ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٤ : توسط :

يا حق

کار دين به اجبار نيست.راه هدايت و ضلالت بر همه کس روشن گرديده است.پس هر که از راه کفر و سرکشی برگردد و به راه ايمان و پرستش خدا گرايد به رشته محکم و استواری چنگ زده که هرگز نخواهد گسست و خداوند به هر چه خلق گويند و کنند شنوا و داناست...(سوره بقره آيه ۲۵۶)

 

اگر می فهميديم...اگر همه ما معنای نهفته در تک تک اين واژه ها را درک می کرديم از ته دل ...اگر می شناختيمش آنگونه که هست و اگر باورش کرده بوديم آنطور که حقيقت دارد و نه آنگونه که يادمان داده اند! ...

من يک جوانم.يک جوان ايرانی.يک جوان مسلمان ايرانی.جوانی که افتخار می کند که در هر جای دنيا خود را مسلمان بنامد و از دينش در هر شرايطی دفاع کند.شايد فکر کنيد اين چيزها گفتن ندارد و يا کاملا شخصی است و يا هر کس را در قبر خودش خواهند گذاشت و...

اما نه! بايد باور کنيم که همه جوانان ايرانی هويتی دينی دارند و در اعماق ضمير خود

به وجود دستی فرای همه دستها ...نوری فوق همه انوار و مهری لايتناهی که هرگز به سردی نمی گرايد معتقدند ...پس چرا مظاهر دينداری هر روز در جامعه اسلامی ما کمرنگ تر می شود؟چرا مجالس دينی و مباحث مذهبی منحصر به قشر خاصی از جوانان شده و در ميان برخی ديگر متاسفانه مورد تمسخر قرار گرفته يا نشانه تحجر دانسته می شود؟! چرا؟

همه ما مسلمان به دنيا می آييم .يعنی قائدتا با اذان و اقامه ای که در بدو تولد در گوشمان زمزمه می کنند بايد مسلمان باشيم ! اما چند نفر از ما مسلمان می مانيم؟چند نفر از ما باورهای دينی را فراتر از حد کلام باور کرده ايم؟!چند نفر از ما خدا را آنگونه که هست (مهربان-رئوف-بخشنده و عاشق بندگانش و...) می شناسيم؟

از وقتی يادت می آيد در گوشت زمزمه کردند که اگر خدا را نپرستی و بدکار باشی در آتش وقير مذاب می سوزی! و اگر نيکوکار باشی از نهر های بهشتی عسل خواهی نوشيد.در فلسفه وجود قهر و عذاب الهی يا مهر ونعمتش هيچ ترديدی وجود ندارد اما...

چرا اينگونه؟ چرا محبوبی را که مظهر رافت و عدالت است به کودکان و جوانان نمی شناسانيم؟! چرا به کودکان پاکمان ياد نمی دهيم عاشق خدا باشند تا از عذابش بترسند؟چرا جوان مسلمان نبايد از عشق ديدار جمال معبود سر از پا نشناخته با شنيدن گلبانگ محمدی به مسجد بشتابد؟! چرا دختر مسلمان ايرانی نبايد از شرم و عشق فاطمه زهرا (س) عاشقانه عفيف بماند؟. چرا پسر جوان ما از حيای حسين(ع)

محجوب و ديندار نباشد؟!

وقتی خود معبود در نص صريح کتابش می گويد در دين هيچ اجباری نيست...چرا مجريان کلام وحی اين مهم را ناديده می گيرند؟!آيا خدا به همه احوال بندگانش آگاه نيست؟

تک تک آيات قرآن را گواه می گيرم که ديندارتر از جوانان ما در دنيا وجود ندارد اگر دين را آنگونه که به نبی رحمت و مهر نازل شد به آنها بشناسانيم و قرآن را از روی طاقچه ها به قلبهايمان نزديک تر کنيم تا همه شاهد معجزه آن باشيم...

 

           چشم ها را بايد شست...جور ديگر بايد ديد...

 


 
 
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٤ : توسط :

      يا حق

سفری فتاد جان را به ولايت معانی  

                                                       که سپهر و ماه گويد که چنين سفر ندارم

خودت خواستی.خودت دعوت کردی. خودت دعوتنامه فرستادی.خودت گفتی بيا...

و آمدم...سر از پا نشناخته...پا برهنه...شيدا و مجنون بودم که آمدم...خسته از دنيا و همه زيباييهايش...خسته از روزمره گی و همه آدمهايش...و خسته از خودم...

آمدم تا همه را به فراموشخانه ذهنم بسپارم و چند صباحی با تو باشم..تنهای تنها...من وتو...

لباس دنيا را از تن بيرون کردم و جسم و جان را تطهير کرده و لباس مرگ را پوشيدم و گام به شجره نهادم تا همه چيز را جز تو بر خود حرام کنم...

                               لبيک...اللهم لبيک...لا شريک لک لبيک

فضای مسجد الحرام لطيف است و معطر...اضطراب عجيبی دارم...سرم را پايين انداخته ام و به آرامی پيش می روم...ناگهان همه سجده کردند.هنوز نمی دانم چه شده؟! سر بر می دارم...

ناگهان انفجاری عميق در درونم رخ می دهد.عظمتی روبرويم جلوه می کند.پرده ای سياه با لبه های طلايی روی خانه ای بلند...جز صدای تپش قلبم هيچ نمی شنوم..

اينک من نيز سر به خاک می سايم و سر که بر می دارم گويی از نو متولد شده ام.آرامشی غريب از جنس حضور تو در جانم سرازير می شود .

ديگر هيچ آرزويی ندارم...

اينجا برايم آخر همه چيز است.نقطه پرگار هستی.اول و آخر همه آرزوهايم.قلب تپنده زمين که خون عشق را به رگ ها سرازير می کند...

و چه آرام می شوم!

طواف آغاز می شود.پروانه می شوم به گرد شمع قامتت...۷ مرحله عاشقی-۷ شهر عشق-۷ حلقه اتصال-۷ تپش تکان دهنده و در آخر هر چه او بخواهد...تسليم محض...

بايد آنقدر در تب و تاب گرفتن پرده بمانی تا پر و بالت بسوزد...

و اينک ۲ رکعت نماز رو به سوی کعبه...با شوقی وصف ناشدنی به سوی قبله ای نماز می گذاری که تا به حال نديده بودی و اينک کعبه در برابرت! هنوز هم آرزويی بر دلت مانده؟!

باز هم ۷ وادی در پيش است...سعی صفا و مروه...سرگردان در پی آب حيات از اين کوه به آن کوه...

و تو همه عمرت را اينگونه سرگردان بوده ای...هر بار که به بلندی می رسی بيهودگی اش را بيشتر احساس می کنی.تا کجا بايد سرگردان اين سراب ها باشی؟ تا کی؟ چرا؟

خدايا چه بيزارم از خودم...چرا اينگونه سرگردانم در بين اين سراب ها؟

رهايم مکن...دريابم و مرا به خود بخوان...

پی گمگشته ای آمده ايم و اينک در ميان اين دو کوه او را می يابم...و از آرامش سرشار می شوم...و پشيمان از آن همه تکاپوی بيهوده تقصير می کنم.

ديگر محرم نيستی...اما هنوز بنده در بند اويی و چه لذتی است در اين بندگی!

می توانی در آينه بنگری...اما ديگر نبايد خودت را ببينی...آينه پر از رنگ محبوب است...هنوز نقاب بر چهره داری؟!

کنار کعبه می ايستس و بر آن پرده سياه رويايی چنگ می زنی...همه دنيا در دستان من است و فقط يک آرزو در دلم مانده...

تو مرا به عشقبازی با خودت فر خواندی و من در اين معامله همه چيزم را باختم و خرسندم..

مبادا اين لولين و آخرين تجربه عشقبازی ام باشد که هنوز مست آن نگاه نافذت زير باران مسجد الحرامم...

هنوز تصوير چشمانت در نهانخانه جانم حک شده وقتی مرا به خود خواندی و من با چشمانی بارانی سر بر شانه هايت نهادم و همه دردهای زندگيم را زار زدم...

هنوز لذت آن سحر گاهی را که به اشتياق ديدار خلوتگاه محمد(ص) به سوی حرا آمديم به ياد دارم...دلم نمی خواهد باور کنم که اين آخرين لذت بود...

من پاره های دلم را کنار رکن يمانی به وديعه نهاده ايم تا به حرمت آنها دوباره مرا به خود بخواني...

          باز آمدم باز آمدم از گلشن يار آمدم

           در چشم مست من نگر کز کوی خمار آمدم

           شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم

          چندين هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

          

          ما را به چشم سر مبين ما را به چشم سر ببين

         آنجا بيا ما را ببين کاينجا سبکبار آمدم


 
 
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٤ : توسط :

                                      يا حق

 تا نگاه می کنی باز وقت رفتن است...

  ناگهان چقدر زود دير می شود...

 

     تولد...زندگی...عشق...و مرگ!!

    همه اين کلمات را تا به حال هزاران بار شنيده ايم به وسعت همه زندگی...

و آنقدر تکرار شده که ديگر عادت کرده ايم ولی هرگز باورشان نکرده ايم...

نمی توانيم بفهميم مرگ يعنی چه؟

تا وقتی که زندگی را نفس می کشيم درک مرگ دشوار است...

تا وقتی که هستيم نبودن معنايی ندارد...

تا وقتی می بينمت نديدنت بی معناست...

چون تو هستی...چون بايد باشی...بايد بمانی و زندگی کنی...

هنوز هم فکر می کنم شوخی کردی...

هنوز هم جلوی آينه به خودم سيلی می زنم که باور کنم خواب بوده...نمی خواهم قبول کنم اين درد را....

خيلی سخت است...که فقط من بدانم...که فقط من محرم اين راز سر به مهر تو باشم...کاش من هم نمی دانستم!

وقتی از خودت شنيدم که مهمان ناخوانده ای را در سرت پذيرايی می کنی که بی اجازه آمده و جاخوش کرده...وقتی گفتی که فرصت زيادی برای زندگی نداری...

همه دنيا را با همه جاذبه هايش روی سرم خراب کردند...چشمهايم تار شده بود و جز اشک چيزی نمی ديد...باورم نمی شد...

تو که مشکلی نداشتی؟! تو که هميشه سنگ صبور بودی رفيق...

تو که هميشه می خنديدی و حرفهايت از جنس مهر بود...تو که به بودنت عادت کرده بودم...

اين مهمان ناخوانده چرا تورا انتخاب کرد؟ ساده تر و مهربان تر از تو پيدا نمی شد؟!

نه! تو حق نداری بروی...تو حق نداری در حق من و بقيه اين ظلم را مرتکب شوی...به چشمان مهربان مادرت فکر کن که هنوز نمی دانر دردانه اش شبها تا صبح از درد خواب ندارد...به موهای سپيد پدرت بينديش و با تمام وجودت مبارزه کن...تو می توانی...

تمام اشک های دنيا را به پای خدا می ريزم... شب تا صبح رو به قبله التماسش می کنم...آنقدر يا رب يا رب می گويم تا صدايم را بشنود و تو را به زندگی برگرداند...

        و می دانم او بی حساب عطا می کند هر کس را که بخواهد...