ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ : توسط :

 

دنبال یک روستای خوش آب و هوای زیبا و دور دست می گردم که برم فارغ از همه اون چیزهای مزخرفی که اسمش زندگیه روزمره است بقیه عمرم رو نفس بکشم...

کسی سراغ داره؟


 
حکایت شیخ الشیوخ ما
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ : توسط :

 

    در این آشفته بازار انتخابات و کی میاد و کی نمیاد؟ سفرهای استانی جناب شیخ الشیوخ  اعتماد ملی هم برای خودش حکایتی شده دیدنی! و ظاهرا سیاست بر این است که ابتدا به مناطق لر نشین سفر شود! اما حکمت این سفرها را نمی دانم شاید هنوز هم امیدوار باشند به اینکه شب خوابشان نبرد! البته من هم اگر روزنامه ای دربست برای چاپ عکسهای خوشگلم در اختیار داشتم و خبرنگارانی که بروند از همه عالم و آدم تاییدیه بگیرند که جناب شیخ امید نجات ایران است و بعد هم بچاپندش در پیشانی نشریه ! حتما به رقابت با اوباما می شتافتم!


 
خوشیهای بی کران!
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧ : توسط :

 

   یه چیزی افتاده به جون ما عینهو خوره می مونه عین وقتی که یه مگس رفته توی گوشت هرکاری هم می کنی درنمیاد و اون تو واسه خودش آواز بخونه بی خیال تو!

دیروز یه دوست قدیمی میگفت حس مردگی دارم. نمیدونم چرا خدا مرگ نمی فرسته؟!

البته هنوز به اونجا نرسیدیم که به مرگ فکر کنیم ولی از اون چیزی که الان به نام زندگی جاریه هم راضی نیستیم! همه مون یه جورایی "درد" داریم...شاید اینم عجیب نباشه اما وقتی غیر عادی میشه که عین بختک افتاده باشه روی نسل ما!

خسته شدیم به مولا..

این روزها مهمترین کارمون شده نصفه شب بیدار شدن,سرکار رفتن, برگشتن, خوردن, خوابیدن و احیانا اگه دانشجو باشی ته ترم درس خوندن و امتحان دادن! وبلاگ واسه بیشترمون تنها سرگرمی زندگیه و جایی واسه خالی کردن عقده ها! حس بیهودگی بزرگترین عذاب این روزهاست حتی اگه به قول مامان زندگی هیچ ایرادی نباشه و خیلی ها حسرت موقعیتت رو بخورن!

دوست قدیمی میگه وقتی هیچ کاری نمی کنم حس بدی دارم و من میگم وقتی کاری رو که دوست نداری انجام میدی حسش بدتره!

از وقتی بعد ۴ سال نوشتن توی یه ماهنامه کوچیک اما پر مخاطب شهرمون استعفا کردم تا حالا ۴ ماهی میشه که ننوشتم اون نشریه یه بهونه بود واسه خالی کردن همه انرژیم روی سفیدی کاغذ اما حالا که بهونه نیست انگار دستای منم با قلم قهرن! گاهی نفرین می کنم به اونی که باعث این اجبار شد و گاهی خودم رو دلداری میدم که این نیز بگذرد!

مدتها دنبال یه جای دیگه واسه نوشتن بودیم اما هر موقعیت پیش اومد دلم رضا نداد انگار یه جایی گیر کرده بود!

  یاد اولین کلاسهای روزنامه نگاری که می افتم دلم خیلی تنگ میشه همه مون فکر می کردیم پشت درهای این کلاس کل مطبوعات منتظرن تا واسه ما سر و دست بشکونن!! چه سرخوش بودیم و آزاد...

خوش به حال سالهایی که رفت...

خوش به حال همه بی خیالیهای کودکی و نوجوانیمان..

خوش به حال کودکان آزاد دبستانی...

خوش به حال دلی که نگرفته باشد...