ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٤ : توسط :

يا حق

صدای عصا در ورودی سالن طنين افکند. همه سرها را بلند کردند تا صاحب صدا را بشناسند.پيرزنی فرتوت که گويی تحمل وزن خود را ندارد آرام و به زحمت وارد حوزه شد و با لبخندی آرامش بخش شناسنامه اش را به دستم داد و گفت: همين الان از مشهد رسيدم! گفتم تا دير نشده بيام

وقتی ازش خواستم روی تعرفه انگشت بزنه بسم اللهی گفت و سر به سوی آسمان بلند کرد که: خدايا يه اميد تو ...

ساعت را نگاه کردم..۱۰ شب بود...

روز جمعه حماسه بزرگی خلق شد...اما نه از آن نوعی که رسانه ها در بوق و کرنا کردند!!مردم آمدند رای هم دادند..تحريم هم نشد...و آقايان باز هم با افتخار از شکوه حضور مردم فاتحانه داد سخن دادند.اما....

ای کاش نمی رفتم و از نزديک نمی ديديدم!! ای کاش دستان پينه بسته آن پيرمرد زحمت کش که کمرش در کشاکش بازی های روزگار خم شده بود بغضم را منفجر می کرد...

ای کاش لباس های مندرس و خاک خورده آن جوان کارگری که به اميد ۵۰۰۰۰تومان موعود برای اولين بار به سوی صندوق رای آمده بود دلم را نمی شکست...

ای کاش لبخند محزون آن دختر بچه نازنين را که با معصوميت در حالی که رای مادر بيسوادش را می نوشت و با کنجکاوی می پرسيد:مامان! به منم پول می دن؟!را نمی ديدم...

و ای کاش روز ۲۷ خرداد کور بودم و هرگز آن همه درد را يکجا نظاره نمی کردم...و هنوز در شگفتم که چگونه اين روح حساس تاب آورد و هزار بار فرو نريخت؟!!

۴ سال يکبار همه اين زنان و مردان ستمديده و دست و پا ترکيده و همه اين کودکان محروم و گرسنه روی سرهای مبارک آقايان سياستمداران جای می گيرند و عزيز می شوند...۴ سال يکبار آنها را با رخت و چوب شبانی می فريبند اين گرگان...

روزی هزار بار می بينم و سکوت ميکنم... به خودم لعنت می فرستم که انسانم ...چشم دارم ..می بينم...اما نمی توانم!!!

و حالا هر چه بوده تمام شده...عده ای از آقايان با دم مبارک گردو می شکنند و جمعی مغموم به گوشه ای خزيده اند تا فردا چه بازی کند روزگار؟

ولی هنوز همه چيز تمام نشده ...هنوز بازی تا تصاحب کامل آن صندلی نرم و راحت ادامه دارد...و آن دستان تاول زده و خشن آن پدر زحمت کش باز هم بايد پلی بشود برای پيشرفت آن آقايانی که از پر قو نرم تر نديده اند!!!

آه پروردگار من کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با اين همه بی عدالتی چرا دم  فرو بسته و دنيا را در آتش غضبش نمی سوزاند؟؟؟

تا کی درد را در چشمان مردم شهر و کشورم ببينم و سکوت کنم؟ تا کی برای تاييد نظاممان پير و جوان را به پای صندوق های رای بکشانيم و آنها را ساده بينگاريم؟

تا کی يک مشت دروغ و تزوير و ريا را به نام مقدس دين به اين مردم بيگناه تحويل دهيم و خود در پشت پرده به ساده دلی آنها بخنديم؟

کاش زبان ياری می کرد لب به شکايت بگشايم و از عدالتت گله کنم اما نيک می دانم که خود نيز دلی پر درد داری از اين همه ظلمی که بر ملت ايران می رود از خودخواهی سياستمداران از خدا بی خبرمان...

فقط می خواهم بدانم آيا روزی آنها هم پای ميز سوال و جواب تو کشيده خواهند شد يا آنجا هم مصونيت سياسی دارند؟؟!!

نه! مطمئنم تو به تضييع حق الناس رضايت نمی دهی و از پس امروز فردايی خواهد بود...

شهريارن بود و خاک مهربانان اين ديار

مهربانی کی سر آمد شهرياران را چه شد؟