به بهانه جشن چای
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۳ : توسط :

يا حق

۴ شنبه همين هفته که بيايد همه چيز تمام می شود...پايان ۴ سال با هم بودن..با تو و در کنار تو...روی همين صندلی های چوبی که پر از يادگاری است...

۴شنبه روز...نه!!نمی توانم بگويم..که چقدر زود تمام شد...۴ سال با هم بودن..خاطرات تلخ و شيرين..کلاسهای جذاب يا خسته کننده..استادی که هميشه ۳ ساعت کلاسش را عاشقانه حاضر می شديم يا آن يکی که هر دقيقه اش عذاب بود!حياط دانشکده يا حياط پشتی که يه روزگاری پر از رمز و راز بود برايمان...سلف با آقا مرتضای مهربانش و آش های خوشمزه ماه رمضان..غذاهای گاهی غير قابل خوردن و در پی اش اعتصاب توی حياط..خاطره ۱۶ آذر هر سال و بعدش سيل دستگيری بچه ها..تحصن به خاطر دستگيری دوستمان و شادی وصف ناپذير آزادی اش...

هر سال مشتاق امدن تابستان بوديم به اميد ماه مهر..اما امسال..هيچ اشتياقی به رفتن نداريم که روزگار دل کندن هنگامه غريبی است...ديگر حتی دستم به قلم هم نمی رود تا غم غربت را فرياد کنم..

بدجوری به تو و حضورت عادت کرده بودم حتی اگر روزها نمی ديدمت..همين که بودی برايم کافی بود ..يک خانواده بوديم ما..اما حالا بايد برويم...هر کس از دياری آمده بود

شمال-جنوب- شرق-...حالا يکی می ماند ويکی...شايد ديگر هرگز نبينمت..

اما تو فراموشم می کنی آيا؟؟اين رسم روزگار است؟؟

يعنی ديگر شعرهای احسان را غزلهای زيبای محسن و زهرا را نمی خوانم؟ يعنی ديگر هومان را با قلم آتشين امين نخواهم ديد؟ يعنی سکوت و فرياد قلم بهنام را  نمی بينم؟

ديگر از چهره معصوم بچه های تعاون اثری نخواهم ديد؟ و ديگر صداقت امير و رضا را در هيچ کجا سراغ نخواهم کرد؟

ديگر مينا برايم مظهر دوستی نخواهد بود و لحظه های غمم را با محبوبه قسمت نخواهم کرد؟ديگر صدای خنده های شاد شيما در گوش دلم طنين نخواهد افکند؟و ديگر معصوميت مطلق را در چشمان سارا نخواهم ديد؟

شايد چند سال ديگر حتی همديگر را نشناسيم اما من هنوز به تو و به نگاه پر از معنايت فکر می کنم به چشمان بی ريای محسن که خورشيد داغ جنوب را با تمام گرمايش در خود داشت و چه زود رفت..به سکوت فواد و به شيطنت فريد و صداقت تو...

همه شما جزئی از هويت من شده ايد در اين ۴ سال و بی شما زيستن را نمی توانم...

ای کاش زمان در ۴شنبه متوقف می شد و ای کاش می توانستم باران اشکم را از ديدگانت پنهان کنم!!

ولی به حرمت همه اين سالها بيا تا روز آخر را به صفای اولين ديدارمان پيوند دهيم..بيا تا غروب غم انگيز ترين روز زندگی ام را تنها نمانم...بيا..


 
 
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۳ : توسط :

يا حق

گاهی وقتها فکر می کنم چی ميشد اگه ما آدمها اختيار نداشتيم! يعنی بلا نسبت شما مثل برخی مخلوقات خاص الهی يه سری کارها را بی اراده انجام می داديم! آن وقت اين همه حرص و جوش امروز و فردای زندگی و کار و آينده و ...را نمی خورديم. تا يه روزی هم پرونده مون بسته می شد و خلاص!!

از همه اين حرفها که نا گفته پيداست حاصل يه ذهن پر از ؟ است که بگذريم.تموم شدن دوره پر خاطره !!دانشجويی همان و آغاز يک دنيا سر در گمی همان...

اين روزهای آخر حس می کنم بدجوری آشفته ام..اصلا نمی دونم قراره چی کار کنم؟ اين ۴ سال گلهای زيادی به سر خودم و مملکت زدم! از جمله علوم عقلی و نقلی فراوانی که از اساتيد گل و گلاب دانشگاه مادر !! ياد گرفتم.خدمات شايانی به پيشبرد علم و تکنولوژی ارائه داديم که تاريخ نظير آن را به خود نديده از جمله خوردن غذای سلف-نامه نگاری سر کلاس-جمع شدن در حياط دانشکده و به حرکات و سکنات برخی مخلوقات خنديدن- سر همه کلاسها حاضر شدن!! و يک کلمه گوش ندادن!!

خلاصه حالا که وقت رفتن شده هم دلمون تنگ ميشه و هم حس می کنيم داريم يه جورايی وارد زندگی ميشيم. تا حالا فقط درس بود و درس... حالا وقت انتخابه! يکی می مونه و ادامه می ده يکی کار می کنه و يکی بلا نسبت شما ولولوژی پاس می کنه!!

آخ کاش هيچوقت بزرگ نمی شديم!!