فیلم تحسین شده یا زن تحسین شده؟
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧ : توسط :

 

                       آنقدر تبلیغ کرد این رسانه ملی که وسوسه شدم ببینم این بازیگر تازه وارد به سینمایی که توانست سیمرغ بهترین بازیگر نقش اول زن را تصاحب کند در میان بهت و حیرت خیلی ها که بوده و چه کرده؟ و این وسوسه ادامه داشت تا اینکه دیدم جلوی سینما هستم بلیط به دست برای دیدن فیلم جدید رضا میر کریمی( به همین سادگی) و رفتم ودلم سوخت که برای چنین فیلمی حداکثر ۱۰ نفر توی سالن سینما نشسته بودند که معلوم نبود انگیزه آنها چه بوده از تماشای فیلم...

به هر حال فیلم شروع شد و از همان لحظه اول با یک کدبانوی تمام عیار ایرانی مواجه شدیم که سعی می کند سنگ تمام بگذارد برای خانه و زندگیش..می شوید و می سابد و می پزد و می گرید و می نویسد گاهی هم شعر می گوید...اما انگار این زن جز کارهای روزمره دل مشغولی دیگری ندارد و جز آشپزخانه پناهگاهی ندارد در خانه اش! هر چند اشتیاقم همان لحظه اول فرو نشست اما نکته جالب توجهی در فیلم بود و ان اینکه طاهره نمونه کامل زن مظلوم و مطیع ایرانی بود که اتفاقا نمونه اش را در هیچ کجای دنیا جز همین مملکت خودمان پیدا نمی کنی و اگر نبودنداین بانوان فداکار و خانه دار و مهربان و این مادران نمونه که خوب می پزند و می شویند و میز می چینندو بر سجاده منتظر صدای در می نشینند تا مرد خانه بیاید و با شوقی وصف ناپذیر در کنار خانم خانه شام بخورد و شمع فوت کند و هدیه بگیرد و زندگی شیرین بماند سوژه فیلمهای ما چه می توانست باشد؟!

اگر این طاهره خانمهای ایرانی نبودند  با آن نگاه مظلوم و قطره اشک خشکیده بر گوشه چشم که حتی وقتی می فهمد دل مردش جای دیگری ... فداکاری ایرانی اش گل می کند و پای رفتنش سست می شود و اشکهایش را به برف می سپارد و می ماند تا یک عمر دیگر فداکاری کند و خانه داری و باز هم همسر نمونه و مادر دلسوز... اما نمی دانم این زن خوب و نجیب ایرانی کی می خواهد خودش باشد؟ کی قرار است از نقش مادرو همسر فارغ شود و زن باشد زنی پر احساس و نیازمند مهر و توجه و عاطفه ؟!

              آنجا که کشتن عاطفه فرهنگ می شود

            دلها برای مردن گل سنگ می شود

           من بی صدا برای خودم ساز می زنم

           آری دلم برای خودم تنگ می شود


 
خدایا تو قلب مرا می خری؟
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٧ : توسط :


       دلم را سپرم به بنگاه دنیا
       و هی آگهی دادم اینجاو آنجا 
       و هر روز
       برای دلم
       مشتری آمد و رفت
        و هی این و آن
       سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعا
اطاق دلم را تماشا نکرد
 
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
 
 یکی گفت:
چرا این اطاق
پر از دود و آه است؟یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است!
 یکی گفت:
 
چرا نور اینجا کم است؟
 
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است!
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
و من تازه آنوقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
 
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم
ببخشید دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او کسی را نداریم.

 

                                                            عرفان نظر آهاری


 
 
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧ : توسط :

 

 

نمی دانم چرا دلم بوی شکوفه نمی دهد؟

نمی دانم چرا گوشهایم کر شده و صدای قدمهایش را احساس نمی کند؟

هر چه می کنم باز خودم را بسپارم به صدای یا مقلب القلوب و باز هم مست لباس نو و اسکناس های تا نخورده لای قرآن پدر بشوم و از ذوق ۱۳ روز شادی و درس نخواندن شبها خوابم نرود نمی توانم!

بی خیال همه چیز می شوم تا سری به دنیای مجازی دوستان قدیمی بزنم اما از خانه هیچکدامشان بوی نویی بوی نوروز و صدای حاجی فیروز نمی آید

هر خطی را که می خوانم قطره بارانی بر گونه هایم می لغزد و فرو می افتد...

مادر می گوید شگون ندارد گریه سر سال نو اما انگار نمی داند سالهاست در این خانه هیچ سالی تحویل نشده..خانه دلم را می گویم...

به قول محمد رضا:

                    عید است ولی مبارکی مان پوسید!

به قول محمد رضا:
                              عید است ولی مبارکی مان پوسید