...و اما عشق!
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
خيلی وقت بود که در ازدحام آدمای اطرافم که خوشبختانه بيشترشونم چيزی نمی فهمند قرق شده بودم و عاشقی يادم رفته بود ! تا اينکه يه استاد محترم از همونايی که نمی دونم چرا آمريکا نمی اد اوارو برای تدريس توی آکسفورد يا هاروارد ببره؟ به سنت مالوف سالهای اخير مملکت گل و بلبلمان ! يه تحقيق به ما داد ! اونم چه کار علميی!
تحليل يه رمان اونم از نوع عاشقانه اش! اونم از نوع فهيمه رحيمی و م.مودب پور و ر.اعتمادی و...
حالا يکی بزن توی سر خودت يکی تو سر رمان مسخره ای که حتی روت نشد بری توی کتابفروشی و بخريش ! بعله! اونقدر از دوستم خواهش کردم که بار اين مصيبت رو از گردنم برداشت! حالا من مونده بودم و يه کتاب ۴۰۰ صفحه ای درپيت که از هر ۱۰ تا کلمه اش ۹ تاش تکراری بود! (در سيمای عزيز از نوع تصويری اش را ديده بوديم!)
انمی دونم چطور شد که ياد ليلی و مجنون افتادم؟ يعنی اونا هم اگه الان بودن روزمره می شدن؟
لا به لای اين فکرهای آشفته از خودم پرسيدم يعنی ممکنه کسی عشق رو جور ديگه ای ببينه؟
به دور از تکرارهای زمينی! ساده بی ريا عشقی که به زبون نياد و از بالا اومده باشه!
گفتند يافت می نشود جسته ايم ما گفت آنکه يافت می نشود انم آرزوست

هوا تاريک شده! صدايی مبهم به گوش می رسد ! کمی دقت ميکنم...

اشهد ان لا اله الا الله...
 
...و اما عشق!
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
خيلی وقت بود که در ازدحام آدمای اطرافم که خوشبختانه بيشترشونم چيزی نمی فهمند قرق شده بودم و عاشقی يادم رفته بود ! تا اينکه يه استاد محترم از همونايی که نمی دونم چرا آمريکا نمی اد اوارو برای تدريس توی آکسفورد يا هاروارد ببره؟ به سنت مالوف سالهای اخير مملکت گل و بلبلمان ! يه تحقيق به ما داد ! اونم چه کار علميی!
تحليل يه رمان اونم از نوع عاشقانه اش! اونم از نوع فهيمه رحيمی و م.مودب پور و ر.اعتمادی و...
حالا يکی بزن توی سر خودت يکی تو سر رمان مسخره ای که حتی روت نشد بری توی کتابفروشی و بخريش ! بعله! اونقدر از دوستم خواهش کردم که بار اين مصيبت رو از گردنم برداشت! حالا من مونده بودم و يه کتاب ۴۰۰ صفحه ای درپيت که از هر ۱۰ تا کلمه اش ۹ تاش تکراری بود! (در سيمای عزيز از نوع تصويری اش را ديده بوديم!)
انمی دونم چطور شد که ياد ليلی و مجنون افتادم؟ يعنی اونا هم اگه الان بودن روزمره می شدن؟
لا به لای اين فکرهای آشفته از خودم پرسيدم يعنی ممکنه کسی عشق رو جور ديگه ای ببينه؟
به دور از تکرارهای زمينی! ساده بی ريا عشقی که به زبون نياد و از بالا اومده باشه!
گفتند يافت می نشود جسته ايم ما گفت آنکه يافت می نشود انم آرزوست

هوا تاريک شده! صدايی مبهم به گوش می رسد ! کمی دقت ميکنم...

اشهد ان لا اله الا الله...
 
...و اما عشق!
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
خيلی وقت بود که در ازدحام آدمای اطرافم که خوشبختانه بيشترشونم چيزی نمی فهمند قرق شده بودم و عاشقی يادم رفته بود ! تا اينکه يه استاد محترم از همونايی که نمی دونم چرا آمريکا نمی اد اوارو برای تدريس توی آکسفورد يا هاروارد ببره؟ به سنت مالوف سالهای اخير مملکت گل و بلبلمان ! يه تحقيق به ما داد ! اونم چه کار علميی!
تحليل يه رمان اونم از نوع عاشقانه اش! اونم از نوع فهيمه رحيمی و م.مودب پور و ر.اعتمادی و...
حالا يکی بزن توی سر خودت يکی تو سر رمان مسخره ای که حتی روت نشد بری توی کتابغروشی و بخريش ! بعله! اونقدر از دوستم خواهش کردم که بار اين مصيبت رو از گردنم برداشت! حالا من مونده بودم و يه کتاب ۴۰۰ صفحه ای درپيت که از هر ۱۰ تا کلمه اش ۹ تاش تکراری بود! (در سيمای عزيز از نوع تصويری اش را ديده بوديم!)
انمی دونم چطور شد که ياد ليلی و مجنون افتادم؟ يعنی اونا هم اگه الان بودن روزمره می شدن؟
لا به لای اين فکرهای آشفته از خودم پرسيدم يعنی ممکنه کسی عشق رو جور ديگه ای ببينه؟
به دور از تکرارهای زمينی! ساده بی ريا عشقی که به زبون نياد و از بالا اومده باشه!
گفتند يافت می نشود جسته ايم ما گفت آنکه يافت می نشود انم آرزوست

هوا تاريک شده! صدايی مبهم به گوش می رسد ! کمی دقت ميکنم...

اشهد ان لا اله الا الله...
 
جایزه ای که دنیا را تکان داد
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٢ : توسط :
 
سرگشته
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٢ : توسط :
يا لطيف
نمی دانم تا به حال غربت غريب تنهايی در ميان جمع را تجربه کرده ای؟
حسی دلنشين است و گاهی هم عذاب آ ور! اما اما اما...
اما اگر توی هفت آسمان هم يک ستاره نداشته باشی مطمئن باش که هنوز يکی هست که قلبش برای تو و به ياد تو ميزند.شايد خنده دار باشد چنانکه خيلی ها شنيدند و لبخند تمسخر بر لب آ وردند و من هزارسال است که به دنبال همزبانی که غم دل با او واگو کنم هفت شهر عشق را زير و رو کرده ام.و دريغ از همزبانی که حتی يکبار لذت عشقبازی با او را تجربه کرده باشد...
محبوبم ! در مهلکه عشقبازی با تو نوسفر بودم و بی تجربه و همه چيزم را به اولين نگاهت باختم و اکنون خالی خالی ام از همه دنيا ولی من ديوانه گفتگوهای عاشقانه ام ... با تو و به دور از چشم هر نا محرمی...
ديگر جسم و جانم دوری ات را تاب نمی آ ورد !چگونه طاقت بياورم که من تو را ديده ام و ديگر
دمی بی تو در دنيا ماندن را تحمل نمی توانم.
ای همه هستی ام بگذار برای هزارمين بار از دنيايت و از بندگانت باتو شکوه کنم...
بندگانی که از روح تو سيراب شدند تا هميشه از جنس روح تو بمانند اما همين که به زمينشان فرستادی همه چيز را حتی تو را از ياد بردند و امروز ديگر حتی رنگ انسان هم ندارند تا با آنها بتوان از تو سخن گفت...
درد من درد بی همزبانی است و درد جانکاه دور از تو بودن.نه ... اگر در ميان اين دريای سياهی که غوطه ميخوريم تو در کنارم نفس به نفس و گام به گام حرکت نمی کردی وجودی از من باقی نمی ماند ...بيا با هم دمی بر فرشته های بال شکسته بهشتی بگرييم!
 
من در ميان جمع و...
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٢ : توسط :
يا لطيف
نمی دونم تا حالا شده که در میان جمع باشی و حس کنی تنهای تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟
هر چند گاهی تنهایی خسته ات می کند کلافه می شوی دلت می خواهد تمام دنیا را برای پیدا کردن کسی که بتوانی یک کلمه با او حدیث دل بگویی زیر و رو کنی و...
اما با همه اینها به قول استاد شهید مردن بهتر از زندگی کردن با شرکایی بی رنگ زندگی است و من گاهی (همیشه ترجیح میدهم تنها ترین تنها ها باشم اما مجبور به مصاحبت با کسانی که حرف مرا و زبان دل مرا نمی شناسند نشوم.
آه خدایا چقدر دلم گرفته!!!!!!!!! به اندازه یک دنیا اشک دارم که بریزم ای کاش فقط یک شب آ سمانت را رها می کردی تا سرم را بر دامانت بگذارم و اشک خون بریزم.
از روزگار مرگ انسانیت برایت بگویم و از گلهای بالشم که هر شب آبشان می دهم.
دیگر هیچ چیزی خوشحالم نمی کند با خنده بیگانه ام با درد یاری قدیمی و با تو عاشقانه
زیستن را آ رزومندم.
محبوبم برای اولین بار پا در مهلکه عشقبازی با تو نهادم و همه هستی ام را به نگاهت باختم
من دیوانه این باخت شدم خودت را از من دریغ مکن که با تو همه دنیا به کام من است و بی تو کفی سرگردان بر کرانه دریا...

 
من در ميان جمع و...
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٢ : توسط :
يا لطيف
نمی دونم تا حالا شده که در میان جمع باشی و حس کنی تنهای تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟
هر چند گاهی تنهایی خسته ات می کند کلافه می شوی دلت می خواهد تمام دنیا را برای پیدا کردن کسی که بتوانی یک کلمه با او حدیث دل بگویی زیر و رو کنی و...
اما با همه اینها به قول استاد شهید مردن بهتر از زندگی کردن با شرکایی بی رنگ زندگی است و من گاهی (همیشه ترجیح میدهم تنها ترین تنها ها باشم اما مجبور به مصاحبت با کسانی که حرف مرا و زبان دل مرا نمی شناسند نشوم.
آه خدایا چقدر دلم گرفته!!!!!!!!! به اندازه یک دنیا اشک دارم که بریزم ای کاش فقط یک شب آ سمانت را رها می کردی تا سرم را بر دامانت بگذارم و اشک خون بریزم.
از روزگار مرگ انسانیت برایت بگویم و از گلهای بالشم که هر شب آبشان می دهم.
دیگر هیچ چیزی خوشحالم نمی کند با خنده بیگانه ام با درد یاری قدیمی و با تو عاشقانه
زیستن را آ رزومندم.
محبوبم برای اولین بار پا در مهلکه عشقبازی با تو نهادم و همه هستی ام را به نگاهت باختم
من دیوانه این باخت شدم خودت را از من دریغ مکن که با تو همه دنیا به کام من است و بی تو کفی سرگردان بر کرانه دریا...

 
من در ميان جمع و...
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٢ : توسط :
يا لطيف
نمی دونم تا حالا شده که در میان جمع باشی و حس کنی تنهای تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟
هر چند گاهی تنهایی خسته ات می کند کلافه می شوی دلت می خواهد تمام دنیا را برای پیدا کردن کسی که بتوانی یک کلمه با او حدیث دل بگویی زیر و رو کنی و...
اما با همه اینها به قول استاد شهید مردن بهتر از زندگی کردن با شرکایی بی رنگ زندگی است و من گاهی (همیشه ترجیح میدهم تنها ترین تنها ها باشم اما مجبور به مصاحبت با کسانی که حرف مرا و زبان دل مرا نمی شناسند نشوم.
آه خدایا چقدر دلم گرفته!!!!!!!!! به اندازه یک دنیا اشک دارم که بریزم ای کاش فقط یک شب آ سمانت را رها می کردی تا سرم را بر دامانت بگذارم و اشک خون بریزم.
از روزگار مرگ انسانیت برایت بگویم و از گلهای بالشم که هر شب آبشان می دهم.
دیگر هیچ چیزی خوشحالم نمی کند با خنده بیگانه ام با درد یاری قدیمی و با تو عاشقانه
زیستن را آ رزومندم.
محبوبم برای اولین بار پا در مهلکه عشقبازی با تو نهادم و همه هستی ام را به نگاهت باختم
من دیوانه این باخت شدم خودت را از من دریغ مکن که با تو همه دنیا به کام من است و بی تو کفی سرگردان بر کرانه دریا...

 
من در ميان جمع و...
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٢ : توسط :
يا لطيف
نمی دونم تا حالا شده که در میان جمع باشی و حس کنی تنهای تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟
هر چند گاهی تنهایی خسته ات می کند کلافه می شوی دلت می خواهد تمام دنیا را برای پیدا کردن کسی که بتوانی یک کلمه با او حدیث دل بگویی زیر و رو کنی و...
اما با همه اینها به قول استاد شهید مردن بهتر از زندگی کردن با شرکایی بی رنگ زندگی است و من گاهی (همیشه ترجیح میدهم تنها ترین تنها ها باشم اما مجبور به مصاحبت با کسانی که حرف مرا و زبان دل مرا نمی شناسند نشوم.
آه خدایا چقدر دلم گرفته!!!!!!!!! به اندازه یک دنیا اشک دارم که بریزم ای کاش فقط یک شب آ سمانت را رها می کردی تا سرم را بر دامانت بگذارم و اشک خون بریزم.
از روزگار مرگ انسانیت برایت بگویم و از گلهای بالشم که هر شب آبشان می دهم.
دیگر هیچ چیزی خوشحالم نمی کند با خنده بیگانه ام با درد یاری قدیمی و با تو عاشقانه
زیستن را آ رزومندم.
محبوبم برای اولین بار پا در مهلکه عشقبازی با تو نهادم و همه هستی ام را به نگاهت باختم
من دیوانه این باخت شدم خودت را از من دریغ مکن که با تو همه دنیا به کام من است و بی تو کفی سرگردان بر کرانه دریا...

 
من در ميان جمع و...
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٢ : توسط :
يا لطيف
نمی دونم تا حالا شده که در میان جمع باشی و حس کنی تنهای تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟
هر چند گاهی تنهایی خسته ات می کند کلافه می شوی دلت می خواهد تمام دنیا را برای پیدا کردن کسی که بتوانی یک کلمه با او حدیث دل بگویی زیر و رو کنی و...
اما با همه اینها به قول استاد شهید مردن بهتر از زندگی کردن با شرکایی بی رنگ زندگی است و من گاهی (همیشه ترجیح میدهم تنها ترین تنها ها باشم اما مجبور به مصاحبت با کسانی که حرف مرا و زبان دل مرا نمی شناسند نشوم.
آه خدایا چقدر دلم گرفته!!!!!!!!! به اندازه یک دنیا اشک دارم که بریزم ای کاش فقط یک شب آ سمانت را رها می کردی تا سرم را بر دامانت بگذارم و اشک خون بریزم.
از روزگار مرگ انسانیت برایت بگویم و از گلهای بالشم که هر شب آبشان می دهم.
دیگر هیچ چیزی خوشحالم نمی کند با خنده بیگانه ام با درد یاری قدیمی و با تو عاشقانه
زیستن را آ رزومندم.
محبوبم برای اولین بار پا در مهلکه عشقبازی با تو نهادم و همه هستی ام را به نگاهت باختم
من دیوانه این باخت شدم خودت را از من دریغ مکن که با تو همه دنیا به کام من است و بی تو کفی سرگردان بر کرانه دریا...

 
 
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٢ : توسط :

 
من در ميان جمع و...
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٢ : توسط :
يا لطيف
نمی دونم تا حالا شده که در میان جمع باشی و حس کنی تنهای تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟
هر چند گاهی تنهایی خسته ات می کند کلافه می شوی دلت می خواهد تمام دنیا را برای پیدا کردن کسی که بتوانی یک کلمه با او حدیث دل بگویی زیر و رو کنی و...
اما با همه اینها به قول استاد شهید مردن بهتر از زندگی کردن با شرکایی بی رنگ زندگی است و من گاهی (همیشه ترجیح میدهم تنها ترین تنها ها باشم اما مجبور به مصاحبت با کسانی که حرف مرا و زبان دل مرا نمی شناسند نشوم.
آه خدایا چقدر دلم گرفته!!!!!!!!! به اندازه یک دنیا اشک دارم که بریزم ای کاش فقط یک شب آ سمانت را رها می کردی تا سرم را بر دامانت بگذارم و اشک خون بریزم.
از روزگار مرگ انسانیت برایت بگویم و از گلهای بالشم که هر شب آبشان می دهم.
دیگر هیچ چیزی خوشحالم نمی کند با خنده بیگانه ام با درد یاری قدیمی و با تو عاشقانه
زیستن را آ رزومندم.
محبوبم برای اولین بار پا در مهلکه عشقبازی با تو نهادم و همه هستی ام را به نگاهت باختم
من دیوانه این باخت شدم خودت را از من دریغ مکن که با تو همه دنیا به کام من است و بی تو کفی سرگردان بر کرانه دریا...

 
من در ميان جمع و...
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٢ : توسط :
يا لطيف
نمی دونم تا حالا شده که در میان جمع باشی و حس کنی تنهای تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟
هر چند گاهی تنهایی خسته ات می کند کلافه می شوی دلت می خواهد تمام دنیا را برای پیدا کردن کسی که بتوانی یک کلمه با او حدیث دل بگویی زیر و رو کنی و...
اما با همه اینها به قول استاد شهید مردن بهتر از زندگی کردن با شرکایی بی رنگ زندگی است و من گاهی (همیشه ترجیح میدهم تنها ترین تنها ها باشم اما مجبور به مصاحبت با کسانی که حرف مرا و زبان دل مرا نمی شناسند نشوم.
آه خدایا چقدر دلم گرفته!!!!!!!!! به اندازه یک دنیا اشک دارم که بریزم ای کاش فقط یک شب آ سمانت را رها می کردی تا سرم را بر دامانت بگذارم و اشک خون بریزم.
از روزگار مرگ انسانیت برایت بگویم و از گلهای بالشم که هر شب آبشان می دهم.
دیگر هیچ چیزی خوشحالم نمی کند با خنده بیگانه ام با درد یاری قدیمی و با تو عاشقانه
زیستن را آ رزومندم.
محبوبم برای اولین بار پا در مهلکه عشقبازی با تو نهادم و همه هستی ام را به نگاهت باختم
من دیوانه این باخت شدم خودت را از من دریغ مکن که با تو همه دنیا به کام من است و بی تو کفی سرگردان بر کرانه دریا...

 
من در ميان جمع و...
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٢ : توسط :
يا لطيف
نمی دونم تا حالا شده که در میان جمع باشی و حس کنی تنهای تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟
هر چند گاهی تنهایی خسته ات می کند کلافه می شوی دلت می خواهد تمام دنیا را برای پیدا کردن کسی که بتوانی یک کلمه با او حدیث دل بگویی زیر و رو کنی و...
اما با همه اینها به قول استاد شهید مردن بهتر از زندگی کردن با شرکایی بی رنگ زندگی است و من گاهی (همیشه ترجیح میدهم تنها ترین تنها ها باشم اما مجبور به مصاحبت با کسانی که حرف مرا و زبان دل مرا نمی شناسند نشوم.
آه خدایا چقدر دلم گرفته!!!!!!!!! به اندازه یک دنیا اشک دارم که بریزم ای کاش فقط یک شب آ سمانت را رها می کردی تا سرم را بر دامانت بگذارم و اشک خون بریزم.
از روزگار مرگ انسانیت برایت بگویم و از گلهای بالشم که هر شب آبشان می دهم.
دیگر هیچ چیزی خوشحالم نمی کند با خنده بیگانه ام با درد یاری قدیمی و با تو عاشقانه
زیستن را آ رزومندم.
محبوبم برای اولین بار پا در مهلکه عشقبازی با تو نهادم و همه هستی ام را به نگاهت باختم
من دیوانه این باخت شدم خودت را از من دریغ مکن که با تو همه دنیا به کام من است و بی تو کفی سرگردان بر کرانه دریا...

 
 
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
باز هم بوی خاک باران خورده خبر از رسيدن ماه مهر آ ورده است و پادشاه فصلها پاييز!
باز هم با شنيدن صدای زنگ مدرسه ديوانه و سر گشته به دنبال کودکی گمشده ام می گردم تا شايد در پس ساليان دور پيدايش کنم اما دريغ...
اما اين مهر و اين شروع امسال هيج لطفی ندارد و سرشار از حسرت است چون سال وداع با تمام چيزهايی است که عاشقانه برای به دست آ وردنش تلاش کرديم و با پايان امسال بايد به خاطره ها بسپاريم و يا حق...
توی اين چهار سال خيلی چيزها ديديم که باورمان نمی شد خيلی ها را ديگر نمی شناسيم اما بدتر از آن دلهايی بود که عوض شدند و با عشق بيگانه...
خدايا به کجا می رويم دلم برای معصوميتهای سال اولمان تنگ شده برای معصوميتهای از دست رفته....
 
 
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳۸٢ : توسط :

يا حق

باز هم بوی خاک خيس باران خورده خبر از آ مدن ماه مهربان آورده و باز ...من ديوانه ام  مستم  باز می لرزد دلم دستم   باز گويی در هوای ديگری هستم

اما اين ماه مهر مهربان امسال يک فرق خيلی خيلی مهم با بقيه سالها داره و اون اينکه سال خداحافظی از تمام اون چيزهاييه که توی چهار سال برای خودمون ساخته بوديم

يه روزی با عشق اومديم و می خواستيم دنيا رو بسازيم.برای اومدن تلاش کرده بوديم.شبهای زيادی روی کتابهای تست خوابمون برده بود...

اما چقدر زود گذشت! حالا همه يه جورايی عوض شدن! خيلی ها رو ديگه نمی شناسی!

 بعضی ها ظاهرشون عوض شده ولی خيلی ها دلاشون عوض شده!

چشمها ديگه رنگ صميميت دوران دبيرستان را ندارند.

و درد ما اين است که خيلی زود بزرگ شديم....

عبور بايد کرد...و همنورد افقهای دور بايد شد..