روزهای خوش مسیح
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧ : توسط :

 

     حس انتشار یک کتاب برای نویسنده هیچ فرقی با حس تولد فرزند برای مادر ندارد

     من این حست را خوب درک می کنم مسیح جان حتی اگر هنوز در حد روزنامه نگاری

    مانده باشم و کتابی ننوشته باشم..بوی کاغذهای نو  وتا نخورده می دانم که چگونه

    تا اوج بالایت می برد...

   مسیح جان مهم نیست که کتاب ساده و صریحت نتوانست در مرزهای این گربه بازیگوش مجوز انتشار بگیرد و مثل خیلی از نوشته های دیگر قربانی سلیقه های کج و کوله شد. مهم نیست که هیچ کتاب فروشی حاضر به فروش کتابت نشود و مجبور شوی خودت آنها را کنارپیاده رو پهن کنی و.... فقط مهم این است که بلاخره "‌من آزاد هستم" منتشر شد بلاخره توانستی کودکی تازه را متولد کنی و به آنان که دوستت دارند و مشتاقانه برای خواندنش لحظه شماری می کنند هدیه اش کنی.

مسیح جان در عالم روزنامه نگاری خیلی کم پیش آمد که از نوشته همکاری غرق لذت شوم اگر هم اثر خوبی می خواندم لذتش موقتی بود اما به صراحت می گویم تاج خار را که دیدم و صفحه اولش را باز کردم در اتوبوس نشسته بودم و آماده حرکت بود و صفحه آخر را که خواندم به مقصد رسیده بودیم!...و همان شب تا دیر وقت بیدار ماندم تا دل نوشته هایم را بنگارم و تا صبح به تو فکر می کردم و خارهای راه...

امروز بهتر است فقط به موفقیتت در انتشار حرفهای تازه ات در من آزاد هستم فکر کنی و نه هیچ چیز دیگر. امروز روز توست حتی اگر تنها در آن رستوران کوچک جشن رونمایی گرفته باشی...

 و مطمئن باش هیچوقت تنها نیستی و سختگیریهای کج فهمان فقط دوستانت را افزون خواهد کرد..

 

           ؛من آزاد هستم؛   جدیدترین کتاب مسیح علی نژاد روزنامه نگار توانا و خوش فکر منتشر شد و به زودی همراه خودش از غربت به وطن خواهد رسید...

 

    به امید روزهای بهتر برای مسیح و همه آزاد اندیشانی که قلمشان را مطهر نگه داشته اند...


 
دلتنگم
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ : توسط :

۴ سال سردبیر تنها ماهنامه شهرمان بودم و امروز این نشریه با نامه استعفای من روی دکه رفت!

از صبح صدای زنگ تلفن و اس ام اس دیوانه ام کرده همه می پرسند: چرا؟

و من ماتم و مبهوت...

حس مادری را دارم که طفلش را از دامنش گرفته اند و او در تاب و تاب...

جالب اینجاست که هنوز جای پایم خشک نشده عده ای در حال رایزنی برای پیدا کردن جانشین هستند!!! آن هم چه جانشین هایی!

و من طاقت نامادری را ندارم...کودکم با چشمان خیس بر درگاه خانه منتظر من است...

شما بگویید چه کنم؟


 
قصه اون مرد تنها
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧ : توسط :

 

سالهاست که زیر یک سقف با هم زندگی می کنند و حاصل این پیوند دوتا فرشته کوچولوییه که هنوز خیلی زوده تا معنی غصه و درد و داد و دعوا رو بفهمن ...

سالهاست فکر می کنند شریک زندگی همند اما فقط در داشتن یک سقف مشترک شریکند و هیچ حسی در این میانه نیست...

سالهاست که عالم و آدم اونا رو خوشبخت ترین خانواده دنیا می دونن و جز خودشون و خدا کسی نمی دونه چقدر دلهاشون سرده!

و سالهاست مرد از زن فرار می کنه و زن هر روز به آتش بدبینی و شکاکیتش دامن می زنه!

و سالهاست زن حرمت مردش رو می شکونه به تهمتهای ناراست...

و مرد فقط سکوت می کنه...

و مرد آروم آروم توی خودش می شکنه...

و مرد یه روزی تموم میشه...

وقتی هنوز فرشته هاشون نیومده بودن وقتی سالها به پای هم نشستن و تسلیم خواست خدا شدن همه فکر می کردن چقدر عشق چیز قشنگیه غافل از اینکه نیاز اونها به پدر و مادر بودن فقط برای فرار از بچه بودن بود...

و خدا فرشته ها رو واسه امتحان اونا فرستاد...

توی چشمهای این دوتا فرشته که نگاه می کنی ناخودآگاه دلت ابری میشه که چی قراره سرشون بیاد ؟

تحمل یه لحظه این عذاب واسه مرد دردناکه اما دلش برای فرشته ها آروم نداره...

خدایا چی به سر دلهای ما اومده؟


 
...
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧ : توسط :

 

دلم یک اتفاق تازه می خواهد ...