ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦ : توسط :

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته........

در دل کویر خشک هر روز چشم انتظار یکی قطره بارانی که از آن بالاها بچکد و همه کویر نشینان را دلشاد کند که یک روز صبح بیدار می شوی و می بینی باران که سهل است دارد سیل می بارد...دیگر حال خودت را نمی فهمی و زیر باران رفتن را بی چتر به همه چیز ترجیح میدهی...

۲ روز به همین شیرینی می گذرد که همه کشور در موج سرما فرو  می رود و یکباره مثل همه اتفاقات غیر منتظره این مملکت گل و گلاب همه جا را از کار می اندازد ...هر چند مردم کویر خوشحالند از همان یک روز تعطیلی که از این راه نصیبشان شد اما تو نگرانی از لغو مکرر پروازها و امتحانات پایان ترمی که در راه است و به این می اندیشی که چگونه خود را به کانون بحران(تهران) برسانی و بلاخره در یک روز سرد و استخوان سوز بعد از ۴ بار تعویض بلیط موفق میشوی و ۲ روز زودتر خودت را می رسانی به تهران که مبادا از امتحانات جا بمانی و با خیال راحت کنار بخاری لم می دهی تا امتحان شنبه را مرور کنی که ناگهان اخبار ۲۱ جمعه شب نوید می دهد که امتحانات تا اول بهمن لغو شده!! چه احساسی داری؟

هیچ کلامی نمی توانم بگویم فقط از آن آقای محترمی که امشب مظلومانه گردنش را کج کرد و به میان مردم مازندران رفت تا ابراز همدردی کند می خواهم بپرسم چه استدلالی دارد که گاز را صادر  می کنند تا امروز به خاطر قطع آن بدبختانه مملکتمان را ۲ هفته تعطیل کنند؟


 
 
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦ : توسط :

                     باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه....

                     یادم آید روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.....

        این شعر برایم خاطره شده بود از وقتی به دل خشک این کویر سرد قدم گذاشته بودم و هر روز وقتی چشمهایم را به روی خدا باز می کردم فقط می گفتم:‌باران....بگذار ببارد....

و امروز وقتی بغض آسمان شکست و یکریز و پی در پی تا غروب بارید دانستم که دل خشک کویر هم گاهی می گیرد...

کسی چه می داند شاید او هم عاشق شده باشد....


 
 
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦ : توسط :

                     باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه....

                     یادم آید روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.....

        این شعر برایم خاطره شده بود از وقتی به دل خشک این کویر سرد قدم گذاشته بودم و هر روز وقتی چشمهایم را به روی خدا باز می کردم فقط می گفتم:‌باران....بگذار ببارد....

و امروز وقتی بغض آسمان شکست و یکریز و پی در پی تا غروب بارید دانستم که دل خشک کویر هم گاهی می گیرد...

کسی چه می داند شاید او هم عاشق شده باشد....