مهر ماندگار...
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧ : توسط :

 

پیشنهاد آقا معلم جنوبی بهانه خوبی شد تا یادم بیاید بوی ماه مهر را...

هنوز بعد از ٢٠ سال که از کلاس اولی بودنم گذشته دلم غنج می رود برای بوی ماه مدرسه برای کتاب و دفترهای نو و تا نخورده و برای مانتو شلوار و کیف و کفش نو و صابون و دستمالی که هر سال نو می کردیم اما دریغ از اینکه تا آخر سال از آنها استفاده کنیم فقط شنبه صبح می گذاشتیم روی میز تا خانم ناظم ببیند و خیالش راحت شود!

هنوز بعد از این همه بزرگ شدن آخرهای تابستان که می شود آرزو می کنم دوباره به مدرسه شرف ١ قدم بگذارم که همه تجربه های شاد و به یادماندنی و همه شیطنتهای زیبای ۵ سال دبستانم را در حیاط بزرگش طی کردم ...

اول مهر ١٣۶٧ هنوز آنقدرها مدرسه رفتن کار شاقی نبود که تلویزیون توی بوق بکندش و یا برایمان دم در طاق نصرت بزنند و ازمان فیلم بگیرند اما مامان یادش بود که از زیر قرآن ردم کند و آب بپاشد و آرام بگوید چه زود بزرگ شدی! اما چون قرار بود از همان اول همه چیزم با همه فرق داشته باشد نه گریه کردم نه بی تابی و نه پشت چادر مامانم قایم شدم از همان دم در بهش گفتم: خودم بلدم برم شما برو مدرسه خودت دیر نشه الان بهم می خندن که چرا با مامانت اومدی؟! و او رفت.

اون موقع به مبارکی عدم کنترل جمعیت هر پایه ای دوتا کلاس ٣٠ و خرده ای نفره بود پر از میزهای بلند و نیمکتهایی که به زور پایمان به زمین می رسید و در هر نیمکت ٣ نفر که همیشه هم دعوا بود سر اینکه کی اول بنشیند و کی آخر؟!

خانمی که بعدا فهمیدیم اسمش ناظم است به صفمان کرد یک کلاس پنجمی قرآن خواند و مدیر خوش آمد گفت بعد ناظم پرسید کسی بلده شعر بخونه؟ و من دست بالا کردم و وقتی گفتند بیا دست کردم توی کیفم کتاب قصه ام را در آورم و رفتم بالای سنگری که آنوقتها در بیشتر مدرسه ها بود شعری خواندم. و از آن جایی که انگار این تنها هنر من بود که از همان موقع خودش را نشان داد مدیر با تعجب به کتاب خواندن من نگاه کرد و گفت: تو کلاس چندمی؟ گفتم: اول! گفت:‌اشتباه نمی کنی؟ پس چطور خوندن بلدی؟ با اعتماد به نفس گفتم: مامانم یادم داده! و من شدم اولین کلاس اولی که با سواد به مدرسه آمد!!

موقع رفتن به کلاس اسم بچه ها را می خواندند که هر کس به کدام کلاس برود مامان قبلا گفته بود حتما به کلاس خانم حق بین برو اما اسم مرا در لیست آن یکی کلاس خواندند و من هم زدم زیر گریه ! هر کس می پرسید چته فقط گریه می کردم. رفتیم سر کلاس و خانم معلم آمد خیلی مهربان بود و کلی با همه شوخی کرد اما من همچنان گریه می کردم که آن یکی کلاس را می خواهم بلاخره همان روز اول حسابی مشهور شدم و آمدند و بردندم آن یکی کلاس! همین که روی نیمکت نشستم دلم برای آن خانم معلم اولی تنگ شد و باز زدم زیر گریه!!!

نتیجه روز اشکبار اول مهر رفتن به کلاس خانم معلم مهربانی شد که اگر چه خیلی زود همسفر فرشته ها شد اما همه آنچه امروز دارم از برکت صفای وجود و نفس صادق اوست...خانم آذر سیف ربیعی...روحت شاد و خاطره ات ماندگار...

هنوز هم بوی مهر دلم را بی قرار می کند و به یاد مدرسه کودکی هایم می افتم... احساس می کنم بعد از تمام شدن آن دوران دیگر هیچ خاطره ماندگاری در زندگی ام ندارم که به خوشمزه گی لواشکهای راه مدرسه و جیغهای زنگ تفریح باشد و به احساس خوشی که وقتی سر صف مقاله و شعر می خواندم و وقتی مبصر می شدم پیدا می کردم...و چه زود دستمان از همه خاطرات خوش خالی شد..و چه زود بزرگ شدیم...


 
یه سوال...
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧ : توسط :

 

 

اگه می تونستید یک روز جای یه آدم دیگه باشید اون آدم کی بود؟جای خودتون رو به کی میدادید؟


 
 
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧ : توسط :

 

نمی دانم خاصیت این ماه است یا دل ما که تازگیها زود به زود ترک برمی دارد و بارانی می شود؟

 شاید هم به خاطر غربت دوباره کمی ابری است دل ما...

این روزها که می گذرد حس می کنم بغضی مبهم گاهی راه نفسم را بند می آورد دل هوای باریدن می کند اما عقل هی نهیب می زند که صبور باش...نبار..

قبلاها فقط در خلوت این چشمها نمناک می شدن اما نمی دانم چه مرگشان شده که این روزها از هیچکس و هیچ جا شرم و حیا ندارند! روزی هزار بار هوس باریدن به سرشان می زند و آبروی ما هم که در کف این دوگلوله سیاه است و...

بی قرار شده ام...و پریشان...هیچ چیز و هیچ کسی آرامم نمی کند...غروبها که خسته به خانه میرسم اولین واژه از ربنای استاد کافی است تا همه غصه های عالم را زار بزنم ...

فقط می ترسم این قطره ها سیلابی شود و خانمان فکند...

 

    کاش یکی پیدا شود به من بگوید چه بلایی سر دلم آمده؟


 
...
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧ : توسط :

 

خدایا..

این روزها رقابت بین آدم ها عادی شده است..

مسابقه برای اول بودن.

اما انگار هر چه بیشتر تلاش می کنیم فاصله مان از تو بیشتر می شود!

پروردگار مهربانم در مقابل آدمها خوب بودن هنر نیست.یاری ام کن برای تو بهترین باشم...