درد آدم بودن
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ : توسط :

 

        درد میدونی چیه؟

        درد اینه که آدم باشی ولی حق نداشته باشی غمگین بشی. حق نداشته باشی اشک بریزی.حق نداشته باشی دلت بگیره.حق نداشته باشی شکایت کنی و ....

چرا؟

چون همه از شخصیت تو چیز دیگه ای توقع دارن! چون اونقدر برای همه مظهر استواری و اعتماد به نفس بودی و اونقدر لبخند زدی و خندیدی که حالا دیگه اگه واقعا هم داغون باشی حق نداری دم بزنی..حق نداری اشک بریزی.حق نداری از زندگی خسته بشی....

وقتی بهت میگن: تو امید مایی.وقتی یکی میگه اگه تو نباشی من غصه هامو کجا ببرم؟

یکی میگه:‌تو فقط مال خودت نیستی مال چند نفر دیگه هم هستی..

اون یکی میگه: تو منو به زندگی برگردوندی اگه نباشی منم نیستم!

حالا تو می مونی و یک دنیا بغض نشکفته و یه دل غمدار...که انگار باید دوباره سرکوبش کنی و یه لبخند مسخره تحویل همه بدی که:‌من حالم خوبه!

 

بابا به خدا منم آدمم! آدمها هم گاهی دلشان می گیرد...آدمها هم گاه دلشان اشک

میخواهد.دلشان آغوش گرم میخواهد...آدمها هم گاهی دلشان میخواهد بمیرند.....

 


 
 
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

                     

                                   ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت

 


 
شادی آوردی ای امید سپید....
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ : توسط :

بلاخره همه دعاها کارخودشو کرد و نعمت زمستانی به روی شهرها و روستاها سرازیر شد....یکی دوروز گذشته تقریبا همه ایران سفید پوش شدند و این اتفاق خیلی خوب و مسرت بخشی واسه همه بود.....و چون قول داده بودیم اگه برف بیاد بریم برف بازی سرقولمون موندیم و رفتیییییییییییییم!

 

سالها میگذره از آخرین باری که برف بازی کردیم.از آخرین آدم برفی که درست کردیم.از آخری باری که گلوله برفی برای همدیگه پرتاب کردیم..سالهایی که شاید به ظاهر دور شده باشند ولی هنوز هم عطرخاطرات قشنگشون توی کام ذهنمون باقی مونده...خاطراتی به شکوه همه سالهای خوب کودکی و نوجوانی...روزهایی به سپیدی برف و به زلالی دلهایمان...

دوسه روز گذشته که اینجا برف اومد یه جور حس هیجان توی دلمون انداخت که اصلا یادم رفت که سالهاست دست به برف نزدم و سالهاست دیگه گلوله برفی درست نکردم..دلم خواست تنهایی برم زیر برفهایی که بی امان می بارید راه برم و برای خودم آواز بخونم..

به برفها دست بکشم و با شادی بخندم....حس خیلی قشنگی بود...اونقدر زیر برف موندم که دیگه دست و پاهام بی حس شده بود ولی هنوزم دلم میخواست من بمونم و برف بباره...وای که چقدر قشنگ بود...جای همگی اونهایی که نبودند خالی....

 

 

دیروز هم جاتون خالی با نرگس و افروز و سپیده جون(اون یکی سمیرا) رفته بودیم برف بازی...آدم برفی درست کردیم..روی برفها دراز کشیدیم.عکس یادگاری گرفتیم و واسه آدم برفیمون دماغ و دهن درست کردیم....روز خیلی خوبی بود بعدشم رفتیم جاتون خالی خودمون رو مهمون کردیم شیرنسکافه و هات چاکلت و کیک خوشمزه...روز خیلی خوبی بود...با وجود سرمای هوا اما گرمای دل دوستای خوبم شادی خوبی آفرید و شد یکی از خاطره های خوب زندگیمون...تا یادمون بمونه توی غربت هم میشه شاد بود به یاد شهرو دیارمون...کنار دوستان خوبمون....

 

پی عکس نوشت:

یه وقت فکر نکنید ما فقط از طبیعت عکس گرفتیم منتها چون خیلی متشخص و مشهور میباشیم و ترسیدم عکسهای زیبایمان از روی نت نایاب شوند! این بود که تصاویر سیمای مبارک خودمان را که کنار همین آدم برفی خوشگل گرفته بودیم دیگه به سمع و نظر شما نرساندیم..هر کی دوست داره حضوری بیاد نشونش میدیم!


 
نهاوندی که عاشقش هستم
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ : توسط :

 

(قلعه یزدگرد سوم در نهاوند)

 

یادمه وقتی بچه بودم و بچه های فامیل که متولد تهران بودن و تابستونها میومدن نهاوند یا ما می رفتیم پیششون یه جوری به ما میگفتن: شهرستانی! انگار مثلا شهرستانی یه جور فحشه! یا یه مرضی چیزی! و همین باعث شده بود هیچوقت سعی نکنم جایی بگم که اهل کجام؟! حتی یادمه یه بار یه همایشی رفته بودیم توی دوره دبیرستان من همه جا می گفتم همدانی هستم!!(خدا به دور!)

تا اینکه بزرگتر شدم و رفتم دانشگاه.دانشگاه تهران یه جورایی واسه خودش ایران کوچک بود و میشد گفت از دورترین روستاها و شهرهای ایران هم توش دانشجو داشت.مثلا ما یکی رو داشتیم از یکی از روستاهای یکی از شهرستانهای زاهدان و خیلیهای دیگه مثل اون...توی محیط خوابگاه هم این ترکیب فرهنگها خیلی بیشتر دیده میشد.شاید اولین سوالی که روزهای اول دانشگاه از هم می پرسیدیم این بود که : اهل کجایی؟ و همین میشد آغاز روابط دوستانه زیادی...بعضیها هم اطاقیهاشون رو بر اساس همین سوال انتخاب میکردند و بعضی نه!

اوایل وقتی می پرسیدن کجایی هستی؟ میگفتم نهاوند و تقریبا در 90 درصد موارد ناچار بودم بلافاصله بگم: استان همدان.چون معمولا کسی نمیدونست نهاوند کجاست؟! اما کم کم حس کردم خیلی دلم میخواد بگم که کجایی هستم؟ و خدا رو شکر چون تعداد نهاوندیهای مقیم کوی دانشگاه کم هم نبود و یه جورایی همه با هم در ارتباط بودیم این نام واسه دوستامون و دور و بریهامون جا افتاد و حالا دیگه حداقل هم اطاقیها و هم کلاسیها میدونستند نهاوند کجاست؟

و جالبتر اینکه مثلا وقتی دور هم جمع میشدیم بچه های دیگه میگفتن: باز این نهاوندیها به هم رسیدن! و کم کم نام نهاوند و نهاوندی توی دهانها چرخید...گاهی یکی از دوستای غیر نهاوندیمون با شوق میومد که بیا یه همشهری برات پیدا کردم! و یا اگه جایی سوال میکردن که کجایی هستید ؟ مثلا محبوبه اصفهانی یا لیلای زنجانی قبل از خودم میگفت: نهاوندیه!

خلاصه کم کم این اسم جا افتاد و من هرجا که رفتم با صراحت نه تنها گفتم که نهاوندی هستم بلکه سعی کردم اگه طرف مقابلم چیزی از نهاوند نمی دونه حداقل یه چند دقیقه ای براش کلاس توجیهی بذارم تا بدونه نهاوند کجاست و چیه؟

وبلاگ که راه افتاد و اسمشو گذاشتم نهاوند انگار یه جورایی دیگه این مهر خورد توی پیشانی ما و هرکی هم که تصادفی اومد اینجا اول از هر چیز پرسید: نهاوند ! چرا نهاوند؟ و من گفتم این شهر ماست..خاک پدری...

چند تا از دوستای دانشگاهو آوردیم نهاوند و از نزدیک نشونشون بدیم که علت اون همه تعصب چیه؟ و حقیقتا لذت بردند و همه خوششون اومد از اون همه زیبایی شهر کوچک ما...

وقتی به جبر کار و زندگی از نهاوند دور شدم اگرچه دلتنگ شهرم بودم ولی بازهم سعی کردم نام و آوازه اش را و همه عظمت تاریخی و جذابیتهای طبیعی اش را همانطور که هست به گوش همه برسانم ...مردمان دیار کریمان اولین میزبانان من بودند و دقیقا روز اول همه با تعجب می پرسیدند: نهاوند کجاست؟ ولی چند ماه که گذشت تک تکشان بهتر از من از نهاوند و مردمانش سخن می گفتند و آنقدر تشویق شدند که بعضی از آنها با خانواده هایشان به دیدار شهرمان آمدند...و حالا دیگر در نزد مردم کرمان هم نهاوند نامی آشنا بود...

شهر بعدی هم همینگونه بود و سعی کردم پیک خوبی برای شهرم باشم...هرجا که میرفتم سعی میکردم خوب باشم و همیشه قبل از آنکه نامم را بگویم باغرور از نام شهرم حرف میزدم ..میگفتم که نهاوندی هستم و اولین معرف شهرم عکسهای زیبای مناظرش بود و بعد مفاخرش...

با اینکه از شهرم دور بودم ولی سعی کردم پلهای ارتباطی رو قطع نکنم.توی تنها نشریه شهرم تا جایی که میتونستم سعی کردم هویت واقعی نهاوند رو به همه نشون بدم..این نشریه تا دورترین جاهای ایران رفت و ما رو به همه نشون داد..توی فضای مجازی حداقل کارم این بود که تصویر درست و خوبی از شهرم توی ذهن همه ترسیم کنم و توی چند تا همایشی که برنامه اجرا میکردم همیشه حتی در حد یک متن کوتاه هم که شده سعی کردم اسم نهاوند کهن بیاد...برام مهم نبود که منو میشناسن یا نه فقط چون اسمی از نهاوند توی برنامه بود دلم میخواست منم توش باشم..گاهی با کلی مصیبت برنامه هامو جور میکردم که مثلا به جشن سالگرد موسسه علیمرادیان برسم و بتونم واسه شهرم یه کار انجام داده باشم و واقعا از همه اینها لذت میبردم...

وقتی توی نت نام نهاوند رو سرچ میکنم و کلی صفحه باز میشه.وقتی می بینم بیشترین بازدید کنندگان وبلاگم از طریق جستجوی نام نهاوند به من رسیدند خیلی خوشحال میشم...

جالبتر اینکه توی یکی دوسال اخیر توی روابطم با دوستای غیر نهاوندی اونقدر که از نهاوندمون حرف زدیم و ناون ناون کردیم که می بینم خیلی از اونها هم ناون رو همینجوری خطاب میکنن ، به شهرم علاقمند شدن و حتی حرف زدنمونم یاد گرفتن و این خیلی برام ارزشمنده...احساس غرور میکنم که کسی بگه این خانم نهاوندیه!

حالا دیگه نه تنها بدم نمیاد که خوشحال هم میشم بگم شهرستانی ام! نهاوندی ام و زادگاهم محله دوخواهران است که زادگاه مادر و اجداد مادریم آنجاست...

محله قدیمی و کهنسالی که به قدمت تک تک مردم این شهر سابقه و خاطره در خود نهفته دارد...محله ای که شاید در آن زاده نشدم ولی خود را متعلق به آن می دانم و به تک تک خشتهای خانه قدیمی مادربزرگ عشق می ورزم...حتی اگر امروز از رونق قدیم افتاده باشد و دیگر آن اهالی اصیلش را نداشته باشد اما هنوز هم وقتی به آنجا میرسم حس خوبی در عمق جانم لانه میکند و انگار خونی تازه به رگهایم سرازیر میشود....

این حس خوب را فقط وقتی دارم که وارد نهاوند می شوم...به خانه پدری گام میگذارم و در محله دوخواهران به خانه مامان ملوک میروم....

دلم میخواهد همه مردم شهرم..همه آنان که سالهاست نهاوند را ترک کرده اند به جبر یا رغبت و همه نسل امروز و فردا هم همینگونه به شهرمان عشق بورزند و همینطور با افتخار در هرکجا که رفتند بگویند که نهاوندی هستند...و حاضر باشند برای شهرشان قدمی بردارند...

دلم میخواهد حتی اگر کاری از دستمان برنیامد سعی کنیم هرکجا که بودیم یک انسان خوب باشیم تا اگر جایی نامی از نهاوند به میان آمد نام نهاوند ، خوبی یک نهاوندی را تداعی کند....


 
خدای من.........
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

             

        چقدر بعضی وقتها احتیاج دارم باهام حرف بزنی!

               چقدر سخت است که تو فقط میشنوی و کلامی سخن نمیگویی!

              هیچ فکر نکردی که گاهی هم دل ما میگیرد و دلمان میخواهد فقط و فقط      

             صدای تو را بشنویم؟

             هیچ دلت برای دلتنگیهای ما نمیسوزد؟

          پس کی میخواهی این سکوت چندین هزار ساله را بشکنی؟

         کی بلاخره بغضهایم بغضت را خواهد شکست تا عاشقانه در آغوشم بکشی و

          فقط یک کلمه بگویی عزیزکم بگو!


 
تقدیم به بهترین گل نرگس دنیا
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ : توسط :

در فرهنگ لغت برای هر اسم معنایی خاص نوشته شده اما در لغتنامه دل من بعضی اسمها معنای دیگری دارند که امروز میخواهم یکی از آن اسمها را معنی کنم نامی به زیبایی گل، به طراوت نرگس در زمستان، نامی به قشنگی گل نرگس....

نرگس یعنی محبتی بی انتها

نرگس یعنی سخاوتی وصف ناپذیر

نرگس یعنی حجب و حیای چشمان متینت

نرگس یعنی دوستی که هر وقت دلت گرفته باشد کنارت احساسش میکنی حتی اگر نباشد

نرگس یعنی رفیقی ناب در این روزگار بی معرفتی آدمها

نرگس یعنی مادری که در عین مادر بودنش سرچشمه طراوت و سرزندگی است

نرگس یعنی مادری که به اندازه زبان کودکانه نیایش و غرور نوجوانانه یگانه منعطف میشود تا چیزی کم نگذارد برای آنها

نرگس یعنی رفیق بی کلک و شریک صبور همه لحظه های تلخ و شیرین همسفر زندگیش

نرگس یعنی دختر دردانه بابا و مامان

نرگس یعنی خواهر بزرگتر همه برادرها خواهری که دلش همیشه شور برادرها را میزند حتی از همین راه دور

نرگس یعنی خواندن غم و نگرانی چشمهای من  و ما

نرگس یعنی حواست باشد که من کنارت هستم مبادا تنهایی غصه بخوری

نرگس یعنی همه بغضهایت را بیاور طبقه پایین در اطاق مرا بزن و بگذار تا آغوشم را به روی همه دلتنگیهایت بگشایم.

نرگس یعنی نهار خوردی؟ مبادا گرسنه بمانی...بیا با هم غذا بخوریم..

نرگس یعنی دستات چرا سرده ؟ نکنه فشارت افتاده آب قند برات بیارم؟

نرگس یعنی میای زیر بارون پیاده بریم؟ یعنی حواسم هست امروز دلت گرفته میخواهم کمی قدم بزنی...

نرگس یعنی اگر یک روز نباشد دلمان میگیرد از دیدن آن اطاق در بسته!

نرگس یعنی یک روز صبح اگر دیر بیاید انگار چیزی کم داریم.

نرگس یعنی حال محبوبه و منیژه و فائزه  و زری و رویا را پرسیدن..حال دوستان وبلاگی را که هرگز ندیده است اما دوستشان دارد.

نرگس یعنی سر زدن به زری و رویا حتی اگر آنسوی دنیا هم باشند.

نرگس یعنی تو را یک آهنگ قشنگ مهمان کردن وقتی که دلت برای خیلی چیزها تنگ شده.

نرگس یعنی وقتی چند روز نیستی هر روز زنگ زدن که یادت بماند یکی در آن اداره به یادت هست...

نرگس یعنی حواست باشد من هستم اگر دلت برای مادرت یا خواهرت تنگ شد آغوشم برای گریه هایت باز است.

نرگس یعنی به قدر یک دیدار کوتاه بین همه مشغله های روزمره هم حواسم به چشمان بارانی ات هست و دلم پیش دلت ...

نرگس یعنی یک لبخند همیشگی حتی در اوج خستگی

نرگس یعنی وقتی کارت گره میخورد اولین کسی که یادش می افتی

نرگس یعنی یک دستخط زیبا

نرگس یعنی یک بیت شعر دلنشین

نرگس یعنی چشمانی که همیشه با تو سخن میگوید

نرگس یعنی یادمان باشد که در این روزگار فراموشی محبت و سرمای عاطفه هنوز دنیا ارزش زندگی کردن را دارد به خاطر نرگسهای مهربان و دوست داشتنی...

نرگس یعنی تو....یعنی همه خوبیهای دنیا را باهم داشتن...

نرگس یعنی مثال زیبایی گل نرگس در سرمای دی ماه...ماهی که تو زاده شدی

نرگس یعنی لبخند خدا به زمینیان....

نرگس یعنی همسایه باران و همخانه خورشید....

نرگس یعنی تو....

 

نرگس جان

دوست و همراه و هم قدم همیشگی....

 ٢٠ دی ماه روز تولدت مبارک....

همیشه کنارمان بمان و ما را از لطافت قلبت سیراب کن.....


 

پی نوشت برفی:

به برکت تولد نرگس جون از دیشب داره اینجا برف میاد.خدارو شکر.هنوز یک هفته نگذشته که اینجا از خدا درخواست برف کردیم و خدا چقدر مهربونه....یادم میاد یه عده ای توی پست برفیم قول دادن که اگه برف بیاد با من بیان بریم برف بازی...حالا کی پایه برف بازیه؟ دستا بالا تا زمان و مکانشو مشخص کنیم..ضمنا از متقاضیان شهرهای همجوار هم ثبت نام به عمل می آید..قلب


 
بازی اگرها.........
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ : توسط :

 

                      حالا که آمده ای خیالم را راحت کن...می مانی؟

 

کیامهر یه بازی قشنگ توی وبلاگش انجام داده که خیلی سوژه شو دوست داشتم و دلم خواست منم بنویسمش .........

        اگر ماهی از سال بودم

        میشدم آذر ماه ، همون ماه محبوبی که توش به دنیا اومدم.ماه برگهای زرد و زمینهای خیس و بارانهای بی امان، ماه عاشقی و قدم زدنهای دونفری

       اگر روزی از هفته بودم

      میشدم چهارشنبه ، روزی که فرداش تعطیلیم.روزی که همیشه دوستش داشتم و حس قشنگی دارم توی این روز..

          اگر عدد بودم

میشدم ١٨ چون همیشه دوستش دارم..حتی بیشتر از ١٩ و ٢٠! یه جور آهنگ قشنگی داره...یه جور قشنگ نوشته میشه...مدرسه هم که میرفتم بیشتر دلم میخواست ١٨ بگیرم تا ٢٠!

         اگر جهت بودم

میشدم غرب...مثل جهت جغرافیایی نهاوند...خاک خوب پدری...

        اگر همراه بودم

میشدم مثل تو...که هیچوقت تنهام نذاشتی...هیچوقت.

      اگر نوشیدنی بودم

میشدم یه لیوان آب طالبی خنک، با چند تا تیکه یخ توی یه لیوان بزرگ که هرچی بخوری تموم نشه وسط یه روز گرم تابستونی..

      اگه گناه بودم

میشدم یه دروغ بزرگ و بهت میگفتم دوستت ندارم.

     اگه درخت بودم

میشدم بید مجنون که موهاش توی باد تاب میخوره و سایه میندازه روی سردوتاییمون

    اگه میوه بودم

میشدم سیب...یه سیب سرخ آبدار که هیچوقت دلم نمیومد بخورمش چون هدیه اولین روز آشناییمون بود...

     اگر گل بودم

میشدم گل مریم...که عطرش همیشه زودتر از خودش از راه میرسه و آدمو مست میکنه.

    اگر آب و هوا بودم

میشدم یه هوای نمناک ..یه هوای ابری توی شمال..یه هوای بارانی رویایی .....هوای دل سپردن...

    اگر رنگ بودم

میشدم قرمز....یه قرمز تند و آتشین...از اون قرمزهایی که هیجان میدن و احساس خوب بودن و نشاط...

   اگر پرنده بودم

میشدم گنجشک...یکی از همون گنجشکهای کوچیکی که هر روز میان پشت پنجره خونه مامان ملوک تا جیره نونهای خرد شده شون رو بخرن...و هر روز میتونن مامان ملوک رو ببینن!

اگر صدا بودم

میشدم صدای بق بقوی کبوتر چاهی حیاط خونه مادربزرگ که هر روز از خواب بیدارشون میکنه...

  اگر فعل بودم

میشدم آمدن...میشدم آمد...آن مرد در باران آمد....

  اگر ساز بودم

میشدم سنتور داداشی که هر روز با محبت انگشتاش نوازشم کنه..میشدم نی لبک فاطمه که صداش همه بغضهای دلمو بریزه بیرون........

  اگر کتاب بودم

میشدم شما که غریبه نیستید به جسارت هوشنگ مرادی کرمانی

اگر عضوی از بدن بودم

میشدم دست...دستی که دستای گرم تورو واسه همیشه داشته باشه...

اگر شعر بودم

میشدم یکی از شعرهای قشنگ قیصر....تا نگاه میکنی باز وقت رفتن است...بازهم همان حکایت همیشگی...وای ناگهان چقدر زود دیر میشود....

اگر بخشی از طبیعت بودم

میشدم دشتهای بی نظیر نهاوند...که تا چشم کارمیکنه دیده بشم و بتونم یه حس ناب رو به مردم هدیه کنم...

اگر یک حس بودم

میشدم حس مامانم تا درک کنم چطوری میتونه این همه خوب باشه و این همه به همه آدمهای دنیا فکر کنه؟

 

شما هم بنویسید .....اگرهای قشنگی میشن....

 

پی نوشت بارانی:

امروز یکی از اگرهام به حقیقت تبدیل شد....هوا ابری و بارانی است...آن هم از آن بارانهای ریز و قشنگ عاشقانه....خدایا شکرت....

 

 

 


 
خدایا چی میشه برف بیاد؟
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩ : توسط :

 

                             سیاهی بود و ستاره ای

                              هستی بود و زمزمه ای

                              من بود و تویی

                              نماز و محرابی

                                                                    (سهراب)

 

     تقویم ذهنم رو ورق میزنم میرسم به چند سال پیش توی همچین روزها و ماههایی...زمستان شروع شده بود..به معنای واقعی...ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان که بودیم دی ماه یعنی وسط برف و سرما..یعنی یه روز سرد سوزناک که مامان همیشه میگفت: این سوز برفه! و دقیقا شبش یهو چشمت از پنجره به بیرون می افتاد میدیدی داره گلوله های سفید و قشنگی از آسمون تند و پشت سرهم میباره....تا خود صبح هم میبارید...یکریز و بی امان....صبح که بیدار میشدی توی حیاط و روی ماشین بابا پر برف بود...خوشحال میشدیم و فوری تلویزیون رو روشن میکردیم که ببینیم مدرسه ها تعطیله یا نه؟ اگه تعطیل بود که یه هورای جانانه میزدیم و میپریدیم زیر کرسی تا یه کم بیشتر بخوابیم و اگه هم تعطیل نبود شال و کلاه میکردیم در حد خفه شدن! و اگه بابا میتونست زیر بار اون همه برف ماشینشو در بیاره راهی مدرسه میشدیم و دیگه کیف و لذت ما بچه ها به راه بود..از همون دم در گلوله برفی در دست وارد مدرسه میشدیم و هر کی رو میدیدیم یکی نثارش میکردیم.گاهی گلوله ها رو توی کلاه کاپشن دوستامون مینداختیم! گاهی هم میاوردیم توی کلاس میذاشتیم روی بخاری!

بخاریهای نفتی که صبح زود بابای مدرسه باید با کلی مصیبت روشنشون میکرد و چقدر دود میکردن تا گرم بشن و روزی چند تا کاپشن بچه ها میسوخت کنار این بخاری ها!!

زنگ تفریح دیگه شور و شوقمان تکمیل میشد با آدم برفی و سرسره بازی...توی حیاط مدرسه شرف از بالای سنگر سر میخوردیم و به هم گلوله برفی پرتاب میکردیم! و چقدر لذتبخش بود آدم برفی درست کردن توی کوچه و خیابون و حیاط مدرسه....

این روزهای سرد وقتی نهار مهمان آش ترخینه و کشکک مامان ملوک میشدیم دیگه همه لذتهامون تکمیل میشد......و بعد از نهار هم خواب جانانه زیر کرسی زغالی گرم و نرم.....

هرچند گاهی سرما مصیبتهایی مثل یخ زدن زمین و لیز خوردن و سرماخوردگی ناشی از برف بازی رو داشت اما بازم دوستش داشتیم و واسه رسیدنش لحظه شماری میکردیم....

حالا دیگه خیلی ساله که از اون سرما و برفهای آنچنانی خبری نیست...دیگه اونقدر به آسمون نگاه کردیم در حسرت یه دونه بارون و برف چشمامون سفید شد و برفی نیامد....دیگه حسرت داره جزء زندگیمون میشه.....

دیشب داشتم فکر میکردم از آخرین باری که برف بارید و من یه دل سیر روی برفها راه رفتم و بازی کردم چند سال میگذره؟ نیت کردم دعا کردم از خدا خواستم دوباره برف بیاد تا بدوم برم توی کوچه برف بازی اصلا هم از سن و سالم خجالت نمیکشم اگه برف بیاد میخوام کلی زیر برف پیاده برم و کلی برف بازی کنم و کلی گریه کنم و کلی خوشحال بشم.........اگه برف بیاد حتی اگه سرما بخورم میخوام بدون چتر برم زیرش و داد بزنم: خدایا شکرت..........

اگه برف بیاد..........

خدایا چی میشه برف بیاد؟

کی حاضره قول بده اگه برف بیاد با من بیاد برف بازی؟ بریم آدم برفی درست کنیم؟

هرکی از ته دلش برف میخواد یه دعای قشنگ اینجا بنویسه شاید خدا بلاخره ما رو خوشحال کنه.....

 

پی خاطره نوشت:

بیاید از خاطره های زمستونهای پربرف بگیم...زمستونهایی که توی ذهنمون مونده...از ناون یا هرجای دیگه..........منتظرتونم


 
پنجره
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩ : توسط :

 

            تو تنها دری هستی ای همزبان قدیمی

            که در زندگی بر رخم باز بوده است

            تو بودی و لبخندمهر تو، گر روشنایی

            به رویم نگاهی گشوده است

           مرا با درخت و پرنده، نسیم و ستاره

            تو پیوند دادی

           تو شوق رهایی

           به این جان افتاده در بند دادی

 

                                                                 تو آغوش همواره بازی

                                                               بر این دست همواره بسته

                                                          تو نیروی پرواز و آواز من، برفرازی

                                                                زمن ناگسسته

 

            تو دروازه مهر و ماهی

             تو مانند چشمی

            که دارد به راهی نگاهی

            تو همچون دهانی، که گاهی

            رساند به من مژده دلبخواهی

 

                                                     تو افسانه گو، با دل تنگ من، از جهانی

                                                     من از باده صبح و شام تو مستم

                                                 وگرچند، پیمانه ای کوچک از آسمانی

 

            تو با قلب کوچه، تو با شهر، مردم

            تو با زندگی همنفس، همنوایی

            تو با رنج آنها که این سوی درهای بسته

             به سر می برند آشنایی

 

                                                        من اینک کنار تو،در انتظارم

                                                      چراغ امیدی فرا راه دارم

                                                     گر آن مژده ، ای همزبان قدیمی

                                                        به من در رسانی

 

                             به جان تو ، جان میدهم،مژدگانی.

 

 

                                                                                  ( فریدون مشیری)


 
اشکها سخن میگویند......
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

 

گاهی وقتها به جای هر حرفی فقط بغض میکنم و به جای هر کلمه ای قطرات شفاف اشک به هزار زبان سخن میگوید....

هنوز یک هفته نشده از روزی که ازدوستانم خواستم به یه مادر و دختر نیازمند کمک کنن واسه تهیه سیسمونی.......و مثل همیشه خدا از رحمت بی انتهاش لبریزمون کرد..و باز هم دوستان خوبم که همیشه خدا دلشون واسه آدمهای دردمند میتپه دعوت رو اجابت کردن ...

نمیدونم چی باید بگم؟ نمیدونم چطوری باید ازتون تشکر کنم؟ نمیدونم اصلا واژه ای در حد سخاوت دستان و وسعت بی انتهای دلهای شما هست؟ شما که حتی نخواستید اسمتون رو فاش کنم شما که نخواستید حتی بهم بگید چقدر کمک کردید ؟ و هر روز که حسابم رو چک کردم دیدم مبلغ جدیدی واریز شده و..............

نتیجه اش شد عکس بالا  که تازه بخشی از وسایلیه که با کمک شما تونستیم واسه اون بچه ای که قراره توی این هفته به دنیا بیاد بخریم...

کاش شادی اون مادر رو از شنیدن خبر این همه مهربانی خودتون میشنیدید...کاش میدیدید چه شوقی داشت اون دختر باردارش از دیدن این وسایل.....

خدا به همه تون اجر بده...به قول اون مادر: ایشالا هرچی ازخدا میخواید بهتون بده....

دست همه بچه هایی که کمکهاشون رو برای این مادر و دختر فرستادن درد نکنه....یک دنیا ممنون..............

و یه تشکر ویژه از مامان خوبم که این چند روزه مدام درحال خرید وسایل بود و شبها تا دیر وقت بیدار موند و لحاف تشک و ملافه های نی نی کوچولو رو دوخت ...خدا خیرش بده...

خدا به مامان ملوک هم خیر بده که همیشه و همه حال از پایه های ثابت کمک به اینجور خانواده هاست امیدوارم به خاطر همین خیرخواهیش هرچه زودتر حالش بهتر بشه که خیال ما هم راحت بشه....


 
حکایت چشمان منتظر و سخاوت دستان شما
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

                    آری آغاز، دوست داشتن است

                    گرچه پایان راه ناپیداست

                    من به پایان دگر نیندیشم

                    که همین دوست داشتن زیباست

                                                                                     (فروغ فرخزاد)

 

دیدن درد آدمهایی که کنارم زندگی میکنند بیشتر از دردهای خودم زجرم میدن.

.دیدن نوک کفش کهنه دختر 14 ساله همسایه که انگشت بی جورابش از سوراخ کفش خودنمایی میکنه..

دیدن لباس رنگ و رو رفته اون یکی دختر 3 ساله اش که توی سرما در حالی که عین بید داره میلرزه بدون هیچ لباس گرمی بازم دلش میخواد توی حیاط بازی کنه!

دیدن آقا ماشاءلله که روز عاشورا با یه ژاکت نازک و دستهایی که سرمای هوا لرزش همیشگیشو دوچندان کرده بود سر پرچم رو نگه داشته بود تا توی عزاداری امام حسین سهمی داشته باشه و من چقدر دلم میخواست اون لحظه یه لباس ضخیم بهش میدادم بپوشه!

دیدن پسر بچه ای که توی برف نهاوند با شلوار ورزشی نازکش داشت میدوید به طرف مدرسه و با وجود سرما شوق داشت تا با توپ پلاستیکیش زودتر به زنگ ورزش برسه...یعنی سردش نمیشه توی این هوا؟

وقتی توی سرمای استخوان سوز دی ماه پالتوی ضخیم میپوشم و شال گردن و دستکش چرمی و بازم سردمه! از خودم خجالت میکشم که همین چند قدمیم غرور یک پدر و عاطفه یک مادر داره زیر بار نداری له میشه و من به فکر یه لباس ضخیم ترم!

نمیدونم شاید گفتن این حرفها تکرار مکررات باشه اما هر وقت اتفاقی مثل دیشب می افته حس میکنم هنوز انسانیت نمرده و هنوزم باید تلاش کنم و دستهای نیازمند رو توی دستان گرم آدمهای سخاوتمند بذارم....

 

دیشب وقتی به چند تا از دوستانی که به سخاوت باران همیشه آماده کمک به کودکان و مادران نیازمند هستند اس ام اس دادم که یه مادر واسه تهیه سیسمونی دخترش به کمک احتیاج داره فکر نمیکردم اقلا امشب کسی جواب بده ولی وقتی همون چند ثانیه اول چند نفر شماره حساب خواستن و نیم ساعت بعد یکی پیام داد که مبلغی به حسابم ریخته از ذوق داشتم پرواز میکردم....

قربون سخاوت همه عزیزانی که شاید در عین نیاز خودشون و خانواده شون هیچوقت چشم امید یک خانواده رو منتظر نمیذارن...یکی از اون بچه های گلی که دیشب کمکش رو ارسال کرد گفت اسمش واسه مکه درومده یاد جمله اون مادر افتادم که میگفت: الهی هرکی به ما کمک میکنه قفل خونه خدا رو بگیره...........

 

پی نوشت:

تا آخر هفته اگه بازم کسی مایل به کمک به این دختر و مادر بود منت دار سخاوتش هستیم...

 


 
یک خبر و یک یادواره
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

 

همایش نهاوند در آینه اسناد فردا  دوشنبه ششم دی ماه 89 در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران از ساعت 14 تا 18 با حضور جمعی از اساتید مطرح دانشگاهی مثل استاد باستانی پاریزی و دکتر مهدی سنایی و دانشجویان و علاقمندان برگزار میشه...

در این همایش قراره برای اولین بار در کشور از تعدادی عکسهای ناصر الدین شاه در سفر به نهاوند رونمایی بشه...

شرکت در این همایش رو به همه اونهایی که به تاریخ و فرهنگ نهاوند کهن علاقه دارند مخصوصا نهاوندیهای عزیز توصیه میکنم...

پی نوشت:

سعادت نصیبمون نشد که خودمون هم حضور داشته باشیم ولی رسم ادب ایجاب میکرد به احترام جناب آقای زرینی دبیر علمی همایش به دوستان خبر بدیم که حتما برن و جای ما رو خالی کنن.ان شاءآلله ما هم از عکسهای رونمایی شده بی نصیب نمونیم...

 

و اما بم..........

 

یادواره ای برای لیلی عزیزم و همه لیلی های بم:

امروز هفتمین سالگرد زلزله دردناک و دلخراش بم است...

بم شهری زیبا در دل کویر کرمان که ناگهان در سپیده دم فرو ریخت و به تلی از خاکستر تبدیل شد و چشمان دخترکان سبزه روی و سپید مویش دیگر هرگز رنگ خورشید را ندیدند....

هرچند هنوز هم وقتی قدم به بم میگذاری حس میکنی که این شهر دیگر برای آن مردم خونگرم و داغدیده بم نمیشود و هنوز هم جابه جا نشانه های یک فاجعه بزرگ را می بینی اما دلم میخواهد کودکان نسل امروز آنها که بعد از آن فاجعه به دنیا آمدند و یا آنان که آن سپیده تلخ را تجربه کردند دیگر هرگز نم اشکی بر چهره نیاورند و همیشه گل لبخند مهمان لبهایشان باشد...

این یادواره را تقدیم میکنم به دوست بمی عزیزم لیلی که با اینکه عزیزترینهایش را در آن روز تلخ از دست داد اما هنوز هم به زندگی لبخند میزند....

لیلی جان سالگرد پرکشیدن مادر و  عزیزانت گرامی و یادشان در خاطرت همیشه جاوید...

به امید روزی که دیگر هیچ زلزله ای کسی  را از عزیزانش جدا نکند.....

 

(راستی توی تقویمها ننوشته اند سالگرد زلزله بم! نوشته اند: روز ملی ایمنی در برابر زلزله!)