ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ۱۳۸٥ : توسط :

بنمای رخ که باغ وگلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ  دمی ز ابر

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس می شود

آوارگی کوه و بیابانم آرزوست....

 

همه جهان امروز منتظر کرشمه نگاه توست...

بیا ...بیا...بیا...

میلاد یوسف دردانه زهرا...گل یکدانه نرگس...آرزوی مشتاقان منتظر مبارک باد...


 
 
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥ : توسط :

باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم و بروم...

به اندازه تمام اقیانوس های دنیا بغض دارم برای ترکیدن...

شاید سال ها منتظر چنین روزی بودم

شاید این بهترین فرصت زندگیم باشد

شاید

شاید

شاید

اما دل من اینجا را عاشقانه دوست دارد...

نمی خواهم

نمی توانم

کاش زندگی در همین لحظه متوقف می شد...

حالا که گریه دوای دردمه     چرا چشمم اشکاشو کم می آره؟!