ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥ : توسط :
  • یا حق

                چنان توانایی که باور نتوانی کرد

                 به کارهایی قادری که هرگز تصورشان را نمی کردی

               به جز حصار ذهن تو نسبت به آنچه ناتوان از انجام دادن آن هستی

               توانایی هایت هیچ مرزی نمی شناسند

              میندیش که نمی توانی

                بیندیش که می توانی


 
 
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥ : توسط :

 

امشب ...

من...تو... و همه دلتنگی هایم

امشب اگر دستهایت به آسمان رسید  ما را هم بی نصیب نگذار از نجواهای عاشقانه ات...

                              التماس دعا


 
 
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥ : توسط :

یا حق

توی تمام سال های رفته هیچوقت به انداره این چند روزی که از ماه رمضان امسال گذشته

حضورت رو با تمام جانم احساس نکرده بودم...

همیشه فکر می کردم خیلی بهت نزدیکم ...خیلی باهات صمیمی هستم...

اما حالا می بینم که ....

یک هفته از رمضان گذشته و من با تمام مولکول های وجودم با تو ..فقط با تو تنها بودم...

شاید این دوری از خونه امسال مخصوصا در لحظات افطار کمی سخت باشه! شاید دلتنگی ها در رمضان به اوج برسند..اما...

امسال دارم با همه وجودم با تو زندگی می کنم.این روزها در همه لحظه هایم جاری هستی..

باور می کنید یا نه؟! اما قسم می خورم که حتی صدای نفس های محبوب را هم می شنوم!!

و می خواهم رمضان امسال دیگر گونه باشد...می خواهم عاشقانه تر از همیشه به دیدارت بیایم وغزل بخوانم...

عزیز دل شب های تنهایی دلم...من دیوانه عشقبازی های تو ام..این بار مشتاقانه تر میایم تا سر ودل ببازم...مرا به خود بخوان...

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود


 
 
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳۸٥ : توسط :

یا حق

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است...

بیا ره توشه برداریم...

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

روزگار غریبی است...این روزها به اندازه همه روزهای غمناک زندگیم دلم تنگ است...

برای خانه...برای دوستانم...و برای لبخند مادر...

این روزها احساس می کنم فرسنگ ها از همه آنچه دوستشان داشتم فاصله گرفته ام...

شاید این هم مرحله ای از زندگی باشد اما هر چه هست امتحان سختی است...

و برای کسی که هیچوقت نگذاشته اند رنگ سختی را ببیند دشوارتر...

اینجا فقط تویی و خدا...

تنهای تنها...

باید آنقدر بزرگ شده باشی که روی پای خودت بایستی و مردانه زندگیت را اداره کنی..

باید آنقدر محکم باشی که سختی ها پشتت را خم نکنند...

باید بزرگ شوی...

اینجا فرصتی است تا دوباره خودت را پیدا کنی اما یادت باشد وقتی بزرگ شدی قلب کودکانه ات را با خود به دنیای جدیدت ببری تا مبادا غبار روزمره گی آلوده ات کند...

یاد من باشد تنها هستم...

ماه بالای سر تنهایی است...