه زيباييهايش!
قرار بود هفته اينده با بچه ها به اردو برويم(البته هنوز هم قرار است!)و برای من که عاشق سفرم هيچ خبری بهتر از اين نميتونست وجود داشته باشه!اما باز هم مشکلات هميشگی پيش اومده(ماشين و...)خدا کنه جور بشه من عاشق سفرم مخصوصا وقتی به هم ريخته باشم!
گاهی در اوج شادی حس می کنم دلم گرفته.تنهايی از کودکی تا به حال بهترين دوستم بوده و ظاهرا اونقدر دوستم داره که نمی خود تنهام بذاره!ايبته منم يه جورايی بهش عادت کردم و فکر می کنم اگه نباشه يه چيزی کمه!
نمی دونين چه حس قشنگيه وقتی تنهايی ات را با يه نفر قسمت می کنی حلا بسته به اينکه اون کی باشه لذتت فرق داره!
تنهايی من از لحظه تولد با کسی پر شده که معنی زندگی رو بهم ياد داد و يادم داد که هميشه دوستش داشته باشم حتا توی خوشی ونا خوشی!
شايد اين حرفها اونم تو عصر اهن عجيب باشه اما من عاشقش شدم!
و او به من نفس داد و از وجودش در من دميد و من تا بی نهايت رفتم!
 
 
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط :
يا معبود
پاره ای وقتها دلتنگ و سرشار از حس بودن و نبودن تمام اسمان مهتابی را می گردی
و نگاه می کنی به ان بالا بالاها عشق روشنترین چلچراغ ایت ومن عشق را پیراهن خود
کردهام تا همیشه!
نمیدونم میونه تون با اونی که اون بالاست چه طوریه؟اما میخوام از یه تجربه بگم که شاید توی قرن اتم دیگه خیلی ملموی نباشه اما وجود داره!
از یه عشق یه عشق زمینی به یک وجود اسمانی!
اما قبلش باید بگم کخ از تقسیم عشق به زمینی و اسمانی خنده ام می گیره!اخه مگه میشه
الطاف زیبای محبوب زمینی و کوچک باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما گاهس که با همین چشمان زمینی شاهد به گند کشیدن همه چیز هستم این تقسیم بندی رو قبول می کنم
وقتی کسانی که حتا ارزش نام انسان رو درک نمی کنند عشق رو برای سرپوش گذاشتن به هر کاری میخوان پس بهتره عشق همونطور پنهانی بمونه!
اما اون همیشه توی قلبت اسمونی بمونه!به شرط اینکه کرامت انسانی ات را لگد مال نکنی!

یا حق

 
 
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط :
 
 
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط :
 
 
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
امروز مثل هميشه کلاس با کل کل های دخترها و استاد در اعتراض به خود شيرينی بعضيها شروع شد.
گاهی فکر ميکنم ما برای چی اينجاييم؟
شما ميدونين؟
 
 
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق امروز خيلی سرحالم.فکر ميکنم ميشه دنيا رو تکون داد.اما قبلش بهتره خودم رو يه تکونی بدم.چطوره؟
 
 
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط :
امروز هوا بارونيه و من ورودم را به فال نيک ميگرم
خدايا چنان کن سر انجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
 
 
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
من يک تازه واردم که پر از انرژی است اومدم که بمونم.و عاشق خوب موندنم