آيا هنوز قلبی برای ايران می تپد؟!
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥ : توسط :

یا حق

شاعر می گه:

زشیر شتر خوردن وسوسمار       عرب را به جایی رسیده است کار

که تاج کیانی طلب می کند        تفو باد بر چرخ گردون تفو!

حالم از هر چی عرب بی هویت که فکر می کنند می توانند با دزدی تاریخ و فرهنگ و مشاهیر بقیه کشورها به آدمیت نزدیک شوند به هم می خورد.

شاید هم تقصیر ماست که نتوانسته ایم از مولوی و ابوریحان بیرونی و خلیج فارسمان درست دفاع کنیم که آنها تا این حد گستاخ شده اند که حالا مولوی مال آنها شده ...اوریحان البیرونی شده و ایران...

دلم برایت می سوزد سرزمین همیشه مظلوم من...

کاش تو را زبان سخن بود...

کاش وقتی اینگونه بی رحمانه همه هویتت را به تاراج می بردند فریاد می زدی...

کاش وقتی حسین رضا زاده را با عنوان قهرمانی از جمهوریه العربیه الایرانیه !! نامیدند او که افتخار قوم آریاست از نام وطنش دفاع می کرد...

کاش همه ورزشکاران حاضر در دوحه یکصدا فریاد می زدند...

کاش به جای این همه سیاست بازی و پوسترهای رنگارنگ بیانیه ای می نوشتیم تا صدایمان را به گوش دنیا برسانیم..

اگر امروز نوبت ابن سینا و مولاناست فردا نوبت کوروش و داریوش خواهد بود که اعراب آنان را مفتخرانه از خود بدانند!!!

شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد؟!


 
 
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥ : توسط :

به نام تو که همه زندگی منی...

باور نمی کنم که فاصله غم وشادی اینقدر کوتاه باشد!

و اینک بیش از پیش عاشقانه می پرستمت که این روزها نعمتت را در حقم تمام کردی و به آرزوی محالم رساندی...

کاش هرگز از این خواب شیرین بیدار نشوم....

محبوب دوست داشتنی ام...پروردگار مهربانم عاشقانه دوستت دارم...بیشتر از همیشه...


 
من چه سبزم امروز...
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥ : توسط :

یاحق

روزهای خوشی را می گذرانم

آنقدر شیرین ودلنشین که هنوز هم باور نمی کنم بیدار باشم!

اصلا نمی توانم باور کنم که در طول جند روز از اوج غم به اوج شادی صعود کنی!

گاهی فاصله غم و شادی چقدر کوتاه است...

و دیشب برای هزارمین بار شرمنده همه نعمت هایی شدم که هر روز بی حساب عطا می کنی به من که گاهی از روی نادانی شاید فراموشت می کنم

و تو هنوز هم عاشق منی .منی که برایت بنده خوبی نبوده ام.می دانم...

اما تو...

نمی خواهم فکر کنی به خاطر نعمت هایی که این روزها از در و دیوار برایم می فرستی قصد ریا دارم که تو خود به احوال بندگانت بیشتر ازمن آگاهی....

فقط دلم می خواهد نامت را با همه وجود فریاد بزنم  و اعتراف کنم که حتی نصور هم نمی کردم که پاداش یک فکر خوب و تصمیمی که هنوز اجرا نشده ولی بر آن مصمم هستم چنین هدیه ارزنده ای باشد...

پروردگار من...یگانه محبوب همه لحظات خوشی وناخو شی دلم...دوستت دارم...


 
نهاوند من...و همه دلتنگی هايم...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥ : توسط :

دلم به اندازه همه دنیا برای کوچه های نهاوند تنگ شده...

دلم به اندازه همه دنیا هوای خش خش برگ های زرد سراب گیان را کرده...

دلم به اندازه همه دنیا برای خانه قدیمی مادربزرگ و صدای قلقل سماور وچای همیشه آماده اش تنگ شده...

دلم هوای امامزاده کوچک و با صفای دوخواهران و کوچه های تنگ و باریک پای قلعه را کرده...

دلم تنگ شده برای آب سرد و خنک سراب گاماسیاب و صفای پیاده روی در جاده دهنو وقتی هنوز آفتاب برنیامده...وصبحانه ای که با دوستان زیر پل دهنو بخوری و وقتی به سوی خانه بر می گردی آفتاب کم کم شانه هایت را گرم کند...

دلم تنگ شده برای برف های زمستان وقتی تا زانو می رسد و صبح سرد دی وبهمن که مدرسه ها را تعطیل می کند...

دلم عجیب هوای دکل را کرده تا با هم پیاده برویم و از آن بالا غروب خورشید را با هم نظاره کنیم...

هوای روحانیت و صفای شاهزاده محمد و لحظه های عرفانی اش را...

و...

دلم از این سر دنیا آنقدر برای شهر پدری و همه زیبایی هایش تنگ شده که دلم می خواهد از دل کویر تا خانه را یکسره پیاده بدوم!!!

....

کاش می شد یک روزی همه نهاوندی های سراسر ایران دور هم جمع شوند و همه آنهایی که ترک دیار کردند باز هم دلشان برای کوچه سادات و چهل منبر و پاقلا تنگ شود...کاش باز هم هوای دیدن چنارهای قیصریه دلشان را هوایی کند و برگردند...

کاش ...

کاش...

کاش...

شهر من  من به تو می اندیشم...