برادر در مقابل برادر
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸ : توسط :

 

        چهره اش از پشت کلاهخود و شیشه محافظی که جلوی صورتش گرفته هر چند به سختی پیداست اما جوان است و نورسته. فکر می کنم سرباز است.با خودم فکر می کنم مادرش وقتی راهی اش کرده به سوی سربازی حتما از زیر قرآن ردش کرده و برایش و ان یکاد خوانده و به قد و بالایش فوت کرده و هر روز غروب با دلی گرفته و چشمانی خیس چشمانش را به آسمان دوخته و دعا کرده برای مسافرش!

خیلی دلم میخواهد بدانم الان به چه چیزی فکر می کند . الان در همین لحظه که باتوم به دست باید در خیابان قدم هایش را محکم بردارد و حواسش به همه جا جمع باشد که نفس هر جنبنده ای را در گلو خفه کند؟ دلم میخواهد بدانم نامش چیست؟ چند سال دارد؟ اهل کجاست؟ آیا شعر را دوست دارد؟ آیا اهل کتاب است؟‌آخرین کتابی که خوانده آخرین فیلمی که دیده چه بوده؟

دلم میخواهد بدانم خواهر و برادر هم دارد؟ آنها چند سالشان است؟ آیا آنها را دوست دارد؟ آیا برای خواهرش غیرتی هم می شود؟ (مثل همه پسرهای ایرانی) آیا تا به حال خواهرش را کتک هم زده است؟!

ای بابا! اصلا به من چه ؟! این سوالها به چه دردم میخورد؟ او فقط یک سرباز است که توی خیابانهای نامهربان این روزها مجبور است بایستد و محکم و قرص جلوی عده ای اوباش را بگیرد که انگار کاری ندارند جز اینکه به خیابانها بریزند و شلوغ پلوغ کنند!

ذهن خودم را منحرف می کنم تا او را فراموش کنم اما وقتی جلو می آید و به من که فقط منتظر تاکسی ایستاده ام با خشونت زل می زند و با صدایی بلند می گوید: یا الله راه بیفت واینستا! می بینمش که خیلی جوان است و حتما مادرش خیلی دوستش دارد...

از خودم میپرسم یعنی مادرش می داند که این روزها او در مقابل خواهر و برادرهایش قد برافراشته؟ یعنی مادرش الان حس میکند که او چماق کشیده به روی دوستانی که شاید تا دیروز توی کوچه حریف گل کوچکش بودند؟!

 

نمی دانم این همه فکر پریشان از کجا می آید فقط می دانم این روزها هیچکس سر جای خودش نیست!

دانشجو به جای جلسه امتحان در خیابانهاست.

استاد به جای سالن امتحانات دانشگاه در بازداشتگاه است.

سرباز به جای آنکه در پادگان آموزش ببیند برای روز مبادا توی خیابانها تمرین عملی باتوم کشی می کند.

و خیلی ها که دستشان و زورشان به جایی می رسد به جای حل مشکلات مردم در حال شعله ور کردن این آتشند...

یاد روزهای جنگ می افتم. روزهای آوارگی و زندگی های پر از استرس..روزهای اشک مادر و آه پدر..روزهایی که مادر بزرگ را داغدار کرد و هنوز بعد از سی سال اشکش خشک نشده برای دایی شهاب!

دلم برای روزهای قشنگ کودکی ام تنگ شده که هیچ خبری از این همه جنجال نبود .روزی که امام مولا و مرشد همه بود و چپ و راست و دیندار و بی دین سجده اش می کردند و حرفش حجت تمام بود برای همه.روزی که رادیو خبر کوچش را اعلام کرد همه اشک ریختیم حتی من ٧ ساله!

ای کاش هنوز هم بود تا حکمیت می کرد.ای کاش هنوز هم بود تا اجازه نمیداد اینگونه فرزندان رشید این خاک به جان هم بیفتند و برادر روی خواهر چماق بکشد. ای کاش هرگز نمی رفت وما را تنها نمیگذاشت با کسانی که برای قدرت دو روزه دنیا چه ها که نمی کنند؟!!

خودم را به بی خیالی زده ام تا شاید دردم کمتر شود ...اما ...

با این همه بغض فرو خورده چه کنم؟

خدایا جواب این همه خون را چه کسی می دهد؟


 
 
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

 

 

                  اگر همه درختان دنیا را قفس کنند

                  هنوز دستان من خواب کبوتر می بینند...

 



 
عرق ملی کجاست؟
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸ : توسط :

سریال افسانه جومونگ یکی از سریالهای کره ای است که اخیرا پخش می شود و مثل همه سریالهای کشور مذکور مورد استقبال و توجه اکثر مردم قرار گرفته و در روزهای پخشش جمعیت بسیاری را پای تلویزیونها میخکوب می کند.
در این سریال (اگر دیده باشید)شخصیتی هست به نام عالیجناب بادوکبال-وزیراعظم- که میگویند از زمان پدر بزرگ امپراطور همواره وزیر اعظم بوده و هنوز هم هست.در شخصیت این وزیر نکته ای دیدم که برایم خیلی جالب بود و آن تعصب و احساس مسئولیتی بود که به کشورش (بویو) داشت و این حس آنقدر عمیق و شدید بود که حتی حاضر شد به خاطرش به امپراطورش خیانت کند و قدرت را از او گرفته و به پسرش بسپارد و اندکی بعد دوباره امپراطور را به قدرت برگرداند و در همه کارهایی که کرد استدلالش منافع کشورش بود او می گفت: برای حفظ بویو حاضر است حتی به امپراطورش خیانت کند!
این همه عرق ملی و تعهد به کشور و تلاش برای حفظ آن برایم ستودنی بود. به یاد این روزهای کشورم افتادم. به یاد شور وهیاهویی که ماههاست در عرصه سیاست کشورمان جریان دارد و رسما همه چیز را تحت الشعاع خود قرار داده آنقدر که انگار جز انتخابات هیچ اتفاقی در این کشور قرار نیست بیفتد و جز مناظره های شبانگاهی که انگار برای مردم جذاب تر از سریالهای 90 شبی مهران مدیری شده همه چیز در امن و امان است.
هر چند سالهاست به این شور و هیجان کاذب و گذرا که انگار فقط در کشور ما جریان دارد عادت کرده ایم اما شگفتی امسال نه به شور و هیجان انتخابات بلکه به حرفهایی است که در حاشیه آن می شنویم و به چیزهای نادیده ای است که می بینیم.
دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری بیشتر از آنکه صحنه رقابت باشد به میدان جنگ و کارزاری برای کوبیدن کاندیداهای رقیب تبدیل شده و در روزهای اخیر حتی از مرز کاندیداهای رقیب فراتر رفته و به مسئولین و روسای نظام کشیده شده است.عبارات تند و توهین آمیزی که محمود احمدی نژاد در مناظره با میر حسین موسوی درباره هاشمی رفسنجانی و خانواده او و همچنین برخی دیگر از سران کشور به زبان آورد تاکنون در کل تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران سابقه نداشته است. هرچند همیشه انتقادهایی از مسئولین توسط مردم و حتی بزرگان کشور در مطبوعات و محافل عمومی و خصوصی شنیده می شد اما تاکنون هیچ یک از اهالی این کشور ندیده و نشنیده بودند که رئیس جمهور ایران در مقابل دوربین زنده تلویزیون و در برابر چشمان میلیونها بیننده خارجی و داخلی چنین راحت و صریح به بزرگان نظام جمهوری اسلامی بتازد و آنها را متهم به اشرافیگری و ...نماید! تا بوده اختلاف و مشکلات بین روسای نظام وجود داشته اما همیشه حرمتی ولو ظاهری در کشور حاکم بود که مانع از چنین پرده دری هایی می شد اما این بار توسط کسی که هنوز رئیس دولت ایران و بالاترین مقام اجرایی این کشور است این حرمتها به راحتی شکسته می شود و حرفهایی زده میشود که نباید.
شاید محمود احمدی نژاد این حرفها را نشانه شجاعت و جسارت خود بداند و شاید طرفدارانش به این صراحت بیان و افشاگری منتخب خود ببالند اما دنیا اینگونه نمی اندیشد. مناظره احمدی نژاد و موسوی از تمام شبکه های تلویزیونی دنیا پخش شد و متاسفانه دوست و دشمن آنرا نظاره کردند و همه آن هتاکی های جسورانه و بی پروا را شنیدند و دیدند که رئیس جمهور یک کشور چگونه حیثیت نظام و کشورش را به نام افشاگری زیر سوال برد و فقط و فقط برای کسب رای و دوباره رئیس جمهور شدن حاضر شد نام ایران را به لجن بکشد.
خیلی دلم می خواهد مخاطب نوشته هایم باشی آقای احمدی نژاد ! و خیلی بیشتر دلم میخواست فرصتی داشتم تا به عنوان یک ایرانی رو در رو با شما سخن بگویم و بگویم چقدر دلمان را خون کردی با این حرفهایت! و چقدر خجالت کشیدیم که اینچنین اسرار کشورمان نقل محافل آنانی شد که سالهاست دندان طمع تیز می کنند به این خاک مقدس!
آقای احمدی نژاد،
شاید من به شما رای نداده باشم اما شما هر چه بودی خوب یا بد! رئیس جمهور همه مردم ایران بودی و احترامت واچب اما حتما شما بهتر می دانی با این عنوان که در سال 84 به یمن آرای اکثریت مردم به شما اعطا شد نماینده و سفیر جمهوری اسلامی ایران هستی در همه جا و دیگر فقط به خودت تعلق نداری و نمیتوانی هرطور دلت خواست فکر کنی و هر طور دلت خواست حرف بزنی و هر طور دلت خواست رفتار کنی! شما را در دنیا فقط به عنوان یک ایرانی نمی شناسند شما نماینده فرهنگ و تمدن و سیاست و ادب ایران هستید. شما را می بینند و ما را نه! حرفهای شما انعکاس جهانی دارد نه حرفهای ما و شما را رئیس جمهور صدا می زنند نه ما را.
شکی نیست که در ایران هم مثل همه کشورهای دنیا مشکلات بسیار است و اختلافات بین مسئولین و بزرگان قوم هم طبیعتا وجود دارد اما آیا به نظر شما همه چیز را باید گفت؟ آن هم به بدترین شکل ممکن؟! آیا نگه داشتن حریم و حرمتها در اسلامی که شما همیشه مدافع آن بوده اید توصیه نشده است؟
آیا همین اسلام و پیامبر و امامانش موکد توصیه نکرده اند که آبروی مومن را نریزید؟ آیا نگفته اند که عیب هر کس را به خودش بگویید؟
آقای احمدی نژاد آیا فکر می کنید نماینده مردم شدن برای شما تکلیف بیشتری می آورد یا آزادی بیشتر؟ آیا حال که نماینده 70 میلیون ایرانی هستید باید هر حرفی را هر طور که دوست دارید بزنید و برایتان مهم نباشد که نظر مردم چیست؟ آیا شما نماینده اکثریت هستید یا اقلیت؟ آیا مطمئنید اکثریت با کارهای شما موافقند؟آیا فکر می کنید اکثریت فقط همان هایی هستند که در سفرهای استانی به استقبال شما می آیند؟!
آقای رئیس جمهور
من هم یک ایرانی ام و عضو همان کشوری که شما امروز به خاطر کسب آرای مردمش حاضرید هر کاری بکنید. من هم حق رای دارم و حق حرف زدن(البته اگر اداعاهای شما برای آزادی بیان درست باشد) و میخواهم بگویم از رفتارهای شما که موجب به خطر افتادن منافع ملی کشورم شوم آزرده خاطرم.
آقای احمدی نژاد آیا رای مردم به شما این حق را داده که با حرفها و رفتارهایتان ایران را در نزد نگاههای بیگانگان کشوری سخیف جلوه دهید و امنیت کشور را با جسارتهای نسنجیده به مخاطره بیندازید؟
حرفهایتان هر هدفی داشت مطمئنا در پی حفظ ایران و ارتقای عزتش نبود و نیست وگرنه شما برای توجیه صلاحیت خودتان چه لزومی به بلند کردن عکس همسر یک کاندیدا و تهدید به افشاگری علیه او دارید؟ آیا این مصداق حفظ آبروی مومن است ؟ شاید هم کسی را جز خود مومن نمی دانید؟!
من فقط یک سوال از شما دارم و آن اینکه کدام بند و تبصره از قانون به شما اجازه می دهد آبروی مردم را مستمسک موفقیت خود کنید؟ به من بگویید....
آقای احمدی نژاد یادتان باشد این روزها و سالها می گذرد چه رای بیاورید و چه نیاورید و یادمان می ماند که میز و مقام اگر ماندنی بود به من و شما نمی رسید! اما کاش یادمان بماند فردایی هم هست که شما و همه مسئولین این کشور باید پاسخگوی آنچه کرده اید باشید و وای به روزی که نامه اعمالمان گشوده شود! در پیشگاه خدا دیگر نمیتوان مدرک و سند علیه دیگران ارائه داد آنجا پروردگار حاضر وناظر است.

کاش آن روز هم چنین جسورانه فریاد بزنید!

 
 
 

 
نامه هاشمی رفسنجانی به رهبر
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸ : توسط :

   

 

 


متن کامل پیام بدین‌شرح است:

بسم‌الله الرحمن الرحیم


مقام معظم رهبری آیت‌الله خامنه‌ای زیده عزّه

متأسفانه اظهارات عاری از حقیقت و غیرمسئولانه آقای احمدی‌نژاد در جریان مناظره با مهندس موسوی و مقدمه‌چینی‌های قبل و حوادث بعد از آن، خاطرات تلخ اظهارات و اقدامات منافقان و گروهک‌‌های ضدانقلاب در سالهای اول بعد از پیروزی انقلاب و نیز تهمت‌زدن‌ها در انتخابات 84 و انتخابات مجلس ششم ولجن‌‌پراکنی‌های باند پالیزدار که در دادگاه محکوم شده را به نمایش گذاشت و از آنجا که بخشی از این اظهارات قبلاً در رسانه‌های دولتی و آتش تهیه آن در سخنرانی مشهد مقدس مطرح شده، ادعای اینکه مطالب او تحت تأثیر فضای مناظره گفته شده و فاقد برنامه‌ریزی قبلی است، پذیرفتنی نیست و گویا برای تحت‌الشعاع قرادادن گزارشهای مستند و مکرر دیوان محاسبات در خصوص مفقودالاثر بودن یک میلیارد دلار و ارتکاب چند هزار تخلّف در اجرای بودجه‌ها می‌باشد و شاید هم رقیب اصلی خود را افتخارات ربع قرن انقلاب اسلامی می‌داند.

دهها میلیون نفر در داخل و خارج ناظر دروغ‌پردازیها و خلافگویی‌هایی بودند که برخلاف شرع و قانون و اخلاق و انصاف، افتخارات نظام اسلامی‌مان را نشانه گرفته بود.

زیر سئوال بردن تصمیمات بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران و تلاشهای امام راحل و مردم مسلمان و متعهد و روحانیت عظیم‌القدر که در نیم قرن گذشته با مجاهدت‌های خویش توانستند بنای باشکوه نظام اسلامی را ایجاد و مستقر و بالنده کنند، از این بدتر نمی‌شد. دوران مشعشعی که خود شما پشت سر امام(ره) در قامت مجاهد پیشتاز، رئیس‌جمهور و نهایتاً رهبری نظام نقش و مسئولیت‌های ممتازی بعهده داشته‌اید.

نقطه قابل توجه دراین تهمت‌ها این است که غیرمستقیم، مقام ولایت در زمان رهبری امام راحل و جناب‌عالی که هادی دولت‌ها بوده‌اید و با اظهارات صریح، مدیریت‌ها را مورد تأیید و تحسین قرارداده‌اید، نشانه گرفته است.

بعد از جریان شوم 14 اسفندماه 1359 با ارشاد امام و بنیان‌گذار جمهوری اسلامی، شهید مظلوم دکتر بهشتی و جناب‌عالی و اینجانب که در شعارهای مردمی به عنوان «سه یاور خمینی» شناخته شده بودیم، با همراهی نیروهای انقلابی و بخصوص نمایندگان متعهد مجلس اول و حزب جمهوری اسلامی توانستیم در جهت زدودن غبارهای ابهامات و سم‌پاشی‌ها اقدامات مؤثری انجام دهیم و امام راحل درد آشنا با تشکیل گروه حقیقت‌یاب و داور، بخشی از حقایق را آشکار ‌کردند. نتایج آن، آگاهی بیشتر مردم و رسوایی فتنه‌گران و در نهایت نجات کشور از خطری بود که دشمنان استکباری و ضد انقلاب طراحی کرده بودند.

البته اینجانب قصد ندارم که دولت موجود را مثل دولت بنی‌صدر معرفی کنم و یا سرنوشتی شبیه آن دولت را برای این دولت بخواهم، بلکه مقصود این است که باید مانع گرفتار شدن کشور به سرنوشت آن روزگار شد.

اینجانب برای پرهیز از آلوده‌شدن فضای سیاسی کشور در آستانه انتخابات به تشنجات بیشتر، از عکس‌العمل فوری که مورد انتظار ملت است، خودداری کردم.

در مراسم بزرگداشت سالگرد امام(ره) به آقای احمدی‌نژاد گفتم که در اظهارات او خلاف‌گویی‌‌های فراوانی وجود داشته و ادعای کذب تماس تلفنی من با یکی از سران عرب و ادعای کارگردانی مبارزات انتخاباتی رقبا و اتهامات ناروا به جمعی از بزرگان نظام، از جمله جناب آقای ناطق نوری و فرزندان من و بدتر از همه زیرسئوال بردن اقدامات امام راحل را یادآوری و پیشنهاد کردم با صراحت اتهام‌های نادرست را پس بگیرد که نیازی به اقدامات قانونی افراد و خانواده‌هایی که ناجوانمردانه و مظلومانه هدف تیرهای ناسزاگویی قرار گرفته‌اند، نباشد.

از صدا و سیما هم خواسته شد که فرصتی در اختیار طرفهای ذیحق براساس مقررات سازمان قرار دهد که از خود دفاع نمایند. گرچه در گذشته به بخشی از این اتهامات پاسخ داده شده و رئیس قوه قضاییه وقت جناب آقای یزدی در پایان کار ریاست جمهوری اینجانب، در عمل به اصل 142 قانون اساسی رسماً اعلام پاکی و منزّه بودن خانواده رئیس‌جمهور و حتی کم‌شدن دارایی‌ها در دوران مسئولیت را نمودند، ولی تکرار اتهام تکرار جواب را می‌طلبد.

مع‌الاسف، این دو پیشنهاد خیرخواهانه عملاً پذیرفته نشده و رهبر معظم هم صلاح را در سکوت‌شان دیدند و بی‌شک جامعه و بخصوص نسل جوان نیازمند اطلاع از حقیقت است. حقیقتی که با اعتبار نظام و همدلی ملت ارتباط جدّی دارد و اگر محدود به حق چند نفر بود؛اقدام به نوشتن چنین نامه ای نمی کردم.

معتقدم جناب‌عالی بخوبی می‌دانید که اینجانب و بسیاری از بزرگان تأثیرگذار انقلاب و حتی خود جناب‌عالی از دوران مبارزه و سالهای اول انقلاب و در تعدادی از مقاطع مورد تهاجم افراد لاابالی و ضدانقلاب بوده‌ایم و همیشه صبورانه تهمت‌ها و اهانت‌ها را پشت سر گذاشته‌ایم و در دور جدید تهمت‌ها و هجمه‌ها هم از حدود پنج سال پیش تاکنون دندان روی جگر دارم و بخاطر خداوند و مصالح انقلاب و کشور اندوه خویش را مکتوم می‌د‌ارم و از این جهت هم مورد گلایه بسیاری از دلسوزان اسلام و انقلاب و بستگانم قرار می‌گیرم ومهم این است که اینبار این تهمت ها توسط رئیس جمهور و در رسانه ملی مطرح شده است. البته در موقع مناسب انحرافات و حق‌کشی‌های ناگفته انتخابات و اعمال دولت نهم در اختیار مردم و تاریخ قرار خواهد گرفت،

تاریخ گواه است که اکثریت مردم متعهد و انقلابی مان کمتر تحت تأثیر خلاف‌گوئیها قرار می‌گیرند و دلیل آن آراء افتخارآمیز مردم به اینجانب در آخرین انتخابات مجلس خبرگان رهبری است و نیز خوب می‌دانید که در جریان انتخابات جاری، تاکنون به خاطر مسئولیت های رسمی ام در رسانه ها مطلبی به نفع یا ضرر افراد و جریانهای درگیر در انتخابات نگفته‌ام و در موارد ضروری به کلیاتی مبتنی بر حضور حداکثری مردم در پای صندوقها و سلامت انتخابات اکتفا کرده‌ام و رسماً گفته‌ام برنامه شرکت در انتخابات ندارم.

چهار نامزد موجود برای آمدن به صحنه با اطلاع از نظر و سیاست اینجانب از من نظر نخواسته‌اند و بعد از نامزدی هم از اینجانب درخواست حمایت نکرده‌اند و اگر هم در جلساتی بهم رسیده باشیم، چیزی جز همان کلیات فوق‌الذکر را از من نشنیده‌اند و اگر حزب یا گروهی در مورد جهت‌گیری در انتخابات نظر خواسته‌اند، گفته‌ام براساس آیین‌نامه خود عمل کنند و حقیقتاً آنها با تصمیم‌خودشان و همکارانشان در صحنه‌اند و عمل می‌کنند و انصافاً تهمت دست‌نشانده بودن آنان ستم و بی‌حرمتی غیرقابل توجیه است.

بجاست که به این حقیقت هم توجه شود که احتمالاً عوامل دولت از نظر اینجانب مطلعند که من ادامه وضع موجود را به صلاح نظام و کشور نمی‌دانم و خود جناب‌عالی هم از این نظر من مطلعید و دلایل آن را هم می‌دانید. ولی این نظر را رسانه‌‌ای نکرده‌ام و خود عوامل دولت در این مورد بزرگ‌نمایی کرده‌اند که هدف بزرگ‌نمایی در آن مناظره روشن شد.

با اینهمه بر فرض اینکه اینجانب صبورانه به مشی گذشته ادامه دهم، بی‌شک بخشی از مردم و احزاب و جریانها این وضع را بیش از این بر نمی‌تابند و آتش‌فشانهایی که از درون سینه‌های سوزان تغذیه می‌شوند، در جامعه شکل خواهد گرفت که نمونه‌های آن را در اجتماعات انتخاباتی در میدانها، خیابانها و دانشگاهها مشاهده می‌کنیم.

اگر نظام نخواهد یا نتواند با پدیده‌های زشت و گناه‌آلودی مثل تهمت ها ؛ دروغ‌ها و خلاف‌گوییهای مطرح شده در آن مناظره برخورد کند و اگر مسئولان اجرای قانون نخواهند و یا نتوانند به تخلّف‌های صریح خلاف قانون در اعلان افراد به عنوان فاسد که فقط بعد از اثبات تخلّف در دادگاه قابل اعلان است، رسیدگی کنند و اگر فردی در موقعیت ریاست جمهوری بدون مراعات ‌شأن منصب مقدسش خود را مجاز به ارتکاب چنین گناهان کبیره و اخلاق‌شکن علیرغم سوگند به مراعات شرع و قانون بداند، چگونه می‌توانیم خود را از پیروان نظام مقدس اسلامی بدانیم؟

رهبری معظم انقلاب؛

اکنون که امام راحل (ره) آن پیر فرزانه و حلّال مشکلات و ملجاء همه و یار صبور و دیرینه هر دوی ما آیت‌الله شهید مظلوم دکتر بهشتی و بسیاری از همسنگران قدیم که یا به فیض عظمای شهادت رسیدند و یا به دیار باقی شتافتند ؛ در بین ما حضور ندارند، شما مانده‌اید و من و معدودی از یاران و همفکران قدیم. از جناب‌عالی با توجه به مقام و مسئولیت و شخصیت‌تان انتظار است برای حل این مشکل و برای رفع فتنه‌های خطرناک و خاموش کردن آتشی که هم اکنون دودش در فضا قابل مشاهده است، هرگونه که صلاح می‌دانید اقدام مؤثری بنمایید و مانع شعله‌ورتر شدن این آتش در جریان انتخابات و پس از آن شوید.

لذا در فرصت باقی‌مانده ضروری به نظر می‌رسد خواسته حق حضرت‌عالی و مردم در خصوص انجام انتخاباتی سالم و پرابهت و حداکثری تحقق یابد. کاری که می‌تواند عامل نجات کشور از خطر و باعث تحکیم وحدت ملی و اعتماد عمومی باشد و فتنه‌گران نتوانند با حدس و گمان نصّ پیامتان در مشهد و در مرقد امام راحل را با هوس خود تحریف کنند و با نادیده گرفتن قانون، بنزین بر آتش‌افروخته بریزند.

سر چشمه شاید گرفتن به بیل ، چو پر شد نشاید گرفتن به پیل

دوست، همراه، و هم سنگر دیروز، امروز و فردایتان

اکبر هاشمی رفسنجانی

 


 
حماسه حضور
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

        چقدر چهره رجال سیاسی این روزها مهربان و آرام است!

        فیلمهای تبلیغاتی را که نگاه می کنی دلت برای این همه مظلومیت ضعف می رود!

        چقدر همه خوب بودند و ما خبر نداشتیم!

         چقدر همه به فکر توده مردمند و ما قدر ناشناس!

        چقدر نعمت داریم و خودمان خبر نداریم: سهام نفت؛حقوق٧٠ هزار تومانی؛سهام عدالت؛کابینه تغییر؛ باقلوا؛مربا؛ شیرین عسل............!

       خجالت نمی کشی میخوای انتخابات رو تحریم کنی؟ خجالت نمی کشی میگی ٣٠ ساله رای ندادم؟! خجالت نمی کشی میگی نکنه اینا به حرفهاشون عمل نکنن؟

خجالت نمیکشی از خدمات دولت یار ایراد میگیری؟!!!

بدو برو شناسنامه تو حاضر کن چند روز بیشتر به حماسه حضور نمونده بدو دیگه!

 

 


 
حکایت مردی که در باران آمد
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸ : توسط :


همیشه فکر می کردم روحانی ها فقط موعظه بلدند و ترساندن از عذاب دوزخ؛ خاتمی که آمد برای اولین بار دلبسته روحانیت شدم. از سیاست چیزی سرم نمی شد و همیشه دیدن یک سریال آبکی را به شنیدن اخبار رسانه ها ترجیح می دادم. خاتمی که آمد علاقمند شدم بشنوم.
همیشه فکر می کردم مردان بزرگ و مقامات فقط می توانند کلمه های قلمبه سلمبه بگویند که هیچکس نفهمد؛ خاتمی که آمد باورم شد رئیس جمهور هم می تواند شعر بخواند و بخندد و حرفهای دلنشین بزند.
گفتند رای اولی هستی.حس خاصی نداشتم به رای اولی بودن. اما وقتی شناسنامه ام را دست گرفتم و رفتم تا اسم او را بنویسم، برای اولین بار غرور ملی را تجربه کردم؛ خاتمی که آمد چنین شد.
دانشجو بودم؛ اما در جمعهای دانشجویی حضورم بی رنگ یا کمرنگ بود. خاتمی که به دانشگاه آمد، حس کردم دلم می خواهد با تمام وجود فریاد بزنم نامش را، دستم را در دستان دوستانم گره بزنم و ای ایران را عاشقانه سر دهم.
اهل زنده باد و مرده باد گفتن نبودم، اما وقتی در سازمان ملل در مقابل چشمان متحیر رجال همه دنیا چنان ادیبانه سخن گفت که انگار سعدی یا حافظ شیرین سخن استادش بوده اند، از عمق وجودم زنده باد خاتمی سر دادم.
برای هیچکس اشک نریخته بودم اما وقتی مظلومیتش را دیدم که می دید و می شنید، اما نمی توانست سخن بگوید برایش اشک هم ریختم؛ خاتمی که آمد چنین شد.
روزنامه ها را بستند، فله ای! به کوی دانشگاه حمله کردند، گله ای! اما من هنوز به آینده امیدوار بودم با خاتمی.
اما تمام شد و او رفت... دلتنگش شدیم و گفت که دلتنگمان است. به ظاهر تمام شد. اما من مطمئنم هیچ سیاستمداری در هیچ دوره ای از تاریخ چنین محبوبیتی را تجربه نکرده است. مطمئنم.
گفتند دوباره باید انتخاب کنیم اما دلمان نمی آمد نامی جز نام او را بنویسیم و ننوشتیم و دیگری آمد، به راحتی!
چهار سال گذشته بود. دیگری جایش را گرفته بود (به ظاهر) و اصرار داشت بگوید او رئیس دولت خوبی نبوده، اما دلهای ما چیز دیگری می گفت. او در دلهای ما بود.
چهار سال سختی بود. همه دنیا شمشیرهایشان را برایمان از رو بسته بودند. خط و نشان کشیدند و تحریممان کردند و ما هنوز به روزهای طلایی فکر می کردیم که او مهمان کشورهای بزرگ اروپایی می شد و امروز دلمان باید خوش باشد به دوستی با کشورهای گمنام و کوچک و دور افتاده!
زمزمه هایی بود که دوباره می آید. دلمان مضطرب بود و امیدوار ..بالاخره آمد و شادی شیرینی در قلبهایمان نشاند. خبر آمدنش را به سرعت باد به هم رساندیم و آماده شدیم تا رای 22 میلیونی اش را دوبرابر کنیم. حالا دیگر همه میخواستیمش...
اما....
نماند!
رفت.
خیلی سریعتر از آنچه تصورش را بکنیم گفت که نمی ماند. و لبخندها روی لبهایمان خشکید.
او از دوستانش گفت که حالا در صحنه اند و توصیه کرد که آنها را هم گرامی بداریم چون خودش. حرفش حجت بود اما دلمان گرفت که چرا اینقدر زود رفت؟ چرا نگذاشت چند صباحی دلمان خوش باشد به وزیدن نسیم تازه ای در کشور؟
حالا نوارهای باریک سبز دور دستان و پیشانی جوانانی است که روزگاری از سیدی با عبای شکلاتی حمایت کردند. خیلی ها قبول کرده اند که دوستانش را دوست بدارند.
می گویند مهندس هم خلق و خوی متفاوتی دارد و شبیه است به او. می گویند اگر او بیاید چنین و چنان می کند. می گویند این بار اگر تحریم کنیم به ضررمان است. می گویند باید برویم و رای بدهیم. اما نمی دانند که دلمان هنوز قرص نیست به رفتن.
هنوز جواب سوالهایمان را نگرفته ایم از خاتمی. هنوز نمی دانیم چرا آمد و چرا رفت؟ هنوز توجیه نشده ایم که این رفیق سالهای دور خاتمی هم آیا از جنس نگاههای زلال اوست یا....؟

آیا باید ایمان بیاوریم به آغاز رنگ سبز؟


 
من فقط دلم گرفته است.همین!
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸ : توسط :

 

  چند روز دیگر انتخابات ریاست جمهوری برگزار می شود ولی مدتهاست تبلیغات علنی آقایان کاندیداها شروع شده است.

هر یک به امیدی دلخوش می دارندمان ونویدی می دهند.جالب است حرفهایشان.یکی از بازگشت به ارزشهای فراموش شده روزهای نخست سخن می گوید ویکی وعده بی ستاره کردن دانشجویان ستاره دار را!

آن دیگری از تداوم توزیع پول در جامعه وعده میدهد و ....

حرفها همه قشنگند این روزها...چشمها همه مهربان و لبها همه خندان

این روزها همه ستادها بوی مهر و محبت و رایحه و نسیم و...می دهند وما این روزها.....

مریم دانش آموزی دبستانی است در یکی از شهرهای این کشور .مادرش تمام تابستان را کشاورزی می کند تا در سرمای زمستان بچه هایش گرسنگی نکشند چون پدر نمیتواند کار کند. مریم تمام سال را با یک مانتو و شلوار سر می کند با همان به مدرسه می رود و در خانه هم همان شلوار را می پوشد مریم چند روز پیش می پرسید:

    تو تا حالا دریا رو دیدی؟ قشنگه؟

این سوال عجیبی نبود در مقابل اینکه: تو تا حالا ماهی خوردی؟ خوشمزه است؟!

    من سالهاست که مریم و مریم های زیادی را اینچنین می شناسم و هر روز و هر روز می بینمشان.انگار اراده خداست که این دردها را ببینم تا خیلی چیزها را بفهمم...

  مریم و دوستانش همه شهروندان این کشورند همه حق زندگی دارند و حق بهره مندی از امکانات مناسب.همه حق دارند خوب بخورند خوب بپوشند و خوب درس بخوانند.همه حق دارند در آرامش زندگی کنند اما ..........

    مریم نمی داند چه کسی بهتر است برای رئیس جمهور شدن فقط می داند باید لباس امسالش را مادر وصله کند تا سال بعد هم بتواند با آن به مدرسه برود..

 

  برای مریم و دوستان او ٢٢ خرداد هم یکی از روزهای پر از فقر است. همین!