اردیبهشت و مسابقه خاطره ها
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ : توسط :

 

اردیبهشت هنوز نیومده اما من که عاشق این ماه قشنگ هستم رفتم به استقبالش و بوی گل تو مشامم پیچیده و یاد این شعر کتاب فارسی پیش دانشگاهی افتادم که میگه:

اوایل گل سرخ است و انتهای بهار

نشسته ام سر سنگی کنار یک دیوار

جوار دره دربند و دامن کهسار........

 

و هر وقت میخونمش حس میکنم دقیقا همونجا نشستم و دارم نگاه می کنم به آدمهایی که از کوه میان بالا...یاد کوهپیمایی های یک روزه مون با بچه های موسسه علیمرادیان می افتم توی سالهای نه چندان دور...روزهای خوشی بود..وقتی گلهای محمدی خونه مامان ملوک رو می چیدیم می بردیم مدرسه واسه خانم معلم..

اردی بهشت حقیقتا بوی بهشت رو با خودش میاره و با اینکه من دختر پاییزم و برگهای زرد و خشک و رنگارنگ رو از هر چیزی بیشتر دوست دارم اما نمیتونم انکار کنم که چقدر این هوای قشنگ بهاری و بوی گلهای سرخ اردی بهشت رو دوست دارم...

مهمترین اتفاق و مهمترین روز این ماه واسه من از ٢٢ سال پیش یعنی از روزی که رفتم مدرسه تا حالا ١٢ اردی بهشت بوده  و هست و خوشبختانه هنوز هم دوستش دارم و واسه رسیدنش لحظه شماری می کنم شاید چون مامانم معلم بود روز معلم همیشه برام رنگ  و بوی خاصی داشت حتی حالا که خیلی ساله دانش آموز نیستم اما یادم نمیره به معلمهام زنگ بزنم.یادم نمیره برم مدرسه مامان و براش گل ببرم ...

خیلی لذت بخش بود وقتی با اولین حقوقم واسه مامانم کادوی روز معلم خریدم و چقدر خوشحال شد و هنوزم ذوق اون لحظه توی دلمه...

راستی یکی از دوستان خوب پیشنهاد کرد یه مسابقه بی جایزه بذارم به مناسبت روز معلم:

اما من میخوام یه مسابقه با جایزه بذارم ...

میخوام تلخ ترین و شیرین ترین خاطره هاتون رو از معلمهای دوران تحصیلتون برام بگید یعنی برای من و همه اونهایی که اینجا رو می خونن...بگید و جایزه بگیرید..به کسانی که بهترین خاطره ها رو تعریف کنن خاطره هایی که از ته دل بخندونه یا بگریونه جایزه میدیم....زود باشید که وقت تنگه...از همین الان تا روز ١٠ اردیبهشت هم وقت دارید..

داور این مسابقه هم خوانندگان وبلاگ هستند..پس کاملا عادلانه است

 


 
روزهای دلتنگی و رویاهای دونفری
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩ : توسط :

 

       وقتی دلتنگ شهر و دیار میشیم دوتایی میریم توی رویا.........

       _ فکرشو بکن چقدر خوب میشد اگه مجبور نبودم ۶ صبح بیدار شم و وقتی هنوز ستاره ها توی آسمونن برم سر خیابون وایسم تا سرویس بیاد! و وقتی هنوز هیچ اداره ای باز نیست ٧ صبح کارت بزنم و برم بشینم پشت میز و تا عصر خزعبلات تک تک آدمهای فاقد عقل دور و برم ( البته بلانسبت معدود آدم حسابیهاشون) رو گوش بدم و هی عین منگول ها سر تکون بدم!

_ فکرشو بکن چقدر خوب میشد اگه صبح ها وقتی با صدای زنگ ساعت بیدار میشدم با خوشحالی می گفتم آخ جون یه روز تازه! نه اینکه بگم:‌واااااای بازم صبح! بازم اون پادگان دردآور!

_ فکرشو بکن چقدر خوب میشد اگه صبح می رفتیم سرکار تا ساعت ٢ بعدشم میومدیم به بقیه زندگیمون می رسیدیم و تو مجبور نبودی واسه رسیدن به محل کارت روزی ٣ ساعت بری و برگردی! و خسته و خسته و خسته باشی..

_ فکرشو بکن چقدر خوب میشد اگه کارمون رو دوست داشتیم اگه من روزنامه نگاری می کردم و تو توی دانشگاه درس می دادی و هر روز با شوق منتظر فردا بودیم ..

_ فکرشو بکن اگه توی شهر خودمون زندگی می کردیم و هر وقت دلمون می گرفت کسی رو داشتیم که ببینیمش و باهاش حرف بزنیم و جایی بود که بریم و روحمون تازه بشه چقدر خوب میشد!

_ فکرشو بکن چقدر خوب میشد اگه دور و بریهامون توی محل کار فهمیده بودن، درصد درک و شعورشون بالا بود و از مصاحبتشون لذت می بردیم چقدر میتونستیم آدمهای مفیدتری باشیم و چقدر باشوق کار می کردیم...

_ فکرشو بکن چقدر خوب میشد اگه همه آدمها سر جای خودشون بودن و تو هر روز حرص نمیخوردی که چرا با این همه زحمت و تحصیلات عالیه باید بری توی غربت کاری رو که دوست نداری انجام بدی و توی شهر خودت کسی سر جات نشسته که........حرف نزنم بهتره!

------- فکرشو که می کنیم دلمون میگیره اما به خودم میگم شاید حکمتی توی این همه سختی کشیدن هست که ما درکش نمیکنیم اما بلافاصله بعدش مفهوم عدل الهی به ذهنم میاد و میگم یعنی وجود نداره؟

مگه خدا خودش نگفته هر کسی رو که دوست داره روزیشو توی شهر و دیار خودش قرار میده؟

بسه دیگه ....بیا از رویا دربیایم....خسته شدیم از این همه سال آرزوی دست نیافتنی...


 
سفر هفتاد و نهی ها
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ : توسط :

 

       سلام به همه بچه های خوب دانشکده علوم اجتماعی علی الخصوص 79 ای های عزیز...

   راستش از اونجایی که ما جزء استثنایی ترین دانشجوهای دنیا هستیم که هنوز بعد از گذشت حدود 5 سال از فارغ التحصیلی هم با هم در ارتباطیم و به هم زنگ می زنیم و قرار می ذاریم حالا هم به سرمون زده یه ملاقاتی رو ترتیب بدیم اما این دفعه فرقش اینه که میخوایم بریم سفر..آره یه سفر کوچولو که هم فال باشه و هم تماشا....نشستیم حساب کتاب کردیم دیدیم کجا بریم که واسه بچه ها راحت باشه؟ دیدیم چون بیشتر بچه ها تهران و اطراف هستند و الانم فصل بهاره و گل و گلاب........ یهو جرقه زد...کاشان

البته این فعلا در حد یک پیشنهاده و قطعی شدنش بستگی به نظر بچه های گل 79 ای داره ...سفر یک روزه است و واسه راحت بودن دوستان عزیز پیشنهاد میشه بایکی از آژانسهای مسافرتی صحبت کنیم که مشکل تدارکات هم نداشته باشیم..

کلیه بچه های خوب 79 ای دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران هم میتونن شرکت کنن اگه تنهان تنها بیان. اگه همسر دارن ( که بیشترشون خدا رو شکر دارن) با آقا یا خانمشون بیان. اگه هم پیشرفتشون بیشتر بوده  وبچه هم دارن با اون گل پسر یا ناز دخترشون تشریف بیارن...دیگه صاحب مجلس خودتونید ...زمان سفر هم توی اردیبهشت ماهه.

هزینه ها هم که به صورت کاملا عادلانه بر تعداد نفرات تقسیم خواهد شد.

از همین امروز تا آخر ماه بیاید و اعلام آمادگی کنید و بگید چند نفرید؟ و عزیزانی هم که وبلاگ دارن و یا به هر طریقی به سایر 79 ای ها دسترسی دارن خبر بدن یا لطف کنن و لینک این مطلبو توی وبلاگشون بذارن تا همه خبردار بشن.. حداکثر تا آخر فروردین یا بهم زنگ بزنید یا ایمیل یا همینجا کامنت بذارید بگید که میاید و چند نفرید؟

عزت زیاد

بعدا نوشت:

طی چند ساعتی که از نوشتن این مطالب گذشته برو بچ هم دانشکده ای اونم از نوع هفتاد و نهی ضمن ارسال انواع مرقومه ها به شیوه اس ام اس و ایمیل و کامنت اصرار داشتند که بنده اینجا این نکته را قید نمایم که این برنامه ویژه بچه های دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهرانه که قید ٧٩ ای بودن داشته باشن یعنی ورودی سال ٧٩ باشن اعم از شبانه و روزانه ترتیب داده شده که اونم شامل بچه های گل ارتباطات- جامعه شناسی-مردم شناسی و تعاون هستش ! و ان شاءالله برای سایر دوستان وبلاگی هم برنامه جداگانه ای ترتیب داده خواهد شد. ( حالا اگه یه موقع سایر ورودیها حسودیشون شد و دلشون خواست قدم رنجه کنن خبر بدن تا ایشالا فکری واسه شون بکنیم!)

هرکدوم از دوستان که اومدنش قطعیه یه شماره همراه واسه من خصوصی بذاره لطفا

 

ستاد تسهیلات سفر هفتاد و نهی ها


 
این یک ماجرای واقعی است
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ : توسط :

 

     دوتا خواهرن و یک برادر.با پدری که معتاده و بیکار و مادری که خیلی وقته ترکشون کرده به خاطر اعتیاد پدر! خانواده و قوم و خویش زیاد دارن اما فقط در حد اسمند.تنها خویش و قوم و در واقع همه چیزشون یه عمه فداکاره که زندگیشو وقف اونا کرده.عمه از ازدواجش صاحب بچه ای نشده  و دختر کوچیک شوهرش رو سرپرستی میکنه و در کنارش همه هوش و حواسش به این 3 تا برادرزاده است که نه مادری دارن که براشون غذایی بپزه و نه پدری که راه رو از چاه نشونشون بده.و عمه شده مادرشون، شده پدرشون، شده بزرگترشون، و مشکل وقتی بیشتر میشه که شوهر عمه با این برادرزاده ها رابطه خوبی نداشته باشه و اونا مجبور باشن واسه خوردن غذایی که عمه براشون پخته یواشکی بیان خونه عمه گاهی هم که تعطیلی باشه و نتونن بیان عمه یواشکی قابلمه غذا رو واسه شون می فرسته! اما همه زندگی که غذاخوردن نیست. این بچه ها خرید دارن .درس و مدرسه دارن.تربیت میخوان و هزار تا کار دیگه که عمه یک تنه از پس همه شون برنمیاد.دختر بزرگ دبیرستانیه و مثل هر دختر نوجوان دیگه ای دلش مبخواد خوب لباس بپوشه ..گردش بره و با دوستاش تفریح کنه اما ....

تک برادر اونا توی حساس ترین سن یعنی نوجوانی به سر می بره و واسه کسب درآمد هم کار میکنه و هم درس میخونه اما کی باید مواظبش باشه تا راه خطایی نره؟!

دختر کوچیک هم ابتداییه و هنوز به یکی احتیاج داره که مواظبش باشه.که به درس و مشقش برسه و تربیتش کنه..اما از همه این بایدها چی مونده؟

بچه ها دزدکی میان خونه همسایه بغلی عمه و اونجا میمونن تا عمه بیاد سری بهشون بزنه یا غذایی براشون بیاره!

بچه ها با همسایه ها میرن خرید و از توی مکالمات مردم کوچه و بازار آداب زندگی رو یاد می گیرن....نمیدونم حاصل این مدل زندگی کردن چی میشه ؟ توی 4-3 سال آینده و توی 10 سال آینده از مریم و سامان و مبینا چی قراره به عمل بیاد؟

عمه تا کی میتونه حواسش رو به اونها بده؟ عمه تا کی توان پختن و شستن داره؟ عمه تا کی هست که بهشون برسه؟ مادرشون که خیلی وقته ازدواج کرده و پدره هم با اعتیاد و موج گرفتگی که داره حتی نمیتونه خودش رو اداره کنه چه برسه به بچه ها رو..هیچ نهادی هم سرپرستی بچه ها رو قبول نمیکنه چون پدر دارن و.....نتیجه این میشه که بچه ها عین علف هرز فقط دارن رشد می کنن و ........

خدایا چرا این همه غصه هست توی دنیات؟تا کی باید ببینیم و غصه بخوریم که کاری از دستمون برنمیاد؟


 
تعطیلاتی که خوش گذشت
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ : توسط :

 

    نرم نرمک می رسد اینک بهار...

    خوش به حال روزگار...

    خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز...

 

      سلام ..سال نوی همگی مبارک..امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید و تعطیلات به همه تون خوش گذشته باشه..به ما که خیلی خوش گذشت..راستش گاهی وقتها خدا با سورپریزاش شرمنده ام میکنه..روزهای آخر سال خیلی خسته و کلافه بودم و دلم میخواست فقط بگذره و تموم بشه ..اما خدا جوری تمومش کرد که اصلا توقعش رو نداشتم..اولش به سرم انداخت که هفته دوم رو مرخصی بگیرم و بعد هم باز به سرم انداخت که پیشنهاد یه مسافرت چند روزه رو به دوستان بدم و یهو چشم باز کردیم دیدیم توی جاده شیرازیم با ۴ تا از دوستای همسن و سالمون..خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت جوری که اصلا فکرشم نمیکردیم..

شیراز رو واسه اولین بار بود که میدیدیم همه مون اما تصورم ازش یه چیزی در حد اصفهان بود و یا یه شهر قشنگ شمالی..اصلا باورم نمشد شهری به این زیبایی توی ایران وجود داشته باشه..خیلی لذت بردیم...

شهری بی نظیر با آثار تاریخی و طبیعی بسیار زیبا که فکر میکنم اگه یک ماه هم توش بمونی تموم نشه و سیر نشی از دیدنیهاش..

حافظیه، آرامگاه شیخ اجل سعدی علیه الرحمه،بازار و مسجد و حمام وکیل،ارگ کریمخانی،باغ ارم، باغ جهان نما، باغ عفیف آباد، نارنجستان قوام، شاهچراغ،تخت جمشید،پاسارگاد،نقش رستم و خیلی جاهای دیگه باعث شد این سفر سه روزه ماندگار بشه توی ذهنمون و مهمتر از اون همسفرهای خوبی بود که داشتیم و این سفر رو برامون دلچسبتر کردند...

میخوام توی سال ٨٩ سفر و دیدن گوشه گوشه ایران عزیز و قشنگ رو ببینم و از دیدنیهاش لذت ببرم...امیدوارم خدا کمک کنه و به هدفم برسم..

کار دیگه ای که دوست دارم توی این سال انجام بدم مطالعات گسترده تاریخیه و میخوام هر چه بیشتر درباره تاریخ ایران بدونم و بخونم..با دیدن عظمت تخت جمشید و خوندن جملات قصار کوروش بزرگ واقعا از ایرانی بودنم احساس غرور کردم و درکنارش تاسف از اینکه از اون عظمت چی باقی مونده؟

میخوام درس بخونیم و درس بخونیم و درس بخونیم( این تاکید واسه آقای خونه است که قول داده دکتراشو توی سال ٨٩ شروع کنه! مگه نه عزیز دل؟)

و میخوایم خیلی کارهای دیگه انجام بدیم که بعدا میگم !!!

 

 الحق راست گفته حضرت حافظ:

خوشا شیراز و وضع بی مثالش           خداوندا نگه دار از زوالش