تقدیم به همه نهاوندیهای دور از وطن
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

  ناونی هر جا بره چشش وه خاک ناونه

       هر کجو هنی بره دلش هلاک ناونه*

 

       دوسه روزه بیشتر از همیشه هوای نهاوند رو کردم و دلم تنگ شده واسه کوچه پس کوچه هاش واسه خونه مادربزرگ و واسه همه خاطره های قشنگ بچگیهامون...واسه سراب گیان که الان پر از برگهای رنگارنگ و قشنگه..واسه رودخونه همیشه جاری گاماسیاب..واسه پیل لاغه و اون طبیعت رویاییش..و واسه همه اون چیزهایی که از نهاوند واسه ما وطن ساخته...

 یاد خاطره های یلداهای بچگی می افتم که همه یه جا جمع میشدیم و در حد خود خفه کنی آجیل و گندم شادونه میخوردیم! و تا یک هفته مهمترین تنقلات بچه ها توی مدرسه گندم شادونه بود!

یاد کرسیهای که تا چند سال پیشم تو خونه مون به راه بود و شبها زیرش می نشستیم و حرف می زدیم و آجیل می خوردیم..

یاد خونه مادربزرگ یاد انگور خشک شده یاد برگه زردآلو یاد انار و هندوانه و همه خوراکیهای خوشمزه مادربزرگ...

خیلی دلم تنگ شده واسه همه اون چیزهایی که اسمش گذشته است اما من هنوز هم باهاشون زندگی می کنم و هنوز هم تنها دلایل امیدواریم به زندگی هستند...

دلم میخواد از این زندگی کسل کننده پر از روزمره گی خلاص بشم و برگردم توی شهری که بهش تعلق دارم و نفس بکشم ...یه نفس عمیق و با آرامش و بی نگرانی از اینکه چند روز مرخصی دارم؟ و فردا ساعت چند باید بیدار شم که به موقع برم سر کار؟!

یه آرامش بی منتها و همیشگی...می ترسم بمیرم و به این آرزوم نرسم!

 

شب یلدای امسال رو هم مثل پارسال تنهاییم! اما هنوز امیدواریم که سال دیگه یلدا رو توی شهر خودمون جشن بگیریم...

 

این شب رو به همه مخصوصا نهاوندیهای عزیزی که اینجا میان و خیلی هاشون مثل من الان دلشون واسه نهاوند لک زده تبریک می گم وامیدوارم یه روزی همه مون برگردیم...

 

 

* این شعر از استاد مرحوم کرمخدا امینیان معلم و  نویسنده بزرگ نهاوندیه..

خب اگه میخواستم ترجمه ش کنم که با لهجه نمی نوشتم!


 
پهلوانان نمی میرند
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸ : توسط :

 

     این یادداشت استاد صادق زیبا کلام که توی ضمیمه روزنامه اعتماد امروز چاپ شده اونقدر قشنگ بود که دلم نیومد شما رو از خوندنش محروم کنم...

از پهلوانی تا قهرمانی،از غلامرضا تختی تا حسین رضازاده
 
فقط پهلوانان،نمی میرند
 



سال های 41-40 بود؛ دوران مرحوم دکتر علی امینی، آزادی بالنسبه فضای سیاسی کشور و تحرکات بازار، دانشگاه و جبهه ملی. من پسربچه یی 12 ، 13 ساله بودم. سال اول دبیرستان رهنما در خیابان منیریه تهران. یک هفته یی می شد که بین زنگ تفریح در حیاط مدرسه می آمدیم جلوی میله های دیوار مدرسه و پیاده رو. به اصطلاح خودمان شلوغ می کردیم و به نفع دکتر مصدق شعار می دادیم. چهار، پنج بار این کار را کرده بودیم و اتفاقی نیفتاده بود. شیر شده بودیم. و آن روز تعدادمان زیادتر شده بود. اما یکباره آقای بهرامی مدیرمان به همراه آقای محسنی ناظم مان با عجله آمدند وسط حیاط و چهار نفر از بچه ها را به دفتر احضار کردند. من هم جزء احضارشده ها بودم. لدی الورود به دفتر هر چهار نفرمان را قطار کردند و به نوبت آقای بهرامی و سپس محسنی شروع کردند به صورت هایمان کشیده زدن. دو تا از بچه ها بزرگ تر بودند و چیزی نمی گفتند اما من و پرویز موسسی که کلاس اولی بودیم گریه می کردیم و خواهش می کردیم ما را ببخشند و دیگر شعار نمی دهیم. اما آقای بهرامی گفت حالا بهتان نشان می دهم، الساعه از کلانتری ماموران می آیند و شما اراذل و اوباش را تحویل شان می دهم تا بفهمید که دبیرستان رهنما جای این لات بازی ها نیست. با گفتن این جملات گریه و عجز و لابه من و موسسی بیشتر می شد. با گریه التماس می کردیم که «آقا توروخدا ببخشین، غلط کردیم، نفهمیدیم.» آقای محسنی هم به کمک آقای بهرامی آمد و گفت اگر کلانتری هم شما را ول کند که محال است، اگر زندان نبرندتان که محال است، باید پدرتان بیاید اینجا و پرونده هایتان را بزنیم زیر بغل تان و کمترین مجازات شما آن است که از مدرسه اخراج هستید. تصور اینکه پدرم بیاید دفتر مدرسه و بفهمد من چه کرده ام برایم از کلانتری به مراتب هولناک تر بود. با مطرح شدن آمدن پدرم به مدرسه کارم دیگر از عجز و لابه و التماس گذشته بود. بی اختیار دست به دامان آقای عقدایی دبیر فقه مان شدم. فکر می کنم تن صدا و عجز و لابه ام آنقدر سوزناک می بود که آقای عقدایی به فکر وساطت می افتد. به مدیرمان می گوید عجالتاً به کلانتری اطلاع ندهید که پرونده برایشان درست نشود. اما آقای بهرامی ول کن نبود و گفت من باید از این الواط سرمشقی بسازم برای بچه های دیگر که دیگر هوس این... خوردن ها را نکنند. بعد به ما گفت می دونید اگر به اعلیحضرت شاهنشاه، به پدر تاجدارمان اطلاع دهند که شما چه حرف های خائنانه زده اید، چه بلایی سرتان می آورند؟ می دونید پدران تان را هم خواهند برد به کلانتری، چون ما که به شما این چرندیات را یاد ندادیم و در خانه این حرف های خائنانه را یاد داده اند. یک ایرانی باشرف و وطن پرست برایش اعلیحضرت، خاک ایران و پرچم سه رنگ مان اول و آخر است و اصلاً باید شرم کند که نام افراد خائن را ببرد. سخنان او را از فرط ترس و لرز درست نمی فهمیدم. از شدت ترس یادم رفته بود که نام چه کسانی را در حیاط شعار داده بودیم. دکتر مصدق را یادم می آمد اما از شدت ترس هیچ چیز دیگری یادم نمی آمد. آقای محسنی با عصبانیت رو به ما کرد و گفت اصلاً شماها این حرف هایی را که می زدید، معنی اش را می فهمیدید؟ خواستم بگویم نه، اما سیلی محکم آقای محسنی زبانم را بند آورد. خودش ادامه داد که مثلاً همین که داد می زدید مثل اراذل و اوباش که «آقای ایران کیه، غلامرضای تختیه» اصلاً شما می دونین تختی کیه؟ خجالت نمی کشید مثل الواط ها اسم یک کشتی گیر را داد می زنین؟ ما در سکوت کامل بودیم و به سرنوشت نامعلوم مان فکر می کردیم که یک مرتبه آقای بهرامی با نواختن یکسری کشیده های جدید به ما گفت؛ چرا لال شده اید...ها، چرا الان دیگه داد نمی زنین واسه یک کشتی گیر لات؟ چرا حرف نمی زنین، اون لات چاله میدونی حالا سیاسی شده؟ اون خاک زیرپای اعلیحضرت هم نمیشه، اون مرتیکه اصلاً سواد نداره. شما الدنگ ها می دونین اون چند کلاس درس خونده؟ من بی اختیار گفتم نه آقا.

آقای بهرامی کشیده دیگری زد به صورتم و گفت خب پدر... یک آدم بی سواد که اگر درس خوانده بود، اگر دکتر و مهندس بود لااقل آدم دلش نمی سوخت. تو... به همراه چند تا... بدتر از خودت آن وقت هوار می کشین که «آقای، آقاها کیه»، «هوار می کشین که «یک بی سواد آقای ایرانه». با عصبانیت مثل شیر می غرید و به من می گفت صدای گریه تو ببر و حرف بزن. چرا برای یک بی سواد شعار می دادین. چرا می گفتین یک بی سواد آقای ایرانه؟ بعد یک مرتبه یقه مرا گرفت و در حالی که آن را محکم می کشید گفت اگر حرف نزنی می کشمت. خودم با دستای خودم خفه ات می کنم. چرا به یک بی سواد می گفتی آقای ایران؟ آقای میرفخرایی که دبیر هندسه مان بود هم آمده بود تو دفتر و دست های مدیرمان را از گردن من دور کرد و گفت آقای بهرامی خون تون را کثیف نکنید. خب حرف بزن و جواب آقای مدیر را بده. محسنی هم هوار کشید اگر حرف نزنی همین الان تلفن می زنم افسر نگهبان کلانتری. گفتم آقا پدرم یک داستان از تختی برای عموم تعریف می کرد و من هم می شنیدم و از آن روز عاشق تختی شدم. اما نتوانستم ادامه دهم و باز گریه ام گرفت. میرفخرایی گفت چرا گریه می کنی؟ گفتم آقا تو را خدا به بابام نگین. آقای میرفخرایی تو را خدا به آقای بهرامی بگین به بابام نگه. بهرامی گفت حرف نزن و قصه تختی را بگو. آقای میرفخرایی هم گفت قصه را بگو که چرا عاشق تختی شدی. من از آقای بهرامی خواهش می کنم این دفعه شماها را ببخشند و قول بدین هر کس خواست از این به بعد شلوغ کنه شما فوری بیاین دفتر به آقای بهرامی یا محسنی بگین. قبل از اینکه من چیزی بگویم آقای بهرامی گفت اصلاً نمیشه تا به کلانتری نفرستیمشون و باباهاشون نیان اینجا فایده نداره. اما آقای میرفخرایی گفت حالا زیباکلام قصه تو بگو ببینم بابات راجع به تختی چی گفت. گفتم آقا، بابام می گفت تختی وزن هفتم کشتی می گیره و همیشه دو تا حریف قدر داره؛ یکی عصمت آتلی از ترکیه و دومی مدودوف از شوروی. در المپیک ملبورن تختی برای طلا رودرروی مدودوف قرار می گیرد. بعد که کشتی تموم میشه یوری شاهمرادوف سرمربی تیم ملی کشتی شوروی میاد و در حالی که تختی کنار تشک نشسته بود او را می بوسد. همه تعجب می کنند چرا سرمربی تیم حریف می آید و کشتی گیر رقیب را می بوسد. از تختی می پرسند چرا شاهمرادوف تو را بوسید و بغل کرد. تختی هم می گوید نمی دانم. و ایرانی ها می روند پیش شاهمرادوف و از او می پرسند چه شد که شما بعد از کشتی آمدی و تختی را بوسیدی و او را در آغوش گرفتی؟ شاهمرادوف می گوید برای اینکه تختی یک مرد واقعیه؛ یک جوانمرد واقعیه. کتف چپ مدودوف آسیب دیده بود و درد می کرد. تختی هم این را می دانست و در تمام مدتی که با مدودوف سرشاخ بود حتی یک بار هم به سمت شانه چپ او نرفت و دست به شانه آسیب دیده او نزد. تختی شما قهرمان نیست، او پهلوان است. به اینجا که رسیدم دیگر نتوانستم چیزی بگویم، فقط دیدم آقای میرفخرایی دستمال خاکستری رنگش را از جیبش درآورد و اشک هایش را پاک کرد و بعد هم بدون اینکه کلامی بگوید از دفتر بیرون رفت. آقای بهرامی رفت سمت میزش، قوطی سیگار نقره یی اش را درآورد و یک سیگار روشن کرد. محسنی آرام گفت این دفعه که گذشت و آقای بهرامی شما را بخشیدند. فقط یک بار دیگر من ببینم شماها از این غلط ها می کنین به خدا آقای بهرامی هم ببخشند، من خودم پدرتان را درمی آورم. بعدها که بزرگ تر شدم فهمیدم قهرمانی خیلی عالی است. گرفتن طلا، المپیک، جام جهانی، به اهتزاز درآمدن پرچم کشور و نواخته شدن سرود ملی و آن لحظه یی که مسوولان المپیک یا جام جهانی در حالی که قهرمان روی سکوی بالای قهرمانی ایستاده و طلا را بر گردنش می آویزند، نهایت غرور و شکوه است. همه اینها را رضازاده داشت. اما پهلوانی چیز دیگری است. رضازاده بدون تردید قهرمان بود و قهرمان است. اما تختی برای ما ها در سال 1340 فقط قهرمان نبود. قهرمان یعنی گرفتن طلا، یعنی بلند کردن وزنه یی که هیچ وزنه بردار دیگری نمی تواند آن را پرس کند، اما رضازاده توانست. تختی برای ما پهلوان بود نه به واسطه آنکه به حکومت پشت کرد، در مقابل شاهپور غلامرضا در استادیوم محمدرضاشاه تعظیم نکرد و هزاران تماشاچی برایش کف زدند، نه. تختی به خاطر احترامش به دکتر مصدق و جبهه ملی، به خاطر عشقش به مرحوم آیت الله طالقانی و قرائت فاتحه بر سر مزار شهدای 30 تیر و دکتر حسین فاطمی در برابر دیدگان جامعه، تختی نشد. اتفاقاً تختی به خاطر همان دلیلی تختی شد که ما در دنیای کوچک نوجوانی مان از او ساخته بودیم. به خاطر اینکه آنقدر مرد بود که حاضر نشد از نقطه ضعف حریفش بهره برداری کند و برود به سمت کتف چپ مدودوف . اگرچه آن روز ترسیدیم و کشیده های خیلی زیادی خوردیم، اما اتفاقاً درست تشخیص داده بودیم و تختی آقای آقاها بود. چون تختی می خواست و اعتقاد داشت که باید مردانه کشتی بگیرد. اگر تختی آن شب به طرف کتف چپ مدودوف می رفت و کارش را تمام می کرد، هیچ کس در اردوگاه تیم ملی ایران نمی فهمید و آب هم از آب تکان نمی خورد. اما آن وقت تختی فقط قهرمان می شد همچون حبیبی، همچون صنعتکاران، همچون دبیر، همچون خادم، همچون سوخته سرایی و همچون رضازاده. اما پهلوان نمی شد. اتفاقاً ما بچه های آن روز در سال 1340 و در دبیرستان رهنمای خیابان منیریه درست فهمیده بودیم؛ پهلوانی یعنی چگونه قهرمان شدن. یک قهرمان فقط می خواهد قهرمان شود. ممکن است یک قهرمان برای کسب مدال طلا و اول شدن خیلی کارها کند، یا دست کم چشمانش را روی خیلی از مسائل و واقعیت ها و حق و ناحق های جامعه اش ببندد. چنین ورزشکاری البته فقط قهرمان می شود اما همچون تختی پهلوان نمی شود. تختی می توانست حداقل وقتی شاهپور غلامرضا برادر شاه وارد استادیوم محمدرضا شاه می شود از جایش برخیزد اما تختی، تختی بود. کرنش در برابر حکومت برایش افت داشت. در عوض وقتی کنار مزار دکتر حسین فاطمی می رفت با کت و شلوار به روی خاک زانو می زد و لبانش را روی سنگ قبر وزیر خارجه دکتر مصدق می گذاشت. نه، تختی مرام داشت و اتفاقاً مردم هم این را فهمیده بودند و عاشقش بودند. به همین خاطر وقتی در سال 1339 در بوئین زهرا زلزله آمد و هزاران تن را از میان برد و بخشی از منطقه با خاک یکسان شد، غلامرضا تختی به همراه چهار یار دیگر دکتر مصدق، حسین نایب حسینی، مهندس حصیبی، حسین شاه حسینی و حاج محمود مانیان از پیشکسوتان بازار، به تنهایی چندین برابر شیر و خورشید رژیم شاه به مردم بوئین زهرا و آوج کمک رسانی کردند. خیلی های دیگر هم مدال طلا برده و قهرمان بودند اما این تختی بود که وقتی در کوچه ها و خیابان های تهران برای زلزله زدگان بوئین زهرا گل ریزان کرد، زلزله دیگری به راه انداخت. در میان صدها هزار ساکنان پایتخت که هرچه در وسع شان بود برای هم میهنان زلزله زده شان به تختی می دادند، زن رختشویی بود که النگوی طلایش را درآورد و به تختی داد. آقای بهرامی فکر می کرد که ما مسحور «قهرمان»ی تختی شده ایم؛ با غیظ از ما می پرسید؛«مگر هیچ کس دیگری در این مملکت قهرمان نشده و مدال طلای المپیک نیاورده ؟» آنچه که آن روز نمی توانستم به او بگویم و در عالم نوجوانی خودم هم به عقلم نمی رسید،اما با همه وجود آن را حس می کردم،این بود که تختی فقط یک قهرمان نبود.مهم تر از قهرمانی،او یک «مرد» بود؛یک پهلوان بود.

 

پی نوشت:

چقدر خالیه جای غلامرضا تختی و چقدر ....میخواستم بگم چقدر کم شده امثال تختی ها دیدم کم نشده تموم شده!


 
من در این روز مقدس به تو می اندیشم...
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸ : توسط :

 

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله نمی اندیشم....

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را

تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من ، تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

(فریدون مشیری)

 

یک سال  گذشت از روزی که جان و دل و خانه یکی کردیم و تو شدی همه زندگی...تو شدی دلیل بودنم...قشنگ ترین لحظه های عمرم توی این یکسال خلق شد  و تنها چیزی که میتونم بگم اینه که خدایا به خاطر همه چیز ازت ممنونم...

همسفر صادق و مهربانم...سالگرد تولد دوباره مون مبارک...یادمون باشه که همیشه علشق باشیم.


 
آذر دخت
ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ : توسط :


           

               ٢۴ آذر روز منه...روز تولدم..هر سال منتظرم ببینم کیا این روز رو یادشون می مونه و کی اولین نفریه که بهم تبریک میگه..تبریکهای هر سال از صبح روز تولدم شروع میشه و گاهی تا یکی دو روز بعد ادامه پیدا می کنه.برام خیلی مهمه که بعضیها این روز رو یادشون بمونه و اگه نمونه ناراحت میشم! ( خب دست خودم نیست دیگه)

اما امسال یه اتفاق متفاوت افتاد و اونم جشن تولدی بود که گل نرگس مهربون اول توی وبلاگش و بعد هم توی خونه مون برام گرفت..جشنی که در نوع خودش منحصر به فرد بود..

یاد تولدهای بچگیم افتادم که مامان با کلی ذوق برام می گرفت...دیشب شب خیلی خوبی بود..کنار دوستای خوبم...ممنونم از همه تون که این روز رو برام یه خاطره منحصر به فرد کردید...

 

پی نوشت عاشقانه: امروز سالگرد یک اتفاق خوب دیگه هم هست و اون یک پیوند محکم و عاشقانه است بین من و همسفر زندگیم..عقربه های ساعت که به 3 بعد از ظهر برسه درست یکسال میگذره از لحظه ای که پای سفره عقد قسم خوردیم عاشق باشیم و همدیگه رو تنها نذاریم...مبارکمون باشه...قلبقلبقلب


 
کاش آدم باشیم
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ : توسط :

 

       من امیدوارم هیچوقت توی زندگیم رئیس و مدیر و صاحب منصب نشم و اگه شدم...

                        امیدوارم آدم باشم.

        دلم نمیخواد رئیس بشم چون به خاطرش باید دل بشکنم، زیرآب بزنم، تند حرف بزنم، صدامو بلند کنم، زور بگم، بی منطق باشم، دهن بین باشم، و گاهی نفهم باشم...

 

         دلم میخواد فقط آدم باشم....آدم باشم...آدم باشم....

 

 


 
پنج شنبه به یاد ماندنی
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸ : توسط :

 

     دیروز روز سخت و خسته کننده ای بود و پر از کار...از دو سه هفته پیش استرسش همه زندگیمون رو گرفته بود.قرار بود واسه بچه های کارمندا جشن بگیریم اما یه اجرای مهم و حیاتی هم جای دیگه ای داشتم که هیچ جوری نمیشد ازش گذشت چون جزء معدود کارهاییه که عاشقانه انجامش میدم و دوستش دارم و برای رسیدنش لحظه شماری می کنم...سخت بود هماهنگی بین دوتاش..تا آخرین لحظه امیدی نداشتم که برسم اما بازم مثل همیشه یه تکیه گاه محکم ، یه کسی که این روزها همه همه زندگیم شده و هر روز بیشتر از قبل عاشقش میشم بهم اطمینان داد که :‌می رسونمت!

و من بهش اطمینان کردم.برنامه اول مثل هر سال عالی برگزار شد ..و او حاضر شد کلاسش رو تعطیل کنه و به خاطر من کلی خسته بشه تا من به برنامه دوم برسم..و خلاصه رسیدم...ممنونم همه زندگیم...

اما این همه ماجرا نبود. دو نفر دیگه این وسط خیلی کمک کردن ..یکی روحیه داد و تشویقم کرد و اون یکی خالصانه و بی دریغ خیلی بیشتر از اون چیزی که وظیفه اش بود کمکم کرد ..حواسم بود که شب تا دیر وقت دنبال کارها بود و صبح زود با دقت و وسواس شروع به کار کرد تا کمبودی حس نشه و همه چیز مرتب باشه...خیلی ممنونم ..دوست و همکار عزیز که اگه نبودی اصلا اصلا دیروز دیروز نمیشد و اون لبخندها رضایت خانواده ها و بچه ها خلق نمیشد...و هم چنین از گل نرگس عزیز ممنونم...

دیشب بعد از چند هفته با آرامش خوابیدم...ممنونم خدا جون

 

این پنج شنبه رو هیچوقت فراموش نمیکنم...باور کردم که تا وقتی این آدمها کنارم هستند زندگی ارزش زنده موندن رو داره...


 
آقا ماشا الله
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

از وقتی یادم میاد خونه قدیمی مادربزرگم که میگن مال صد و پنجاه سال پیشه پر بود از آدم...یه خونه قدیمی با یک حیاط بزرگ و اطاقهایی که دورتا دورش بودند و هر کدوم اندازه یک خونه کندو! با یه باغچه بزرگ و درختهای میوه..و حوضی که تابستونها محل به اوج رسیدن شیطنتهای بچگی بود تا وقتی که قد کشیدیم...

این خونه قدیمی با اون در چوبی کلون دار که هنوزم سنت قدیمیشو حفظ کرده و کلون و کوبه زنونه و مردونه داره از وقتی یادم میاد پر از مستاجرهای رنگ و وارنگی بود که میومدن و مدتی میموندن و میرفتن...گاهی پیرزن بودن و گاهی پیرمرد و گاهی زن و شوهری جوان و به ندرت دارای بچه...هنوزم اسم و قیافه خیلی هاشون یادم مونده..اما از میون اونا یک نفر خونه زاد شده و سالهاست که  مونده (فکر میکنم از حدود سال ۶۵ تا حالا)...یه پیرمرد ساده و زلال به اسم آقا ماشاءالله..

وقتی شوهر یکی از مستاجرها فوت کرد آقا ماشاءالله پیداش شد و با اون خانم ازدواج کرد و موندگار شد. چند سالی زندگی کردن تا همسرش فوت کرد و یه زن دیگه گرفت که تا همین دو سه سال پیش با هم زندگی می کردن ولی از شانس بد اونم مرد!

و آقا ماشاءالله تنها شد....

این پیرمرد ساده  وقدیمی که هنوز با وجود کهولت سن و داشتن لرزش دست شدید اطاق کوچیکش از تمیزی برق می زنه و روزی یکبار جارو و نظافت رو ترک نکرده سالها پیش توسط یکی از مالکین اون زمان توی یه مزرعه پیدا میشه در حالی که توی قنداق پیچیدنش..اون مالک نوزاد رو میبره و براش شناسنامه میگیره و بزرگش میکنه و  آقاماشاءالله میشه کارگر شبانه روزی اونا..بدون اینکه خانه و خانواده ای داشته باشه تا میانسالی براشون کار می کنه و وقتی دیگه کاری از دستش برنمیاد عذرشو میخوان. و بعد از اون تازه به فکرش میرسه زن بگیره..اما از اون دوتا ازدواجشم صاحب بچه ای نشد و انگار قسمتش نبود نسلش ادامه پیدا کنه...

تو سالهای جوانیش چندین سال تهران زندگی میکرده و خدمتکار یکی از خواننده های خانم بوده بعد از انقلاب اربابش ازش میخواد باهاش بره خارج اما اون قبول نمیکنه و زندگی توی رنج رو انتخاب میکنه..

سالها زیر پوشش بهزیستی بود تا اینکه ارثی از زن اولش بهش رسید و حقوق کمش قطع شد اما متولی ارث که از سهم حقیقی مبلغ ناچیزی ماهانه بهش میداد بنا کرد به اذیت کردن و دیر و زود دادن حقوق و این شد که زندگی این پیرمرد توی سختی و تنگدستی گذشت...تا اینکه دوباره به کمک همسایه ها حقوق بهزیستیش برگشت و بخور نمیر ماهانه ای گیرش اومد...

سالهاست می شناسمش..سالهاست کنار ماست عین یه عضو خانواده... حتی توی عروسیهامون ..همه اهل محل هواشو دارن حتی کسی از عصبانیتهای گاه و بیگاهش ناراحت نمیشه...اما چیزی که همیشه عذابم میده فقریه که از لحظه تولد باهاشه و انگار تا آخر عمر نمیخواد دست از سرش برداره!

آقا ماشاء الله هیچوقت یه دل سیر غذا نخورده. هیچوقت یه لباس خوب نپوشیده و هیچوقت حتی مسافرت نرفته! هنوزم که هنوزه خونه شو با یه چراغ نفتی قدیمی گرم میکنه و چون دستش می لرزه خونه اش همیشه بوی نفت میده. بهترین غذایی که درست می کنه برنج و گوجه است که البته اونم همیشگی نیست.هر چند خیلی تلاش می کنیم هواشو داشته باشیم اما کمکهای گاه و بیگاه ما و لباسهایی که مامان عیدها براش میخره اون درد کهنه ای رو که از بچگی باهاشه چاره نمیکنه. ..

وقتی می بینمش شروع می کنه از انواع مریضیهاش میگه و اینکه دکتر بهش چه داروهایی داده و اینکه همسایه ها حیاط رو جارو نمی کنن  و اون همه اش خسته میشه ...هی حرف و حرف و حرف... اما من گوش میکنم ..

.آقا ماشاءالله سالهاست شنیده نشده...سالهاست تنها مونده ...

نمیدونم چراغ عمرش تا کی سو سو بزنه؟ اما دلم میخواست تقویم زندگیش جور دیگه ای ورق می خورد...یه جور خوب..جوری که توش گرسنگی و خستگی و تنهایی نباشه...جوری که آخرش این پیرمرد ساده پدر بشه پدر بزرگ بشه ..خونه داشته باشه...زن داشته باشه..مونس داشته باشه...خونه اش گرم باشه...بخاریش گازی باشه..خونه اش بوی نفت نده...لباساش نازک نباشه و سردش نشه...مجبور نباشه توی زمستون با آب سرد ظرفاشو بشوره...خوشحال باشه..خوب بخنده...

آقا ماشاء الله نمیدونه وبلاگ چیه؟ حتی نمیدونه کامپیوتر چیه؟ اصلا سواد نداره که بخونه و بفهمه چی نوشتم اما دلم خواست واسه دل خودم و واسه چشمهای ساده اش بنویسم....شاید...

 

 


 
پایان قشنگ یک سال تلاش
ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

       دیروز یکی از روزهای مهم زندگیم بود.وقتی بعد از دوسال وقفه تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدم فکر می کردم ارشد هم یه چیزی مثل دوره کارشناسیه با همون طراوت و خوشیها..با همون دوستیها..اما سخت بود نه به خاطر نوع درسها به خاطر اینکه دور بودم ..به خاطر مسافت طولانی که هر هفته از کرمان تا تهران طی می کردم تا برم دانشگاه! اما هر چی بود بلاخره تموم شد و دیروز حاصل تلاش یکساله روی پایان نامه به ثمر رسید و بعد از یک دفاع به قول اساتیدم خوب، با جمعیتی که هرگز فکرشو نمی کردم بیان، به سرانجام رسید و به خوبی و خوشی تموم شد.

اما دست مریزاد اصلی مال استاد راهنمای عزیزم دکتر گرانمایه پور هست که دیروز سنگ تموم گذاشت و حسابی ازم دفاع کرد. امیدوارم همیشه تندرست و موفق باشه.

علی رغم استرسی که داشتم اما لحظه آخر که همه قیام کردن تا نمره خونده بشه وقتی شنیدم جلسه دفاع پایان نامه کارشناسی ارشد ارتباطات  با درجه عالی و نمره ١٩...یه آرامش غریبی به عمق جانم سرازیر شد که فقط اونایی که تجربه کردن روز دفاع رو می تونن درکش کنن...

اما این وسط یک نفر دیگه بود که اگه نبود حضور و همراهیش هرگز دیروز اینجور قشنگ خاطره نمیشد. و اونم همراه و همسفر عزیز زندگیمه که به جز حمایتهای روحیش حدود ٢ هفته وقت گذاشت تا یه پاور پوینت تحسین برانگیز درست کنه که حتی تحسین داور رو برانگیخت و دیروز هم کارشو تعطیل کرد تا از ابتدای کار کنارم باشه و حتی اونقدر نگران بود و استرس داشت واسه من که یادش رفت ازم فیلم بگیره! اما بهش افتخار میکنم تا همیشه عمر...و عاشقانه دوستش دارم...

خدایا شکرت که همه چیز رو خوب تموم کردی...شکرت


 
گفتگوی مجنون و خدا
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ : توسط :

 

 

            یک شبی مجنون نمازش را شکست

            بی وضو در کوچه لیلی نشست

            عشق آن شب مست مستش کرده بود

            فارغ از جام الستش کرده بود

            گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟

            بر صلیب عشق دارم کرده ای

            خسته ام زین عشق دل خونم مکن

            من که مجنونم تو مجنونم مکن

            مرد این بازیچه دیگر نیستم

           این تو و لیلای تو ، من نیستم!

           گفت ای دیوانه لیلایت منم

          در رگت پنهان و پیدایت منم

          سالها با جور لیلا ساختی

         من کنارت بودم و نشناختی....

 

پی نوشت:

   * نمی دونم شاعرش کیه؟ سوال نفرمائید.

 

   *  دیشب دلت تنگ شده بود واسه زمستون های برفی نهاوند و سرما و کرسی و شب یلدا...توی دلم به خدا گفتم : کاشکی آرزوش برآورده بشه...کاشکی...