ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٤ : توسط :

يا حق

از وقتی يادم می آد هميشه من بودم و تو و يک دنيا راز و نياز شبانه و يک دريا اشک روی سجاده و تا يادم می آد هنوز لب تر نکرده بودم به خواستن که بی حساب عطا می کردی و من هميشه شرمنده داده های بی دريغت بودم...

فقط يه بار اشتباه بزرگی کردم...اشتباهی که يک ساله به خاطرش دارم عذاب می کشم و اون يه خواستن نا به جا بود...اون وقتی بود که به اصرار ازت خوستم حاجتی رو روا کنی که تو نمی خواستی و بهم گفته بودی که مصلحت من در آن نيست ولی من نشنيدم و خواستم و اصرار کردم و ...

گفتم: تو عطا کن مسئوليتش با من!!! و چقدر اشتباه کرده بودم!!

چون تو آنقدر به من عاشق بودی که تاب نياوردی اندوه چشمان خيسم را و زودتر از آنچه فکر کنم به خواسته ام رسيدم و ...

حالا بازم اون چشم ها خيسه!! نه به خاطر حاجت بر آورده نشده که برای اصرار بی جايش به تو...

حالا می فهمم که اون آيه زيبا چی می گفت:چه بسا چيزی که شما خير می پنداريد به ضرر شما باشد...

حالا بازم شرمسار رحمت توام و مثل هميشه منتظر بخشايش تو ...

 

      کمکم می کنی؟


 
 
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٤ : توسط :

يا حق

از وقتی يادم می آد هميشه من بودم و تو و يک دنيا راز و نياز شبانه و يک دريا اشک روی سجاده و تا يادم می آد هنوز لب تر نکرده بودم به خواستن که بی حساب عطا می کردی و من هميشه شرمنده داده های بی دريغت بودم...

فقط يه بار اشتباه بزرگی کردم...اشتباهی که يک ساله به خاطرش دارم عذاب می کشم و اون يه خواستن نا به جا بود...اون وقتی بود که به اصرار ازت خوستم حاجتی رو روا کنی که تو نمی خواستی و بهم گفته بودی که مصلحت من در آن نيست ولی من نشنيدم و خواستم و اصرار کردم و ...

گفتم: تو عطا کن مسئوليتش با من!!! و چقدر اشتباه کرده بودم!!

چون تو آنقدر به من عاشق بودی که تاب نياوردی اندوه چشمان خيسم را و زودتر از آنچه فکر کنم به خواسته ام رسيدم و ...

حالا بازم اون چشم ها خيسه!! نه به خاطر حاجت بر آورده نشده که برای اصرار بی جايش به تو...

حالا می فهمم که اون آيه زيبا چی می گفت:چه بسا چيزی که شما خير می پنداريد به ضرر شما باشد...

حالا بازم شرمسار رحمت توام و مثل هميشه منتظر بخشايش تو ...

 

      کمکم می کنی؟