یک بازی مجازی قشنگ
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ : توسط :

 

از وقتی روزگار بازی کردنمان به ظاهر سپری شد دیگه بازی نکرده بودم حتی وقتی توی دنیای مجازی وبلاگ نویسی که 6 ساله مشتریشم پر شد از بازیهای رنگ و وارنگ باز هم جذبم نکرد که هنوز دل در گرو بازیهای کودکی داشتم اما این بازی جدید اونایی که توی زندگی موثر بودن بعد از خوندن نوشته های برو بچ از دیشب تا حالا بدجوری این وسوسه نوشتن بیخ گلوی مبارک را گرفته که البته شاید بخشی از آن مربوط به لذت سرک کشیدن توی زندگی خصوصی همدیگه میشه! اما به هر حال اگر چه کسی ما را به این بازی دعوت نکرد خودمان دوست داریم بنویسیم چون دلم می خواهد!

مامان و بابا

دو تا فرشته زندگیم که خیلی بیشتر از اون چیزی که وظیفه شون بود و خیلی بیشتر از چیزی که حتی لیاقتش رو داشتم برام مایه گذاشتن و هنوز هم میذارن تا واسه خودم کسی بشم و باعث سربلندیشون.هیچوقت یادم نمیره 30 سال دستهای گچی مامان و چهره خسته ش رو وقتی از مدرسه میومد و تازه شیف دوم کارش شروع میشد تا کمبودی حس نکنیم من و خواهر کوچیکه! وقتی به دور وبریام نگاه می کنم و رفتاری که با بچه هاشون داشتن ایمان میارم که مامان و بابای من یه چیز دیگه بودن . همه چیزهایی که امروز دارم به خاطر نون حلال بابا بود که میذاشت سر سفره و به خاطر ایثار مامان که همه چیزش مال ما بود و حتی تا آخرین ریال حقوقش رو صرف تهیه چیزهایی می کرد که ما میخوایم. بدون اینکه حتی بخواد کمی به فکر خودش هم باشه. و بابایی که امیده پشت و پناهه و تکیه گاه محکم زندگی همه مونه. که بهم گفته همیشه مطمئن باشم هر جا کم آوردم اون هست که ازم حمایت کنه و من می دونم چقدر راست میگه. درصد بالایی از اعتماد به نفسمو مدیون اونام که همیشه تشویقم کردن که توانایی هامو نشون بدم . مامانی که اولین انشایی رو که بهش دادم برام ننوشت تا امروز بتونم بنویسم و شاید خوب بنویسم.

میدونم نتونستم جبران کنم اما امیدوارم حداقل باعث سربلندیشون باشم.

شاید بخش عمده ای از آدمهای تاثیرگذار زندگی من معلمهای مدرسه و استادای دانشگاه بودن که هر کدوم به یک شکلی به زندگیم جهت دادن:

آقای مهرابی معلم زبان دوره راهنمایی

اولین کسی که باعث شد از زبان انگلیسی لذت ببرم اونقدر که دلم بخواد بیشتر و بیشتر بخونم و درسی که توی مدرسه کابوس خیلی از بچه ها بود واسه من شیرین تر از هر چیزی بشه و موفقیتهای بعدی رو مدیونشم. انصافا حق بزرگی به گردنم داره هر چند سالهاست ندیدمش اما دعای خیرم همیشه پشت سرشه.

 

آقای نعمت شهبازی معلم و استاد زبان دوره پیش دانشگاهی

اولین کسی که وادارم کرد فکر کنم. بخونم و به همه چیز عمیق بشم.اولین کسی که تونستم باهاش راحت حرف بزنم و او نیز هم. این معلم نقش خیلی خاصی توی شکل دادن به جریان فکریم داشته و داره.اگرچه ظاهرا بیشتر از یک ترم سر کلاسش ننشستم اما حقیقتا یه عمر ازش یاد گرفتم و هر چی از درس مدرسه ای و درس زندگی دارم مدیون نفس حقشم و اون کلامی که به دل می نشست.به خاطر مشغله های زندگی شاید کمتر ببینمش اما هر سال حداقل یادم می مونه که روز معلم به یک نفر باید حتما زنگ بزنم. خدا عمر با عزتش رو دوام بده.

 

استاد قاضی زاده 

کسی بود که توی دانشکده علوم اجتماعی شاید خیلی از بچه های ارتباطات و از جمله خود من دوستش نداشتیم که هیچ حتی ازش بدمون میومد! چون به نظر سخت گیر بود و از خودراضی! اون روزها حتی خیلی اذیتش کردیم با درس نخوندن و کار درست انجام ندادن! اما بعدها که وارد کار حرفه ای شدم هر چی بلد بودم . هر چیزی می نوشتم که تحسین خواننده ها رو بر می انگیخت همه حاصل همون سختگیری های کلاسهای مصاحبه و گزارش قاضی زاده بود.و هر بار که حس می کردم مطلب به درد بخوری نوشتم و گزارش خوبی ازم چاپ شده دعاش کردم و ازش ممنون شدم به خاطر جهت خوبی که به قلمم داد.

دکتر منتظر قائم

 تنها معلم و استادی بود که توی زندگیم مثل ...ازش ترسیدم! اونقدر که فکر می کردم سر کلاسش حتی نباید پلک بزنم . اونقدر که از ترسش حتی نمی تونستم درست درسشو بخونم و اولین نمره تک زندگیمو از ارتباطات سیاسی اون گرفتم اما بعد که بیشتر شناختمش اونقدر ازش خوشم اومد که رفتم یک ترم دیگه سر کلاسش نشستم و همون درس رو شدم 20! حرفهاش به درد همه زندگی میخورد و درسهاش درس بود به معنای حقیقی. و خودش هم استاد به معنای کامل. هنوزم ازش خوشم میاد  هر چند بین خیلی عظیم طرفداراش ما گمیم!

اینجا آقایون خوب اعتراف می کنند که عاشق دختر خاله و زن همسایه و دختر همکلاسی بودن و ..اما انگار واسه ما تابوی بدیه اگه بگیم ما هم از یکی خوشمون میومده! اما من میخوام تابو شکنی کنم خب بلاخره ما هم آدمیم دیگه.

فاطمه ها

دوست،رفیق،یار غار،رفیق گرمابه و گلستان،دوست اشکها و لبخندها،همراه ناب ترین لحظه های زندگی...توی زندگیم دوتا فاطمه داشتم و دارم با این اوصاف که هر کدوم توی یک برهه ای اومدن تو زندگیم.قسمت بود انگار توی این اشتراک اسم یه چیزی باشه.

اولی هم اطاقی کوی دانشگاه بود و رفیق 3 سال شب و روز و خوش و ناخوشم.همه بغضهای دلتنگیم توی آغوشش جا خوش کرد و همه حرفهای نگفتنی ام به صندوقچه امن سینه اش سپرده شد و نگاه نافذش هنوز هم که هنوزه تا ته دلم میره و جا خوش می کنه.لحظه های به یاد موندنی با هم داشتیم . اونقدر شیرین که دلتنگی زندگی خوابگاهی رو از یادمون برده بود و اونقدر وابسته شدیم که روز آخر نمی دونم رفت خودشو کجا قایم کرد که خداحافظی نکنه! هر چند خوشبختانه هنوز هم جاریه توی زندگیم..زلال مثل روز اول..البته دیگه اون دانشجوی ترم اول روانشناسی نیست.خانم دکتری شده واسه خودش! اولین کسی که باعث شد قبول کنم که منم ممکنه اشتباه کنم. کسی که نشون داد باید معذرت خواهی رو یاد بگیرم.و هنوز هم عاشقشم.

دومی همشهری بود که یه دوست معرفیش کرد توی جمع ما.وقتی تازه فارغ التحصیل شده بودم و برگشته بودم خونه.اولش خوشم نیومد ازش! اماکم کم راه خودشو باز کرد توی دلم و اونم محرم شد و موند و مثل فاطمه قبلی همدم شد و همراه همه لحظه های زندگی در نهاوند.همپای ثابت پیاده روی های غروبمان .هم نفس شاملو خوانیمان.حتی شد عضو پنجم خانواده مان. و...خانم وکیل مغرور و دوست داشتنی من خیلی کمکم کرد توی لحظه هایی که داشتم می شکستم.داشتم کم می آوردم . هدیه خوبی بود ...هدیه ای بی نظیر و یادگاری ماندگار..

و اما ....اصل مطلب(گذاشتم آخر که با خیال راحت ازش حرف بزنم)

همراه،هم نفس،همدم،همسفر...محبوب،معشوق...

حاصل عشقی کهنسال ..از کودکی تا جوانی...متعهدترین عاشقی که توی همه عمرم دیدم و خواهم دید.کسی که علی رغم همه بی مهری هایی که در حقش شد موند و ذره ای از احساسش کم نذاشت تا حداقل به خودش و خیلی ها ثابت کنه که احساسش زلاله. وقتی هیچی نداشت اومد توی زندگیم.با دست خالی  و یک دل صاف صاف.پستی و بلندی زیاد بود توی این راه اما خدا خواست که بمونه و بشه مال من.خدا خواست که چشمهام باز بشه و با دل صاف خوب خوب ببینمش و توی لحظه هایی که داشتم به خیلی چیزها شک می کردم بهم اطمینان بده که این همونه که باید کنارم بمونه.و موند..و من چه خوشبختم از بودنش و خدا روشکر که موند.امیدوارم لیاقت عشقشو داشته باشم.

 

بعدا نوشت:

نه به خاطر تذکر محبوبه که به خاطر دلم میخوام چند تا اسم رو اینجا بیارم که حضورشون فقط تاثیر نبود توی زندگیم که بخشی از من بود...تلخ یا شیرین...اما از یاد رفتنی نیستند هرگز!

 

مگه میشه فراموش کرد محبوبه تپل خوابگاه و دانشکده رو؟‌مگه میشه یادم بره اون دختری که روز ثبت نام چقدر بدم اومد ازش وقتی خودش یه گوشه وایساد و مامانش اومد گفت: دختر من دوست داره با شماها هم اطاق بشه؟! و من توی دلم گفتم : چه ننر! اما نمی دونستم همین دختر تپل ننر تا چند ماه دیگه میشه عشق و محبوبه همه اهالی خوابگاه قدس و میشه اولین کسی که راز عشق رو به دل بزرگش سپردم..محبوبه فقط یه همکلاسی نبود یه همراه همدل بود یه رفیق خالص..دلش هم مثل خودش گنده بود و زلال..مثل زاینده رودی که ازش اومده بود..هر چند دیگه سعادت نداشتم سالهای بعد باهاش زیر یه سقف باشم اما هنوز هم صدای مهربونش یادمه وقتی زیر پنجره اطاق ٢١۴ وایمیساد و صدام میزد ...دوستت دارم محبوبه تپل.اگرچه دیگه تپل نیستی اما بخش مهمی از زندگی منی..بخشی که هیچوقت پاک نمیشه حتی اگه دیر به دیر ببینمت...

همینطور ناهید و سحر و لیلا و شیما رو و همه همگلاسی های خوب دانشکده رو و همه ٧٩ ایها رو که متفاوت ترین ها بودند..همه بخش مهمی از زندگی و هویتم هستند.

اگه اسم نبردم به خاطر بی معرفتی نیست به خاطر فراموشی هم نیست...ننوشتم چون زیادند کسانی که خاطرات خوشی را مدیونشانم و همچنین زیادند کسانی که مسیر زندگیمو عوض کردند مثل مدیر مسئول ماهنامه فردای نهاوند که بهم فرصت تجربه کردن روزنامه نگاری حرفه ای رو داد و کمکم کرد جسور باشم و جسور بنویسم و همیشه حمایتم کرد اگرچه خیلی وقتها با هم اختلاف نظر هم داشتیم و گاهی حتی بحث و دعوا هم کردیم اما هیچوقت این رشته بریده نشد و حتی اگه سردبیر هم نباشم ارادت دارم بهش که توی مسیر زندگیم چراغی بود واسه خودش...

به هر حال توی زندگی هر آدمی خیلیها تاثیرگذار میشن و این مسیر ناخودآگاه توسط خیلیها تغییر میکنه و مسیر زندگی من هم خیلی جالب و پر فراز و نشیب بود ..کسی چه میدونه شاید یه روزی کتابش کردم تا همه بخونن!

 


 
چرا؟
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ : توسط :

 

      

زنده ام...هستم...حالم خوب است..فقط نمی دانم چرا عقربه ها اینقدر بی قرار همند؟!

نمی دانم چرا هر چه می دوم بهشان نمی رسم؟!

چرا صبر نمی کنند تا من هم برسم؟!

چرا این قدر زود تمام می شود؟!


 
دو قطره شعر
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸ : توسط :

 

         در اطاقی که به اندازه یک تنهاییست

         دل من که به اندازه یک عشق است

         به بهانه ساده خوشبختی خود می نگرد

        به زوال زیبای گل ها در گلدان

        به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

                    و به آواز قناری ها

                                      که به اندازه یک پنجره می خوانند

 

                                                                                 فروغ فرخزاد


 
یک عصر جمعه دلگیر...
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

        خواهم آمد

                     سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

هر کلاغی را کاجی خواهم داد

مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!

آشتی خواهم داد .   آشنا خواهم کرد.                راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.                دوست خواهم داشت...

 

                                                           سهراب سپهری


 
این روزها به همه چیز بدبینم!
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ : توسط :

 

     امسال اولین سالی بود که همه تلاشم را کردم تا اسیر تب تند انتخابات نشم و تنها اقدامم رای دادن بود و بس! اما بعد از آن نه سینه چاک کردم و نه جامه دراندم که چرا ؟ رای من کجاست؟! چون تقریبا از نتیجه مطمئن بودم و به خاطر همین اطمینان هم همه به من برچسب بدبینی زدند که آن هم عیبی ندارد!

فکر می کردم مثل همه انتخاباتها این هم تب تندی است که می آید و می رود و بلاخره ساکت می شود اما انگار پیش بینی ام درست نبود و این تب تند ماهها به طول انجامید و به عبارتی کم کم دارد گندش درمی آید!

از همه شلوغ پلوغی ها و تظاهرات ها و آتش زدن ها  و شعار دادن ها که خوشبختانه فقط نظاره گرشان بودم که بگذریم یه چیزی توی این روزها عین خوره به جانم افتاده که هیچ جوری رهام نمی کنه ..وقتی بزرگان جنبش اصلاحات رو به اتهام اغتشاش گرفتن و گفتن که توی آشوبها دست داشتن شاید یه جورایی کفری شدم که چرا؟ ولی مطمئن بودم مثل سالهای قبل اینها هم از زندان و داد! گاه سربلند بیرون میان و بازم میشن افتخار ملت مثل عبدالله نوری و خیلی های دیگه.اما اولین جلسه اعترافات که پخش شد .....

راستشو بگم انگار یه چیزی ته دلم فرو ریخت..یه حس سر یخ زده...قلبم انگار سر د سرد شد! مهم نیست چه چیزهایی گفته شد. خیلی ها گفتند تحت فشار شکنجه بوده و اونا مجبور به اعتراف شده اند .سعی کردم باور کنم و در دل شکنجه گران را لعنت بفرستم اما هر روز که میگذرد و دامنه اعترافات وسیع تر می شود حس میکنم حقیقت همانی است که رسانه ملی! نشانمان می دهد!

من شکنجه نشده ام و تاکنون شکنجه شدن هیچ انسانی را هم ندیده ام پس شاید نتوانم عمق ماجرا را دریابم اما به یک اصل اعتقاد راسخ دارم و آن پایداری بر سر باورهاست چرا که حداقل نمونه هایش را در شکنجه گاههای عراق و ساواک دیده ایم یا شنیده ایم که چطور جوانانمان عاشقانه مرگ را در آغوش کشیدند ولی قدمی از آرمانهایشان عقب نرفتند اما این روزها شک دارم که بگویم آنها که در این دادگاهها همه گذشته و کارهای خود و رهبران فکریشان را به طرفه العینی زیر سوال می برند اصولا آرمانی داشته باشند!

چهره هایشان حاکی از رنج بسیار است اما مگر کسی آنها را مجبور به این کار کرده بود ؟ مگر کسی به زور از آنها خواسته بود مطلب بنویسند وبیانیه بدهند و به خیابانها بیایند که امروز اینچنین گستاخانه بر همه چیز می تازند و حتی هویت و موجودیت خود را هم به انکار نشسته اند؟!

و اگر حقیقتا آرمانی در کار بوده چرا می هراسند از لب فروبستن و حتی زیر شکنجه مردن؟!

نمی توانم باور کنم.منطقم اجازه نمی دهد قبول کنم حرفهای اب ط حی را که این اواخر از زندان وبلاگ نویسی می کرد و بعد از هک شدن دست بیگانگان را در کار می داند و حرفهایی می زند که بر پیشانی خبرگزاری ا ی ر ن ا نقش می بندد!!!

نمی توانم باور کنم که همه اینها که بزرگان جنبش می پنداشتیمشان همه از سر جبر تن به بیان این حرفهای نامربوط داده باشند؟

اگر اینگونه است پس چرا محمد رضا جلایی پور , محمد قوچانی و بهزاد نبوی هنوز مهر سکوت نشکسته اند؟

این روزها نزدیک است حتی به خودم هم شک کنم!


 
... بی مقدمه
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸ : توسط :

      این روزها که همه چیز بوی نان تازه میدهد و چای داغ و آش خوشمزه..این روزها که عطر خوش ربنا همه زندگی را سرشار کرده..چقدر خوشحالم از بودنت..از همیشه بودنت...بمان که معنای زندگی با تو دیگرگونه است.و این سحر و این افطار رنگ دیگری دارد با برق چشمانت...

 

پی نوشت:بلاخره نتونستیم جلوی خودمون رو بگیریم و نوشتن از یه جای دیگه شروع شد:

                     هفته نامه "نقد حال" ویژه استانهای غرب کشور از این هفته به انتشار مطالب مخصوص نهاوند پرداخته و ان شاءالله از هفته آینده با ویژه نامه نهاوند یکشنبه هر هفته روی  دکه می رود. دست همه اونایی رو که دوست دارن کمک کنن به گرمی می فشاریم.