۱۷ مرداد هم خورشيد از مشرق خواهد آمد
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦ : توسط :

      ۱۷ مرداد است...روز خبرنگار...روزمان مبارک باشد.

      سالی یکبار آنهم جهت خالی نبودن عریضه یادمان می افتند و چند جمله در وصف حساسیت کار خبرنگاری و احتمالا قداست قلم و اگر خیلی حرمتمان را داشته باشند مراسمی حقیر در سالنی کوچک در شهری دور افتاده و چند سخنرانی و حداکثر یک هدیه و حتما خیلی هم دلمان باید خوش باشد که این همه تحویلمان گرفته اند!!

فردا هم دوباره همان روز به یاد ماندنی است...روز ما...من و تو..

و روز بچه های شرق و هم میهن..

فردا را توی تقویم ها به نام من و تو مشخص کرده اند تا خدای ناکرده دچار عقده حقارت نشویم و یادمان بماند که چه نقش مهم و حساسی در روند حرکت جامعه داریم!

گفته اند فردا همه لباسهای پلو خوری شان را بپوشند و بیایند تا در ضیافت تعطیلی دوباره شرق شرکت کنند و یادشان بماند که سیاست خیلی خطرناک است و باید از آن پرهیز کردو گرنه عقوبتی سخت در انتظار خواهی داشت...

فردا روز خبرنگار نامیده شد تا من و تو یادمان بماند که حق نداریم حرفی بزنیم که حریم ها را در هم شکند ضمنا باید یادمان بماند پا روی دم حضرات نگذاریم حالا دیگر مشکل ماست که محدوده دم حضرات به وسعت کره زمین است!!

در آستانه روز خبرنگار شرق را تعطیل می کنند تا من و تو و همه قلم به دستان مزدور! یادشان بماند که قرن ما روزگار مرگ انسانیت است...سینه دنیا زخوبی ها تهی است...صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است...

در آستانه روز خبرنگار دوستان خبرنگار کردمان چشم به افق دوخته اند و منتظر چوبه داری که نا عادلانه برایشان تدارک دیده شده و هیچکس حاضر نیست پاسخ دهد که بای ذنب قتلت؟

و من وتو و همه ما همچنان منفور ترین و احتمالا دردسر سازترین شهروندان جامعه مدنی هستیم که اصولا ناسازگاریم و مشکل آفرین آنقدر که نبودنمان بهتر از بودنمان است...آنقدر که فلان قاضی دادگستری که پرونده ای به قطر طول عمر من دارد به خود حق می دهد با خشن ترین کلمات ممکن و با نادیده گرفتن کلیه اصول مدنیت مرا مورد عتاب و خطاب قرار دهد و آنسان احمق بپندارد که بخواهد بی دادگاه و محاکمه و تشکیل پرونده حکم صادر کند...!

ولی من و تو هنوز هم هستیم حتی اگر بخواهند زیر دستو پای جور لگدمالمان کنند و هویتمان را نادیده بگیرند ومن و تو می مانیم و نفس می کشیم و بی گناهی دوستان در بندمان را فریاد می زنیم حتی اگر سلاحمان تنها یک قلم بی جان باشد...

        هم درد...هم نفس...روزمان مبارک 


 
 
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦ : توسط :

                       شرق توقیف شد.


 
گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت...
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ امرداد ۱۳۸٦ : توسط :

                              هو اللطیف

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه! هرگز.همسری ام را سزاوار نیستی.تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد .تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را.به پدرت پشت کردی. به پیمان و پیامش نیز.

غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوهها!

پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند تا آن که بر کشتی سوار است.من خدایم را لابه لای طوفانها یافتم در دل مرگ و سهمگینی سیل.

دختر هابیل گفت:‌ایمان پیش از واقعه به کار آید .در ان هول و هراسی که تو گرفتار شدی هر کفری به ایمان بدل می شود .آن چه تو به آن رسیدی ایمان به اختیار نبود پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.

پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.

دختر هابیل گفت:باری تو سرکشی کردی و گناهکاری.گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.پسر نوح خندید و خندید و خندید گفت:شاید آن که جسارت عصیان دارد شجاعت توبه نیز داشته باشد.شاید آن که خدا مجال سرکشی داد فرصت بخشیده شدن هم داده باشد.

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد.اما نام تو عصیان تو دلیری نبود..دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر .مجال آزمون و خطا این همه نیست.پسر نوح گفت:به این درخت نگاه کن.به شاخه هایش.پسش از آن که دستهای درخت به نور برسند پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند .

گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد.گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت...

من اینگونه به خدا رسیدم .راه من اما راه خوبی نیست راه تو زیباتر است راه تو مطمئن تر ...دختر هابیل...

پسر نوح این را گفت و رفت.دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست کهمنتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسری اش را سزاوار بودم؟! 

                                                                                        عرفان نظر آهاری