حکایت غریب ما آدمها
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧ : توسط :

 

   مدرسه که می رفتم همیشه عاشق درس خواندن بودم ولی از امتحان دادن می ترسیدم! اما بهترین خاطرات زندگیم از همان روزها بود و هیچوقت فکر نمی کردم روزی دوباره آرزویش را داشته باشم.

دانشگاه که رفتم دوری از خانواده سخت بود و آرزویم شده بود تمام شدن آن ۴ سال و برگشتن به خانه و باز هم باورم نمیشد روزی دلم برای تک تک ثانیه های آن ۴ سال؛ دانشکده علوم اجتماعی؛ ارتباطاتی های ٧٩ و حتی اطاق ٢١۴ کوی دانشگاه تهران تنگ شود!

فارغ التحصیل که شدم و به خانه برگشتم دلم برای درس خواندن و کار کردن تنگ شد و حس بطالت می کردم انگار یادم رفته بود آرزوی برگشتن به خانه و خلاصی از دانشگاه را!

در آزمون استخدام که قبول شدم و قرار شد برو وسط کویر دلم تنگ شد برای ٢ سال خانه نشینی و قلم زدن در تنها مطبوعه شهرم وانگار یادم رفت روزی کار داشتن تنها آرزویم بود!

ارشد که قبول شدم و قرار شد هفته ای یکبار به تهران بیایم و درس بخوانم و برگردم فراغت و آسایش کویر را بی درس و مشق آرزو کردم و تمام شدن هر چه زودتر درس و دانشگاه را و باز هم انگار فراموش کرده بودم ادامه تحصیل روزی تنها آرزویم بود!

این روزها که آخرین امتحانات ترم و دوره ارشد را می گذرانم حس میکنم خوشحالم اما باز هم می دانم دلم حتی برای این شب زنده داریها تنگ خواهد شد به زودی!

حکایت غریبی است زندگی ما...همه اش در دلتنگی و فراموشی ‌و آرزو خلاصه می شود یک روزی چیزی را آرزو می کنیم وقتی به دستش آوردیم ازش خسته میشیم و همینکه تموم شد یا از دستش دادیم دلمون براش تنگ میشه!

همین چند ماه قبل بود که آرزوی خلاصی از کویر شده بود ذکر روز و شبم و حالا دوباره دیدن اون آدمها برا م آرزو شده!!!!

    عجیبیم ما آدمها....


 
...
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧ : توسط :

 

 

    این روزها احساس می کنم انگار محرم و عزاداری هم رنگ و بوی کودکی هایمان را ندارد..دیگر نه نوحه ها به دل می نشینند(که فقط شعری محزون و البته بی معنا روی یک آهنگ ضربی و نسبتا شاد! است) و نه چراغانی کوچه ها و خیابانها و تکیه های وجب به وجب محله ها ...و نه جوانان ژل زده و خوش تیپی که نوارهای مشکی را بر در و دیوار نصب می کنند....

فقط می دانم هنوز هم غم غربتی عجیب  از  شنیدن نامت در دل می نشیند....

هنوز هم نامت بی اختیار قطره بارانی بر گوشه چشم می نشاند ....

هنوز هم دل بهانه ات را می گیرد...


 
ای دو صد لعنت به کار!
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧ : توسط :

 

خیلی دوست دارم بدونم اولین کسی که کاری را در ازای دریافت دستمزد انجام داد کی بود؟

یعنی اولین انسان دیوانه عالم....

نمی دونم شماها به کار چطوری نگاه می کنید ؟ آیا شما هم معتقدید کار جوهره آدمه؟

تا قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم همیشه دوست داشتم درس بخونم و بعدش برم سر یه کار درست و حسابی تا به قول معروف مستقل بشم و دستم بره توی جیب خودم! و این رویای شیرین تا بعد از دوره دانشگاه هم ادامه پیدا کرد اونقدر که با دیدن اولین آگهی استخدام توی روزنامه چنان ذوق زده شدم که یادم رفت هنوز مهر مدرکم خشک نشده و بهتره یه کم استراحت کنم!

بلاخره اینکه خدا نخواست زیادی اذیتمون کنه و همون اولین آزمون استخدامی شد آخریشو ما هم شدیم کارمند! و این شادی اونقدر شیرین بود که یادم رفت برای این عنوان دهن پرکنبیش از هزار کیلومتر از خانواده ام دور شدم! و ایضا دریافت اولین حقوق و اینکه حالا دیگه حس می کنی مال خودتی و هرجور دلت بخواد میتونی پولهاتو خرج کنی یه شادی مضاعف بود واسه خودش...

اما به جرات می تونم بگم هیچ کدوم از اون اسکناسها لذت پول توجیبی های بابا رو نداشت و حتی برکت اونا رو...

اما مهمتر از همه اینا کار کردن به قیمت از دست دادن همه علاقه هایی بود که یه عمری باهاشون زندگی کرده بودیم و تن دادن به کارهایی که هیچ سنخیتی با تو , شخصیت و علاقه هات نداشتن اما مجبور بودی به بهای حفظ اون استقلالی که همیشه تو افه های روشنفکریت ازش دم می زدی تحملش کنی...بلاخره توهم یه زن بودی با همه شعارهای برابری طلبانه و غیرت زنانه تو هیچ رقم قبول نمی کرد مردها بتونن کار کنن و تو نه! واسه همین وقتی بابا گفت اگه کارتو دوست نداری بشین خونه درستو بخون شاید بیشتر لج کردی که تحملش کنی!

خلاصه اینکه مثل همه اونایی که می دونن چی کشیدیم تو این نظام مضحک اداری منم تحمل کردم همه آدمهایی رو که اگه تو شرایط عادی بود چهار تا کلفت بارشون کرده بودم یا توی نشریه یه مقاله تند می نوشتم که بشینن سر جاشون!

امروز که به دور و بری هام نگاه می کنم می بینم فقط اونایی که کار نکردن آرومن و با آرامش دارن زندگیشون رو می کنن ...شاید خلاصه شدن توی خونه داری- بچه داری و انجام کارهایی که همیشه دون شان خودم تصورشون می کردم اما وقتی می بینی مجبور نیستن هر روز قیافه آدمهایی تحمل ناپذیر رو به اسم همکار و رئیس و... ببینن  و کارهایی سخیف و مسخره به عنوان شرح وظایف انجام بدن یعنی خوشبختن!

  کار کردن این روزها نه تنها به هیچکدوم از ماها هویت نداده بلکه من رو از ما گرفته و داره به یه ماشین پر کار و مطیع تبدیلمون می کنه که فقط یه خاطر فیش چاق یا لاغری که آخر ماه بهمون میدن باید سرمون پایین باشه و رام و فرمانبر.

نمی دونم این چرخه حماقت ما آدمها که عمریه داره دور می زنه و هر روز ما رو بیشتر تو باتلاق زندگی فرو می بره و از همه اون چیزهایی که دوستش داریم دور می کنه تا کی می خواد بچرخه اما خیلی دلم می خواد وسط این چرخیدن ها یه چند لحظه ای لاستیکش پنچر بشه تا بتونیم نفسی تازه کنیم!

 

       دلم یه نفس هوای تازه میخواد...