تقدیم به کاسه های داغ تر از آش
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ : توسط :

 

   چندی پیش همین جا مطلبی نوشتم درمورد درج بی اجازه یکی از مطالب این وبلاگ در یک ماهنامه محلی..که صرف نظر از بازخوردهایی که داشت برای خودش سنگ محکی شد برای دانستن خیلی چیزها و شناختن خیلی آدمها که تا دیروز پشت نقاب خوش آب و رنگی مخفی شده بودند و خیلی هایشان ترجیح دادند همچنان با نقاب داد و بیداد کنند که البته هیچوقت بر ترسو جماعت حرجی نیست!

اما جالبتر نامه ای بود که امروز به دستم رسید و آن اظهارنظر یک دوست گمنام درخصوص من و اعتراضم بود.برایم مهم نیست که چه کسی این نامه را نوشته فقط چون می دانم که این نوشته ها را میخواند برایش می نویسم تا اطلاعاتش را تکمیل کند و از این پس بی سند فریاد نکند.

دوست گمنام همشهری:

بهتر بود حداقل یکبار جسارت به خرج میدادی و نامت را ذیل مطلبت می نوشتی تا حداقل بتوانم براساس نوع شخصیت و سوابق اجتماعی و روزنامه نگاری ات پاسخت را بدهم که احتمالا ترس و یا هر واژه مترادف دیگری مانع شده است.عیبی ندارد.

از صغر سن من سخن گفته اید چرا که احتمالا واحد اندازه گیریتان برای سن کلفتی گردن است و سپیدی مو و غرش صدا که البته هیچکدام را ندارم و افتخار هم می کنم که از این ملاکهای عوامانه برای بزرگی بی بهره ام اما آنچنان که از سوابق کاریتان در روزنامه نگاری سخن گفته اید اگر شما ده سال است که می نویسید و به خیال خودتان روزنامه نگارید من از ١٣ سالگی و از وقتی که دست چپ و راستم را شناختم روزنامه نگاری می کنم. اما هرگز ادعا نداشته ام که بی نظیرم و ...بلکه حرفهای من فقط نقل قول صدها خواننده ایست که بعد از خروج من از نشریه طی تماسهای هر روزه گفتند که دیگر نمیخوانند و راست گفتند و نخواندند!

دوست گمنامم

دیر آمده بودم اما از همه چیز باخبر بودم چون از نخستین شماره انتشار با شوق و ذوقی زاید الوصف همه نوشته ها رو نوشیده بودم و هنوز همان آرشیو قدیمی را برای خودم حفظ کرده ام و اگر نبودم به خاطر بعد مسافت بود نه به هیچ دلیل دیگری!

دیر آمده بودم اما می خواندم و خبر داشتم که همه آنان که شوق نوشتن داشتند با چه علاقه ای مطلب می نوشتند و مصاحبه می کردن اما شما که زود آمده بودید چرا با این همه اطلاعات خبر ندارید که من چه کردم؟ خبر د ارید که ۴ سال همه وقت و توان و انرژی ام با یک دنیا عشق صرف نوشتن در فردای نهاوند شد . صرف این که فردای نهاوند بشود نشریه ای که دیگر نه تنها ضرر نمی کند نه تنها دخل و خرجش برابر است که حتی سود هم می دهد؟!  و قسم میخورم که هیچکدام از آنان که به عنوان سردبیر آمدند چنین نبودند و نکردند و این را به صراحت می توانید از مدیر مسئول هم سوال کنید.

خبر دارید که مدت ٢ سال از انتشار نشریه با سردبیری که کیلومترها از محل انتشار دور بود اداره شد؟ سردبیری که با همین بعد مسافت از همه حوادث و اخبار نهاوند قبل از همه آنان که ساکن نهاوند بودند مطلع میشد ؟! و همه ساعات فراغتش را به جای هر کار دیگری صرف سر و سامان دادن به نشریه کرد؟

نوشته اید که نشریه به وبلاگ من اعتبار بخشیده است.عیبی ندارد چون احتمالا خبر ندارید که ٩٩ درصد خواننده های وبلاگ من هیچ ربطی به نهاوند ندارند و هرگز در عمرشان نشریه ای به نام فردای نهاوند را ندیده اند که بخواهند به خاطر آن خواننده من باشند . و دیگر اینکه درصد عمده و شاید اکثر مطالب من هیچ ربطی به نهاوند ندارد واگر کسی از نهاوند به اینجا بیاید صرفا به کنجکاوی نام وبلاگ است و بس!

نوشته اید که سینه ستبر مدیر مسئول آماج خطرات حاصل از مرقومه های بنده بوده است البته احتمالا خبر ندارید که در این زمینه مدیر مسئول جسورتر و تند نویس تر از بنده هستند و خود نیز به این خصیصه افتخار می کنند. عیبی ندارد . خبر ندارید!

نوشته اید که فردای نهاوند موجب شد من روزنامه نگاری را به معنای حقیقی تجربه کنم که تصادفا این یکی را درست گفته اید البته فردای نهاوند بعد از چند مجله سراسری و چند نشریه دانشجویی در این زمینه صاحب جایگاه است اما چون خبر ندارید تصور می کنید که از این نمد کلاهی به ما رسیده که صد البته در اشتباهید ولی دوست ندارم درخصوص مسائل مادی سخن بگویم چرا که از روز نخست عهد کردم در فردای نهاوند فقط به خاطر دلم بنویسم و هرگز ریالی را برای نوشته هایم نه ستاندم و نه طلب کردم! عیبی ندارد.خبر ندارید.

  دوست گمنام همشهری

     می دانم که شما و خیلی های دیگری که از سالهای دور از حرص و بغض رشد و بالندگی فردای نهاوند در رنج و عذاب بوده اید و بعضیهایتان حتی سابقه همکاری با آن را در کارنامه دارید بدتان نمی آید از آب گل آلود ایجاد شده به خیال ایجاد شکاف بین مدیر مسئول و سردبیر سابق ماهی خوش آب و رنگی شکار کنید شاید حداقل بغضهای فروخفته تان خالی شود که چرا بعد از نزدیک یکسال از استعفای سردبیر هنوز کسی آنقدر به دل مدیر مسئول ننشسته که این وظیفه را به او بسپارد ؟ !

اما خیالتان راحت باشد که ما گرگ باران دیده ایم و هرگز از چنین طوفانهایی به لرزه نمی افتیم که با خواندن نوشته های یک گمنام خاطرمان مکدر شود!

چون زود آمده بودید احتمالا خبر نداشتید که بین آن مدیر مسئول و این سردبیر طی همه سالهایی که گذشت اختلاف نظر و عقیده و حتی بحث و قهر پیش آمد ولی سر این رشته مودت هرگز گسسته نشد تا خاری همیشگی باشد بر چشم حسودان!

چون زود آمده بودید آخر کار را ندیدید.اما بدانید که هرگز آنچه در ذهن شماست محقق نخواهد شد و هیچکس نویسنده آن سطور به ظاهر حق طلبانه را دوست مدیر مسئول تلقی نخواهد کرد.

عیبی ندارد ..همه را به بی خبری تان می بخشیم اما یادتان باشد منی که کوچک خطابم کرده اید در همه سالهای عمرم حتی سطری ننوشتم که نامم را زیر آخرین خطش ننوشته باشم چرا که معتقدم جسارت مهمترین شرط نویسنده خوب شدن است.

دوست گمنام من

هر وقت آنقدر بزرگ شدید که نامتان را با شهامت زیر کلماتتان بنویسید با کمال میل رو در رویتان خواهم نشست و همه ادعاهایتان را پاسخ خواهم داد و اگر اشتباهی کرده باشم به دیده منت خواهم پذیرفت.

پس به امید روزی که بزرگ شوید!


 
ما و رسانه ملی
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸ : توسط :

 

         یادمه از بچگی توی خونه همیشه ساعت ٩ شب که میشد حواس ها جمع تلویزیون بود و مامان هر جا که بود صدا می زد: بزنین شبکه یک ببینم اخبار چی میگه؟

با دقت گوش می کردن هر چند من هیچوقت خوشم نمیومد اخبار ببینم.نمیدونم چرا؟!

 جالبتر این بود که با همین علاقه به اخبار رفتیم سراغ خبرنگاری!

حالا مدتهاست دیگه نه مامان و نه هیچکس دیگه توی خونه علاقه ای به دیدن و شنیدن اخبار تلویزیون نداره و این روزها جز برای دیدن جومونگ و رستگاران اصلا کسی سراغ تلویزیون نمیره!

حتی وقتی تصادفا روشن باشه و مثلا برنامه ای مثل بیست و سی در حال پخش باشه یهو از هر طرفی صدای داد میاد که خفه کن اون دروغگوی خائن رو!

دوست نداشتم اینجوری بشه اما شده و انگار همه مون ترجیح میدیم در بی خبری باشیم یا صبح تا شب بشینیم پای دیدن فیلم سینمایی یا شبکه های مد و رقص و آواز اما نفهمیم توی مملکتمون چه اتفاقی می افته.هر چند مگه رسانه ملی میگه چه اتفاقی افتاده؟!

   نمی دانم این پروژه استحمار مردم ایران تا کی ادامه دارد؟

به هر حال خدا پدر جومونگ و خجسته رو بیامرزه که آخرین حلقه های زنجیر اتصال به رسانه ملی هستند! بهتره پدر رسانه ملی از عوامل اونها تقدیر ویژه بکنه!


 
 
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ : توسط :

 

     وسط شلوغ پلوغی اعتراف کردن و اعتراف گرفتن...

     وسط این همه جار و جنجال ما و تنها مطبوعه شهرمان...

     وسط کار و درس  وزندگی...

     وسط  آلودگی هوای تهران و گرد و خاک...

   

چشم که باز می کنم فقط تو هستی و بس! همه زندگی...همه همه زندگی...

معنای قشنگ بودن..معنای خوشبخت بودن...معنای عاشقی...

همین جا...در همین نزدیکی...کنار من...

امروز روز توست...روزی که به دنیا آمدی تا مال من باشی...فقط مال من..

آمدی تا باور کنم زندگی جز روزمره گیهایش حرفهای دیگری هم برای گفتن دارد...

آمدی تا باور کنم حضور پر رنگ خدا را حتی در لحظه های ناب عاشقی ...

آمدی تا نفست آرامش همه اضطرابهای زندگی باشد و تسکین همه التهابهای این روزهای من...

آمدی تا به معجزه عشق ایمان بیاورم...

محبوبم ...تولدت مبارک...

دوستت دارم به اندازه وسعت قلب زلالت...قلب


 
کاش آرامش دوباره برگردد
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ : توسط :

 

     نمی دانم اتفاقات این روزها چه معنایی دارد نمیدانم باورش کنیم یا نه؟‌ اما حس

     خوبی نسبت به اوضاع فعلی ندارم .بدجوری همه به جان هم افتاده اند! بدجوری

    برای هم شاخ و شانه نشان می دهند و دندان تیز می کنند. دیگر هیچ کس دیگری را

    قبول ندارد. دیگر حتی بزرگ قوم هم انگار ابهت شکننده اش را از دست داده. دیگر

    شبها با خیال راحت نمی شود خوابید.این روزها هر لحظه حس می کنم نیمه شب

    ناگهان صدای خمپاره ای مرا به روزهای سخت کودکی و آوارگی های جنگ خواهد

    کشاند اما این جنگ دردناک ترین خواهد بود اگر خدای نکرده رخ دهد.

     جنگ برادر با برادر...ایرانی با ایرانی...هموطن با هموطن!!

     کاش کسی می آمد....کاش تمام می شد این همه جنجال بر سر قدرت...بر سر تصاحب میز و نه خدمت!

     کاش آرامش دوباره به ایران بر می گشت...


 
ماهنامه فردای نهاوند و سرقت در روز روشن
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ : توسط :

 

 درست است که اینجا فضای مجازی است و ظاهرا کسی کسی را نمی بیند نه نویسنده خواننده را و نه خواننده نویسنده را. اما آنقدرها هم بی در و پیکر نیست برای خودش قانون دارد . حرمت دارد . مقررات دارد.

آنها که حرفه روزنامه نگاری را به صورت علمی آموخته اند خوب می دانند که نقل هر مطلب از هرجا فقط و فقط با ذکر منبع مجاز است و در غیر این صورت می شود سرقت ادبی. دزدی هم شاخ و دم ندارد که جه از دیوار مردم بالا بروی چه مطلب کسی را از روی وبلاگش برداری و جای دیگری چاپ کنی آن هم بدون نام و نشان!

در شهر ما ماهنامه ای منتشر می شود که روزگاری در دوران اوجش طرفداران و خوانندگان بسیار داشت و ما هم گاهی در آن مطالبی می نوشتیم و مدتی هم افتخار سردبیری اش را داشتیم وبه هزار و یک دلیل! کنار رفتیم و دیگر ننوشتیم اما ارادتمان از بین نرفت و همچنان گاه و بیگاه برایش می نوشتیم.

   حالا بعد از چند ماه توقف و تعطیلی تنها نشریه سابقا منظم نهاوند , دیروز نشریه روی دکه رفت و در یکی از صفحاتش در ستونی مطلبی را بدون نام چاپ کرد که نویسنده بخت برگشته اش نه خبر داشت و نه اگر هم داشت راضی بود به چاپ مطلبش آن هم بدون نام!

شما اسم این کار زشت را چه می گذارید؟

    به حرمت ۴ سال نان و نمک خوردن از حق قانونی ام برای شکایت علیه این سرقت آشکار ادبی می گذرم اما به شدت هشدار می دهم اگر فقط یکبار دیگر حتی یک خط از مطالب این وبلاگ در هر نشریه یا وبلاگ یا سایتی بدون اجازه و بدون نام من که نویسنده اش باشم درج شود از هیچ اقدامی برای استیفای حقم دریغ نخواهم کرد.پس دوستان! عزیز لطفا حواسشان را جمع کنند که من بعدا شرمنده شان نشوم.

 

پی نوشت١:

حاصل این نیمچه گلایه در این وبلاگ چند نتیجه جالب بود:

اول اینکه فهمیدم بعد از ۶ سال وبلاگ نویسی کلی واسه خودم مشهور شدم و نهاوندیهای زیادی اینجا رو میخونن هرچند نظر نمیدن اما مشتری هستند.

دوم اینکه مدیر مسئول محترم فردای نهاوند همین امروز طی مذاکره ای قبول کردند که من حق دارم ناراحت بشم چون حتی تلویحا ازم اجازه گرفته نشده بود لذا قول دادن در شماره آینده نشریه اصلاحیه و پوزش رو درج کنند تا ما دیگه کمتر اطلاع رسانی کنیم! 

سوم اینکه بر اثر این نوشته یه عده ای از همشهریان عزیزی که میخوان سر رو تن ما نباشه این وسط مجال یافته و سبز شدند و در حالی که خودشون رو به شدت پوشانده اند که دیده نشوند از دور هی سنگ پرتاب کردند!

پی نوشت ٢:

یکی دو جا حذفیات کوچکی اتفاق افتاد که به علت مذاکرات فی مابین ما و مدیر مسئول و قولی بود که ایشان دادند پس قرار شد تا آخر ماه صبر کنیم بعد....... 

 

                            باقی بقایتان


 
 
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

    اونوقت میگن چرا فحش میدی؟

          خب نمیدونم چه بلایی سر این وبلاگ.... اومده که درست بعد از حوادث به قول رسانه ملی و کیهان مصور(بخش خبری 20:30) دیگه لینکهای وبلاگم باز نمیشه؟!

هر کی راهی بلده خدا خیرش بده بذاره جلوی پای ما که دق کردیم از ندیدن اسم دوستانمون...


 
از امید با من سخن نگویید
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸ : توسط :

 

    رویا دلشاد آمده و نوشته اینجا کسالت بار شده چرا تکانی به خودت نمیدهی؟!

     و بسیارند آنهایی که این روزها می آیند و می روند و می پرسند: چی شده؟!

    دلم نمیخواهد اما حقیقت است.

    دوست ندارم باشد اما هست.

    نمیخواهمش اما مرا میخواهد.

   روزهای خوشی نیست این روزها! نمیدانم چرا؟ شاید نحسی بعد از آن همه هیجان انتخاباتی است که هنوز دست از دامن ما برنداشته و شاید هم این کسالتهای به اوج رسیده من به مرز انفجار رسیده؟!

هر چه هست این روزها از خودم و همه آنچه به عنوان زندگی در اطرافم در گذر است راضی نیستم. می شنوی خدا جان؟ راضی نیستم!

خسته ام. خسته ایم. همه..بی استثنا

دلم به هیچ خنده بی معنایی به هیچ شادی موقت و زودگذری شاد نمی شود. سر جایم نیستم. کار دارم اما ندارم. زندگی دارم اما ندارم. تحصیلاتم خوب است اما نیست.

و بسیارند آنان که سر جای من و ما با خوشحالی نشسته اند بی لیاقت! بی آنکه حقشان باشد.

سالهاست از شهرم, از خاک پدری, دورم و هر روز را به امید روز بازگشت به شب می رسانم و سپیده که سر می زند می بینم که بازگشتی در کار نیست! می بینم که باز هم باید بمانم! باید زندگی کنم. باید بسازم...باید ...باید ....باید......

فکر می کردم اگر او بیاید و سر بر شانه های تنهایی ام بگذارد دیگر در دور دست ها هم حس غربت نخواهم داشت.او آمد اما غربت هم دوچندان شد چون او هم دلش در آسمان وطن پر می زد و رفتن را آرزو داشت...

خدا جان

می دانم برایت کاری ندارد که گرهی از مشکلی باز کنی

می دانم این کار همیشه ات است اما ....

تازگیها گاهی شک می کنم که نکند مرا نادبده گرفته باشی..مبادا دیگر جایی نداشته باشم در میان بندگان مقربت؟!!

رویا جان من  اگر نمی نویسم نه این که دلم نمی خواهد چون دستم به نوشتن نمی رود..چون همه چیز خلاف آن چیزی است که میخواستم و دیگر به هیچ امید واهی دلم خام نمی شود و به هیچ فردای نیامده ای نمی توانم دل ببندم...

دیگر از امید با من سخن نگویید که سالهاست چشمانم انتظارم به در سفید شد و کسی نیامد...