ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۳ : توسط :

يا حق

بوی باران                                       

بوی سبزه

بوی خاک

شاخه های شسته

باران خورده

پاک

آسمان آبی وابر سپيد

برگ های سبز بيد

عطر نرگس

رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها ودشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نيمه باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز

خوش به حال جا م لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ...

                     سبز باشيد و پر شکوفه...

 


 
 
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۳ : توسط :

يا حق

توی همه سال هايی که ازت فرصت گرفتم زنده باشم و زندگی کنم يه چيزی بهم ثابت شده و اون اين که خيلی دوستم داری...

اونقدر زياد که حتی طاقت يه لحظه غربت چشمامو نداری..و اين يعنی اوج خوشبختی..و من که توی دنيا به جز تو روی هيچ کس تا حالا حساب نکردم و راحت بگم کسی رو در حد اون نديدم که لياقت شنيدن غصه های گاه وبيگاه دلم رو داشته باشه الان حس می کنم روزگار خيلی داره بهم سخت می گيره..اونقدر که وادارم کرده توی يه فضای سرد ومجازی بنويسم شايد سبک بشم...

باز هم بوی بهار مياد...حس غريبيه...هر سال اين جور وقتا اشتياق عجيبی داشتم و يه جور حس متحول شدن همه وجودم رو پر می کرد...اما امسال...

هر چی هست حتما يه حکمتی داره و خودت خوب می دونی که يه عمر با اين بيت زندگی کردم:

سر ارادت ما وآستان حضرت دوست...

و الان حتی اگه همه چيزمو از دست داده باشم يادم نمی ره که وقتی تو هستی به هيچی احتياج ندارم...

و تو ...محبوب همه روزها وشب های تنهايی دلم... وانيس بغض های فرو خورده روز و منفجر شده نيمه شب خوب می دونی که اين روزها چقدر بهت احتياج دارم و چقدر دلم تنگ شده برای حافظ خوندن زير بارون و غزل آخرش که به سجده بر آب ختم می شد...

عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر بر چشمه کوثر کنم