هنوز...
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥ : توسط :

یا حق

هنوز صدای آژیر خطر و موشک و خمپاره از اعماق جانمان بیرون نرفته...

هنوز پشتمان از شنیدن کلمه جنگ می لرزد...

هنوز اشک در چشمان مادران داغدیده خشک نشده...

هنوز پشت خمیده پدران دل شکسته راست نشده...

هنوز هم چشمان منتظر کودکان به در است تا بابا بیاید...

هنوز هم مادر در مقابل نگاه پرسشگر کودک منتظرش حرفی جز اشک ندارد...

هنوز هم پیکر خرمشهر و آبادان از خاطره خمپاره ها خسته است...

هنوز هم گوشه گوشه این خاک بوی لاله سرخ می دهد...

هنوز هم دیدن رنج های لاله های قد خمیده شیمیایی طاقتی عظیم می خواهد ...

و...

وهنوز پس از آن غروب سرد پاییزی ۱۳۵۹ چشمان خسته مادربزرگ منتظر به در دوخته شده تا او بیاید...

و امروز شاید قطره آب آرامشی بود بر دل سوخته تو...

این خبر را شاید سال ها به انتظار نشسته بودیم ..من...تو...مادر...پدر و خدا..

هر چند شنیدنش دیگر نمی تواند پسر ۱۹ ساله ات را که هر روز در تنهایی هایت صدایش می زنی جانی دوباره بخشد..ولی التیامی است بر درد کهنه ات...

هر چند صدای سرفه های بی امان پدر که میهمان ضیافت دردناک شیمیایی ات شد هم با شنیدن این خبر قطع نخواهد شد اما شاید داغ دلش را اندکی آرامش بخشد...

صدام اعدام می شود.

هر چند دیر شده باشد...

صدام اعدام می شود تا عدالت خدا در زمین هم اجرا شود.

صدام اعدام می شود تا تاوان سال ها خون و خمپاره و جنایت را بدهد .

صدام اعدام می شود تا عبرتی باشد برای سایرین.

اما...

ای کاش پیش از اعدامش فقط یک بار او را به گلزار شهدای ایران بیاورند...

فقط همین!


 
 
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٥ : توسط :

 

          مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه...

          غم با من زاده شده منو رها نمی کنه...