این روزهای پر کار من!
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ : توسط :

 

     روزهای پر کاری رو می گذرونم.تا چشم به هم می زنم صبح تا عصر تموم شده و من جتی فرصت نکردم یک دقیقه بنشینم روی صندلی گردان آبی رنگ اطاقم!

    توی سه سالی که کار می کنم از این روزها زیاد داشتم اما تفاوتی که این روزها با اون روزها داره یه حسه ...اون روزهای پر کار و حتی کم کار به ویژه در یک سالی که مهمان این شهر کوچک چسبیده به پایتخت هستم  حس خستگی توام با دل گرفتگی بود اما این چند روز اخیر حس می کنم دلم کمتر می گیرد. حس می کنم کار کردن را دوست دارم و حس میکنم انگیزه های کار بیشتر است در من!

 اتفاقی نیفتاده .آسمان هم به زمین نیامده. فقط مدیر عوض شده و همه تحولاتی که گفتم به خاطر ورود یک فرد جدید به یک مجموعه نسبتا مرده است. که امیدوارم همیشگی باشه و به تغییر اطاقها ختم نشه!

 

این روزها یه اتفاق مهم دیگه هم در شرف وقوع است....بلاخره بعد از یک سال...

 

                        دفاع می کنیییییییییییییییییییییییییییییم

 

   و جهت استحضار اونایی که نمی دونن دفاع چیه؟

 

    جلسه دفاع پایان نامه کارشناسی ارشد بنده حقیر در رشته ارتباطات با موضوع:

  

"بررسی دیدگاه روزنامه نگاران محلی همدان پیرامون چالشهای مطبوعات محلی"

 

 

 ان شاء الله چهارشنبه آینده برگزار می شه ...قدم همه اونایی که دوست دارن تشریف بیارن روی چشم...

اگه هم تشریف نمی آرید دورادور ما را از دعای خیر خودتان که قطعا مایه تقلیل اضطراب و  هیجانات کاذب است بی نصیب نگذارید.

 

باقی بقایتان

 


 
....
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

          سعدی شیرین سخن میگه:

  ... افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده است

                                                             یا دیده  وبعد از تو به رویی نگریده است

         گر مدعیان نقش ببینند پری را                 دانند که دیوانه چرا جامه دریده است...

 

         این حکایت حال دل ماست در این شبهای تنهایی گاه و بیگاه که قدرت را بیشتر از همیشه در نظرم مجسم می کند و نشانم میدهد که خانه دل بی تو چیزی نیست...

   همیشه فکر می کردم روزها که بگذرد از گرمای این عشق کاسته خواهد شد اما انگار این آتش با هر دمیدن بادی شعله ورتر می شود و این دل با گذر زمان بی قرارتر...

   آرزو میکنم این شعله تا به ابد در دلمان گدازان و گرم بماند و ذوب کند همه آثار منیت را و همه ما شویم .

 

 

 


 
یک اتفاق خجسته در نهاوند
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ : توسط :

 

              امروز توی شهر ما یک اتفاق قشنگ افتاد که اگر چه قسمت نشد ما هم شرکت کنیم اما خبراش رسید و خوشحالم کرد که بلاخره یکبار در ایران قبل از مرحوم شدن یک چهره بزرگ ازش تجلیل شد.

   دکتر عزیز اله بیات همانقدر که برای برخی مردم و به ویژه جوانان و نسل امروز نهاوند گمنام مانده برای اهالی علم و علاقمندان به تاریخ کهن ایران نام و قلمی آشنا دارد.او همه عمر پر بارش را صرف شناساندن کوچه پس کوچه های تاریخ این سرزمین و همچنین تاریخ کهن نهاوند به دنیا کرده است و تالیف بیش از ٧٠ جلد کتاب مصداق بارز این مساعی ارزشمند است.

امروز به همت نماینده شهر و برخی مسئولین قدرشناس نهاوند مراسم تجلیلی برای ایشان ترتیب داده شد که با استقبال بی نظیر نهاوندیان مقیم و غیر مقیم روبرو شد و حتی مهمانان خارجی هم داشت.

امیدواریم سایه پرثمر فرزند برومند نهاوند، دکتر عزیز اله بیات، همچنان بر صحن و سرای ایران استوار بماند ، تنش به ناز طبیبان هرگز نیازمند نشود و امید داریم که این آخرین باری نباشد که در شهرمان شاهد چنین اتفاقات فرخنده ای هستیم.


 
ترانه آدمی
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ : توسط :

 

                   ترانه ای روی زمین افتاده بود.

 

        قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت.

 

         ترانه در قناری جاری شد.با او در آمیخت.

 

        ترانه آب شد. ترانه خون شد. ترانه نفس شد و زندگی.

 

   قناری ترانه را سر داد. ترانه از گلوی او به اوج رسید. ترانه

   معنا یافت.ترانه جان گرفت.قناری نیز . 

 

     و همه دانستند که از این پس ترانه ، بودن است . ترانه هستی است. ترانه ، جان قناری است.

 

   ایمان ترانه آدمی است. قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان.

 

 

                                                                                ( عرفان نظر آهاری)


 
شما خدا هستید؟
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ : توسط :

 

شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی.پسرک در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابه جا می کردتا شاید سرمای برف روی پیاده رو کمتر آزارش بدهد صورتش را چسبانده بود به شیشه فروشگاه و به داخل نگاه می کرد. در نگاهش چیزی موج می زد انگار که با نگاهش نداشته هایش را از خدا طلب می کرد.انگار که با چشمهایش آرزو می کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.چند دقیقه بعد در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

-         آهای! آقا پسر...

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. وقتی آن خانم کفشها را به او داد چشمانش برق می زد. پسرک با چشمان خوشحال و با صدای لرزان پرسید:

شما خدا هستید؟

-         نه پسرم . من تنها یکی از بندگان خدا هستم.

-         آها! می دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

سیسرو:

انسانها در هیچ یک از ویژگی هایشان به اندازه نیکی کردن به همنوعان خود خدای گونه نیستند.


 
شعری برای تو
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

                 با تو در قهوه خانه بودم.

                 نگاهها و گفته هایت را با فنجان قهوه ام می نوشیدم.

                زن کف بین آمد دستم را گرفت تا طالعم را بگوید.

                و من گفتم:

                طالعم را از کف دست تو بخواند....

 

 

                                                                         غاده السمان(شاعر اهل سوریه)