مسافر نور
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۳ : توسط :

يا حق

فاطمه از دلتنگی سخن می گويد و نمی داند که اين روزها خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است!!!

فاطمه نصيحت می کند به صبوری و نمی داند که دلی که هوايی شده درمانی ندارد جز ديدار محبوب...

فاطمه از رسيدن شکوفه به انار چه زيبا حرف می زند و از تحمل و بردباری و شايد نمی داند که چند روز ديگر سومين سالگرد سفر نور از راه می رسد ...

فاطمه  ..فاطمه..فاطمه....

خوب می دانی که چه دردی را تحمل می کنم اين روزها و چقدر سخت است در فراقش از زيبايی و صبر و تحمل سخن گفتن!!!

همه کوله بار سفر را بسته اند و باز تو می مانی و من ! من می مانم و تو!

انگار واقعا سکه عمر ما را در هجران و دوری ضرب کرده اند...

به من حق بده که دلم تاب اين همه سال دوری را نياورد ...به من حق بده که هر مسافر نوری که می آيد برای طلب حلاليت جانم آتش بگيرد...به من حق بده که به آن همکلاسی سالهای پر خاطره حسادت کنم که اين روزها اشتياق در تک تک کلماتش موج می زند...

و تکه تکه های دلم را در کوله بار سفرش می گذارم تا به کوی دوست برساند و از آنجا غبار راهی برای طوطيای چشمان منتظر من و فاطمه با خود بياورد...

و اميدوارم خوب بداند که گلوی خشکيده ما چقدر مشتاق يک جرعه زمزم عشق است و دل بی قرارمان تنها با يک نگاه به آن مکعب سياه خالی!! يکپارچه آتش می شود و بعد...به آرامشی ژرف فرو می رود...

و اينک تو که مسافر نوری مبادا ما را از ياد برده باشی... مبادا تقدس آن ميز و صندلی ها را و ۴ سال خاطره را به خاطر نياوری...تنها سرمايه ما دلی است که در کوله بار سفرت می گذاريم تا به گرد کوی محبوب بگردانی و پاک و زلال برگردانی

يادت می ماند همکلاسی؟؟؟


 
راز
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۳ : توسط :

يا حق

راز راه رفتن است.             راز رودخانه پل          راز آسمان ستاره است

راز خاک گل            راز ابرها چکيدن        راز جوی آب          

              راز بال ها پريدن است         راز صبح آفتاب

رازهای واقعی رازهای بر ملاست

                                                      مثل روز روشن است

                   راز اين جهان  خداست...