سر دو راهی
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ : توسط :


     دوستم میگه الان دقیقا همون جایی وایسادی که سالها پیش سهراب و شهریار وایساده بودن و بلاخره سمت دلشون رو انتخاب کردن! این حرف چند روزه خیلی فکرمو مشغول کرده...چند ساله به مصلحت روزگار و عقل و منطق و هزاران واژه مشابه دارم کاری رو انجام میدم که هر چی سعی کردم دوستش داشته باشم نتونستم! هر چی سعی کردم خودمو باهاش سازگار کنم نشد.هر چی سعی کردم روحیات حساسم رو با همه خشونت و بی رحمی این محیط تطبیق بدم و به دلم بفهمونم که باید بسازه نشد که نشد که نشد!

حالا مدتیه توی گرداب تردید دارم غوطه میخورم و هی با خودم کلنجار میرم که بلاخره تصمیمی بگیرم و یه جوری خلاص بشم از این تقدیری که یقه مو ول نمیکنه!

حقیقتی که توی این سالهای اخیر برام روشن شده اینه که هرگز نمیتونم آدم روزمره گی و نان به نرخ روز خوری و  تن به قضا سپردنی باشم. نمیتونم دلمو راضی نگه دارم که به چیزهایی که داره و دوستشون نداره به مصلحت روزگار راضی بشه و هوس رسیدن به چیزهایی که نداره ولی همیشه آرزوشون رو داشته رو از سرش به در کنه!

نمیتونم فراموش کنم که همیشه دلم میخواسته روزنامه نگار بزرگی بشم و الان چی هستم؟

نمیتونم فراموش کنم که دیگه دلم نمیخواد به خاطر مصلحت روزگار از هر کس و ناکسی حرفهای نامربوط بشنوم و سکوت کنم..

تا وقتی که نفس میکشم نمیتونم در مقابل خواسته های دلم و علاقه هایی که همیشه داشتم مقاومت کنم و از نرسیدن بهشون راضی باشم!

همه چیز زندگیمو به خدا سپرده بودم و ازش خواستم هرجوری که مصلحتمه پیش ببره ٢٨ ساله که از این اعتمادم بهش ضرر نکردم و الانم دوباره دارم همین کارو میکنم اما امیدوارم این دفعه انتظارم زیاد طول نکشه....


 
چند روز تعطیلی و پا درد مامان بزرگ
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸ : توسط :

 

              چند روز تعطیلی فرصت خوبی بود که بریم ولایت و کنار خانواده دلی از عزا دربیاریم.اما غصه همیشگی بازم سر جاشه و اون اینکه چی میشد واسه همیشه اینجا می موندیم و اینقدر غصه غربت رو نمیخوردیم؟!

          نمیدونم شایدم حکمتی توش باشه که ما خبر نداریم...

          مامان بزرگم مریضه دعا کنید زودتر خوب بشه ..خونه شون دیگه اون طراوت رو نداره وقتی مادربزرگ همه اش روی تخت خوابیده و نمیتونه راه بره...

دلم واسه روزهای قشنگ بچگی که مامان ملوک پا درد نداشت تنگ شده...


 
همه دوستان من
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ : توسط :

 

       همه مون توی زندگی دوستایی داریم که دوستشون داریم.دوستهایی که دوستند به معنای واقعی..شریک دل..رفیق غم وشادی..همدل..همراه..همسفر...هم نفس

دوستهایی که هیچ جوری از قلب آدم بیرون نمیرن حتی اگه سال تا سال نبینیمشون.حتی اگه کنارت نباشن دلت براشون تنگ میشه..توی ذهن و زندگیت جاری هستند

منم مثل خیلی های دیگه توی زندگیم دوستهای زیادی داشتم که از علی رغم همه سختگیریهایی که توی برقراری ارتباط با آدمها دارم بهشون اجازه ورود به حریم دلم رو دادم و باهاشون یکدل شدم ..از دوره ابتدایی و راهنمایی بگیر و بیا تا دانشگاه و خوابگاه کوی دانشگاه و بعد هم دوستان محل کار و هم محله ایها و همشهریها....

شیما یکی از دوستای خوبیه که تقدیر خواست تا از اول ابتدایی یعنی سال ۶٧ تا همین الان کنارم بمونه..هم کلاسی ، هم دانشکده ای، هم اطاقی و...این قدیمی ترین دوستمه که اگرچه دیگه توی یک شهر زندگی نمیکنیم اما خاطره سالهای قشنگی که با هم گذروندیم وتماسهای گاه  وبیگاهمون خودش عالمیه...

فکر میکنم عمیق ترین و صمیمی ترین رابطه ها رو توی دوره دبیرستان و دانشگاه داشتم..دوره دبیرستان ۶ تا دوست صمیمی بودیم که به خاطر کلاسهای کنکور و درسها به هم خیلی نزدیک شدیم ۴ تامون توی یک دانشگاه قبول شدیم و سه تای دیگه جاهای دیگه ولی این دوری ما رو از هم نگرفت و هنوز هم مهرناز، صابره، نیکا، مریم، شیما و شیرین دوستهای خوبم هستند.

بچه های دانشکده علوم اجتماعی که دیگه جای خود دارد هر چند توی ۴ سال تحصیل به جز اکیپ دخترونه خودمون مثل مینا و ساره  واعظم و محبوبه و گاهی هم شیما و مهدیه چندان ارتباطی نبود با بقیه همکلاسیها اما بعد از تموم شدن درسهامون واختراع وبلاگ که به برکت دکتر عاملی میسر شد کم کم رابطه ها بیشترو  عمیقتر شد. ولی به قول فواد یکی از بچه های درسخون کلاس یه کم دیر خلاقیتمون گل کرد!

بچه های شهرستانی که توی شهر غریبی دانشگاه میرن یه عده دوست خوابگاهی هم دارن که منم از این قاعده مستثنی نبودم محبوبه مهربون، لیلای دوست داشتنی،سحر و ناهید  بعد هم فاطمه دهقانی و طیبه که ٣-۴ سال با هم زیر سقف اطاق ٢١۴ چه روزهای خوشی داشتیم.و فاطمه چیز دیگری بود فاطمه ای که قلب مهربونش صندوقچه همه حرفهای نگفته ام بوده و هست..خانم دکتری شده واسه خودش این روزها اما هنوز هم همان فاطمه من است.همون همشهری باصفای سهراب...همون دختر صبور و سر سخت آرانی که هنوز هم چشمانش با من حرف می زند.....

و بعد از برگشتن به نهاوند دوستان نهاوند جوان و مهرگان که سالی در کنارشان به قشنگی گذشت و حاصلش چیزهای زیادی بود که یاد گرفتم و فاطمه دیگری که حاصل آن جمع بود و کنارم ماند و هنوز هم شانه هایش را برای گریه کردن دوست دارم.وشاید اگر نبود شاید الان اینقدر خوشبخت نبودم...

و بعد از اینکه به عبارتی کارمند شدم بچه های خوب کرمان به معنای واقعی دوست بودند برایم ...تنهایم نگذاشتند و نگذاشتند حس تنهایی را تجربه کنم...و تا همیشه مدیونشانم....

و اما منزلگاه آخر این شهر جدید که پای انسانهای تازه ای را به زندگی من باز کرد.دوستانی که هرگز فکر نمیکردم توی این فضای سرد پیدایشان کنم ..سه تا از بهترین های خدا...که همیشه کنارمن و هرگز با بودنشون احساس تنهایی نمیکنم ..هر جا و هر وقت بخوای هستن و شریک غم و رفیق روزهای سخت زندگیت میشن و تنها دیدنشون کافیه که حالت جا بیاد و دردات یادت بره...

نمیدونم چرا امروز اینا رو اینجا می نویسم اما بدجوری خراب این همه معرفت این چند نفر آخر و همه اونایی که بالا گفتم و یا از قلم افتادند هستم..مخصوصا این سه نفر که توی بدترین شرایط زندگی و توی لحظه های سخت کنارم هستند و ای کاش جور دیگه ای باهاشون آشنا می شدم.اما به قول یکیشون همین که اینجا توی این شرایط همدیگه رو دیدیم خودش کلی ارزش داره...

خدایا هرچی رو ازم میگیری دوستهای خوبمو نگیر از هر چی کم می کنی به دوستای ارزشمندم اضافه کن و بذار برام بمونن ....

 


 
حالا که آمده ای....
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

 

          حالا که آمده ای

                                     میگویم چه ماجرای قشنگی است

                 کبوترها دانه هایشان را در زمین میخورند

                 و امتحانشان را در آسمان پس می دهند....

 

   محمد رضا عبدالملکیان را همیشه از کودکی های قشنگ دوست داشتم و هنوز هم..نه به خاطر حس ناسیونالیستی ام..به خاطر حس ناب و زنده ای که در شعرهایش جاری است..به خاطر خود خود عشق...

توصیه میکنم دو کتاب حالا که آمده ای و حالا که رفته ای این شاعر نهاوندی را حتما بخوانید...

او یکی از بهترین دوستان قیصر بود...یار غار شاید...وقتی قیصر رفت حالا که رفته ای را سرود...دلم میگیرد هنوز هم از خواندنش ولی دوست دارم روزی هزار بار بخوانمش...

 

           حالا که آمده ای بخند

                                  کنارم بنشین

           دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست.....

 

 

                         حالا که آمده ای

                                به همان زنبوری می اندیشم که نیشت زد و تو خندیدی

                                 چه درد شیرینی دارد این مهربانی...

 


 
برف می بارد
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ : توسط :

 

         اینجا نهاوند است...شهر پدری...شهری به وسعت همه تاریخ..شهری که همه خاطرات کودکی ام را در خود نهفته دارد...

         اینجا خانه پدری است...تنها نقطه دنیا که آرامشی وصف ناپذیر به عمق جانم سرازیر می کند...

برف می بارد...دانه های قشنگ سفید رنگ از چشمان آبی آسمان خدا به روی شهر سرازیر می شود...

دانه های درشت نعمت...میتوان خدا را نفس کشید...

 

                برف می بارد...اینجا خاک خوب پدری است


 
دلم تنگ شده
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ : توسط :

 

        چند روزی است که مادر بزرگ افتاده توی رختخواب و یه وزنه بستن به پاهاش تا شکستگی استخوان لگنش ترمیم بشه دیگه نمیتونه بلند بشه و نم نمک با عصاش توی خونه راه بره و کاراشو انجام بده الان باید مدام یکی بالای سرش باشه و حتی بهش غذا بده..حال جسمیش بد نیست اما حال روحیش خرابه! خسته شده از تخت و سوند و وزنه و حتی از خیل عیادت کنندگانش! و خسته تر از اون مامان بیچاره که ظهر از سر کار برنگشته باید تندی نهار بابا رو بده  و بره سراغ مادربزرگ  وبهش برسه الان دوسه شبه که اونجا میخوابه و صبحها با مصیبتی میره مدرسه! خاله هم چند روزی بود و حالا رفته تا سری به خونه و زندگیش بزنه ..دایی هم اومد و سری زد و رفت! اما همه اینها الان چند روزه یه بغض غریبی شده توی گلوی وامونده من که چرا من نمیتونم الان اونجا باشم؟ چرا وقتی بهترین و عزیزترین هام بهم احتیاج دارن کنارشون نیستم؟

مامان ملوک عمری زحمت ماها رو کشید و به عالم و آدم گفت اون 11 تا نوه یک طرف این سمیرا یک طرف! خدا وکیلی همیشه هم این ادعاشو ثابت کرده نه توی حرف توی همه رفتارهاش...اما حالا این سمیرای بیچاره حتی نمیتونه دوسه روز بره پیشش و توی این روزهای سخت کنارش باشه  و اینقدر صداشو از پشت گوشی تلفن نشنوه!

بابا و مامان هم همینطور.حالا که بهمون احتیاج دارن حالا که تارهای موی سفید سر بابا جونم زیاد شده حالا که دست و پا و کمردرد نمیذاره دو کیلو میوه رو تا از بازار تا خونه بیارن حالا که باید دور و برشون پر بچه ها و نوه ها باشه ما کجاییم؟ توی یه شهر غریب! دور از اونا..و همه لحظه هامون داره توی حسرت این دوری میگذره!

همیشه آرزو داشتم وقتی رفتم سر کار و به قول معروف دستم رفت توی جیب خودم یه روز مامان ملوک رو سوار ماشینم کنم و ببرم دور ایران بگردونمش بنشونمش صندلی جلو و تا خود دریا برام حرف بزنه و وقتی رسیدیم مجبورش کنم بره توی آب تا دلی از عزا دربیاره! اما حالا مامان ملوک حتی نمیتونه از پله های خونه خودش بیاد پائین و این یعنی درد! این یعنی پدرو  مادرت چند ماه یکبار هم نتونن بیان خونه ات! درد یعنی یه شب وقتی دلت تنگ میشه وقتی حوصله ات سر میره وقتی دلت مادر و پدر میخواد همه اشکاتو از پشت گوشی تلفن براشون جواله کنی و دل اونها رو هم مثل خودت خون کنی که چرا پیششون نیستی!

تو رو خدا نیاین اینجا شعار بدین زندگی همینه! چرا اینقدر غمگینی! همه همینطورن و از اینجور حرفهای صدمن یه غازی که دیگه نمیخوام بشنوم!

اگه یکی مرد پیدا میشه بیاد بگه آره راست میگی منم مثل تو دلم واسه آغوش گرم مامان و نوازشهای دست مهربون بابا تنگ شده..بیاید بگید منم مثل تو دلم میخواست الان کنار تخت مامان ملوک می نشستم و آرومش می کردم ...بیاید بگید روزگار خیلی نامرده که سکه های وجود ما رو توی هجران ضرب کرده....

 

          دلم لک زده واسه یه نفس کشیدن عمیق توی هوای نهاوند بی هیچ دغدغه ای...دلم لک زده واسه آغوش مهربون مادر بزرگ واسه دستهای پر از چروکش که هنوز گرمن واسه مامان و بابا که هر هفته انگار پیرتر میشن و من حتی عرضه ندارم کنارشون باشم....دلم تنگ شده واسه یه زندگی آروم و بی دغدغه....دلم تنگ شده واسه همه چیزهای خوب...واسه خدا....


 
عقربه
ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ : توسط :

 

           اگه میشد عقربه های ساعت زندگی رو به عقب برگردوند به کجا برش می گردوندید ؟

 

            دوست داشتید ساعت رو کجای زندگیتون متوقف کنید و کجاشو تغییر بدید یا پاک کنید؟


 
نیایش
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ : توسط :

خدایا

همواره تو را سپاس می گزارم که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم بیشتر رنج می برم.

آنان که باید مرا بنوازند می زنند.

آنها که باید همگامم باشند سد راهم می شوند.

آنها که باید حق شناسی کنند حق کشی می کنند.

آنها که باید دستم را بفشارند سیلی می زنند.

آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند پیش از دشمن حمله می کنند و آنها که باید در برابر سمپاشی های بیگانه ستایشم کنند تقویتم کنند، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند سرزنشم می کنند.تضعیفم می کنند. نومیدم می کنند. متهمم می کنند تا در راه تو از تنها پایگاهی که چشم یاری ای دارم و پاداشی، نومید شوم............تا تنها امیدم تو شود.

چشم انتظارم تنها به روی تو باز مانده و تنها از تو یاری طلبم ...

تا تکلیفم با تو روشن شود . تا تکلیفم با خودم معلوم شود تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی چشید هیچ قندی در کامش شیرین نیست بچشم.

 

خدایا:    اخلاص!            اخلاص!*

 

                                     فرازی از نیایش معلم شهید دکتر علی شریعتی