ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸٥ : توسط :

فاطمه ...فاطمه...فاطمه...

    آن پریشانی شبهای دراز وغم دل                همه در سایه گیسوی نگار آخر شد...

      کجایی که ببینی بلاخره درد کهنه دلم ( همان دردی که خودش داده بود) را خودش دارد درمان می کند؟! کجایی که ببینی در چشم به هم زدنی آرامشی از جنس حضورش به عمق جانم در حال سرازیر شدن است؟

باورت می شود؟ از آخرین باری که باهم حرف زدیم و تو مثل همیشه نگرانم شدی دیر زمانی نمی گذرد اما انگار از  هر نسخه ای بی نیاز شدم با نسخه چشمانش! باور می کنی؟!

هنوز هم باور نمی کنم اما انگار همه این اتفاق های تلخ باید می افتاد تا باور کنم چقدر دوستم دارد...که لحظه ای هم رهایم نکرده و شاید هم دوری ام بی قرارش می کند!! شاید صواب نباشد اینگنونه وجودش را زمینی کردن و جسم بخشیدن اما تو که بهتر می دانی فاطمه که او در من جاری است بی هیچ حجابی و با من زندگی می کند بی هیچ تکلفی...می دانی...خوب خوب...


 
 
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥ : توسط :

   خمیازه کشیدیم به جای قدح می      

     ویران شود این شهرکه می خانه ندارد


 
 
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥ : توسط :

   پروردگارا

به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم...