ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٤ : توسط :

يا حق

دلتنگی های ادمی را

باد ترانه ای می خواند

روياهايش را

آسمان پر ستاره ناديده می گيرد

و هر دانه برفی به اشکی نريخته می ماند

سکوت

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نيامده

در اين سکوت

حقيقت ما نهفته است

حقيقت تو و

من...

(تقديم به کسی که فراموشم کرد اما هنوز در دلم زندگی می کند)


 
 
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٤ : توسط :

با اجازه احسان جوانمرد...

 

با شانه های زخمی و قد خميده ام

احساس می کنم که به پايان رسيده ام


 
 
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٤ : توسط :

يا حق

وقتی دلت از دنيا و غربت غريبش می گيره اونقدر که حتی نمی تونی گريه کنی!! به ياد قشنگ ترين روزهای زندگيت می افتی و ياد ۴ سال عشق توی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و ورودی های ۷۹ که آخر عشق و صفا بودند و ديگه محاله توی تمام زندگيم مثل اونا رو جايی پيدا کنم...

و چقدر حسرت می خورم که اون ۴ سال رفت و دير شناختمشون...۴ سال از کنار هم رد شديم و فقط سلامی و ...ديگر هيچ!!!

حالا فقط بايد به عکس ها و خاطرات اون روزا و يادداشت های سر کلاس (که هميشه صدای استادها رو در می آورد) نگاه کنم و باز هم حسرت...

و ای کاش می شد بگم چقدر دلم تنگ شده واسه کلاس قاضی زاده!! واسه اخم های منتظر قائم! واسه جاذبه کلام دکتر عاملی و برای همه اونايی که جز زندگيم بودند و هنوز هم هستند...دختر های مهربون و پسرهای با معرفتی که ای کاش زودتر می شناختمشان.

و حالا من مانده ام تنها...با يک دنيا آرزوی دست نيافته و يک مدرک خاک خورده ته کمد و يک عالمه خاطره ...

ياد باد آن روزگاران ياد باد...

(با اجازه احسان جوانمرد):

با شانه های زخمی و قد خميده ام     احساس می کنم که به پايان رسيده ام


 
 
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٤ : توسط :

يا حق

وقتی دلت از دنيا و غربت غريبش می گيره اونقدر که حتی نمی تونی گريه کنی!! به ياد قشنگ ترين روزهای زندگيت می افتی و ياد ۴ سال عشق توی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و ورودی های ۷۹ که آخر عشق و صفا بودند و ديگه محاله توی تمام زندگيم مثل اونا رو جايی پيدا کنم...

و چقدر حسرت می خورم که اون ۴ سال رفت و دير شناختمشون...۴ سال از کنار هم رد شديم و فقط سلامی و ...ديگر هيچ!!!

حالا فقط بايد به عکس ها و خاطرات اون روزا و يادداشت های سر کلاس (که هميشه صدای استادها رو در می آورد) نگاه کنم و باز هم حسرت...

و ای کاش می شد بگم چقدر دلم تنگ شده واسه کلاس قاضی زاده!! واسه اخم های منتظر قائم! واسه جاذبه کلام دکتر عاملی و برای همه اونايی که جز زندگيم بودند و هنوز هم هستند...دختر های مهربون و پسرهای با معرفتی که ای کاش زودتر می شناختمشان.

و حالا من مانده ام تنها...با يک دنيا آرزوی دست نيافته و يک مدرک خاک خورده ته کمد و يک عالمه خاطره ...

ياد باد آن روزگاران ياد باد...

(با اجازه احسان جوانمرد):

با شانه های زخمی و قد خميده ام     احساس می کنم که به پايان رسيده ام


 
 
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٤ : توسط :

يا حق

وقتی دلت از دنيا و غربت غريبش می گيره اونقدر که حتی نمی تونی گريه کنی!! به ياد قشنگ ترين روزهای زندگيت می افتی و ياد ۴ سال عشق توی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و ورودی های ۷۹ که آخر عشق و صفا بودند و ديگه محاله توی تمام زندگيم مثل اونا رو جايی پيدا کنم...

و چقدر حسرت می خورم که اون ۴ سال رفت و دير شناختمشون...۴ سال از کنار هم رد شديم و فقط سلامی و ...ديگر هيچ!!!

حالا فقط بايد به عکس ها و خاطرات اون روزا و يادداشت های سر کلاس (که هميشه صدای استادها رو در می آورد) نگاه کنم و باز هم حسرت...

و ای کاش می شد بگم چقدر دلم تنگ شده واسه کلاس قاضی زاده!! واسه اخم های منتظر قائم! واسه جاذبه کلام دکتر عاملی و برای همه اونايی که جز زندگيم بودند و هنوز هم هستند...دختر های مهربون و پسرهای با معرفتی که ای کاش زودتر می شناختمشان.

و حالا من مانده ام تنها...با يک دنيا آرزوی دست نيافته و يک مدرک خاک خورده ته کمد و يک عالمه خاطره ...

ياد باد آن روزگاران ياد باد...


 
 
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٤ : توسط :

يا حق

وقتی دلت از دنيا و غربت غريبش می گيره اونقدر که حتی نمی تونی گريه کنی!! به ياد قشنگ ترين روزهای زندگيت می افتی و ياد ۴ سال عشق توی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و ورودی های ۷۹ که آخر عشق و صفا بودند و ديگه محاله توی تمام زندگيم مثل اونا رو جايی پيدا کنم...

و چقدر حسرت می خورم که اون ۴ سال رفت و دير شناختمشون...۴ سال از کنار هم رد شديم و فقط سلامی و ...ديگر هيچ!!!

حالا فقط بايد به عکس ها و خاطرات اون روزا و يادداشت های سر کلاس (که هميشه صدای استادها رو در می آورد) نگاه کنم و باز هم حسرت...

و ای کاش می شد بگم چقدر دلم تنگ شده واسه کلاس قاضی زاده!! واسه اخم های منتظر قائم! واسه جاذبه کلام دکتر عاملی و برای همه اونايی که جز زندگيم بودند و هنوز هم هستند...دختر های مهربون و پسرهای با معرفتی که ای کاش زودتر می شناختمشان.

و حالا من مانده ام تنها...با يک دنيا آرزوی دست نيافته و يک مدرک خاک خورده ته کمد و يک عالمه خاطره ...

ياد باد آن روزگاران ياد باد...