طالبان در دانشگاه بین المللی
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ : توسط :

 

میگه:

خاک بر سرشون کنن با این دانشگاهشون! دلشون خوشه مثلا بین المللیه!

میگم:

 چرا؟‌چی شده؟

میگه: امروز رفته بودم دانشگاه یه سری اطلاعات واسه پایان نامه ام از گروه معدن بگیرم مثل دفعه های قبلی که رفته بودم اما همین که به ورودی دانشگاه رسیدم دیدم انگار اینجا یه اتفاق هایی افتاده ! سر در رو دوتا کردن از یکی خانمها و از یکی آقایون وارد میشوند البته مشابه این اتفاق رو قبلا هم دیده بودم اما در دانشگاه آزاد نه دانشگاه بین المللی امام خمینی!

خلاصه همین که اومدم برم تو سه چهار تا برادر به سبک و قیافه برادران طالبان دیدم دم در نشستند و از تک تک افراد کارت دانشجویی میگیرند و اگر هم به کسی مشکوک بشوند بازرسی بدنیش میکنند!!

توضیح دادم که من دانشجوی دانشگاه تهرانم و اومدم واسه تحقیق درسیم.گفتند نمیشه! باید معرفی نامه بیاری! گفتم یعنی کارت دانشجویی نشون نمیده من دانشجو هستم؟ گفتند: نه!

خلاصه هر چی توضیح دادم که بابا به خدا ما توی این ٦-٧ سالی که در حال تحصیلیم چه کارشناسی و چه ارشد. شاهد بودیم که هر کس حتی غریبه هم میخواد بیاد توی دانشگاه با یک کارت شناسایی معتبر مشکلی نداره! اما انگار نه انگار! احتمالا حضرات مذکور خودشون رو بالاتر از دانشگاههای مهم و معتبر تهران میدونند که دیگه حتی اجازه ورود نمیدهند!

هر چند متاسفانه این اتفاق نامبارک که به یمن نفس حق! و همت بلند دولت* فخیمه!  چند سالی هست که در حال همه گیر شدنش هستیم یکی بعد از دیگری دانشگاههای ما را در می نوردد و بلاخره احتمالا در دو سه سال آینده کلیه مراکز آموزش عالی را تبدیل به شعبه های وزارت* اط لا عا ت و احتمالا مو س ا د و س ی ا خواهد کرد!

اصلا اشکالی ندارد ...مبارکمان باشد ..هنوز مانده تا روزهای بهتر از این سراغ ما ملت قهرمان بیاید..فقط کمی صبر میخواهد....

 


 
همه خاطرات کودکی ام
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ : توسط :

 

     این روزها خیلی خیلی بیشتر از گذشته دلم برای بچگیهام تنگ میشه و خیلی بیشتر از همیشه خودمو توی رویاهای شیرین بچگی غرق میکنم و اصلا آرزو می کنم کاش زمان همونجا متوقف بشه و من دیگه برنگردم به زمان حال! این سریال پنجمین خورشید که پخش میشد بدچوری هوا ورم داشته بود که بگردم یه کتیبه ای چیزی پیدا کنم شاید بشه منم باهاش برگردم به سال ۶۴-۶۵...

به سالهای شیرین بچگی توی حیاط بزرگ خونه مادر بزرگ...وقتی ننه بی بی مادربزرگ مهربان مامانم با چه شوقی صدام می کرد و من به چه اشتیاقی براش از عروسک جدیدم می گفتم عروسکی که شعر می خوند و گریه می کرد و من اولین نفری بودم که توی همه بچه های فامیل از اون عروسکها داشتم ..سال ۶۵ بابا اون عروسک رو برام ١٠٠٠ تومن خریده بود و من هیچوقت خاطره اون روز رو یادم نمیره که همه اهل محل فهمیدند من عروسک دار شدم!

و خاطره بازیهای قشنگ با بچه های دایی و خاله توی حیاط قدیمی خونه مادربزرگ و اون درخت توت قدیمی...و کمی که بزرگتر شدیم اولین روز مدرسه و همه خاطره های قشنگ دبستان شرف ١ و همکلاسیهای مختلفی که هنوز هم اسم بیشترشون و قیافه هاشون رو کاملا یادمه..و کتابهای مدرسه و درسهای خاطره انگیز فارسی و اون ۵ تا گل قشنگی که سالی یکی بهش اضافه میشد!

و درسهایمان..کوکب خانم...حسنک کجایی؟ چوپان دروغگو.دهقان فداکار..و اون شعر قشنگ آخر کتاب کلاس اول...

خوشا به حالت ای روستایی                 چه شاد و خرم چه باصفایی

در شهر ما نیست جز دود و ماشین           دلم گرفته از آن و از این

در شهر ما نیست جز داد و فریاد               خوشا به حالت که هستی آزاد...

 

و دوستیهای پاک  وبی ریای بچگی..شیطنتهای زلال نوجوانی و ...همه چیزمان رنگ دیگری داشت...تنها سرگرمی ما بعد از مدرسه تلویزیون بود که تا سالها سیاه و سفید بود و بعدش رنگی شد اما همه کارتونهایش را عاشقانه تماشا می کردیم..اوایل پسر شجاع بود و بولک و لولک و پلنگ صورتی ..بعدش حنا دختری در مزرعه و دختری به نام نل و هاچ زنبور عسل و نیک و نیکو و پینوکیو و کمی که بزرگتر شدیم پرین و ای کیو سان و جودی ابوت که رویای نویسنده شدن را در من تقویت کرد و بعد هم آن شرلی و...

راستی خونه مادربزرگه و مخمل رو داشت یادم میرفت! راستی نسل ما حقیقتا از همه بچگیش استفاده کرد اگرچه چند سالش درگیر چنگ و صدای آژیر و پناهگاه بودیم اما حداقل هویتمون توی سی دی و بازیهای اینترنتی و کامپیوتر نابود نشده بود ...

همه چیز برامون معنا داشت...همینه که الان حداقل یه خاطره ای داریم که بهش پناه ببریم از دلتنگیهای زندگی اما من موندم این بچه های بلوتوث و موبایل و اینترنت میخوان فردا از چی واسه بچه هاشون تعریف کنن؟!!

 

 

 

شما بگید کارتون محبوب بچگیهاتون چی بود؟ کدوم کتاب مدرسه ابتدایی رو دوست داشتید و ...از خاطرات بچگیهاتون بگید...

 


 
با یاد خاک پدری
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸ : توسط :

 

    

 

 

 نمیدانم چند نفر از آدمهایی که اینجا را می خوانند در شهری غیر از زادگاه خود زندگی می کنند؟‌نمی دانم چند نفرشان از زندگی در غربت راضی هستند و چند نفر دوست دارند به شهر پدری برگردند؟ نمی دانم چند نفر به اجبار و چند نفر از روی اختیار ترک دیار کرده اند؟‌اصلا نمی دانم اهل کجایند؟

من اما همانطور که اغلب می دانید نهاوندی ام..نهاوند شهری کوچک و کوهستانی و سرسبز در جنوب غربی استان همدان است که جمعیت و وسعت زیادی ندارد اما من و خیلی های دیگر عاشقانه دوستش داریم..نهاوند شهر پدری من است و شهر همه نیاکانم تا آنجا که پرنده ذهن بتواند پر بزند همه اینجا به دنیا آمده اند و زیسته اند و مرده اند و همه شهر خود را عاشق بوده اند..اما نسل ما به علت ادامه تحصیل و کمبود امکانات و محرومیتهایی که ویژگی لاینفک اغلب شهرستانهای ایران است زادگاه را ترک کردیم و بعد هم که درسمان تمام شد و خیال کردیم برمی گردیم و با افتخار در شهرمان کار می کنیم باز هم به علت کمبود امکانات راهی بلاد غربت دور و نزدیک شدیم ..یک روز از دل کویر سر درآوردیم وروز دیگر ساکن پایتخت شدیم و شاید فردا...نمیدانم ...

اما همیشه یک حسرت بزرگ ته دلم مانده و آن زندگی کردن و نفس کشیدن در شهری است که در آن متولد شده ام و مردن در آن...اگرچه می دانم آن شهر جز همان آب و هوای فرحبخش مثال زدنی اش و آن جنگلهای سر سبز زیبا دیگر چیزی برای رشد و پیشرفت ما ندارد و شاید حتی مانع حرکتمان شود اما من دلم میخواهد هر چه از عمر برایم مانده بردارم و در آن خاک رحل اقامت بیفکنم و اگر قرار است پیشرفتی حاصل شود با مردم نهاوند باشد و برعکس!

شاید همه آنانی که شهر پدری را ترک کرده اند بلاخره به شرایطی که دارند انس گرفته اند و یا تحملش کرده اند اما من همیشه فکر می کنم روح سر کشم جز در آن کوهستان سرد و دوست داشتنی آرام نمیگیرد...

   شما چی فکر می کنید؟ اصلا شما اهل کجایید؟ آیا شما هم ساکن غربتید یا در قلب وطن زندگی می کنید؟...چه حسی به خاک پدریتان دارید؟

 

             دوست دارم بشنوم

 


 
به بهانه همه تلاشهایت
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ : توسط :

 

  به نظر من هر آدمی واسه زندگیش راهی رو انتخاب کنه که پشتش یه منطق درست و حسابی باشه ارزشمنده .حالا فرقی نداره که اون راه کار باشه یا ادامه تحصیل یا ...

فکر می کنم یه فرقی که نسل ما با این نسل جینگیلی مستون جدید داره اینه که ما هر عیبی داشتیم حداقل یه ارزشهایی داشتیم توی زندگیمون و یه چیزهایی برامون هدف بود که میخواستیم بهش برسیم مثلا یکی مثل من وقتی سال پیش دانشگاهی روزی ١٨ ساعت درس میخوند میخواست به یه چیزهایی برسه که خدا رو شکر رسید تا حدی. یا خیلی های دیگه...

ما خیلی فرق داشتیم و هنوز هم نسل ما با همه نسلها فرق داره...خیلیییییییییییی

و من خوشحالم که توی این نسل زندگی کردم علی رغم همه مشکلات و محدودیتهاش..خوشحالم چون مثل نسل جوونهای این دوره که دارم می بینمشون بی هدف زندگی نکردیم..بی هدف درس نخوندیم و بی هدف عاشق نشدیم...

این مقدمه به مناسبت اتفاقی بود که امروز افتاد ...

همسفر عزیز من امروز موفق شد از پایان نامه کارشناسی ارشدش دفاع کنه اونم به بهترین شکل..حداقل اونایی که دانشگاه تهرانی بودند و ایضا دانشکده فنی درس خوندن خبر دارند که تموم کردن کارشناسی ارشد فنی توی ۴ ترم یه اتفاق عادی نیست و واسه هر کسی اتفاق نمی افته...شاید تعریف و خودنمایی به نظر برسه اما باید گفت چون لیاقتشو داره..

چون به خاطر رسیدن به چیزهایی که دوست داشته از اول راهش سخت تلاش کرده ...توی همه هدفهای زندگیش اونقدر چدیه که باورت نمیشه...وقتی با سخت کوشی هم کار می کرد و هم واسه ارشد درس میخوند..وقتی از ۶ عصر تا ۶ صبح سرکار بود و ۶ صبح به جای استراحت یکراست می رفت سر کلاس دانشگاه می نشست.حتی وقتی شغلشو عوض کرد و بازم همه وقت استراحتشو میذاشت روی پایان نامه تا زود تمومش کنه و بتونه به چیزهایی که توی ذهنشه زودتر برسه فقط می تونستم تحسینش کنم.همین.

  محبوب من همیشه برام الگوی مجسم تلاش بود و خستگی ناپذیری ...فقط من میدونم و خدا که چقدر توی زندگیش تلاش کرده تا امروز بتونه اینجا کنار من بایسته و با افتخار سرشو بالا نگه داره...و من همیشه بهش افتخار میکنم...

هرچند هنوز تا رسیدن به قله آرزوهاش خیلی فاصله داره و هنوز جایی که لیاقتشو داره واینستاده اما من ایمان دارم که میتونه و موفق میشه....

 

                به امید روزهای بهتر

                                                   محبوب من ...فارغ التحصیلی ات مبارک


 
به افتخار آبجی کوچیکه
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ : توسط :

 

         آبجی کوچیکه ما که در حقیقت تنها آبجی ماست و خیلی هم دوستش داریم و واسه خودش هنرمندی بی نظیره و برخلاف ما که جز مداد و کاغذ و روزنامه از چیزی سر درنمیاریم توی همه هنرها دستی داره و حالا هم به سلامتی شده کارشناس مرمت بناهای تاریخی تازگیها تصمیم گرفته وبلاگ نویسی کنه و شروع خوبی هم داشته...هر چند تازه کاره و هنوز بین وبلاگ نویسها اسم و رسمی نداره اما خوشحال میشه بهش سربزنید و نوشته هاشو بخونید....

 

                        اینم آدرس سیب ترش آبجی کوچیکه:

www.sibetorsh65.blogfa.com

لینکشم همین کنار هست ...

                                                              عزت زیاد

 


 
نسیم پاییز و بوی خوش مدرسه
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ : توسط :

 

نسیم پائیز بی شک برای همه ما حس خاطره انگیز مرور خاطرات زیبای کودکی را به همراه دارد و بوی ماه مهر یاد یاران دبستانی را در خاطرمان زنده می کند وقتی زمزمه می کنیم:

در دل دارم سرور

بر لب دارم پیام

همشاگردی سلام

همشاگردی سلام....

و انگار از همه دغدغه های زندگی رها می شویم و یکسره پرتاب می شویم به 20 سال پیش...به روزهای شاد و شیرین کودکی...به مدرسه بچگیهایمان...

مانتو شلوارها مثل این روزها یکرنگ نبود...در واقع لباس فرم نداشتیم و از رنگهای شادی که این سالها به عنوان لباس مدرسه استفاده میشود خبری نبود اما حس قشنگی داشتیم..مانتو شلوار سورمه ای و مقنعه مشکی را که مادر با عشق تمام ملیله دوزی کرده بود صدبار پوشیده بودم و کیف قرمز قشنگم را روی آن امتحان کرده بودم تا مطمئن شوم به هم می آیند! ذوق عجیبی داشتم برای رفتن به مدرسه...ذوق دیدن معلم..دوست شدن با بچه ها...درس نوشتن و درس خواندن...

و این ذوق وشوق تا پایان دوره تحصیل ادامه پیدا کرد و حتی بعد از 20 سال هنوز هم اولین نسیم پاییزی که به صورتمان میخورد انگار هوایی می شویم دوباره و دلمان میخواهد در فضای معطر خاطره ها پر بکشیم.هنوز هم انگار دستهایمان بوی دفترهای مشق ساده و کاهی را می دهد که هنوز فانتزی نشده بودند و مدادهای پاکن دار و مداد رنگی های قشنگ...

 

بهترین روزهای زندگی روز آخرین امتحان ثلث دوم بود که بعدش 3 ماه تعطیل بودیم ولی درست فردای همان روز دلتنگ مدرسه و دوستانمان میشدیم و بی قرار معلم مهربان...و روزهای آخر شهریور که از راه می رسید انگار خوشترین خبر زندگی را داده باشند که بازگشایی مدارس بود...

مدرسه و دوران خوش دانش آموزی هنوز هم جزء بکرترین و ماندگار ترین خاطرات زندگی همه ماست.یاد معلمهای مهربانی که بعضی از آنها دیگر بین ما نیستند و یاد همکلاسیهای شیطان،ساکت،درسخوان و یا تنبل! یاد زنگهای تفریح و شیطنتهای بچگی ، یاد خانم ناظم و عینک ته استکانی اش،یاد بابای مهربان مدرسه و آن جاروی خاطره انگیز،یاد زنگهای انشا و موضوعهای تکراری: تابستان خود را چگونه گذرانده اید و علم بهتر است یا ثروت؟  یاد بازیهای دسته جمعی توی حیاط مدرسه و یاد گچ و تخته سیاه و میز و نیمکتهایی که شاید دیگر در کمتر مدرسه ای بشود پیدایش کرد...اینها خاطرات نیست اینها همه زندگی ماست..روزهای خوشی که گذشت . تند و بی توقف و ما هنوز هم چشم به راه بازگشتشان هستیم ...و هنوز هم بوی ماه مهر را دوست داریم.و بوی کاغذ و کتاب تازه را وهنوز هم شوق جلد کردن دفتر و کتابهای تازه را داریم و هنوز هم دلمان غنج می رود برای بچه هایی که کیف به دوش به سوی مدرسه می دوند...خوش به حالشان