اينجا آسمان آبی تر است!
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۳ : توسط :

يا حق

نمی دانی چه لذتی است وقتی زندگی را با تمام وجودت سر می کشی...

وقتی بعد از چهار سال خاطرات تلخ و شيرين به خانه بر می گردی تا زيستنی دوباره را آغاز کنی..هذ چند کوله بار خاطراتت گاهی کوه غصه می شوند بر شانه هايت اما...

تو تصميم گرفته ای بودن را با تمام وجودت فرياد کنی.حتی اگر بعد از اين همه مدت هنوز برای دلت بنويسی و از روزنامه نگاری فقط آرزويش را در روياهای شبانه ات ببينی...

اينجا هنوز زندگی جريان دارد ..ميان کودکان قد ونيم قدی که به زور به ميز می رسند و ميان هياهوی شاد آنها در کلاس درس..و در ميان نگاه های معصومانه شان وقتی خانم معلم صدايت می زنند!

اينجا شايد فرسنگها از تحريريه و خبر و گزارش و سوژه دور مانده باشی ولی هنوز زنده ای هر روز به اميد فردا که با ورود به مدرسه آن چشمهای معصوم دورت حلقه بزنند و تو را تا کلاس همراهی کنند...

اينجا هيچ چيز اگر نباشد عشق به هزار زبان در سخن است...

به تماشا نمی آييد؟


 
 
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۳ : توسط :

يا حق

اگر به خانه من آمدی

                                  برای من ای مهربان چراغ بياور

و يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم...


 
تو بی بهانه عاشقی
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۳ : توسط :

يا حق

ليلی گفت:امانتی ات زيادی داغ است.زيادی تند است.خاکستر ليلی هم دارد می سوزد.امانتی ات را پس می گيری؟

خدا گفت:خاکسترت را دوست دارم.خاکسترت را پس می گيرم.

ليلی گفت:کاش مادر می شدن.مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت:مادری بهانه عشق است.بهانه سوختن.تو بی بهانه عاشقی.بی بهانه می سوزی.

ليلی گفت:دلم زندگی می خواهد.ساده بی تاب و بی تب.

خدا گفت:من تب و تابم.بی من می ميری!

ليلی گفت:پايان قصه ام زيادی غم انگيز است.مرگ من -مرگ مجنون...پايان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت:پايان قصه ات اشک است.اشک درياست.دريا تشنگی و من تشتگی ام و آب..پايانی از اين قشنگ تر بلدی؟

ليلی گريه کرد.ليلی تشنه تر شد.خدا خنديد.

                                                                    (عرفان نظر آهاری)