گیوه ها را کندم و نشستم در آب...
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ : توسط :

دشت هایی چه فراخ

کوههایی چه بلند                                              

در گلستانه چه بوی علفی می آمد

من در این آبادی، پی چیزی می گشتم:

پی نوری شاید،ریگی، لبخندی

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود

که صدایم می زد

پای نیزاری ماندم باد می آمد گوش دادم:

چه کسی با من حرف می زد؟

سوسماری لغزید

راه افتادم

یونجه زاری سر راه

بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک

لب آبی

گیوه ها را کندم و نشستم ، پاها در آب:

من چه سبزم امروز

وچه اندازه تنم هشیار است

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ، می چرد گاوی در کرد

ظهر تابستان است

سایه ها می دانند که چه تابستانی است

سایه هایی بی لک

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست

آری

تا شقایق هست، زندگی باید کرد

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

 وچنان بی تابم که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

دورها آوایی است که مرا می خواند*

                                                                              * سهراب سپهری

 

همه سالهای نوجوانیم با سهراب گذشت و هشت کتابش..اولین کتاب شعری که خریدم هشت کتاب بود که چون اصرار داشتم با پول خودم بخرم قلک سفالیمو شکستم و باهاش کلی کتاب خریدم و تا آخر تابستون اون سال که فکر کنم ٧۵ بود سرگرم بودم و کیف می کردم...

تقریبا اکثر شعرهاشو حفظ بودم و خدا رو شکر هنوز از حافظه ام پاک نشدن اما با بعضی از شعرهاش انگار پر می کشیدم به آسمون ...

کلام نافذ این شاعر نقاش اونقدر قشنگ به گوشت و خون آدم نفوذ میکنه که خودتو توی همون فضا حس می کنی و هر وقت هم که اصلا به فکرش نباشی میاد توی ذهنت....

مثل این گیوه ها را بکنیم...

این عکس و این شعر انگار قراره تا همیشه یکی از حسرتهای زندگی خیلی از ماها باشه...

یاد باغ عمه منیر می افتم ..عمه منیر تنها عمه مامانمه که خیلی مهربونه ...باغ عمه منیر همیشه واسه ما بچه ها به معنی یک روز شاد بود وقتی که جلوی برج می نشستیم و میوه های باغ رو می خوردیم وبعدش کیف بازی می شدیم....یکی دو بار هم یادمه روی پشت بومش خوابیدیم و تا صبح با پشه ها کشتی گرفتیم....

نمیدونم چی شد که یاد این چیزها افتادم اما خیلی وقته باغ عمه منیر رو ندیدم..این عکس واین شعر هواییم کرد.....

یعنی میشه دوباره یه روزی کفشها رو دربیارم و پا بذارم توی جوی آب باغ عمه منیر؟

......

 


 
سه شنبه چرا تلخ و بی حوصله؟
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ : توسط :

 

         سه شنبه

                        چرا تلخ و بی حوصله؟

       سه شنبه

                        چرا این همه فاصله؟

 

       سه شنبه

                        چه سنگین! چه سر سخت! فرسخ به فرسخ!

 

       سه شنبه

                        خدا کوه را آفرید!*

 

چه قشنگ گفته ای قیصر

چه زیبا سروده ای حال خویش را و حال مرا

چقدر دلم برای شعرهای با شعور تنگ شده!

چه بی قرار شده اند این دو ماهی سرگردان در تنگ چشم....

 

                     سه شنبه....


 
عزیز
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

 

                 امروز را برای ابراز احساسات به عزیزانت غنیمت شمار

                 شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد.


 
حسرتهای زندگی من
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

همیشه بازی رو دوست داشتم قشنگ ترین خاطره های زندگیم از بازیهای دوره کودکی و نوجوانیمه...بازیهایی که با همه وجود بهش دل میدادم و غرقش میشدم...خیلی وقته دیگه فرصتی فراهم نشده واسه بازی اما این شبه بازیهای اینترنتی حتی اگه بازی هم نباشه آدمو می بره به یه دنیای دیگه....

نرگس بانو امر فرمودند به حضور در این گردش مجازی و ما هم به دیده منت اجابت می کنیم...که از حسرتهایمان بگوییم.هر چند حسرتهای من خیلی بیشتر از اینهاست اما سعی میکنم جمع و جورش کنم...

١-مهمترین حسرت زندگیم تموم شدن دوره های مختلف زندگیه..توی نوجوانی حسرت کودکی توی جوانی حسرت نوجوانی و... ای کاش هیچوقت اون روزهای خوش تموم نمیشد! ای کاش هنوزم میشد تابستونا با بچه های دایی و خاله توی حیاط خونه مامان ملوک جمع بشیم و بازی کنیم..

٢- تموم شدن دوره غربت نشینی و برگشتن به شهر پدری و زندگی کردن کنار خانواده بعد از چندین سال دوری و ایران گردی الان تقریبا یک حسرت شده برام و آرزو دارم قبل از اینکه از دل و دماغ بیفتم دوباره بتونم توی نهاوند زندگی کنم.

٣-روزنامه نگاری یکی از مهمترین علاقه های زندگیمه که توی یک دوره ای خوب خوب بهش رسیدم اما بنا به دلایلی مجبور شدم موقتا کنارش بذارم( البته به شکل غیر رسمی هنوزم بهش مشغولم) اما دلم میخواد دوباره بتونم در هیجان نوشتن توی یک روزنامه قرار بگیرم و این حسرت تبدیل به حقیقت بشه.

۴-نداشتن پدربزرگ همیشه واسه ام حسرت بود و اینکه چرا همه دوستام از پدربزرگهاشون میگن و باهاشون بازی میکنن اما عمر پدربزرگهای من اونقدر به دنیا نبود که حتی به ثمر رسیدن بچه هاشون رو ببینن چه رسد به نوه ها! کاشکی الان بودن تا می بردمشون مسافرت ...

۵- زندگی توی یکی از روستاهای وسط جنگلهای گیلان یه روستای دور و بسیار قشنگ که بهم آرامش بده و از همه اضطرابهای زندگی دورم کنه...

۶-همیشه دلم میخواست اونقدر پول داشتم که یه خونه سالمندان واسه پیرزنها و پیرمردهای بی سرپرست و بی خانمان راه مینداختم و میتونستم همه بچه های نیازمند رو کمک کنم تا برن مدرسه و با خیال راحت درس بخونن نه اینکه به خاطر نداشتن کفش و لباس و کیف از خوندن و یاد گرفتن عقب بمونن..هنوزم آرزومه...

٧-داشتن یه خونه بزرگ با حیاط پر از گل و درخت و حوض و ماهی که بشه همه فامیل رو توش دور هم جمع کرد و مهمونی داد ...با این زندگی آپارتمانی انگار اینم باید در حد یه حسرت بمونه...

٨- معلم شدن توی یک روستای دور اونم واسه بچه های ابتدایی ...از وقتی مامانم توی انواع روستاها به بچه ها درس میداد همیشه دلم میخواست جای اون باشم اما نمیدونم تقصیر من بود یا زمانه...الان که گرفتار زندگی کسل کننده شدم بازم هواشو کردم..

٩- دیگه نمیدونم چه چیزی برام حسرته و چه چیزی نه! اما در حال حاضر رها شدن از محیطی که توش انسانیتی دیده نمیشه و همه چیز تکرار یکنواخت روزمره گیه و مشغول شدن به کارهایی که دوستشون دارم مهمترین حسرتمه!

بازی جالبی بود و تا حدی آه برآورد از دلمان!

 منم دعوت میکنم از هر کسی که دوست داره تا توی این بازی شرکت کنه...

ستایش مامانی ,نانازی بانو-زری-محبوب و رویا


 
تولد تولد تولدت مبارک.....
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ : توسط :

...

        تو روحی

        تو جانی

        تو یادآور پاکی کودکانی

        تو بوی خوش بوستانی

        تو شوق نویدی

       تو گلهای سرخ و سپیدی

       تو مهتاب رویایی تابناکی

       تو خورشید خاکی

       تو موجی

       نسیمی

       نسیمی که از توست امواج دریا

       تو وجدی

       تو شوری

       تو حالی

                               تو شعر خوش حافظی ...لایزالی..

 

     همه این کلمات زیبا رو انگار جناب مشیری فقط و فقط واسه تو گفته...واسه

 یک گل نرگس مهربون...واسه یه دوست خوبی که این روزها مثلش خیلی خیلی کم پیدا میشه.دوستی که هم همدم خوشیها باشه و هم شریک ناخوشیها..دوستی که دلش واسه غصه های همه بتپه و بخواد نغمه غم انگیز همه رو بشنوه و کمکشون کنه..

گل نرگس عزیزم...امشب شبیه که خدای مهربون یکی از مهربونترین فرشته هاشو راهی زمین کرد تا به زمین تاریکش نور و روشنایی بده و قلبهای یخ زده رو از عشق و مهر عمیقش گرم کنه...امشب تو به دنیا اومدی...خوش اومدی...

 

    کنار تو بودن برای من و همه اونایی که دوستت دارن یه نعمت بزرگه که هیچ جوری نمیشه انکارش کرد...اونقدر حضورت عمیقه کنار ما که حتی یک ساعت نبودنت کاملا محسوسه و همه رو یه جورایی کلافه می کنه ! این یعنی بهترین ملاک واسه اینکه بفهمی چقدر دوست داشتنی هستی....خوشحالم از اینکه به دنیا اومدی و خوشحالم که دوست من و مایی و خوشحالم که کنارتم و خوشحالم که هستی...

دلم میخواد به دوتا گل قشنگ زندگیت تبریک ویژه بگم از داشتن چنین مامان خوبی و امیدوارم قدر این نرگس مهربون رو همه به ویژه آقای خونه خوب خوب بدونن...

راستی این جشن تولد ابتکار مشترکیه از من و دو نفر دیگه که خیلی دوستت دارن و براشون مهمی...نیازی به معرفی هم ندارن ( مگه چند تا آدم با مرام و مهربون کنارت هست؟!!)

اما جشن تولد اصلی می مونه واسه چند روز آینده که سر همه مون یه کمی خلوت بشه....

 

        گل نرگس مهربون و زیبای ما...دوستت داریم...

                     تولدت مبارک و امیدواریم سالهای سال سبز و عاشق زندگی کنی...

 

 


 
یازده سالگی تنها نشریه شهرمان
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸ : توسط :

 

      هر کدوم از ما توی زندگی به چیزهایی دلبستگی داریم  و کارهایی رو دوست داریم و به افراد یا شرایط و یا حتی محیطهایی وابسته میشیم ...

 

    توی زندگی من از اولین سالهایی که تونستم بخونم و بنویسم ورق سفید و قلم بهترین اشیاء مورد علاقه ام بوده و توی دوران مدرسه زنگ فارسی و انشا بهترین ساعات همه سالهای تحصیلم و معلم انشا یکی از محبوبترین معلمهای زندگی ام...

همیشه نوشتن آرومم میکنه و تنها کاریه که از سر عشق انجام میدم و هرگز ازش خسته نمیشم و میتونم به خاطرش تا صبح بیدار بمونم و تنها کاریه که هرگز به خاطر پول انجامش ندادم و نمیدم و ازش کسب درآمد نکردم..

بعد از آشنایی با اولین روزنامه نوجوانان ایران( آفتابگردان) در سالهای نوجوانی تصمیم گرفتم روزنامه نگار بشم و بلاخره با کلی تلاش تونستم تا حدی به آرزوم برسم و این رشته رو یخونم اما هنوز تا عملی کردن آرزوم به اندازه یک روزنامه واقعی فاصله داشتم تا اینکه قسمت شد و دعوت شدیم به تنها ماهنامه شهرمون و با کسب عنوان سردبیری شدم یه نیمچه روزنامه نگار! هر چند چندان حرفه ای نبود اما تنها کاری بود که عاشقانه دوستش داشتم و با عمق وجودم انجامش میدادم و حتی وفتی فرسنگها از شهرم دور شدم ولش نکردم و همه اوقات فراغت بعد از کارم رو براش میذاشتم و دوستش داشتم و هنوز هم دارم...

اینها به بهونه این بود که بگم:

یازده سال پیش در چنین روزهایی ماهنامه فردای نهاوند در شهر ما متولد شد تا با نوشته هاش گامی در جهت ارتقای فرهنگ شهر برداره و با تلنگرهایی که به مسئولین میزنه شاید بتونی مشکلی رو از مردم حل کنه..این نهال نوپا که یازده سال پیش توی دل خاک نهاوند گذاشته شد با همه سختی ها و کم لطفیهایی که تحمل کرد و همه آدمهایی که اومدن و رفتن امروز درخت برومندی شده و به بار نشسته و توی اکثر خانواده های نهاوندی واسه خودش جایی باز کرده و کمتر نهاوندی وجود داره که حداقل یکی از شماره هاشو نخونده باشه..حتی نهاوندیهای دور از وطن!

این نشریه جسور و مستمر با وجود تهدیدها و کج سلیقگیهای برخی مسئولین و مردم همچنان موند و مستقل منتشر شد و هرگز سعی نکرد با رفتن زیر سایه شخص یا اشخاصی به نان و نوایی برسه و همین موجب شد بتونه به راحتی انتقاد کنه و حرف دل مردم رو بزنه...

4 سال سردبیری فردای نهاوند بهترین تجربه روزنامه نگاری من بود که بهم اطمینان داد فقط و فقط واسه روزنامه نگاری ساخته شدم و هنوز هم امیدوارم به زودی خودمو از سر این روزمره گی خلاص کنم و برگردم به دنیای زیبای نوشتن و روزنامه..

تولد 11 سالگی فردای نهاوند  ، این تنها نشریه ماندگار نهاوند رو تبریک میگم و امیدوارم همه اونایی که دلشون واسه اعتلای این شهر می تپه کمکش کنن تا روز به روز غنی تر و پربارتر بشه....

این هم تقدیم به نشریه ای که مثل طفلی شیرین زبان دوستش دارم:

 

        قلب من و تورا


                         پیوند جاودانه مهری است در نهان


          پیوند جاودانه ما ناگسسته باد


                                تا آخرین دم از نفس واپسن من


          این عهد بسته باد

 


 
این روزها که میگذرد سخت میگذرد!
ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ : توسط :

 

      این روزها در معرض امتحانهای سختی قرار داریم.فشارهای مختلف از هر طرف ما رو در برگرفته و ما ...گاهی واقعا کم میاریم.خسته میشیم حتی چشمامون گاهی نمناک میشه اما...هنوز وایسادیم!

کار کردن توی شرایطی که هیچ کس حرفتو نمیفهمه.هیچکس قدر زحمتاتو نمیدونه و هیچکس درکت نمیکنه.

دوری از خانواده و شهر و دیار و غم دردناک غربت

تلاش بی حاصلی که سالهاست برای برگشتن انجام میدیم اما بنده های خدا نمیذارن به نتیجه برسه!

و سایر مشکلات جاری زندگی...تازه دارم می فهمم زندگی چقدر مسئولیت داره!

اما هنوز ناامید نشدیم..میدونم خدا داره امتحانمون میکنه و خودشم کمک میکنه سربلند بیرون بیایم اما کاش صبرمون رو هم زیادتر کنه...کاش ...

همسفرم...میدونم تو بیشتر از هرکسی این روزها در فشاری...اما مطمئنم همه چی درست میشه...مطمئنم بعد از این سختیها تابیدن آفتاب روشنی و امید در انتظارمونه...

فقط یه کم دیگه صبر کن...


 
خونه آقا ماشا الله
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

 

 

چند روز پیش یه مطلبی نوشتم درباره یک پیرمرد زلال به اسم آقا ماشاءالله که کلی واسه خودش طرفدار پیدا کرد. این دفعه که رفتم دیدنش ازش خواستم اجازه بده یه عکس وبلاگی بگیرم...هر چند اون هنوزم نمیدونه وبلاگ چیه؟ بهم میگه: میخوای عکسمو بندازی تلویزیون؟!

                        خوب نگاهش کنید..به همه چیز این عکسها خوب نگاه کنید..

 

                 هوای حوصله ابری است....


 
جنجالهای چاپ یک عکس در نهاوند
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

روز چهارشنبه 1388/10/9 عکسی در صفحه اول روزنامه دوست و برادر جام جم به چاپ رسید صرفا جهت تنویر افکار عمومی و اطلاع رسانی محض. در این عکس که صحنه ای از راهپیمایی نمادین نمایندگان مجلس را در اعتراض به خوادث روز عاشورا به تصویر میکشد یکی دو نفر از نمایندگان هنوز به جمع راهپیمایی کنندگان نپیوسته اند که دست بر قضا نماینده شهر ما هم یکی از آنهاست!

تا اینجایش معمای چندان پیچیده ای نیست اما به محض اینکه این روزنامه فخیمه روی دکه شهر قهرمان پرور ما رفت حکایت آغاز می شود و عزیزان سلحشور همشهری که عمری را در راه خدمت به خلق خدا محاسن سپید کرده اند و در راه کارشکنی لحظه ای از پای ننشسته اند در راستای پیراهن عثمان کردن این رخداد ( جلوس دکتر سنایی بر صندلی و نپیوستن ایشان به خیل معترضین) از هیچ اقدامی فروگذار نمی کنند.

بلافاصله به حواریون خود اطلاع رسانی کرده و حتی خبر را تا حد مسئولین عالی رتبه شهر و کشور می رسانند که وا مصیبتا! چه نشسته اید که اسلام جریحه دار شد و دین نابود شد و انسانیت زیر سوال رفت و نماینده شهر ما( البته نه نماینده آن آقایان چون هرگز نامش را بر کاغذ رای ننوشته اند) به خیل منحرفین پیوسته! و در نهایت ماجرا تا نماز جمعه امروز ادامه پیدا میکند تا اینکه امام جمعه محترم شفاف سازی میکند که خودشان تحقیق کرده اند و جناب دکتر بلاخره به جمع پیوسته و راهپیمایی نموده اند!!

اما انگار هنوز خیال آقایان راحت نشده است که اقدام به شبنامه نویسی و شعار علیه نماینده شهر نموده اند که البته از این ماران خوش خط و خال که هرگز ظاهر و باطنشان یکی نبوده جز این انتظاری نمی رود و اگر غیر از این بود باید تعجب می کردیم چرا که عمری از این راه ارتزاق کرده اند و از این اداره به آن اداره صاحب مقام و منصب شده اند و برج ساخته اند و نعوذ بالله در نهاوند خدایی کرده اند و الان هم بلاخره نباید مدیون نانی که خود و خانواده شان از آن سیر شده اند بمانند!

و قطعا توقع اندکی تامل در خصوص عکس مذکور و بررسی زوایای مختلف این امر و علل فاجعه احتمالی از حضراتی که هنوز امضا کردن با مهر را کنار نگذاشته اند کمی زیاده خواهی است..اما اگر مخاطبم افراد صاحب صلاحیتی بودند قطعا این چند نکته را برایشان ذکر می کردم:

1- این عکس از ابتدای حرکت نمایندگان مجلس گرفته شده است و کاملا مشخص است که بسیاری در حال پیوستن به جمع هستند. و چنانچه عکسها و فیلمهای زوایای دیگر این اقدام مجلسیون را دیده بودید مشاهده می کردید که بسیاری از نمایندگان هنوز در صندلی های خود نشسته اند.

2- در مجلس شورای اسلامی بارها و بارها شاهد بحثها، اختلاف نظرها و حتی دعواهای لفظی نمایندگان بر سر موضوعی و یا صدور بیانیه ها و اعتراضات و فریادهای الله اکبر و شعارهای بسیاری هستیم که از سوی عده ای مطرح می شود و میتواند مورد حمایت همه یا برخی از نمایندگان قرار بگیرد اما این به معنای آن نیست که اگر عده ای در این اعتراضات شرکت نکردند منافق و ضد دینند و باید علیه شان شعار داد و جنجال به راه انداخت.

3- اگر این عکس را از زوایای دیگر به ویژه از نمای مقابل جایگاه هیئت رئیسه مشاهده کنید تعداد نمایندگانی که هنوز روی صندلیها نشسته اند شاید به میزان همین تعدادی است که در حال راهپیمایی هستند. پس لابد مردم همه آن شهرها هم باید جار و جنجال راه بیندازند که چرا نماینده شان از دین خارج شده؟!

4- این تعداد نماینده را اگر بشمارید در مجموع به نیم جمعیت کل نمایندگان نمی رسند یعنی بقیه منافقند یا طرفدار آشوب طلبان و ساختارشکنان؟(البته به زعم آقایان نهاوندی)

5-از همه اینها که بگذریم نماینده یک شهر هم مثل همه ما انسانی است صاحب رای و اندیشه و دارای آزادی رای و عقیده و همانطور که رای زرد و کبود در گلدان می اندازد همانطور هم می تواند به اتفاقی اعتراض کند یا سکوت کند و حرفی نزند..و هیچ قانونی او را ملزم به تایید همه اتفاقاتی که در صندلیهای اطرافش می افتد نمیکند!

 

اینها را گفتم که آقایان نان به نرخ روز خور همشهری ما که از صدقه سر خیانت به مردم و آدم فروشی و دو رنگی سالهاست بساط عیش و عشرتشان در نهاوند به راه است و از این اداره به آن اداره نقل مکان می کنند و خون ملت را در شیشه کرده اند تا خود را به اوج برسانند بدانند که ما هم هستیم و حواسمان به همه چیز هست و خوب میدانیم شبنامه نویسان و ساختار شکنان چه کسانی هستند ؟ و خوب می دانیم چه کسانی میخواهند از آب گل آلود این اوضاع به نفع خود ماهی بگیرند و نماینده ای را که قبولش ندارند بدنام کنند اما ما بیشتر از آنکه به عکس در صفحه اول یک روزنامه معلوم الحال دلخوش باشیم به آزادی اندیشه دکتر سنایی دلخوش کرده ایم که امیدواریم هیچ چیز آن را در هم نشکند.

 


 
نامه ای به خدا
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ : توسط :

 

         خدا جان مهربانم...سلام

 

          کاش همه آنچه این روزها می بینیم و می شنویم کابوس باشد...کاش تمام شود و دوباره همه برادر شویم....

کاش تمام شود این تکه تکه شدن مرز پرگهر...

خدایا کاش باز هم همه بنی آدم اعضای یکدیگر شویم...کاش ....

 

دلم برای روزهای خوش یکدلی تنگ شده است...


 
چهل منبر آئینی کهن در عزاداری نهاوند
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ : توسط :

 

   مراسم عزاداری سالار شهیدان در شهرهای مختلف متفاوت است. و هر یک بسته به فرهنگ و باورهای خودشون مراسمها رو به نحوی برگزار می کنند و اعتقادات خاص خودشون رو دارند.

 در نهاوند در کنار مراسمهای نمادینی مثل سینه زنی و زنجیر زنی و استفاده از علم و کتل و تعزیه خوانی، یه مراسم دیگه هم انجام میشه که ریشه در تاریخ و فرهنگ سالیان دور نهاوند داره.

 

چهل منبر اسم مراسمیه که غروب روز تاسوعا در یکی از محلات قدیمی شهر که به نام کوچه سادات معروفه انجام میشه. فلسفه اش هم این بود :در سالیان دور این محله که شامل چندین کوچه تو در تو و باریکه محل زندگی سادات شهر بود که بین مردم هم از تقدس و احترام خاصی برخوردار بودند و یکی دوتا از بزرگان شهر مثل آل آقا و ...اونجا زندگی میکردند و مردم بهشون اعتقاد خاصی داشتند و منشا کرامات زیادی بودند .به خاطر همین غروب تاسوعا بعد از انجام عزاداری ها توی هر کدوم از این خونه ها جایی رو به روشن کردن شمع اختصاص میدادن و تعداد این خونه ها که به چهل خونه میرسید رو اصطلاحا چهل منبر نامیدند و این اسم روی این مراسم موند .

تا چند سال پیش هنوز خیلی از مردم این مراسم و این محله رو نمی شناختند اما کم کم دهان به دهان نقلش بین مردم چرخید تا اینکه هواداران زیادی پیدا کرد و الان هر ساله جمعیت زیادی رو می بینی که غروب تاسوعا شمع به دست به طرف این محله و کوچه سادات که به اصطلاح نهاوندیها کوچه سیدا نامیده میشه میرن.

هر نفری چهل تا شمع دستش میگیره و توی هر خونه شمعی روشن میکنه و طلب حاجت میکنه.بعضیها تکه شمع نیم سوخته ای رو به عنوان امانت برمی دارند تا بعد از برآورده شدن حاجتشون سال بعد با چهل تا شمع بیان و نذرشون رو ادا کنن.

جالب اینجاست که توی این سالها خیلی از اهالی قدیمی محله و ازجمله سادات خونه هاشون رو فروختند و از این محله رفتند اما هرکس ساکن خونه شده این رسم رو ادامه داده و حتی الان خیلی از کسانی که ممکنه سید هم نباشن توی خونه هاشون شمع روشن می کنن و شربت گلاب خوشمزه ای رو به عزاداران تعارف می کنند.

نکته قابل توجه دیگه اینکه بسیاری از نهاوندیهایی که سالهاست از نهاوند مهاجرت کردند و برای ایام عاشورا و تاسوعا به نهاوند برمی گردند این مراسم رو از دست نمیدن و اینجا محلی برای تجدید دیدار همشهریان است.

فضای عارفانه و روحانی خاص این مراسم و این کوچه که خوشبختانه طی این سالها حفظ شده و شائبه رنگ و ریا به خودش نگرفته روی هر تازه واردی اثر میذاره و جذبش می کنه خیلی از مردم با اعتقادی خاص و حتی با پای برهنه شمع به دست خونه به خونه میگردن و آرزوهاشون رو آروم زیر لب زمزمه می کنن..خیلی ها رو دیدم که اعتقادات چندانی ندارند اما این سنت قدیمی و اصیل نهاوند رو باور دارند و از دستش نمیدن....

 

* اگه تا حالا نیومدید فرصت خوبیه برای تجربه کردن یک حس ناب.

اگه هم هرکدوم از همشریان اطلاعات تاریخی بیشتری در این مورد داره خوشحال میشم بگه تا تکمیلش کنیم.