ما هنوز زنده ایم به عطر شکوفه های صورتی...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸ : توسط :

 

        سلام

     سال ٨٢ وقتی دکتر عاملی استاد محبوب و با سواد دانشگاه تهران ازمون خواست مطالب درسی و کارهای عملی رو بذاریم توی یک فضای مجازی به نام وبلاگ شاید حتی فکرشم نمی کردم این فضا یه روزی بشه جزء مهمی از زندگیم که باهاش بخندم باهاش گریه کنم باهاش حرف بزنم و حتی باهاش سکوت کنم. اما شد و حالا که یکی دو ماه از تولد ۶ سالگیش میگذره و حسابی واسه خودش مردی شده(شایدم خانمی شده باشه) حس می کنم برام یه دوست خوبه و به خاطر همین ممنونم از باعث و بانیش...

و اما بعد...

دلم تنگ شده بود برای اینجا و برای همه دوستای خوب دانشکده و همشهریها و حتی اونایی که تا حالا ندیدمشون ..فضای خوبی نبود روزهایی که گذشت اونقدر حس کرختی و کسالت حاکم شده که دیگه فکر نمیکنم بشه برگشت به گذشته اما نمیشه توی اون فضا موند و مرد. مردن و محروم کردن خودمون از همه نعمتهایی که خدا بهمون داده و خدا رو شکر سهمیه بندیش نکرده و حق همه است مثل زنده بودن و نفس کشیدن مثل دیدن پدر و مادر و لذت بردن از حضور اونا و مثل تلاش برای بهتر شدن چیزهاییه که باید بهش برسیم و اگه توی فضای یاس موجود درجا بزنیم امثال اون برادرهای گمنامی که توی پست قبلی گل افشانی و در پراکنی کردن خوشحال میشن که ما رو شکست دادن پس باید بمونیم قرص و محکم.به امید فردایی که شاید کمی دیر بیاد ولی حتما میاد .حتما میاد.حتما میاد. و ما منتظرش می مونیم همونطور که سالها پیش پدرامون منتظر موندن...ان شاءالله.

 

          دوست دارم باز هم از شکوفه های صورتی امید حرف بزنیم حتی اگر محمد رضا جلایی پور همیشه محجوب دانشکده علوم اجتماعی این روزها در بند باشد و بچه های ابطحی دلتنگ بابا شده باشند و مریم باقی برای محمد قوچانی اش چشم نمناک کند چون آنها هم امید را باور دارند.شاید بیشتر از ما...

 

              زندگی را زندگی می کنیم.


 
شهر در امن و امان است
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸ : توسط :

 


                تمام شد.همه آن شلوغی ها و  داد و فریادها به طرفه العینی چنان تمام شد

                که انگار هیچوقت نبوده است!

                دیگر نه کسی از پنجره خانه اش فریاد الله اکبر سر می دهد نه کسی به مچ

                دستش و آنتن ماشینش پارچه سبز می بندد.

               دیگر هیچ کسی برای هیچ کسی دست تکان نمی دهد و هیچ کس به هیچ کس لبخند نمی زند.

                دیگر هیچ کس از هیچ کس نمی پرسد : چه خبر؟

               دیگر کسی حتی در خلوت خانه خودش هم حرفی از سیاست و انتخابات و اعتراض نمی زند.

              دیگر کسی بیخودی به خیابان نمی رود و اگر هم برود سعی می کند محدوده آزادی تا انقلاب را تند تند طی کند و سرش پایین باشد تا چیزی نبیند و نشنود.

            دیگر کسی اس ام اس سبز برای کسی نمی فرستد.

            دیگر کسی در وبلاگش حرفهای قشنگ نمی زند.

              دیگر هیچ دانشجویی در دانشگاه از رنگهای شاد سخن نمی گوید .دیگر کسی تریبون آزاد برگزار نمی کند و هیچ استادی در حمایت از رنگ های زیبا بیانیه صادر نمی کند.

دیگر همه برادر هم نیستیم در این مرز پر گهر.اینجا دو ایران است در یک مرز.یکی برای من و یکی برای برادر من. اینجا دیگر من و تو یکی نیستیم .دیگر یک مشت واحد نیستیم برای کوبیدن بر دهان یاوه گویان.دیگر حتی پرچم کشورمان هم مال همه مان نیست.پرچم را هم سیاسی کردند!

دیگر نمیتوانی با همه احساس برادری کنی چون برخی از این برادرهای قدیمی برادرانت را به خاک و خون کشیدند و دیگر هر کاری بکنی این بغض قدیمی از دلت پاک نخواهد شد!


        ای ایران....ای مرز پر گوهر...تو بگو:   از آن کداممان هستی؟

            راستی  حالا که همه چیز آرام است و به کامتان چرا خوشحالی نمی کنید؟

           چرا از در و دیوار این خاک غم می بارد؟

           چرا هر چه می گردیم قطره ای حس ناب و شیرین در عمق وجودمان نمی یابیم؟


          شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار

          مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد؟