ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥ : توسط :

                                    

           دل بی قرار توست هنوز هم...

                                                         

                       

                       امشب دلم چه بی قرار  چشم هایش است...۱۴۰۰ سال است که دل بهانه چشمهایش را می گیرد..خدایا تو بگو جوابش را چه بدهم؟!


 
 
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥ : توسط :

سلام

نمی دونم اون آدم خلاقی که این چرخه جالب اعترافات یلدایانه را اختراع کرد می دانست چه کمک بزرگی به نوع بشر آنهم از نوع کمی کنجکاو چون بنده نموده است یا خیر؟!

هر چند متاسفانه علی رغم تمایل شدید اینجانب به خواندن اعترافات سایرین  نمی توانم همه آنچه را خیلی ها درباره من نمی دانند اینجا ( بهترین فضای مجازی دنیا) بنویسم چون به قول دکتر شریعتی سرمایه هر دلی حرفهایی است که برای نگفتن دارد!

اما شاید گفتن بعضی چیزها خالی از لطف نباشد...

 من ۲ تا فرشته توی زندگیم دارم که هر چی دارم از اوناست و هر چی ندارم از بی عرضگی خودمه! اما با همه عشقی که بهشون دارم هیچوقت متوجه تنهایی عمیق زندگیم نشدند شایدم به خاطر اینکه همیشه اونقدر کنارشون بودم و اونقدر شاد که باور نکردن غمی هم داشته باشم!

وقتی خیلی خیلی تنها شدم که حس کردم هیچکس حرفامو نمی فهمه از همه جدا شدم و رفتم بالا...بالاتر...اونقدر بالا که جز او هیچکس دیگه نتونست راضی ام کنه و اینطوری شد که او شد همه چیز من و من شدم عشق او...! عجیبه اما حقیقت داره! و حالا اونقدر عاشقم شده که حتی اجازه نمی ده آرزوهامو به زبون بیارم و نگفته اجابت می کنه... خیلی بیشتر از لیاقتم...و من دیوانه وار شیذایش شده ام...همیشه هم زیر گوشم زمزمه می کنه: ادعونی فاستجب لکم...

حالا یه کم هم حرفای زمینی..

 پیش دانشگاهی که بودم عاشق دبیر زبانمون بودم! اونقدر زیاد که به خاطرش درس می خوند..به خاطرش ۲۰ می گرفتم...به خاطرش مدرسه میومدم! به خاطرش واسه کنکور روزی ۱۸ ساعت درس می خوندم و هنوز هم ۱۲ اردیبهشت یه حال دیگه ای دارم چون به یه سبد گل رز سرخ میرم به دیدنش اما هنوز هم نمی دونه که نمی تونم توی چشماش نگاه کنم.!

۴ سال هر روز دیدمت...۴ سال همه واحدامو باهات چک کردم که توی یک کلاس باشیم! ۴ سال توی کلاسا یی که تو بودی به تنها کسی که حواسم نبود استاد بود! ۴ سال روزایی که نمیومدی حالم گرفته بود شدید! ۴ سال وقتی نمره های امتحان رو پشت شیشه می زدن اول نمره تو رو می دیدم و گاهی اونقدر خوشحال می شدم که یادم می رفت نمره خودمو نگاه کنم...و ۴ سال دوستت داشتم و تو نفهمیدی!!! ۴ سال همه دانشکده فهمیدن که من چه حسی دارم جز تو!! حالا کجایی که ازت خبر ندارم؟!

روزنامه نگاری رو از ۱۲ سالگی با آفتابگردان شروع کردم و عاشقش بودم اما اینو هیچکس نمی دونه که هر جایی که رفتم نوشتم بعد از مدتی تعطیل شد!! آفتابگردان...خانه...آفتاب امروز...نشریه دانشجویی فریاد و ژتون...راستش هنوزم نوشتن رو دوست دارم اما می ترسم جایی برم!!!

 ...( اینم به جای همه حرفای ستاره داری که نمی شه زد!!)


 
 
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥ : توسط :

یا حق

فکر می کنم تنها کسی که وقتی مرد هیچکس ناراحت نشد تو بودی...

جناب آقای دیکتاتور!

و این بهترین عیدی خدا بود به چشمان همیشه خیس مادران ایرانی پس از سالها...

همین!