ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦ : توسط :

                      خدایا

صدایم را می شنوی؟

بیا...

بیا که سخت محتاج بودنت هستم...

بی قرار بودم...

بی قرارترم کردی...

بیا...

دلتنگم...خیلی....


 
 
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸٦ : توسط :

                                            

خیلی با خودم کالنجار رفتم که ننویسم...به خودم گفتم که چی؟ هر سال نسیم پائیز که می وزد هوایی چه می شوی؟ هر چه بود تمام شد! بفهم...

اما نمی توانم..نتوانستم...دل است دیگر..چه کارش کنم؟

سعی کردم آن روز صبح (اول مهر را می گویم) با چشم بسته از خانه خارج شوم اما انگار یادم رفته بود مدرسه وسط کوچه را! و دالانی که از گل جلوی در ساخته بودند و بوی اسپند و کندر کافی بود برای بغض بی قراری که از ۷ سالگی هنوز رهایم نکرده و نمی دانم تا کی خیال دارد همراهم همه جا بیاید حتی توی رختخواب؟!

نسیم سردی که ساعت ۷ صبح اول مهر ماه در این کویر غریب و تنها در کوچه خلوت به صورتم می خورد شعله ای را در پس پستوی دلم روشن می کند که چه کودکانه پنداشته بودم در خانه و شهرم جایش گذاشته ام و چه عبث خیال بافته بودم که بزرگ شده ام دیگر!!

و باز همان حسرت همیشگی...و باز دلم هوای بوی خوش کتابهای نو و کیف و کفش خریدن و وسایل نو را به رخ همکلاسی ها کشیدن ....

بوی مهر که در کوچه پس کوچه های دلم می وزد بی قرار خانه قدیمی مادربزرگ می شوم که صبح های پاییز صدای آواز دسته جمعی گنجشکها روی درخت توت پیر دیوانه ام می کرد تا بیدار شوم و لباس نو بر تن کنم و به سوی مدرسه خاطره هایم بدوم...

نمی دانم کسی از اهالی دبستان شرف ۱ نهاوند الان این خط خطی های دل مرا می خواند یا نه؟‌اما کاش قاصدک پاییزی خبر می برد برای همه شان ...هم همکلاسی های بی ریای کودکی هایم که چقدر بی تابانه می خواهمشان...شیما..شبنم..روناک...نرگس..سمانه..مهدیه...نیکا...وحیده...رزا...

و دل چه کودکانه بهانه معلم همیشه مهربان کلاس اول را می گیرد که سالهاست دل کنده از کلاس و مدرسه و آرام ‌بی صدا زیر خروارها خاک آرمیده است و هر سال امروز که می رسد بغض دلم چه بهانه گیر می شود برای ترکیدن!!

و من هر  روز که می گذرد اینجا در این غربت دل آزار چه مشتاق تر می شوم که برگردم و بوی مهر کلاس را به همه دنیا ترجیح دهم و اینحا اینطور در فراق همه آرزوهایم پر پر نشوم....

بوی ماه مهر ماه مهربان

بوی خورشید پگاه مدرسه