شب وصال
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٢ : توسط :
یا حق
با تمام دلم همه دنیا را در پی ات زیر پا می گذارم و نمی یابمت! آنگاه که خسته و درمانده از غم روزگار سر به بیابان می گذارم صدایت را می شنوم... مبهم است...نزدیکتر می آیم...
یا الله...یا الله...یا الله...

چقدر آشنایی برایم! انگار هزار سال است که می شناسمت...هزار سال است که ...
نه ..نمی خواهم حرفی بزنم...می خواهم بشنوم...اما چرا صدایت مبهم است ؟
چرا سر در چاه ...؟ چرا اینگونه اشک می ریزی؟ غمی جانکاه بر تمام دلم سایه افکنده...بر تمام دنیا...

چه شد آن روزگار عهد و پیمانهای عاشقانه؟ چه شد آن یاورانی که آرزوی بزرگشان این بود که فدایی تو شوند؟ چه شد آن همه پیمان...؟

آه که چقدر دلم گرفته است... چه زجری کشیده ای تو... و چه صبورانه سکوت کرده ای...

و ما چه پیمان شکنانی بودیم!
شرم دارم از دیدن رخسارت ...از فرق شکافته ات .... و از دل خونینت در روز محشر...

اما ای عزیز ! مرا از خود مران که سخت نیازمند شفاعتت هستم در روزی که زمین دگرگون شود

و امشب همان شبی است که بعد از هزار سال هنوز بوی تو را می دهد...
ای کاش عطر حضورت با نم نم باران در هم آمیزد ... ای کاش...

 
دردی است غير مردن...
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٢ : توسط :
يا رحمان
ديوانه شدم بس که فکر کردم! تو را به خدا يکی بيايد برای من عشق را معنا کند!
حالم به هم می خوره از بس که آدمهای کوچک تر از ذره هوسهای خودشون رو به نام عشق برام معنا ميکنند!
اگه اونا عاشقند و اگر عشق اينه حاشا که هرگز در جهان عاشق بوده باشم!

نمی دانيد چه دردی ميکشم وقتی کسی از همين جماعت به راحتی تو ی چشمام زل می زنه و ميگه: خوب ...عيبی نداره...اما تو نمی تونی منو درک کنی...
و چه زجری می کشد آنکس که...
 
حديث سرخ شقايق
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٢ : توسط :
يا لطيف
باد تندی می وزد.شقايف آرام و بی صدا از ساقه می شکند.تا جان دادن نفسی بيش نمانده
شايد شقايق سپيده فردا را نبيند...شايد...
اما شقايق نمی خواهد بميرد! مي خواهد بماند تا حکايت دلدادگي اش را برای فرزندانش روايت کند.حکايت يک عشق سرخ را.حکايت خون دل شقايق را...
شقايق می ماند چون بايد بماند! شقايق تجسم بارز شيدايی است.شقايق اگر بر خاک بغلطد
عشق زمين می خورد.شقايق اما محکم ايستاده است حتی در برابر باد!

شنيدن حکايت سينه سرخ شقايق دلی خونين می خواهد ...آيا خونين دلی؟
امروز برای اولين بار از انسان بودنم از زنده بودنم و از هر آنچه بوی آدميزاد می دهد بيزار شدم
نفرتی عظيم از کل کائنات و دردی تلخ بر سينه ام همه احساسم بود وقتی نام شقايق را بعد از سالها سکوت دوباره شنيدم...
اينبار شقايق مثل آنوقتها پر خروش نيست! نمی دانی چرا؟ مگر تو شقايق را نميشناسی؟
کمی فکر کن شايد يادت بيايد... او را جايی نديده ای؟ يادت نيامد؟
عجيب نيست! من هم مثل تو ...يک غافل ...يک سر در گريبان فرو برده...يک خود پرست مدهوش زندگی شده...يک...
شقايق را نمی شناسيم چون از جنس ما نيست چون از نسل ما نيست! شقايق از نسل دلار و اينترنت و ماهواره و کافی شاپ نيست!
شقايق از نسل خرمشهر است از جنس شلمچه ! از دنيای هور و آتش! از ديار سنگرهای به خون غلطيده! از نسل قرآنهای ترکش خورده و پلاکهای سرگردان و پيکرهای بی سر...
شقايق را با چشم سر نمی توانی ببينی که عظمت پرتو های خورشيد چشم را کور می کند!
اگر دلت بارانی شد شقايق آرام آرام پا به حريم پاک دلت می گذارد...با بوی عطر ياس...

از سرزمين خورشد که برگشت برای هيچکس سوغاتی نياورد الا خودش ! سوغاتي اش جسمی مملو از نقل و نبات ضيافت نور بود و روحی...
اما او سکوت کرد . عاشقانه مثل گذشته ...
و حالا ..به سنت مرسوم اين درد جانکاه او ذره ذره آب ميشود! چه شد؟ او را شناختی؟
نه هنوز زود است ! کمی صبر کن! هنوز از او زياد نگفته ام...هنوز تا آفتاب فاصله زيادی است...
وقتی شبنم اشک گونه هايم را نمناک ميکند ميفهمم که هنوز در هزار توی دلم چيزی برای شکستن مانده است.با آن همراه مي شوم تا باران خون از ديده جاری کنم.
و اينجاست که آرزو ميکنم ای کاش نبودم و نمی ديدم ...
سپيده بالا می آيد. شقايق آخرين رمقهايش را جمع می کند تا طلوع آفتاب را برای آخرين بار ببيند.اما درد امانش نمی دهد...خورشيد اما به حرمت خون سرخ شقايق بالا می آيد تا شقايق به آخرين آرزويش برسد.
او را شناختی؟ نه...هيچکس او را نميشناسد...هيچکس!
 
من ملک بودم و فردوس برين جايم بود...
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
هميشه وقتی می بينم خيلی ها مثل من فکر نمی کنند از خودم می پزسم من مشکل دارم يا بقيه؟
چرا من نمی تونم دنيا رو از دريچه چشم اطرافيانم نگاه کنم؟ چرا مثل اونه به دنيای اطرافم دل نمی بندم؟ چرا دلبستگی رو فدای وابستگی نمی کنم؟ چرا؟
وای باز هم هذيان گفتنم شروع شد...
می خواهم برای تو بنويسم.برای تو که نيمه گمشده منی.برای تو که خود منی و در من ريشه داری. ريشه ای عميق و نا گسستنی. ريشه ای از جنس عشق .خالص خالص.پاک پاک.
برای تويی که هميشه در من حضور داری و بی تو هم با تو بودن را تجربه ميکنم.
نمی دانم چرا نمی توانم بی قراری آدمها را برای همديگر درک کنم؟ چرا تعريف من از دلتنگی با بقيه فرق دارد؟ چرا دنيای من محدود به موجودات دوپای اطرافم نيست؟
هرگز بی تو نبوده ام که بو خود منی و بی تو بی خودم! اما دلتنگی واژه ای آشنا در زندگی من است.
وقتی دلم می خواهد از همه آنچه به نام زندگی يادم داده اند دل بکنم و به همانجايی برگردم که پيش از اين بودم. وقتی از اطرافيانم همزبانی پيدا نمی کنم. وقتی نگاهم جز آسمان در هيچ جايی آرام نمی گيرد و وقتی در خلوتم فقط باحضور تو آرام می گيرم و ...
در همه اين لحظه ها دلتنگی را تجربه ميکنم و آنگاه است که آرزو ميکنم ای کاش پدرم روضه رضوان را به گندمی نفروخته بود...
مدتهاست که حرف زدن را از واژه نامه زندگيم حذف کرده ام و فقط گاهی حرفهای غربت غريبم را به دل سپيد کاغذ هديه ميکنم تا شايد پيغامم را به تو برساندو دوباره مرا به خود بخوانی که تنهايی بی تو عذابی است جانکاه...
 
 
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدم به صورت تو نگاری نديدم و نشنيدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم

رفتن همیشه رفتن...حتی اگر هرگز نرسی...
این مهم است که تو رفتن را عاشقانه بپرستی و سکون را...
سکون پای کمالت را سست می کند ...

عمری است تا من در طلب هر روز گامی می زنم...
محبوب اگر مدد کند دل دیوانه من تا عرش را یک نفس خواهد دوید.یکنفس و بی وقفه...
 
ماه می و ميخانه
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
آسمان خیلی وقت است که دلش گرفته .انگار کوهی از غصه را روی شانه هایش گذاشته باشند
دلم می خواهد دردهای خودم را از یاد ببرم و برایش زار بزنم.اما...
انگار دل خدا هم از غربت آسمان به درد آمده ...
هوا بدجوری گرفته... به سوی آسمان چشم میدوزم تا کلامی بگویم که قطرهای از اشکهای آسمان گونه ام را نمناک میکند...
وای که چه می شود اگر بغض آسمان بترکد...
دیروز این اتفاق افتاد و برای اولین بار دلم برای آسمان سوخت!
اما غربت آسمان دیری نخواهد پایید چون شبهای زیبای مغازله با محبوب از راه رسیده و اگر هزار دست پر از نیاز در هنگام غروب به سوی آسمان دراز شود محبوب هم نقاب از رخ بر می کشد و آسمان اشک شوق از دیدار دوست میریزد.
در این روزها و شبهای پر از خدا ما را هم از یاد نبرید
التماس دعا