سال 89 و آرزوهای من
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ : توسط :

 

        بلاخره سال ٨٨ هم با همه خوبیها و بدیهاش داره کوله بارشو جمع میکنه و نم نمک میره تا جاشو به دختر زیبای بهار بسپاره..بهار یعنی رویش دانه از دل خاک یعنی اون تکون ظریفی که دانه های خاک به خودشون میدن تا دانه بشکفه و بیرون بیاد.بهار یعنی شکوفه های خوش رنگ صورتی و سفید که روی شاخه های نو رسته درختها خودنمایی می کنند. بهار یعنی جوش و خروش رودها و دریاها ..بهار یعنی سفره هفت سین یعنی لباس نو یعنی قرآن خوندن پدر کنار سفره یعنی اسکناس های نوی عیدی یعنی عید دیدنی خونه مادربزرگ یعنی آتش بازی شب عید ...بهار یعنی تازه شدن نو شدن....

 

سال ٨٨ هم توی غربت تموم شد.مثل ٣ سال قبل ...اما دلم میخواد برای سال نوی همه مردم دعا کنم:

آرزو میکنم سال ٨٩ سال شفای همه مریضها باشه..سال خالی شدن بیمارستانها.

آرزو میکنم سال٨٩ سال موفقیت همه کنکوریهایی باشه که حسابی درس خوندن و زحمت کشیدن.

آرزو میکنم سال ٨٩ سال آرامش باشه واسه مردم ایران.سالی که توی اون هیچ مادری چشم انتظار بچه زندونیش نباشه و هیچ انسانی به جرم دفاع از حقیقت رنگ انفرادی رو نبینه.

آرزو می کنم سال ٨٩ سال خیر و برکت باشه واسه دستهای زحمتکش واسه کشاورزها واسه کاسبها و بازاریها واسه معلمهای زحمتکش و خستگی ناپذیر واسه همه و همه مردم وطنم.

آرزو میکنم سال ٨٩ سال نابودی فقر باشه سالی باشه که دیگه هیچ پدر و مادری شرمنده بچه هاش نباشه و هیچ بچه ای طعم نداری رو نچشه آرزو میکنم هیچ پایی بدون کفش نباشه هیچ کفشی سوراخ نباشه هیچ دلی شکسته نباشه

آرزو میکنم سال ٨٩ سال عاقبت به خیری باشه واسه همه مردم..سال مهربون تر شدن..سال آدم تر شدن ..سال خوب بودن و خوبی کردن..سالی که هیچ رئیسی شیفته و شیدای میزش نباشه و اخلاق اولین و مهمترین رکن زندگی و سیر و سلوکهامون بشه..

آرزو میکنم سال ٨٩ سال تموم شدن غربت و دوری همه اونایی باشه که دلشون میخواد به وطنشون برگردن همه اونایی که خارج از ایران هستند ودلشون پر میکشه واسه نفس کشیدن تو هوای وطن و واسه اونایی که توی همین ایران خودمون هستند اما دور از خاک پدری و دل در حسرت بازگشت دارند ...

آرزو میکنم سال ٨٩ سالی باشه پر از کار و پول برای همه جوانانی که دستشون خالیه برای همه مادرها و پدرهایی که میخوان نون حلالی واسه زن و بچه شون دربیارن برای همه دستهای پینه بسته و برای موهای سپید و قامتهای خمیده...

آرزو میکنم توی سال ٨٩ یاد بگیریم به جز خودمون به بقیه هم فکر کنیم.به همدیگه احترام بذاریم و هیچ حقی رو ناحق نکنیم و خوب باشیم...اصلا بیاید اسم سال ٨٩ رو بذاریم سال خوب بودن.

 

و در آخر میخوام با همه احساسم همه خوبیها و زیباییهای قشنگ بهار رو تقدیم کنم به مامان و بابای گلم..دوتا فرشته آسمونی که همه داشته هامو مدیون ایثارشون هستم و مدیون نفس حق و نون حلالشون...همه هویتم رو مدیون قدمهای خیری هستم که مامانم برمیداره و اگه توفیقی حاصل شده به خاطر دعاهای بچه های یتیم و پدر و مادرهای فقیریه که مامان قدمی براشون برداشته و دعاهای اونها همیشه توی زندگی بچه هاش و خودش کمک و یاری دهنده است.

مامان و بابای عزیزم

اگر چه حسرت مهم زندگیم اینه که چرا وقتی که دلتنگم کنارم نیستید و ازتون دورم اما به اندازه همه ستاره های آسمون دوستتون دارم و تا ابد مدیون محبتتون هستم مدیون موهای سفید بابا و چروکهای صورتش و مدیون خستگیهای مامان و دستهای زحمتکشش که ٢٨ سال برامون سنگ تموم گذاشتن..خدا کنه لیاقت این همه خوشبختی رو داشته باشم و بتونم جبران محبتهاتون رو بکنم....

این هم چند تا عکس بهاری از نهاوند ما:

عکاس معلم عزیزم جناب آقای نعمت شهبازی

 

 

 

 


 
روزهای آخر سال و من خسته!
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ : توسط :

 

         حس میکنم همه خستگی آخر سال زمین رو گذاشتن روی شونه های نحیف من..

        انگار زمین میخواد انتقام انقلابشو از من بیچاره بگیره!

        این روزها خیلی داره بهم فشار و استرس وارد میشه گاهی فکر میکنم تحمل شرایط موجود و شنیدن انواع تحقیرها و توهین ها رو به چه قیمتی دارم ادامه میدم؟

    چرا به این راحتی دارم اجازه میدم شخصیتم، شخصیتی که توی شهر خودم مورد حرمت و محل ارزش بود و کرمانیها هم با همه وجود احترامش رو نگه داشتن توی این شهر زیر پای آدمهایی بی ارزش له بشه؟ آن هم به قیمت لقمه ای نان!

یعنی دریوزگی نواله اونقدر مهمه که اجازه بدم زجرم بدن؟ اجازه بدم افرادی پست تر از پست که حتی لیاقت ندارن انسان بناممشون هر مزخرفی رو بارم کنن و من در نهایت درماندگی سکوت کنم و بعد تنها کاری که ازم برمیاد اشک ریختن در خلوت باشه!

همیشه توی زندگیم اعتقاد داشتم خدا بهترین تکیه گاه واسه لحظه های سخت  و تلخ زندگیه و همیشه سر رشته کارهامو به دستش سپردم و توکل مهمترین رکن زندگی ٢٨ ساله ام بوده اما نمیدونم چرا این دفعه حاصل همه توکلهام شده بغضیهای پنهانی و هر روز گستاخ تر شدن آنان که آزارم میدهند؟! خدایا میخوام فقط یک کلمه ازت بپرسم الان دقیقا کجایی؟ الان هرجا که هستی حتما منو می بینی و از همه اتفاقاتی که داره می افته باخبری تو که بهتر از هر کسی میدونی توی همه عمرم نه کسی رو آزار دادم نه خلاف میل و رضای تو قدمی برداشتم پس چرا داری به بنده هات اجازه میدی چنین یکه تازی کنن؟ چرا جلوی بی حرمتیهاشون رو نمیگیری؟

خدایا من اگه از تو ناامید بشم دیگه به کی می تونم پناه ببرم؟ از کی میتونم بخوام؟‌کی رو باید صدا بزنم؟

خدایا من به جز تو به هیچکس امید ندارم و منتظر امداد هیچ کس نیستم حتی صاحبان قدرتی که چند سال بهم وعده های توخالی دادن! پس نذار ناامید بشم...

 

پی نوشت:

خواهشا از نوشتن هرگونه کامنتهای ابراز همدردی و نصیحت دار که از سر شکم سیری باشه و جهت خالی نبودن عریضه خودداری کنید که از صد تا فحش بدتره! من وقتی حالم خوب نیست از هرکسی که بخواد نصیحتم کنه حالم به هم میخوره! روشنه؟


 
اکبر شمر هم رفت...
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ : توسط :

 

گاهی وقتها بعضی از آدمها توی ذهن و زندگی آدم اسطوره میشن.یعنی همیشگی و جاوید و غیر قابل فراموشی حالا علت این اسطوره شدن میتونه محبت باشه یه حتی یه نفرت خاص یا شکوه و جذبه و صلابتی که یک نفر داره..و این آدم که الان میخوام ازش بگم یکی از اون اسطوره ها بود واسه من..کسی که همیشه یه جور صلابت و ابهت خاصی داشت. توی صدای محکم و غرش کلامش چیزی بود که در حالی که همیشه ازش می ترسیدم اما دوستش هم داشتم و همین باعث شده بود هر سال واسه اومدن محرم و دیدن تعزیه های دهه عاشورا لحظه شماری کنم.

مردم نهاوند به اسم شمر می شناختنش، اما فقط لباس شمرها رو می پوشید و قلبش همیشه عزادار امام حسین بود.نذر داشت تا آخر عمرش هر سال تعزیه دهه عاشورا رو برگزار کنه و افتخار می کرد به نوکری امام حسین و حتی بچه هاشم وارد کار کرده بود و توی خونه شون در ایام دهه محرم همیشه مراسم تعزیه خوانی و عزاداری به راه بود.

سالهای سال با صلابت خاصی لباس شمر رو می پوشید و با بازی قشنگش هنگام شهید کردن امام حسین و یارانش اشک مردم رو در می آورد ولی بیشتر از همه دیدن گریه های خودش بعد از کشتن امام و لباس سیاهی که زیر جامه سرخ تعزیه می پوشید دل مردم رو به درد می آورد و محبوبش می کرد ..مادرها دوست داشتن بچه های کوچیکشون رو به دست شمر بدن و در همون حال ازش عکس و فیلم بگیرن و بچه های خردسال و کودک و نوجوان شوق داشتن برای دیدن تعزیه هاش صف بکشن...

اکبر شفیعی که برای مردم نهاوند به اسم اکبر شمر شناخته شده بود این کار رو از پدرش به ارث برد و ادامه اش داد و سالهای سال عاشقانه این لباس رو به تن کرد و روز عاشورا سوار بر اسب تاخت تا سهمی از عزاداریها ببره و علی رغم مشکلات مالی که داشت اما بازم از این کار که هیچ نفع اقتصادی براش نداشت دست نکشید و حتی تا امسال که با وجود بیماریش نمی تونست راه بره ادامه اش داد و در حالی که لباس قرمز معروفش رو پوشیده بود پیاده کنار هیئت تعزیه داران عزاداری می کرد تا نذرش قضا نشه...

اکبر شفیعی چندی پیش به طور کاملا ناگهانی دچار بیماری سرطان حنجره شد و مریضیش خیلی زود پیشرفت کرد و کمتر از دوسه ماه همه وجودش رو گرفت...آخرین باری که دیدمش حدود یک ماه قبل بود که به عیادتش رفتیم خیلی تکیده و رنجور شده بود ولی با وجود رشد بیماریش هنوز هم صلابت یک شیر رو داشت و در تمام مدتی که توی خونه اش روبه روش نشسته بودم داشتم به این جمله فکر می کردم که شیر اگر پیر هم باشه بازم شیره...

دورادور از بیماریش خبر داشتم وشنیده بودم وضعیتش بهتر شده اما دیشب وقتی مامان خبر داد که فوت کرده شوکه شدم ...هنوز هم باور نمیکنم چنین صلابتی دیگه وجود نداره اما خوشحالم که این مرد جزء اون دسته آدمهاییه که هرگز باور نمیکنم دیگه نباشن و معتقدم دوباره یه روز با لباس تعزیه توی خیابونهای نهاوند سوار بر اسب دیده میشه...

شاید این اولین نوشته ایه که درباره اکبر شفیعی یا همون اکبر شمر نوشته می شه و جا داشت خیلی زودتر از اینها توسط متولیان هنر و فرهنگ نهاوند ازش تجلیل بشه و حداقل باهاش مصاحبه ای بشه تا همه اون تاریخ کهنی که توی سینه اش نهفته است حفظ بشه اما دریغ.....

از خدا برای این هنرمند قدیمی و کم توقع نهاوندی طلب رحمت و مغفرت میکنم و امیدوارم مورد شفاعت مولای خودش قرار بگیره...


 
بازی آخر سال
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ : توسط :

 

    روزهای آخر سال که میشه همه به فکر نو کردن و تازه کردن هستند. خونه تکونی و تمیز کاری توی خونه ها و مغازه ها و حتی اداره ها دیده میشه.خیلی ها سعی میکنن عملکرد یک ساله شون رو بررسی کنن و حتی بعضیها می نویسن که توی سال گذشته چه کارهای مهمی انجام دادن و واسه سال جدید چه برنامه هایی دارن..خیلی حرفها از سال کهنه هست که بشه نوشت میخوام یه بازی اختراع کنم توی این روزهای آخر سال...

 

بهترین روز سال 88:روز دفاع پایان نامه کارشناسی ارشدم

بهترین هدیه سال 88: هدیه تولدم از دوستای خوبم که خیلی غیر منتظره اومدن خونه مون و برام کیک تولد آوردن و ذوق زده ام کردن و همیشه این کار قشنگشون یادم می مونه.

بهترین سفری که توی سال 88 رفتم:اولین سفر مشترکمون به مشهد که خیلی خیلی خاطره انگیز بود.

بهترین کاری که توی سال 88 انجام دادم:تموم کردن درسم و زندگی عاشقانه و فارغ از هر دغدغه ای

بهترین دوست سال 88: عزیزترین و بهترین همسفر فقط و فقط یک نفره که توی یکسالی که کنارم بوده شوق زندگی کردن رو توی وجودم صدچندان کرده و تا همیشه وامدار محبتشم.

بهترین غذایی که توی سال 88 خوردم: همه غذاهایی که مامانم می پزه و همه شوق رفتن به ولایت خوردن اون غذاهاست که بوی زندگی میده.

بهترین فیلمی که توی سال 88 دیدم: به رنگ ارغوان

بهترین کتابی که توی سال 88 خوندم: برای چندمین بار خانوم مسعود بهنود را خواندم و لذت بردم.

بهترین پستی که توی سال 88 نوشتم: پست آقا ماشاالله و بعدش دستان گره گشا که باعث شد کمکهای زیادی از خیرین گمنام به بچه های نهاوند برسه.

میخواستم از بدترین ها بنویسم دیدم اتفاقات خوبی که توی سال 88 برام افتاده ارزششون خیلی زیاد بوده پس بهتره با ذکر مصیبتها خرابش نکنم و دعا کنم سال آینده هم پر از اتفاقات خوب باشه.

و اما مهمترین هدف و برنامه ای که برای سال 89 دارم: تلاش واسه برگشتن به شهر پدری و زندگی کردن اونجوری که دلم میخواد و انجام کاری که دوستش دارم و همینطور نوشتن در نشریه ای که مال خودم باشه.و در کنارش هم میخوام درسم رو ادامه بدم...

امیدوارم خدا به همه مون کمک کنه تا به برنامه ها و آرزوهامون برسیم.

دعوت میکنم از سهبا بانو ، محبوبه،جناب کرگدن بزرگ،انار خانم،زری، رویا دلشاد و همه اونایی که دوست دارن توی این بازی شرکت کنند و از بهترین های سال 88 بنویسند.

 

 


 
دستهای گره گشا
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ : توسط :

 

   به لطف مامانم که معلم و مدیر ابتدایی بود توی روستاهای نهاوند تقریبا اکثر روستاها رو دیدم و بعد هم که اومد توی مدارس حاشیه شهر تقریبا همه اتفاقات رو از نزدیک تجربه می کردیم و یه جورایی کل خانواده با کار مامان زندگی کردیم 30 سال و همه خاطرات تلخ و شیرینش رو لمس کردیم..با گریه هاش گریه کردیم و با خنده هاش خندیدیم.

معمولا روستاهایی که مامان توش درس میداد محروم بودن و وضعیت اقتصادی خانواده ها چندان جالب نبود و اغلب مدرسه پربود از دختر و پسرهایی که با کفشهای پاره و لباسهای رنگ و رو رفته میومدن مدرسه! حتی یادمه یکبار یکی از دختربچه ها از شدت گرسنگی موقع درس جواب دادن با سر خورد زمین و چونه اش آسیب دید! حکایت فقر و گرسنگی بچه های مدرسه وقتی کنار اعتیاد پدرها و بقیه مشکلات خانواده ها قرار می گرفت واسه خودش سناریویی میشد دردآور..و مامان ما هم که سرش درد می کرد واسه کارهای خیر کردن توی این سی سال خدمت مادر ترزایی شد واسه خودش.

دیگه کاملا میدونست وضعیت هر 100 تا 200 نفر شاگرد مدرسه اش از نظر اقتصادی چطوریه؟ و هر خانواده چندتا بچه دارن و کدوم خانواده در اولویت کمکهای مختلف خیرین هستند.توی این سالها از هر راهی که ممکن بود سعی می کرد کمکهای خیرین رو جمع کنه و مخصوصا واسه خرید لباس عید و لباس اول مهر بچه ها به دستشون برسونه.یه جورایی واسه خودش NGO  ثبت نشده ای شده بود این تیم خیرین مامان.دیگه انگار خود افرا میدونستند که باید سراغ کی بیان؟ و مامان هم که خوره اینجور کارها بود از اوایل اسفند مدام پیگیری می کرد که کیا میخوان کمک کنن و چی میخوان بدن؟ تا زودتر کفش و لباس عید بچه ها حاضر بشه و به دستشون برسه.هرکسی هم که گوسفند یا غذای نذری داشت یکراست میومد سراغ مامان و میرفتن محله های فقیر نشین شهر و توی یک چشم به هم زدن تقسیم میشد.هرچند همیشه عده ای باقی می موندن که بهشون نمی رسید اما یک وعده گوشت خوردن توی یک ماه غنیمتیه واسه بعضی از اهالی دوخواهران و پای قلعه!

مامانم دوسه ساله بازنشسته شده اما هنوز از این کارهای خیرش خوشبختانه بازنشسته نشده و هنوزم خیرین فراموشش نکردن و دم عید که میشه میان سراغش..هنوز خیلی ها هستن که دستشون توی کار خیره و دلشون می تپه واسه بچه هایی که لباس عید ندارن واسه بچه هایی که کفشاشون پاره است و هیچی از فقر نمیدونن فقط باور دارن که عید فصل لباسهای نوئه و خدا نکنه هیچ پدر و مادری شرمنده بچه اش بشه...

مریم یکی از اون بچه هاست که از لحظه تولدش می شناسمش و تا الان که کلاس اول راهنماییه و تقریبا عضوی از خانواده ما شده از این کمکها محروم نمونده و همه اش به لطف دستای نیکوکاریه که همیشه به جز خودشون به بقیه هم فکر میکنن..

یکی از آرزوهای همیشگیم این بوده که بتونم کاری واسه این بچه ها بکنم یه کار موندگار و همیشه دلم میخواست اونقدر ثروت داشته باشم که همیشه قسمتیشو بذارم واسه بچه های فقیر..واسه یتیمها و واسه همه اونایی که سر سال نو دلشون لباس نو میخواد...خدا رو شکر تا حالا هم هیچوقت نا امید نشدم و همیشه تونستم به بخشی از آرزوم برسم...

اگه دلتون خواست قدمی واسه این بچه های معصوم بردارید بهم خبر بدید....

 

پی نوشت:

             خیلی خوشحالم خیلی زیاد...وقتی می بینم هنوز هم هستند کسانی که آدمیت توی وجودشون نمرده و به خاطر دیدن فقر بچه های کوچیک اشک تو چشمهاشون جمع میشه...از روزی که این پست نوشته شده تا حالا کمک قابل توجهی شده برای خرید لباس عید بچه های فقیر و یتیم...از طرف مامانم و همه اون بچه ها دست خیرتون رو می بوسم و یه دنیا ازتون ممنونم..اگه بدونید مریم دیروز که همراه مامانم می رفت واسه خرید لباس عید چقدر ذوق زده بود اگه بدونید مادر مینا و محمد چقدر خوشحاله که میتونه واسه سه تا بچه یتیمش لباس نو بخره و چقدر باچشمهای خیسش دعاتون کرد...اگه بدونید چقدر ثواب کردید که خونه آقا ماشاالله رنگ شد شب عیدی و لباسهاش نو شد...خدا همه تون رو خیر بده


 
شاهکار جدید حاتمی کیا
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ : توسط :

 

دیشب رفتیم تماشای فیلم جدید حاتمی کیا...به رنگ ارغوان...

     بعد از مدتها بازم فیلمی دیدم که روی صندلی میخکوبم کرد تا آخرین لحظه که اسمها و تیتراژ پایانی اومد روی پرده...محشر بود...مثل همه شاهکارهای کارگردان محبوبم..

اولین بار بود که حاتمی کیا سوژه ای غیر جنگی رو انتخاب می کرد و نشون داد که توی هر زمینه ای که دست ببره به بهترین شکل ممکن تمومش میکنه و همیشه قراره یک کارگردان تحسین برانگیز باقی بمونه..

نمیدونم این فیلمی که الان روی پرده دیدیم چقدر گرفتار قیچی سانسور شده اما در همین حد هم تا حدی توقیف ۵ ساله رو توجیه می کنه و زاویه های ظریفی از سیستم اطلاعات ایران رو به تصویر میکشه.ولی مهمتر از موضوع فیلم توانایی کارگردان در به تصویر کشیدن مفهوم مورد نظرش و انتخاب بازیگرانش بود..حمید فرخ نژاد مثل همیشه خوش درخشید و خزر معصومی هم با وجود کم تجربگی تونست خوب از پس نقش ارغوان بربیاد...فکر میکنم اگه پرویز پرستویی هم قرار بود نقش شهاب ٨ رو بازی کنه به همین زیبایی و شاید بهتر از عهده اش برمیومد و حبیب رضایی به عنوان بازیگردان خوب تونسته ایفای نقش کنه...

هر چند مدتهاست انگار سینمای ایران جز کمدیهای مضحک گیشه پر کن چیزی به خودش ندیده و سوژه های دم دستی فیلمفارسی در اوج شهرت و ثروت هستند اما با این کار خستگی از تن سینما دراومد و بلاخره یه نفس تازه کشید...

همیشه ابراهیم حاتمی کیا برام اسطوره بود از زمانی که با هر سکانس از کرخه تا راین گریه می کردم تا وقتی که کلیه آثارش رو سر کلاس ارتباط تصویری بررسی می کردیم و همیشه یه حس غریبی بود که منو فیلم به فیلم دنبالش میکشونه و انگار تا مدتها هم حس فیلمش و کلمه به کلمه دیالوگهاش باهام زندگی می کنند و باهاشون لذت می برم...

سیمرغ امسال کمترین تقدیر از همه هنر این بزرگ اسطوره سینمای ایران بود...به امید روزی که قدر این هنرمندان بزرگ رو بیشتر بدونم و صندلیهای سینما برای فیلمهایی مثل به رنگ ارغوان از همیشه پرتر باشه...


 
بازی قربونت برم
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ : توسط :

 

    جناب کرگدن بازی جالبی رو انجام داد که ما هم بدمون نیومد پا تو کفش بزرگان بکنیم و خودمون رو بازی بدیم!

قربون اون همشهری صاحب قدرت و کله گنده ام برم که 4 ساله به لطفش رئیس اداره و کارمند استانداری و استاد دانشگاه شدیم و هنوزم که هنوزه دست ورنمیداره از وعده های الکی دادن!

قربون سوپر مارکت سر کوچه مون برم که جز مواد غذایی تاریخ مصرف گذشته هیچی نداره و اصرار داره که موقع اذان باید مغازه شو تعطیل کنه و به عبادت برسه!

قربون پسرخاله گلم برم که بعد از 30 سال عمر گرفتن از خدا هنوز از باباش پول تو جیبی می گیره و اصرار داره که تو کارهای خونه به مامانش کمک کنه!

قربون همه آذری زبانهای هموطن برم که مملکت رو قبضه کردن و اصرار دارن که همه چیزو خوب می فهمن اما دریغ...!

قربون صدا و س ی ما ی ض رغ ام ی برم که با سریالهای دنباله دار هر شبیش مخاطبان فارسی وان رو روز به روز داره افزایش میده و خودش خبر نداره!

قربون خانم همسایه دیوار به دیوارمون برم که هر وقت از خونه مون سر و صدایی می شنوه فردا صبحش به مامانم میگه : مبارک باشه خبری بود دیشب؟!

قربون امام جمعه شهرمون برم که دخترهاشو داده به پولدارترین پسرهای شهر و واسه پسرهاش از پولدارترین خانواده ها دختر گرفته و هی مدام هر هفته از ساده زیستی و قناعت خطبه میخونه!

قربون رئیسمون برم که بعد 20-30 سال خدمت هنوز بلد نیست فارسی حرف بزنه اما اصرار داره که همه چیزو بهتر از همه می فهمه و حالبتر اینکه اصرار داره فقط خودش می فهمه!

قربون آقا ماشالله پیرمرد مهربون همسایه مادربزرگ برم که شبها سفره خالیشو توی خونه پهن می کنه تا کسی از پنجره نبینه که شام نداره اما هنوز تا حالا دستشو جلوی کسی دراز نکرده...

قربون مسئولین میراث فرهنگی استان همدان برم که همه بناهای تاریخی در حال نابودی رو میکوبن و از نو می سازن و اسمشو میذارن مرمت بناهای تاریخی!

قربون اون آقایون محترمی برم که وقتی از کنارت رد میشن چنان از ته دل محتویات دماغ و دهنشون رو بیرون می ریزن که نگران میشی مبادا چشماشون یا مغرشون از جا دربیاد بریزه کف خیابون!

قربون مامانم برم که 30 سال گچ تخته سیاه خورد و زحمت کشید اما حتی یک ریال از حقوقش رو واسه خودش خرج نکرد تا هیچ وقت کمبودی نداشته باشیم.

قربون بابام برم که هنوزم که هنوزه برام یه تکیه گاه محکمه و اون شبی که توی جاده به خاطر سبقت غیر مجاز بردنمون پارکینگ فقط با یک تلفن ایران رو ریخت به هم تا یکی رو پیدا کنه ما رو از اونجا دربیاره و بلاخره موفق شد..

 

قربون همسفر مهربونم برم که وقتی در اوج خستگی نا نداره چشماشو باز نگه داره با من میاد بیرون تا نذاره احساس خستگی و افسردگی بکنم ...قربون اون که همه عشقشو به پای من ریخته...

و قربون خودم که از این بازی خوشم اومده و تازه دارم می فهمم که چقدر دلم میخواد قربون برم.....

 

 


 
خدایا .............
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

     خدایا میدونم الان اینجا کنارم نشستی و قبل از اینکه بنویسمشون داری میخونی و می بینی...فقط واسه تسلای دل خودم می نویسم...شاید آرومم کنه...

 

        خدای من....من الان به کمکت احتیاج دارم...همین الان و همین لحظه!

        تا دیر نشده بیا....