امروز روز ماست
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط :


          خیلی خوب است که توی این همه روز خدا و این همه مناسبهای جورواجور یک روز را به نام تو کرده باشند. مگر نه؟


    اگر چه شاید مدتهاست فراموش شده ایم

    اما هنوز هستیم و نفس می کشیم

    هنوز به امید فردایی که شاید بهتر باشد سختی ها و ناملایمتها و خارهای راه را به جان می خریم تا شاید به هوایی تازه برسیم.


   ٢٧ اردیبهشت روز جهانی ارتباطات است که دوسه سالی است ایرانیها روابط عمومی را هم به آن افزوده اند و ما هم که جزء هر دو دسته هستیم الان حس خوشحالی مضاعفی داریم از اینکه یک روز را به ناممان سند زده اند!

امروز را باید تبریک بگویم به همه روزنامه نگاران (در بند  و آزاد)

امروز را باید به همه اساتید و دانشجویان ارتباطات تبریک بگویم (حتی اگر تعداد دانشجویان ارشد این رشته در دانشگاه آزاد بالای ٢٠ نفر شده باشد!)

امروز را باید تبریک بگویم به همه دود چراغ خورده ها و زحمتکشان روابط عمومی ها(حتی اگر همه رئیسهای دنیا فکر کنند که کاری جز پلاکارد چسباندن ندارند!)


اما به قول دوستی:

      مبارک باد را بگذاریم برای روزی که مصیبتی نباشد! عجالتا که کسی امروز را یادش نمانده بود به ما تبریک بگوید!


 
قابل توجه نهاوندیهای تهران نشین!
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط :

 

       بهترین خاطرات زندگی همه ما با نهاوند و روزهای خوشی که در آن گذرانده ایم گره خورده و انگار جزئی مهم از وجودمان شده آنقدر که دیگر جدا کردنش ممکن نیست.

    و عمق  وشدت این محبت به خاک پدری زمانی بروز میکند که از آن دور افتاده باشی حتی با میل و علاقه باطنی.همیشه روزها و لحظه هایی هست که دلت برای کوچه پس کوچه هایش،خاطرات و دوستانت،سرابها و جنگلهایش و حتی غذاهای محلی اش تنگ می شود ...

سالهاست که نهاوندیهای ساکن تهران هر از گاهی به بهانه های مختلف دور هم جمع میشوند و دوسه سالی است که موسسه علیمرادیان ابتکار جالبی انجام داده و جشنواره غذاهای محلی را برای آنان که به اقتضای پایتخت نشینی شاید طعم خوش ترخینه و ورکواز نهاوند را از یاد برده اند برگزار می کند تا ساعتی آنها را به خاطرات خوش نهاوند کهن ببرد.

جمعه 25/اردیبشهت ساعت 10 صبح هم جشن ورکواز به همراه بزرگداشت استاد کرمخدا امینیان در محل موسسه برگزار می شود.

خوشحال میشیم دوستان نهاوندی رو اونجا ببینیم.این خبر رو به همه نهاوندیهای تهران نشین هم بدید.اگه کسی آدرس رو بلد نبود بگه تا خصوصی عرض کنم!


پ.ن: با عرض پوزش از خواننده های غیر نهاوندی وبلاگ!

بلاخره ما هم حق داریم گاهی ناسیونالیست بشیم نداریم؟!


 
تو با عطر یاسهای بنفش آمده ای معلم من
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط :

                                                       

 

از میان همه ماههای سال اردیبهشت انگار بیشتر بوی بهار و شکفتگی می دهد. شاید هم علتش روئیدن گلهای رنگارنگ سرخ  وسپید  صورتی با آن عطرهای مستی آورشان باشد . به همین دلیل است که من همیشه بهار را دوست تر داشته ام چون حس می کنم بوی زندگی می دهد.

در میان آئین ها و مناسبتهایی که از کودکی تاامروز به قلم رجال صاحب قدرت بر دل تقویم ها حک شده برخی شیرین تر و ارزشمند تر از آنند که فقط به نامی بسنده شود و یا حداکثر یک برنامه رادیو و تلویزیونی درباره شان ساخته شود و اینها همان هایی هستند که از روزها و حتی ماههای قبل برایشان ذوق داری و ته دلت و عمق جانت را قلقلک می دهد تا از راه برسد و تو را یاد خاطرات خوش و طعم شیرین کودکی هایت بیندازد.

12 اردیبهشت را از وقتی که به مدرسه رفتم  وشاید هم از وقتی هر روز مدرسه رفتن مادرم را دیدم به یاد دارم و دوست نیز هم. انگار مقدس است برایم. مثل روز مادر که همیشه برای آمدنش ذوق دارم حتی در این سالهای پراز کارو  خستگی!

نوشته اند روز بزرگداشت مقام معلم اما خودشان هم خوب می دانند که بزرگداشتش چیزی نیست که در یک روز و یا یک صفحه از تقویم جا بشود .باید پای دلش بنشینی باید گوش دل بدهی و با همه دلت حرفهایش را سر بکشی تا مستت کند از می ناب عشق....

اولین سالی که به مدرسه رفتم را خوب خوب به خاطر دارم همه لحظه ها و دقایقش را..و بهتر از آن ، روز معلمش را! با دسته گلی یاس بنفش که مادر از باغچه چیده بود و بوی عطرش قبل از خودم به مدرسه رسیده بود و هدیه ای که خیلی برایم مهم بود چون نشان میداد چقدر دوستش دارم از دوساعت قبل وقت معمول ذوق داشتم و این پا و آن پا می کردم آفتاب سر بزند و برویم!

هنوز هم خوب خوب تصویر آن روز را توی قاب خیال حک کرده ام تا هر وقت دلم برای کودکی هایم تنگ می شود از روی طاقچه برش دارم غبارش را پاک کنم وبه یاد آن سالها ببوسم و ببویمش...

خوب یادم هست مدرسه بوی خوشی میداد بوی اسپند و گل و گلاب و پر بود از دختر بچه های سفید پوشی که آن روز برق خاصی توی چشمهایشان بود و همه مشتاق بودند زودتر معلم را ببینند .انگار خیال می کردند آن روز معلم جور دیگری است! آخه اون روز روز او بود.

در وصفت داستانها گفته اند و غزلهای سروده اند و حرفهای بسیار زده اند و شنیده ای .نمیخواهم از آنگونه سخنها بگویم که می دانم مشتاق شنیدنش نیستی میخواهم به زبان همان سالهایی که بت بودی برایم  ومحبوبی در خور عاشقی های کودکانه ام دوستت بدارم میخواهم مثل همان نگاههایی که می گفتی پر از شیطنت است زل بزنم به چشمانت که این روزها اگرچه کم فروغ شده و کمی دور وبرش چروک افتاده اما هنوز هم پر از مهربانی است و بگویم که چقدر دوستت دارم!

میخواهم همان دستهای خالی کوچک را که می گفتی قرار است آینده را بسازند( ونمی دانم ساختند یا نه؟) دراز کنم تا شاخه گلی را که از باغچه چیده ام تقدیمت کند. هنوز هم بوته یاس بنفش حیاطمان همان بوی ماندگار را میدهد ..بوی خوش اردیبهشت 68 را....

میخواهم گریه کنم تا یادم بیاید که هنوز هم برایم اردیبهشت غربت و شادی را با هم دارد که هم روز آمدنت بود و هم ...رفتنت!

اردیبهشتی را که پرکشیدی هنوز به خاطر دارم و یادم هست باز هم برایت یاس بنفش آوردم به مهمانی خانه تازه ات و دیدم که مثل آن سالها ذوق کردی از بوی خوشش...خودم دیدم.

بر من ببخشا! شاگرد خوبی نبودم برایت ..هنوز هم بلد نیستم خوب بنویسم اما یادم هست از همه آنچه می نوشتم سر مست می شدی و راضی..نگاهت را هنوز هم می توانم ببینم که شاد است بعد از این همه سال هم نشینی آسمان.

یادم می ماند قامت استواری را که خمیده شد تا من ببالم و دست پر مهری که دستان کوچک مرا در خود جای داد تا قلم را محکم بگیرم و بنویسم که : بابا آب داد.

یادم می ماند در کلاس تو فقط درس نخواندم عشق را هجی کردم و محبت را صدا کشیدم و از سرلوحه های وفا بر دلم نامه ها حک کردم و اگر هنوز هم اندک ذره ای از خصایل نیک مانده باشد در آن اعماق دلم ذخیره آن سالهاست و بس و الا دستهای من که بی تو خالی است!

نامت را دوست دارم پس صدایت می کنم ...

معلم عزیزم همراه همه لحظه های خوش زندگی ام..ماندگار ترین خاطره سالهای شاد کودکی و نوجوانی ام...همه روزها و ماهها از آن توست ولی 12 اردیبهشت یک بهانه خوش است تا یادمان بماند تو چه کرده ای با دلهایمان که همه اهلی قبلت شده ایم! دوستت دارم حتی بیشتر از یاسهای بنفش حیاط خانه.

 

پ.ن: اردیبهشت سالگرد تولد دل نوشته های منه.هر سال یادم میره واسه خودم تولد بگیرم! اما امسال تصمیم گرفتم بگم که: حالا دیگه وبلاگم ۶ ساله شده.باورم نمیشه خیلی زود گذشت انگار همین دیروز بود اول اردیبهشت ٨٢-کوی دانشگاه-سایت خوابگاه نشستم و نوشتم که: من یک تازه واردم و اومدم خوب بمونم!

نمی دونم خوب موندم یا نه؟ اما خوشحالم که موندم.تولدم مبارکتشویقتشویقتشویق


 
چی دلت می خواد؟
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط :




   الان ، آره، دقیقا همین الان چی دلت میخواد؟  بگو.....


        ١- دلم میخواست همین الان می رفتم خونه و همه وسایل زندگیمو بار یه کامیون می کردم و برمیگشتم به شهر کودکی هام تا مجبور نشم هر روز صبح با خمیرگیرها از خونه بزنم بیرون دنبال یه لقمه نون حلال!

    ٢-دلم میخواست همین الان چشمامو می بستم و میشدم یه سمیرای ۶-٧ ساله که تازه رفته مدرسه و الان مهمترین دغدغه زندگیش کادوی روز معلمشه و لحظه شماریش برای تموم شدن امتحانات و سه ماه تعطیلی که با بچه های دایی و خاله که تابستونا میان نهاوند حیاط خونه مادربزرگ رو بذارن روی سرشون و با همه توان جیغ بزنن!

٣- دلم الان دریا میخواد...یه دریایی طوفانی که موجهاش آب رو بپاشه توی صورتم و منم از جام تکون نخورم تا خیس خیس بشم .

۴- دلم سفر میخواد ...یه امامزاده توی دل جنگل که هیچکس کشفش نکرده باشه و بشه توش راحت بود!

۵-دلم خنده میخواد..از ته دل..میدونی چند وقته قهقهه نزدم؟

۶-دلم شیطنت میخواد ...دلم لک زده واسه روزهایی که هیچ جنبنده ای توی کوچه بی اذن من حق نداشت بازی کنه و هیچ توپی بی من نه به هوا می رفت و نه زمین میومد!

٧-دلم همبازیهای بچگیمو میخواد که این روزها یا دارن عروس میشن یا مامان و سرشون شلوغتر از اونه که بتونن با من بازی کنن!

٨-دلم بستنی قیفی میخواد وتاب سواری توی تنها پارک شهر ....

٩-دلم میوه های تابستونی میخواد که مامان شسته بود و چیده بود لب حوض خونه مادر بزرگ..دلم یه تخت چوبی میخواد توی حیاط با یه سماور بزرگ و قوری گل قرمز روش و هندونه ای که مادربزرگ قاچ کرده بود.


دلم همه بچگیهامو میخواد.....


          تو بیا بگو چی دلت میخواد؟

 


 
خوب است...
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

    وسط شلوغی بی حد کار و درس و زندگی وقتی خسته می شوم لبخند تو جامی مالامال از آرامش است که به جانم سرازیر می شود.

    خوب است که تو هستی..خیلی خوب است که مال منی!

      همه چیز خوب است وقتی خدا هم کنار  ماست..

 

       پی نوشت:

       در این روزهای دوری اجباری از نوشتن های کاغذی، سرمان را گرم کرده ایم به طفلی مجازی!

      شماره جدید روزنامه به سردبیری این حقیر کمترین امروز منتشر شده می باشد!

 

 

www.roozname.org