ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٢ : توسط :
جوجه خبرنگار
اينم برای مينای من که روزی روزنامه نگار بزرگی ميشه.
گزارشش رو حتما بخونين
 
 
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٢ : توسط :
 
 
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
من به حکم وظيفه انسانی و حرفهای ام از همه دوستانی که دل نوشته های منو می خونن دعوت می کنم سری هم به وبلاگ دوست خبرنگار بعد از اينم بزنند.ضرر نداره.به يه بار خوندن می ارزه!
جوجه خبرنگار!حالا راضی شدی؟
بابا ما مخلصیم!دربست!
راستی آدرسش توی نظراتی که برام دادن هست!اسمش هم جوجه خبرنگاره!

 
 
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
خيلی وقته که چيزی ننوشتم.البته اينجا!چون من اگه يه روز ننويسم حتما ميميرم!
اين روزها حس و حال هيچ کاری رو ندارم همه چی به هم ريخته!بچه های کوی عصبی و مضطربند!پدر و مادرا نگرانند و...
امين و صادق هم به جمع بازداشتيها پيوستند! خدايا قراره چه بلايی به سرمون بياری؟
امين امين بزرگ!با آن لبخندش و صادق با نگاه گرمی که هميشه پر درد بود.وای خدايا نميتونم فراموشش کنم!
هميشه فکر ميکردم بچه های ما يه چيز ديگه اند.حالا مطمئنم.اما چرا بهای آزادی ما را اينقدر سنگين بايد بپردازند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدايا صبر صبر صبر
و حالا ديگه ايمان دارم که
هراس من باری همه از مردن در سرزمينی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد
 
 
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
امروز آخرين روز ترم بود.بلاخره ترم ۶ هم تموم شد!باورم نميشه که فقط يه سال ديگه مونده باشه!روزی که اومديم سرشار از عشق و هيجان بوديم.و دلمون ميخواست دنيا رو عوض کنيم!
حالا بعد از ۳ سال وقتی به بچه ها نگاه ميکنم ميبينم که خيلی ها دغدغه هاشون عوض شده.
از اون همه شور و نشاط ديگه خبری نيست.هر کی سرش توی لاک خودشه.بعضی ها روز شماری ميکنند که زودتر تموم بشه و فرار کنند!
اما من...
هنوز هم عاشقم!مثل روز اول!شايد به نظر مسخره بياد.اما من تازه خودم رو پيدا کردم.چه جوری يه دفعه چشامو به روی همه چيز ببندم؟؟؟؟؟؟؟
امروز خيلی دلم گرفته!آرزو کردم که ای کاش هرگز بزرگ نمی شدم!
 
 
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
خدايا به من توفيق تلاش در شکست-صبر در نوميدی-رفتن بی همراه-جهاد بی سلاح-کار بی پاداش-فداکاری در سکوت-دين بی دنيا-مذهب بی عوام-عظمت بی نام-خدمت بی نان-ايمان بی ريا-خوبی بی نمود-گستاخی بی خامی-مناعت بی غرور-عشق بی هوس-تنهايی در انبوه جمعيت-دوست داشتن بی آنکه دوست بداند
روزی کن (استاد شهيد دکثر علی شريعتی)
و ای کاش لياقت داشته باشم که اينچنين چيزی را از تو بخواهم که سعادت من در آن است.
 
 
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٢ : توسط :
يا معبود
باور کنيد اين شغل ما هم آخر بيچارگيه!ديشب بعد از اينکه ۳۰۰ شماره از نشريه مون رو منگنه کرديم تازه فهميديم که يکی از بچه ها سوتی داده و يه صفحه رو پشت و رو گذاشته!!!!!!!!
با نااميدی بقيه کار را به فردا موکول کرديم اما تازه شبکاری من شروع شد که بايد شماره حسابمون رو که آخر نشريه دستنويس نوشته بوديم و کمرنگ بود پررنگ می کردم!آنهم نه يکی دو تا بلکه حدود ۴۵۰ برگه را!!
حالا پيدا کنيد پرتغال فروش را؟؟؟؟؟؟؟؟
نتيجه اين بود که تا ۳ بامداد بيدار بودم!!!!!
هر چند الان به يک جسد متحرک بيشتر شبيهم تا يه آدم!اما باز هم معتقدم حرفه ما جذاب ترين کار دنياست!
توی هر کاری اگه عشق باشه ....
يا علی
 
 
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٢ : توسط :
يا رحيم
امروز هوای حوصله ابری است!
ديگه داره باورم می شه که بد قدمم!از دوره راهنمايی عاشق نوشتن و روزنامه نگاری بودم و به صورت افتخاری با روزنامه ها و مجلات همکاری می کردم.اما از بخت بد هر روزنامه ای رو که انتخاب می کردم بعد ار مدتی تعطيل می شد يا تعطيلش می کردند!
توی دانشگاه هم همينطور بود!آخرين موردش يک ۲ هفته نامه دانشجويی بود که قراره به عنوان دبير صفحه باهاشون همکاری کنم.اما هنوز نرفته اونا هم دچار مشکل مالی شدند!
آخه شما ميگين من با اين همه علاقه چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ خرداد ۱۳۸٢ : توسط :
يا رحمان
خرمشهر شهر خون آزاد شد.
چقدر خرمشهر را ميشناسيم؟چقدر با بوی شلمچه آشناييم؟چقدر قلبهايمان برای پلاکهای سرگردان تپيده است؟چقدر شهيد را ميشناسيم؟
نه! صبر کنيد! نمی خواهم شعار بدهم!فقط می خواهم نظری به پشت سرمان بيندازيم.و به امروز !
به کجا ميرويم؟تا کی به نام مقدس شهيد جوانان را از همه چيز بيزار کردن؟
تا کی با خون سرخ برادران و پدرانمان مصالح خود را فرياد کردن؟
به کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/