ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آينه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاه داری و آئين سروری داند


خدای من ! عزيز دل شبهای تنهايی من ! ای کاش آن هنگام که گل وجودم را می سرشتی
يادم می دادی به آدمها اعتماد نکنم!
ایکاش به جای کنجکاوی و جسارت محافظه کاری را مهمان خانه دلم می کردی!
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
 
انتخابات هفتم؛بد يا بدتر؟!
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
۲۲ آذر ماه امسال برای هفتمين بار ثبت نام از کانديداهای انتخابات مجلس آغاز شد.
باز هم ملت ما در آستانه يک اتفاق قرار گرفت.در آستانه يک انتخاب! باز هم ملت ما مهم شده اند!
باز هم جوانان ما آينده ساز شده اند!چهار سال گذشته اما قاعده های اين بازی هنوز پا برجاست.
باز هم فصل مصاحبه های پر از رنگ و لعاب مسئولين و پوسترهای رنگارنگ و شعارهای قشنگ شده است.
چقدر همه مهربان شده اند! همه می خواهند به يادمان بيائرند که شرکت در انتخابات يک تکليف شرعی است!
شايد آنها نمی دانند که ما وظايفمان را از حفظيم! ۲۵ سال است که حفظ کردن را آموخته ايم!
و ما که می دانيم بعد از يک هفته باران کاغذ و پوستر و شعار و سخنرانی با اقتدار شناسنامه ها را در دست می گيريم و می رويم تا مشت محکمی بر دهان ابر قدرتها بزنيم.۲۵ سال است که اين کار را می کنيم! اما اين بازی تا کی وتا کجا تکرار خواهد شد؟
اين روزها روزهای سر در گمی اصلاح طلبان است و روزهای پوزخندهای تمسخر آميز زقيبان-محافطه کاران-اقليت و...هر چيزی که نامش را بگذاری!
آنها از شکست اصلاحات سخن می گويندو برای کرسيهای سرخ رنگ مجلس هفتم نقشه می کشندو اينه از اوج به حضيض می رسند ! از عرش به فرش!
آنها خود را پيروز ميدان ميدانند و آماده اند تا به اتکای صندوقهای پر از رای خود اسلام راستين را بر
سرزمين امام زمان بگسترانندو اينها...
کداميک راست می گويند؟و چه کسی پيروز اين ميدان خواهد بود؟ ۲۵ سال است که قاعده بازی همين است!
از دوم خرداد ۷۶ زمان زيادی نميگذرد .وقتی ۶۰ ميليون جمعيت يکپارچه شور و شعف شد تا ثمره اش سيدی صديق باشد که به پشتوانه حمايت ۲۰ميليون ايرانی آمده است تا...
راستی او چرا آمد؟هدفش چه بود؟چه کرد؟ اين سوالی است که مدتهاست همه از هم می پرسند.
مه هميشه عادت کرده ايم شخص را مقصر بدانيم و اين بار هم نوک تيز پيکان حملات متوجه پرچمدار اصلاحات است که به حرفهايش عمل نکرد و از ايران ويران مدينه النبی نساخت!
و بعد از او به اتکای اقتدارش و صلابت کلامش نمايندگانی را راهی خانه ملت کرديم که قرار بود بازوهای توانای او باشند.اما چه شد؟
هنوز عمر اين مجلس به سر نيامده بود که فرياد اعتراض برخاست... که نمايندگان را به عدول از اهدافشان متهم می کرد!
و اين درست همان چيزی بود که انحصار طلبان می خواستند .همانهايی که تمام بغض ۶ ساله خود را در باتومهايشان ريختند تا بر سر من و تو فرود آيد. همانهايی که دانشگاه اوين را برای ورود من و تو آذين بستند و همانهايی که به هر دری زدند تا من و تو نباشيم يا با هم نباشيم!
در خانه-مدرسه- دانشگاه و کوچه و خيابان هزار بار فرياد زديم که ما صراحت می خواهيم و کلام نافذ و چقدر دلمان از او گرفت وقتی به جای بيان حقايق پشت پرده لبخند تحويلمان داد! تا بلاخره به روزی رسيديم که خيلی ها آرزويش را داشتند و بر او هم خرده گرفتيم!
نمی خواهم از او و يارانش دفاع کنم که گلايه زياد است و نمی خواهم انتقاد کنم چون به وضوح می توانم درد را در چشمانش بنگرم.درد محکوم به سکوت بودن را!
و نمی خواهم کسی را به حضور در انتخابات دعوت کنم چون ابر قدرتها هم ديگر از مشتهای ما اشباع شده اند!
اما در پس اين فراز و فرودها چه چيزی نهفته است؟شايد در پی ۲۵ سال تکاپو به تحريم انتخابات رضايت دهيم!
انتخابات سرد و بی روح شورای شهر سند محکمی بود بر نارضايتی مردم و پيش بينی ها حکايت از تکرار آن در انتخابات مجلس ميکند! به اين اميد که تغييری بنيادين در ساختار سياسی رخ دهد!
اما به نظر می رسد دوره حضور ميليونی در پای صندوقهای رای سر آمده است و علی رغم تلاش صدا و سيما برای آب کردن يخهای جامعه سياست زده ايران بعيد به نظر می رسد که اول اسفند ۸۲ با اسفند ۸۱ متفاوت باشد لذا بهتر است اين بار مردم را در انتخاب بين بد و بدتر آزاد بگذاريم.

والسلام
 
 
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٢ : توسط :
ديکتاتور بلاخره سقوط کرد!
نمی دانم بخندم يا گريه کنم؟ اين خبر مهمترين خبر امروز و ديروز کل دنيا بود.
عکسش را که ديدم دردی در چشمانش بود که دلم را به درد آورد!
و تو ای مادر!
آمده ام تا بهترين خبر را برايت بياورم! خبری که برای شنيدنش ۲۳ سال صبر کردی .۲۳ سال هر شب و هر روز دعا کردی.
پيکر غرقه به خون جوان ۱۹ ساله ات را با لباسهای خاکی به ياد بياور و شاد باش که خدا جای حق نشسته است !
تو اما آرام و بی صدا سر بر سجاده گذاشتی و گريستی!
نمی دانم بخندم يا گريه کنم؟!
 
 
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
خيلی وقتها از کنار آدمهای اطرافت آنقدر ساده و آرام می گذری که باور نمی کنی بعضی از آنها چقدر حرف برای گفتن داشته باشند !
بعضی از آنها برايت مثل يک نسيم ملايم بهاری اند که آرام می وزند و ...ديگر هيچ!
بعضی هم کمی متفاوت! اما همه مثل تو آدمند!درست مثل تو! اما چرا نمی بينی؟ چرا از کنار آنها اينقدر ساده عبور می کنی؟

اصلا نمی دانم چرا اينقدر مقدمه چينی می کنم؟ خيلی متاسف می شوم وقتی چند سال از کنار هم می گذريم بی هيچ حرفی! و اينک در آستانه روز وداع تازه به يادمان می آيد که ...
تو هم هستی! من هم هستم! همه ما ...
ای کاش زبانم هم به اندازه قلمم قدرتمند بود تا درد را حس می کردی ! از لابه لای کلماتم. و برايت حرف می زدم!
ای کاش می توانستم! ای کاش جسارتش را داشتم! ای کاش ...
هيچ وقت در ولع شناخت يک انسان اينقدر مشتاق نبوده ام ...که امروز دلم می خواهد تو را و انديشه هايت را بشناسم.ای کاش اين حرفها را می خواندی !
ای کاش اجازه می دادی به دژ نفوذ ناپذير انديشه ات راهی باز کنم.تا پس از اين همه سال پاسخ سوالاتم را بيابم!
ای کاش...
 
 
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٢ : توسط :



دلم گرفته از اين روزها دلم تنگ است

ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است
 
خلاصه و نقد کتاب ؛ بامداد خمار؛ فتانه حاج سيد جوادی
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
همه چيز با يک نگاه آغاز می شود.همانطور که هستی هم با يک نگاه آغاز شد.با نگاه عاشقانه خدا به بنده...عاشق به معشوق و با همين نگاه شهد شيرين عشق را در وجود بنده ريخت تا او را شيدای خود کند و تا عرش به دنبال خود بکشاند و چه لذتی است سر از پا نشناخته در پی يک نگاه دويدن و به او رسيدن و در او محو شدن و همه او شدن...
صورت ظاهری داستان ماجرای تکراری عشق شاه و گداست! عشق دختری ثروتمند به پسری نجار که از مايملک دنيا جز يک دل شيدا چيزی ندارد!

محبوبه دختر نازپرورده خانواده متمکن بصير الملک شيفته شاگرد نجار سر گذر می شود که حتی در ميان نوکران خانه پدری هم جايی برای او نيست!مدتی به طريق معمول عساق راه پرده پوشی را در پيش می گيرد اما عاقبت کاسه صبرش لبريز می شود و حديث دلش را در کاسه چشمانش می ريزد و نزد محبوب اعتراف می کند! رحيم هم ندای عشق او را با بيتی از حافظ پاسخ می گويد:دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را...
محبوبه هر روز ديوانه تر می شود و خواستگاران را يکی پس از ديگری به خيال خام جوان نجار پس ميزند تا شايد روزی بتواند نام او را در خانه بياورد! اما هيچکس کلام صادقانه او را و عشق پاکش را تاب نمی آورد و همه سعی در منصرف کردن او دارند. تا در اين ميانه پسر عمو که از کودکی خاطر خواهش شده قدم جلو نهاده و او را خواستگاری مي کند. همه چيز مساعد است تا محبوبه به خوشبختی برسد...شوهر خوب-پول و ثروت و...
اما او به همه چيز پشت پا ميزند و در دوره ای که دختر محکوم به سکوت است به راحتی و به اتکای نيروی عشق مقابل منصور می ايستد و محکم می گويد که او را نمی خواهد و دلش جای ديگری است!
همه چيز به هم می خورد.پدر متشخص محبوبه ديگر کلامی با او سخن نمی گويد!مادر غضب می کند! او در خانه زندانی می شود تا خيال خام رحيم از سرش به در رود .بی خبر از اينکه اين هجران آتش عشق را شعله ور تر می کند!!
اشکها و ناله های روز و شب محبوبه سر انجام سد همه تعصبات و آداب و رسوم اشرافی خانواده بصير الملک را می شکند و به ازدواجش با رحيم رضايت می دهند. بعد از اين همه تحمل سختی و رنج يک دنيا شادی به قلب عاشق دو جوان سرازير می شود اما حقارت مراسم ازدواج و رفتار سرد و بی تفاوت و فخر فروشانه پدر با رحيم نمکی است که بر زخم دل محبوبه پاشيده می شود و او به خانه بخت می رود.با لباس سفيد! و بريا هميشه رانده می شود از خانه پدر و از آغوش گرم مادر...و می رود تا همه عشقش را به پای رحيم بريزد.

اما روی ديگر سکه از همان روزهای اول خود را نشان می دهد.رحيم عاشق است و در عشقش و صداقتش ترديدی وجود ندارد.اما رحيم و زندگی او و تربيت او از جنس کلام و زندگی محبوبه نيست.او مثل محبوبه بار نيامده! محبوبه را نمی فهمد.تا مدتها آتش عشق وجودسان را گرم می کند و نمی گذارد تفاوتها را احساس کنند.اما تب تند زود عرق می کند .وقتی آتش عشق فرو کش می کند و پرده از روی عقل کنار می رود طنين صدای پدر در گوش جان محبوبه منعکس می شودکه: او از جنس ما نيست....
اما راه بازگشتی نمانده ! محبوبه به اتکای عشق می ايستد و تحمل می کند و با استمداد از عشق می کوشد تا راه حلی برای بهبود اوضاع بيابد ولی هر روز اختلاف نظر ها بيشتر ميشود و با ورود مادر رحيم به اين زندگی معادله ها پيچيده تر می شود!
دخالتهای گاه و بی گاه او و روح حساس محبوبه و بی تفاوتی رحيم دست به دست هم می دهند تا از آن زندگی عاشقانه جهنمی برای سوزاندن عشقی سوزان بسازند.
جهنمی که حتی ورود عنصزی به نام فرزند هم از عذاب آن نمی کاهد.تا سر انجام بعد از خفه شدن پسر محبوبه در حوض آب همه عشقش به همراه پسرش دفن می شود و او که رحيم را خالی از عشق می بيندبه همه چيز پشت پا می زند و بعد از تحمل سالها خفت و خواری و کتک از رحيم خانه اس را ترک می کند و سر شکسته به سوی پدر باز می گردد!
و اينبار هم پدر تکيه گاهش می شود تا داد از رحيم بستاند. علی رغم تلاش رحيم برای باز گرداندن محبوبه او طلاق را تر جيح می دهد!
و موفق می شود از دام آن عشق نا فرجام برهد و دوباره به آغوش پر مهر خانواده برگردد.
مدتی می گذرد تا او به آرامش قبلی بازگردد.تا اينکه پسر عمو(منصور) که با دختری آبله رو ازدواج کرده دوباره از او خواستگاری می کند و محبوبه علی رغم ميلش برای شادی خانواده تن به ازدواج می دهدتا به قول منصور ذره ذره شراب عشق را بچشد ولی هرگز چنان عشق سوزانی را تجربه نمی کند!
هر روز که می گذرد بيشتر دلبسته منصور می شود اما در حسرت داشتن فرزندی می سوزد (چون اين نعمت را همراه با سقط دومين فرزند رحيم از خود گرفت!)
دکترهای مختلف-نذر و نياز و...جواب نمی دهد .و او به داشتن منصور راضی است. چند سال بعد منصور هم بر اثر ابتلا به سرطان ذره ذره در مقابل چشمان محبوبه آب می شود و او باز هم تنها می شود ولی اينبار می خواهد روی پای خودش بايستد و فرزندان منصور از همسر اولش را زير حمايت خود می گيرد و در نهايت از دختر منصور براي برادرش خواستگاری می کند و خود هم در کنار آنها زندگی می کند.
تاريخ دوباره تکرار می شود! سودابه برادرزاده محبوبه عاشق جوانی می شود که هيچ تناسبی با او ندارد ! نصيحتها در او اثری ندارد ...همه نگاهها به محبوبه خيره ميشود ! محبوبه می آيد تا داستان زندگيش را برای سودابه تعريف کند ...
هيچکس نمی داند که او بهار آينده را نمی بيند!

نويسنده در کتاب فوق يک ماجرای عاشقانه را به تصوير کشيده است که در نگاه اول ساده و تکراری و پيش پا افتاده می آيد اما آنچه موجب تفاوت اين اثر با آثار مشابه ميشود قلم خاص نويسنده و توانايی او در به تصوير کشيدن صحنه ها به صورتی استادانه است به گونه ای که خواننده خود را کاملا در زمان و مکان وقوع داستان و در کنار شخصيتهای آن احساس می کند و پا به پای آنه پيش می رود و تا پايان داستان هم خود را از ان جدا نمی بيند!
داستان از نظر زمانی به اوايل حکومت رضا شاه بر می گردد و فضايی نسبتا سنتی بر بافت آن حاکم است .
ماجرا در خانواده ای مرفه و اشرافی اتفاق می افتد که نويسنده به زيبايی همه اين موارد را به همت قلم خود ترسيم کرده .حتی کوچه پس کوچه های محلات بالا و پايين شهر را به راحتی می توان از لابه لای سطور اين کتاب ديد و لمس کرد.
تفاوت فرهنگها مهمترين نکته ای است که اين داستان بر روی آن تاکيد داردکه به کمک فضا سازی مناسب -جمله بنديها-مکالمات و حتی طرز غذا خوردن و لباس پوشيدن تجسم شده است.تا جايی که با دقت در اين داستان می نگرم نمی توانم نقطه ضعفی برای آن پيدا کنم!
هر چند برخی معتقدند محبوبه يک طرفه به قاضی رفته و حرفهايی از رحيم نا گفته مانده
(شب سراب-ناهيد پژواک) اما من به عنوان يک خواننده هيچکدام از شخصيتهای اين داستان را محکوم نمی بينم بلکه صرفا حقيقتی ترسيم شده تا خواننده خود به نتيجه برسد.

با مقايسه ای ساده ميان اين اثر و آثار مشابه که ژانر عاشقانه دارند به راحتی می توان تفاوت فاحشی را احساس کرد.در عمده آثار عاشقانه نويسنده گرفتار بازی با کلمات و به کار بردن کلمات رنگين می شود و مغازلات و گاهی نگاههای دو دلداده را آنقدر توصيف می کند که خواننده را خسته می کند.اما نويسنده بامداد خمار خود را اسير لفاظی نکرده و يکراست به سراغ اصل هدف خود می رود و آن را پرورش می دهد تا به ثمر برسد.
تا جايی که کمتر می توان جملات يا کلمات زائدی در متن داستان پيدا کرديا چيزی به محتوای آن افزود و داستان به خودی خود جامع و کامل است. وچنين کتابهايی در جامعه امروز ما آنقدر کم است که تبديل به پديده ای نادر شده است که عجيب جلوه می کند.
شايان ذکر است که مهمترين ويژگی اين اثر به نظر من بيان تصويری آن است که به فهم موضوع کمک می کند.کاری که نويسنده با واژه ها کرده هنری عظيم می طلبد که در نويسندگان امروز ما کمتر ديده می شود.

والسلام
 
هوا بس نا جوانمردانه سرد است...
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
باز هم صبح شد.سر آغاز يک زندگی تازه! وقتی می خواهی از خانه خارج شوی صدای مهربان مادر در گوشت طنين می افکند که:لباس گرم بپوش! هوا خيلی سرده!
مثل هميشه نگرانی را در صدايش حس می کني و دلت نمی آيد حرف او را نشنيده بگيری...
آغاز فصل سرما با بوی پاييز برگ ريز و صدای دلنشين خش خش برگها زير پای عابران توام می شود و فصلی تازه از زندگی آغاز ميشود.
اين روزها کوچه و خيابان هم خبر از آمدن سرما ميدهد .لباسهای رنگارنگ -پالتوهای گرانقيمت-شال و کلاه و دستکش-شومينه های گرم که سرما را از يادت مي برندو غذاهای گرم و خوشمزه مادر وقتی از سرمی استخوان سوز خيابان به خانه پناه می بری سرما را هم برايت دلنشين و به ياد ماندنی می کند. خوشحال از روزهايی که با دوستانت به کوه می زنی و فارغ از دنيا روی برفهای سپيد ليز می خوری و هر وقت خسته شدی چای داغی و ...
چقدر همه چيز قشنگ است! چقدر زندگی زيباست! حتی در سرمای پاييز و زمستان هم می توانی شاد باشی .می توانی جوانی کنی .می توانی...

زندگی خيلی زيباست حتی برای مريم ۷ ساله که صبحها با دمپايی به مدرسه می رود! مريم خيلی کوچکتر از آن است که معنی درد را بفهمد او هنوز راه زيادی تا آينده در پيش دارد.اما صبحها که به مدرسه می رسد دستان سرما زده اش آنقدر قدرت ندارند که قلم را در خود محکم بگيرند و بنويسند:بابا آب داد.
مريم هر روز صبح پای پياده به مدرسه می رود و در تمام طول راه دستانش را به هم می سايد تا بی حس نشوند. او سالهاست در حسرت دستکشهای گل گلی دختر همسايه مانده! در آرزوی لباسی که گرمش کند ! و به اميد روزی که زمستان و تابستانش با هم فرق داشته باشد!
با همان لحن معصوم کودکانه اش می گويد که از زمستان بدش می آيد چون بايد بلرزد و کنار اجاق کوچک خانه با حسرت برف بازی بچه ها را تماشا کند...
روزی هزار بار از کنار مريم می گذريم ...وقتی دستها را در جيب لباسهای گرممان فرو برده ايم
وقتی پاشنه چکمه های چرمی مان را محکم به دل زمين می کوبيم تا زودتر به خانه برسيم
وقتی از راه نرسيده مادر با نوشيدنی داغ به سراغمان می آيد...به داغی گونه های تبدار مريم...

از کنارش می گذريم و او را نمی بينيم...می گذريم و با لبخندی بر لب براي او و بخت سياهش دلسوزی می کنيم ...می گذريم و چشمهايمان را می بنديم...
هوا بس نا جوانمردانه سرد است آی! سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!
 
هوا بس نا جوانمردانه سرد است...
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ۱۳۸٢ : توسط :
يا حق
باز هم صبح شد.سر آغاز يک زندگی تازه! وقتی می خواهی از خانه خارج شوی صدای مهربان مادر در گوشت طنين می افکند که:لباس گرم بپوش! هوا خيلی سرده!
مثل هميشه نگرانی را در صدايش حس می کني و دلت نمی آيد حرف او را نشنيده بگيری...
آغاز فصل سرما با بوی پاييز برگ ريز و صدای دلنشين خش خش برگها زير پای عابران توام می شود و فصلی تازه از زندگی آغاز ميشود.
اين روزها کوچه و خيابان هم خبر از آمدن سرما ميدهد .لباسهای رنگارنگ -پالتوهای گرانقيمت-شال و کلاه و دستکش-شومينه های گرم که سرما را از يادت مي برندو غذاهای گرم و خوشمزه مادر وقتی از سرمی استخوان سوز خيابان به خانه پناه می بری سرما را هم برايت دلنشين و به ياد ماندنی می کند. خوشحال از روزهايی که با دوستانت به کوه می زنی و فارغ از دنيا روی برفهای سپيد ليز می خوری و هر وقت خسته شدی چای داغی و ...
چقدر همه چيز قشنگ است! چقدر زندگی زيباست! حتی در سرمای پاييز و زمستان هم می توانی شاد باشی .می توانی جوانی کنی .می توانی...

زندگی خيلی زيباست حتی برای مريم ۷ ساله که صبحها با دمپايی به مدرسه می رود! مريم خيلی کوچکتر از آن است که معنی درد را بفهمد او هنوز راه زيادی تا آينده در پيش دارد.اما صبحها که به مدرسه می رسد دستان سرما زده اش آنقدر قدرت ندارند که قلم را در خود محکم بگيرند و بنويسند:بابا آب داد.
مريم هر روز صبح پای پياده به مدرسه می رود و در تمام طول راه دستانش را به هم می سايد تا بی حس نشوند. او سالهاست در حسرت دستکشهای گل گلی دختر همسايه مانده! در آرزوی لباسی که گرمش کند ! و به اميد روزی که زمستان و تابستانش با هم فرق داشته باشد!
با همان لهن معصوم کودکانه اش می گويد که از زمستان بدش می آيد چون بايد بلرزد و کنار اجاق کوچک خانه با حسرت برف بازی بچه ها را تماشا کند...
روزی هزار بار از کنار مريم می گذريم ...وقتی دستها را در جيب لباسهای گرممان فرو برده ايم
وقتی پاشنه چکمه های چرمی مان را محکم به دل زمين می کوبيم تا زودتر به خانه برسيم
وقتی از راه نرسيده مادر با نوشيدنی داغ به سراغمان می آيد...به داغی گونه های تبدار مريم...

از کنارش می گذريم و او را نمی بينيم...می گذريم و با لبخندی بر لب براي او و بخت سياهش دلسوزی می کنيم ...می گذريم و چشمهايمان را می بنديم...
هوا بس نا جوانمردانه سرد است آی! سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!