ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۳ : توسط :

يا حق

گر بر کويش برسی برسان   اين پيام مرا   بی چراغ رويش من ندارم ديگر  

تاب اين شبهای سرد و خاموش...

هرگز هرگز باور نکنم    عهد و پيمان ما شد فراموش....


 
آقای گل؛گل آقا...
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۳ : توسط :

يا حق

هر چه فکر کردم که توی اين حس و حال چی ميشه نوشت که عمق احساس آدمو نشون بده چيزی به ذهنم نرسيد...بهتر ديدم يادداشت سردبير محبوب نسل آفتاب رو در اين مورد بيارم.البته با اجازه ايشون!

نبايد می خنديديم.گل آقا زمانی آمد که نبايد می خنديديم.ما دو نسل عبوس که شکستهای پياپی سياسی و مبارزه های بی امان لبخند را از لبهايش زدوده بود و شادمانی را از خاطراتش محو کرده بود هرگز نبايد می خنديديم.نسلی که گمان می برد در هنگامه مبارزه -انقلاب و جنگ لبخند کمرنگی حتی دشنامی زشت و غير قابل بخشش است نبايد می خنديد.

اما ما نياز داشتيم به خنده نياز داشتيم کسی بيايد و اين اخم تاريخی را از چهره عبوس و تلخ اين نسل باز کند و به جايش لبخندی عميق و انديشناک بنشاند و گل آقا آمد.با دو کلمه حرف حسابش و آبدارخانه ای که اگر چه به اندازه خانه آن پيرزن مهربان افسانه های ايرانی فقط به اندازه غربيل بود اما انگار برای همه آدمها- همه جناح ها-همه سليقه ها و همه پيرها  همه جوان ها و حتی همه کودکان جا داشت.

حالا علاوه بر خاطره های مشترک تلخ و غمگين خاطره های مشترک شاد هم داريم.

خاطراتی که زير سقف همين آبدارخانه صميمی پا گرفته است تا دريچه های ديگر زندگی را نيز به روی نسل ما بگشايد....

نبايد گريه کنيم.بر مرگ گل آقا لااقل نبايد گريه کرد.گل آقا هم اگر بود گريه نمی کرد.اين آبدارخانه هنوز به راه است.

اين سماور هنوز غلغل می کند.بساط ديشلمه به راه است.شاغلام اينجاست.غضنفر-مش رحب-گل نسا-کمينه ممصادق و...

تا وقتی بچه ها گل آقا آخرين يادگار گا آقا هست و تا وقتی اين سماور غلغل می کند گل آقا زنده است...

(فريدون عمو زاده خليلی)

و جز سکوت بر ميراثهای از دست رفته ماندگار چه بايد کرد؟


 
يه روز کاملا معمولی!
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۳ : توسط :

يا حق

هنوز عطر دلنشين آن روز در خاطرم هست.طنين دلنشين صدايت و رايحه کلامت و آهنگ گوشنواز صدايت...

و من کودکی بيش نبودم که از دامان مادر به آغوش تو سپرده شدم تا الفبای زندگی بياموزم..و چقدر آن روز زيبا بود و به ياد ماندنی! وقتی قلم به دستانم سپردی! وقتی آب را برايم بخش کردی و گفتی بابا را چگونه بنويسم؟و ...

نه! اينها همه حرفهای من نيست!در سياهی های اين روزگار هزار رنگ يکرنگی را از تو ياد گرفتم خودت هميشه می گفتی :در اين عصر يخی که سرما بيداد می کند و خوکان و سگان چشم طمع به دهان ما دوخته اند پاک ماندن بالاترين فرياد اعتراض است!!

و من سعی کردم پاک بمانم...مثل تو...

و امروز بعد از سالها که دلم از غربت روزگار گرفته دوباره به ياد نگاه نافذت و کلام برنده ات که از هيچ کس و هيچ چيز نمی هراسيد می افتم و از خدا سلامتی ات را می خواهم هر جا که هستی ...

و اين جمله معروفت هميشه يادم هست که:ظلم است معلم را به شمع تشبيه کنيم زيرا شمع را می سازند که بسوزد اما معلم می سوزد تا بسازد...

                         يگانه مقتدای زندگيم روزت مبارک


 
صدای پای عزرائيل
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۳ : توسط :

يا حق

هميشه وقتی از مردن حرف می زنيم حتی تصور نمی کنيم که فرشته مرگ در يک قدمی ما به انتظار نشسته است تا...

ديشب وقتی در آتش تب می سوختم وقتی آنقدر قدرت نداشتم که ناله کنم و يا کمکی بخواهم در آن لحظه های هذيان و پريشانی ديدمش...فرشته مرگ را ...با چشم سر...

دور سرم می چرخيد...گويا آمده بود برای اجرای فرمان...ولی نمی دانم چرا رفت بی اجرای ماموريتش؟!

و چقدر آن لحظه زيبا بود! در يک قدمی تو ايستاده بودم و می ديدمت که آغوش گشوده ای به رويم...چقدر مشتاق آغوشت بودم بعد از هزار سال آرزو...

ولی باز هم رهايم کردی...چرا؟نمی دانم...در لحظه جدا شدن از زمين دوباره متوقفم کردی...گفتی ...نه!نمی گويم! که مغازله من و تو بود و غير را چه سود؟!

ولی ای کاش...

 


 
 
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۳ : توسط :

يا حق

روز هجران و شب فرقت يار آخرشد

زدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

 

و من همه زندگيم را در يک کلام مقدس؛در (تو) خلاصه کردم...