یادگارهای عزیز دوره دانشجویی
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ : توسط :

 

       روزهای آخر شهریور 1379 بود من و بابا رفته بودیم تهران تا برای دانشگاه ثبت نام کنیم..توی محوطه آموزش دانشکده پربود از بچه های ترم اولی که اومده بودن واسه ثبت نام و انتخاب واحد...اکثرا با پدر ومادرهاشون اومده بودن و یه جورایی مرموزانه به محیط و همدیگه نگاه میکردن...انگار همه چی براشون غریب بود و هیجان داشت..بعد از 12 سال درس خوندن توی بهترین دانشگاه کشور قبول شده بودن و حالا کلی شوق و ذوق داشتند..من خوشحال بودم که دوست قدیمیم شیما که از اول ابتدایی باهاش دوست بودم هم اینجا قبول شده و حالا کنارم وایساده بود..همونجا با یکی دوتا از بچه های تعاون هم آشنا شدیم و تصمیم گرفتیم با هم هم اطاق بشیم..روبه روی ما یه مادر و دختری وایساده بودن که داشتن به ما و حرف زدنمون نگاه میکردن..یهو مادره جلو اومد و در حالی که یه لبخند مهربون همه صورتش رو پر کرده بود گفت: بچه ها دختر من ازشما خوشش اومده دوست داره با شما هم اطاق بشه! بلافاصله توی دلم گفتم: وا! مگه خودش زبون نداره؟ چه دختر لوسی! و همین دختر به ظاهر لوس از فرداش شد هم اطاقی من و شیما و سحر و لیلا توی خوابگاه قدس...(که بعدا ناهید هم بهش اضافه شد)

اولین روزهای زندگی دانشجویی برای ما که سالها کنار خانواده هامون توی شهرستانها زندگی کرده بودیم هم هیجان داشت هم سختیهای خاص خودش رو...بعضیامون تاحالا دست به سیاه و سفید نزده بودیم و حالا باید آشپزی میکردیم و خریدهامون رو خودمون انجام میدادیم..گاهی گریه ام می گرفت اما تحملش میکردم..بعد از چند ماهی به زندگی خوابگاهی و سختیهاش عادت کردیم و باهم صمیمی شدیم..حالا دیگه اون دختر لوس یکی از بهترین دوستای من و همه بچه های اون ساختمون کوچیک توی خیابون قدس بود و عامل ایجاد شادی و نشاط توی همه خوابگاه و حتی کلاس و دانشکده به حساب میومد..تازه اصلا هم لوس نبود..ماه بود یه ماه خندون...همیشه میخندید..شاد بود..آروم و قرار نداشت..صاف بود و بی آلایش و پاک...محبوب بود مثل اسمش...

با همه سختیها و اختلاف نظرها کنارهم موندیم و زندگی کردیم..با هم گفتیم و خندیدیم و گریه کردیم..قهر و آشتی کردیم.دعوا کردیم و از همدیگه خیلی چیزها یاد گرفتیم...شنیده بودم که دوستهای دوره دانشگاه بهترین دوستهای آدم میشن ولی فکر نمیکردم تاثیر حضورشون تا این حد عمیق باشه..تقریبا همیشه و همه جا با هم بودیم..حتی سال بعد که من ازشون جدا شدم و به ظاهر هم اطاق نبودیم اما بازهم باهم بودیم...با هم تفریح میکردیم و درس میخوندیم و حتی به شهرهای همدیگه سفر کردیم و با خانواده های هم آشنا شدیم...سفر به یادموندنی نهاوند و اصفهان هرگز یادم نمیره....

هرکدوم از این بچه ها یه خصوصیات خاصی داشتن که کنار هم تکمیل میشدیم...شادی و نشاط همیشگی و قلب زلال محبوبه،صبوری و متانت و روح بزرگ شیما،کدبانوگری و خانمی و رفتار بزرگانه لیلا،سکوت و وقار و کلمات آرامش بخش ناهید و مهر و محبت و چهره آروم  سحر یه مجموعه بی نظیر خلق میکرد که خیلی چیزها یادمون داد...

وقتی درسمون تموم شد فکر میکردیم دیگه بعد از مدتی از یاد همدیگه بریم اما خدا رو شکر این ریسمان اونقدر محکم بود که با وجود دوری فیزیکی پاره نشد و کنارهم و به یاد هم و توی دل هم موندیم...

لیلا برگشت زنجان،ناهید راهی زاهدان شد.سحر و محبوبه به اصفهان برگشتند و من و شیما هم برگشتیم نهاوند...

بعد از مدت کوتاهی برای جشن ازدواج شیما همه مون دور هم جمع شدیم و واقعا اشک توی چشم همه مون جمع شد از اینکه یکی از دوستامون داره راهی خونه بخت میشه..و توی این 6 سالی که از فارغ التحصیلی گذشت باز هم کم و بیش همدیگه رو دیدیم تا دوسال پیش که بچه ها مرام گذاشتن و روز ازدواجمو برام تبدیل به یکی از به یادماندنی ترین روزهای زندگیم کردن...و بعد دوباره از هم خداحافظی کردیم تا دو روز پیش....

هرچند توی این مدت به وسیله تلفن با هم در ارتباط بودیم و بعضیامون هم همدیگه رو دیده بودیم اما دلمون پر میزد واسه یه دور هم جمع شدن دوباره ...مخصوصا حالا که چهارتامون رفته بودیم سر خونه و زندگیمون تا اینکه محبوبه بانی خیر شد و این جمع دوباره روز پنج شنبه دور هم جمع شدن...

هرچند جای خالی سحر و ناهید که نتونستن بیان خیلی محسوس بود اما انصافا برای من که لحظات فوق العاده ای آفریده شد...مخصوصا لیلا رو که بعد از 6 سال میدیدیم...وقتی توی راه آهن خودشو در آغوش کشیدم و پسر چهار ساله شو ، یه شوق عجیبی داشتم...و بعد هم محبوبه رسید و شیما...و خونه کوچیک ما غرق بوی دوستی و محبت شد....

با اینکه مدت کوتاهی کنارهم بودیم اما واقعا لذتبخش بود...دیدن همدیگه و مرور خاطرات این چند سال و دوره دانشگاه حقیقتا حس بی نظیری داشت که هیچ جوری نمیتونم توصیفش کنم...

خیلی ممنونتونم دوستای مهربون بهترین سالهای زندگیم که هنوزم رابطه مون براتون اونقدر ارزشمند هست که مسافتها کمرنگش نکنه و با وجود همه دغدغه ها و مشغله های زندگی روزمره یادتون بمونه یه جایی رو واسه محبتهامون خالی بذارید ....

آخر هفته بی نظیری داشتم کنار دوستان عزیزم...خیلی خوب بود...ممنونم بچه ها....

حضور صمیمی و مهربون نرگس عزیز  با همه صمیمیت و طراوتش و خانواده خوب و خونگرمش و سپیده مهربون با لطف و لبخند و حضور گرمش هم توی این آخر هفته خوش باعث شیرینی مضاعف شده بود که ازشون ممنونم ...

 

خدایا دلهای ما رو به مهر دوستان خوب و زلال همیشه گرم و تپنده نگه دار و هیچوقت زندگیمون رو از برکت نفس این دوستان محروم نکن...

 

پی قدردانی نوشت:

همسفر محبوب و مهربان همه لحظه های قشنگ دونفریمان...این دو روزه با همه بیماری و خستگیت برای من و دوستانم سنگ تمام گذاشتی ...وقتی در طول یک شب دوبار طول و عرض شهر را طی کردی تا دوستانم را به خانه بیاوریم،وقتی روز پنج شنبه کلی وقت گذاشتی برای خرید چیزهایی که لازم داریم و علی رغم سرماخوردگی شدیدت خم به ابرو نیاوردی...وقتی دیروز تا عوارضی آمدی تا لیلا را راهی کنیم که برگردد شهرشان..وقتی دیشب با وجود تب و ضعفی که داشتی به خاطر دوستانم ساعت 11 شب آمدی تا شب خوبی را برایشان خلق کنیم و ....شرمنده ات شدم به خاطر همه محبتهایت که هیچوقت تمامی ندارد...میدانم لیاقت این همه خوبی را ندارم...امیدوارم بتوانم جبران کنم عزیز دلم...ممنونم ستاره آسمان دلم...ممنونم

 

 


 
آزادی
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

         به قول احسان جوانمرد:

 

                     شکسته بسته بگویم ...سلام آزادی..

                                       سلام ای غزل ناتمام آزادی...

                     تمام صحبت من این که دوستت دارم

                     همین، همین و همین....

                                                والسلام آزادی...


 
اعجوبه ای بودم واسه خودم!
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

      امروز دهه تموم شد. دیشب دیگه اوج حماسه بود و نور افشانی و غیره!

       امروز هم که مشتهای گره کرده حواله پوزه استکبار شد و الان دیگه پوزه نداره...

    امروز که تصاویر راهپیمایی رو توی تلویزیون میدیدم با دیدن دانش آموزای مدرسه ای یهو برگشتم به خاطرات سالهای دور....

  وقتی راهنمایی بودم یکی از فعالترین بچه های مدرسه محسوب میشدم یا بهتره بگم فعالترین اونها...هر مراسم و برنامه و مناسبتی بود محال بود که من یه مقاله ای شعری دکلمه ای چیزی سر صف نخونم! محال بود گروه سرود و نمایشی راه نندازم و محال بود که یه روزنامه دیواری از من به دیوار سالن مدرسه نچسبیده باشه!

و با چنان شوقی این کارها رو میکردم که مدیر و معلمها و مخصوصا امور تربیتیمون کیف میکردن..اصلا احتیاجی نبود که بهم بگن چه برنامه ای باید اجرا کنیم..خودم حاضر و آماده بودم.یه دفتر داشتم پر از شعرو  مقاله و ..که واسه هر مناسبتی میاوردمش مدرسه و از روش میخوندم..هنوزم دارمش!

یادش بخیر وقتی تک خوان بودم توی گروه سرود و سر صف میخوندم:

هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید            پرستو به بازگشت زد نغمه امید

به جوش آمده خون درون رگ گیاه            بهار خجسته باز خرامان رسد ز راه

 

یا ....

خمینی ای امام  خمینی ای امام          

ای مجاهد ای مظهر شرف

ای گذشته زجان در ره هدف....

 

ایام دهه فجر که میشد با بچه ها کلاس و سالن رو تزئین میکردیم و کیف میکردیم واسه ده روز زنگ انقلاب و اجرای برنامه...گاهی هم برنامه ها رو توی شهر اجرا میکردیم...

یادمه یه سال میخواستم روزنامه دیواریم متفاوت باشه بابامو مجبور کردم شبانه کاغذ رسمو ببره درخونه دوستش که نقاش بود تا عکس امام رو بکشه وسط روزنامه...چه غروری داشتم وقتی روزنامه دیواری رو زدن به دیوار سالن و بعدش بهم جایزه دادن به خاطرش....

روزگاری داشتیم...روز ٢٢ بهمن بچه ها رو قطار میکردم توی صف و خودمم یه پلاکارد دستم میگرفتم میرفتم راه پیمایی! من شعار میدادم و بچه ها بعداز من تکرار میکردن!خدا نکنه یه بچه ای میخواست در بره بره خونه شون! دیگه می کشتمش! تا آخرش وایمیسادم و بعد هم پلاکاردها رو میبردم خونه مون تا فردا ببرم مدرسه!

الان که به اون روزها فکر میکنم باورم نمیشه من این کارها رو کرده باشم! عالمی داشتیم واسه خودمون...اما اون روزها به کاری که میکردم اعتقاد داشتم..با عشق انجامش میدادم..الانم به کارهایی که نمیکنم اعتقاد دارم...

اما بچه هایی که من امروز دیدم به هیچ چی اعتقاد نداشتن..نه به شعارهایی که میدادن و نه به حرفهایی که جلوی دوربین تلویزیون میزدن! این بی اعتقادی داره ریشه همه چیزمون رو عین موریانه میخوره...بچه های این نسل نه به این ور اعتقاد دارن نه به اون ور..کسانی که بچه نوجوان توی خونه دارن بهتر می فهمن من چی میگم؟! من توی چشم و ذهن این بچه ها هیچی نمیبینم..هیچ چیز جدی براشون وجود نداره..اصلا زندگی یه جور وقت گذرانیه براشون..نه به چیزی دلخوش میشن و نه از چیزی دلگیر...نه عرق چیزی یا کسی یا جایی رو دارن و نه هدف خاصی که به خاطرش بشه کاری کرد...

تک و توک بچه های خاصشون هم اونقدر سرشون توی کتاب و درسه که چیزی از دور و برشون نمی فهمن...با این نسل آینده کشورمون دیدنی میشه....

 

پی سرما خوردگی نوشت:

سرمایی خورده ایم در حد تیم ملی ایتالیا! از دیشب تا حالا دراز به دراز افتادم تا الان...

وقتی مریض میشم انگار بیشتر حواسم به همه جاهست..انگار حساس تر میشم...وقتی می بینم عین فرشته دورم میچرخی..حواست به عطسه ها و سرفه ها و ناله هام هست..وقتی به زور می بریم دکتر، برام آبمیوه میگیری کمپوت میاری و نگرانمی...حس میکنم دیگه چیزی از خدا نمیخوام.....خوشبختی یعنی همین!

پی دهه نوشت:

جا داره از همین تریبون خدمت دوست عزیزمون آقا بزرگ خدا قوت جانانه عرض کنم که این دهه عین دهه اول محرم به مرز شهادت رسیدن از شدت کار و جلسه و افتتاحیه و غیره و ذلک..اینها را نوشتم که بداند ما حواسمان به دوستانمان هست حتی اگر سرشان شلوغ باشد و کارهای کسل کننده خسته شان کرده باشد...خدا قوت بزرگ خان....


 
من و کابوسهایم
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ : توسط :

 

      گاهی اونقدر به زندگیمون و روال آرومش و آدمهای دور و برمون عادت میکنیم که فکر میکنیم همه چیز تا ابد همین جوری باید بمونه..همه خوب باشن همه چیز عادی باشه و زندگی روی یه مسیر آروم حرکت کنه..

و وای به حال وقتی که یه اتفاقی مسیر عادی رو به هم بزنه ..مثلا یه مریضی یا یه شکست مالی و ...اونوقته که دیگه آدم نمیدونه چیکار باید بکنه و انگار کنترل همه چیز از دستت درمیاد...

یک ماه پیش که رفته بودم ناون طبق عادت میخواستم نهار بخورم برم خونه مامان ملوک که همسایه شون که پرستارشم هست زنگ زد به مامان و نمیدونم چی گفت که مامان با صدای بلند گفت: جدی؟ الان میام! دیگه قلبم افتاد روی زمین تا مامان بگه چی شده؟ و معلوم شد مامان ملوک حالش خوب نیست و از صبح دوبار دچار تشنج شده!

نمیدونم چطوری لباس پوشیدم و با مامان رفتیم خونه مامان ملوک؟ توی راه مامان میگفت کاش به خاله اینا زنگ بزنم بیان! گفتم مامان جون بذار تا ببینیم چشه بعد اونا رو راه بندازیم توی جاده!

خلاصه همه مون دست و پامون رو گم کرده بودیم..وقتی رسیدیم دیدم بعله مامان ملوک رو نشوندن خانم آرایشگر سرخونه هم داره خوشگلش میکنه! یه کم آروم شدم بعد از پرستارش پرسیدیم گفت سرگیجه داره از صبح دوبار تشنج کرده ته دلمون خالی شد دیگه دوتا پامو کردم توی یه کفش که همین الان باید ببریمش بیمارستان! و هیچی حالیم نبود هرچی بابا میگفت خب چطوری ببریمش این که نمیتونه راه بره؟!

خلاصه گفتم من این حرفها حالیم نیست یا می بریدش دکتر یا دکتر میارید بالای سرش! بلاخره بابا رفت و دوساعت بعد با متخصص مغز و اعصاب برگشت خونه...دکتر گفت باید بستری بشه و مامان بزرگ از همه جا بی خبر میگفت مگه چی شده؟! (یادش نمیومد که تشنج کرده و هزیون گفته)

بعد واسه اینکه خیالمون راحت بشه یه آزمایش خون نوشت که باز هم به علت مشکل حرکتی مامان ملوک قرار شد نمونه ها رو توی خونه ازش بگیریم! بابا رفت تجهیزات رو گرفت حالا مونده بودیم سه تا خانم که هیچکدوم بلد نبودیم تزریق کنیم یا نمونه بگیریم! سه تایی دستشو سوراخ سوراخ کردیم تا رگ پیدا کنیم و هر قطره خونی که از دستش میومد بیرون من اشک میریختم و عصبی بودم..بلاخره یکی از آشناها رو پیدا کردیم آوردیم تا ازش خون بگیره...تا شب که نتیجه آزمایش معلوم بشه و دکتر دارو بده صدبار جون دادم...

اصلا نفهمیدم چطوری رفتم ناون و برگشتم توی راه برگشت هم سه بار بهش زنگ زدم و همه ش گریه می کردم...

تازه فهمیدم من اصلا آدم روزهای سخت نیستم...

با کوچکترین تلنگری میشکنم و داغون میشم...

کافیه فقط مامان یه لحظه سرش درد بگیره یا بابا سرما بخوره یا احسان تب کنه و بیفته سرجاش دیگه اونقدر دستپاچه میشم که اسم خودمم یادم میره چه رسد به پرستاری...

 

و نتیجه بدتر این مسئله استرس و نگرانی دائمی من از بابت سلامتی اطرافیانمه...کابوس هر روز و هر شبم شده اینکه نکنه مامان یه چیزیش بشه؟ نکنه برای بابام اتفاقی بیفته؟ نکنه پری سیما مریض شه؟ نکنه مامان ملوک طوریش بشه و...از همه بدتر تصورات مضحکیه که بعدش میکنم...روزی صدبار خودمو توی غسالخونه و قبرستون و...تصور میکنم و خوابشو می بینم و توی بیداریم تجسمش میکنم...هرکی می میره میگم نکنه منم یکی رو از دست بدم!

از دیشب که فیلم طلا و مس رو دیدم همه ش دارم فکر میکنم نکنه منم یه مریضی لاعلاج بگیرم؟ از وقتی شنیدم خواهر دوستم سرطان خون گرفته میگم نکنه منم گرفته باشم و خودم خبر ندارم؟!!

خلاصه اینکه حدود 70 درصد افکار ما حول اینجور توهمات زجر آور دور میزنه....نمیدونم چیکارش باید بکنم؟ جالب اینجاست که مثلا اگه خوابی ببینم یا توی کابوسی باشم وقتی چشم باز کنم و بیدار هم بشم بقیه ش میاد جلوی چشمام و راحتم نمیذاره....

 

به نظر شما چیکار باید کرد.؟ اگه راهی به نظرتون میرسه دریغ نکنید...


 
امتحان سخت
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ : توسط :

 

     فکر کن یه مادری...یا یه پدر....میخوام خودتو بذاری جای اونا...

     حالا تصور کن که یه بچه ای رو به دنیا آوردی...تر و خشکش کردی..شبهای زیادی تا صبح بالای سرش بیدار موندی..اشکاشو پاک کردی..با خنده هاش خندیدی..از بزرگ شدنش ذوق کردی..فرستادیش مدرسه..شبهای امتحان پابه پاش بیدار نشستی..هرچی خواسته براش فراهم کردی..فرستادیش دانشگاه و ........

حالا دیگه یه کمی خیالت راحت شده که بچه ات از آب و گل دراومده...حالا دیگه وقت به ثمر نشستن درخت تلاشهاته...حالا دیگه دختر یا پسرت داره واسه خودش کسی میشه...تا چند وقت دیگه درسش که تموم شد مدرکشو میگیره و باید به فکر سور و ساط عروس یاداماد کردنش باشی و بعد هم نوه دار شدن و.........خیلی ذوق داره نه؟

 

حالا اگه این وسط یهو ظرف یک هفته بفهمی دختر دسته گلت همونی که این همه آرزو براش داشتی مریضه...یه مریضی سخت که امکان خوب شدنش یه چیزی در حد معجزه است چه حالی میشی؟

من که هر کاری میکنم نمیتونم خودمو جای اون مادر و پدر بذارم ...فقط میدونم که خیلی سخته...

خیلی سخته دختری که تا یک هفته پیش پشت صندلیهای دانشگاه داشت امتحاناشو میداد یهویی به خاطر یه حس درد راهی دکتر بشه و بعدشم بیمارستان و آزمایش و بهش بگن سرطان خون داری! و بگن دیر اقدام کردید ولی ما سعی خودمون رو میکنیم!

 

خدایا گاهی امتحانات خیلی سخته...خیلی فراتر از طاقت ما آدمها....

نمیدونم این نوشته ها میتونه یه خواهش یا یه التماس تلقی بشه یا نه؟‌اما دلم میخواد ازت خواهش کنم خدا جون...ازت بخوام اون دختر جوان رو به زندگی برگردونی...این چند وقته برای سنجش اون خانواده فکر میکنم کافی بوده....دیگه به دردی کُشنده تر از این امتحانشون نکن....

 

از همه اونهایی که این نوشته ها رو میخونن میخوام که واسه شفای این دختر جوان دعا کنن....

 

 


 
یک عاشقانه بارانی
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩ : توسط :

 

    نامت

    گل واژه ای به سپیدای ماهتاب و سپیده است

     با عطر باغ اطلسی

     و دشتهای گرم شب بوهای دشتستان

     نامت گل هزار بهار نیامده است

 

     نامت تمام شبهایم

     وگستره خمیده رویاهایم را

      پر میکند

      و در دهانم

      مانند ماه در حوض ، مد می شود

 

      نامت در چشمانم

      چون لاله، سرخ

       چون نسترن سپید

       و مثل سرو، سبز می ایستد

        نامت مژگانم را دُر می گیرد

 

                                                      نامت در جانم گُر می گیرد

 

                                                                                             (منوچهرآتشی)

 

 

       پی نوشت:

    گاهی آنقدر از این حس عاشقانه قشنگ سرشار می شوم که فقط دلم     

    میخواهد پرواز کنم...گاهی حتی به مخاطب تمام حرفهای عاشقانه ام

    حسادت می کنم به خاطر این همه عشق....


 
عمو میرزا محمد
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩ : توسط :

 

عموی مامانم بود. تنها عموش..بهش میگفتیم عمو میرزا محمد...کمی گوشت تلخ بود اما ذات خوبی داشت..شایدم با من و مامانم رابطه بهتری داشت تا بقیه فامیل...

دید چشماش کم بود با اینکه چند بار عمل کرده بود ولی تقریبا جایی رو نمیدید.هیچوقت ازدواج نکرده بود..یعنی یکبار زن گرفته بود اما زندگیشون به یکماه نکشیده بود و از هم جدا شده بودند بعدش هم دیگه تنها زندگی میکرد..

خونه اش کنار ما بود.توی خونه قدیمی مادربزرگ که در واقع ارث پدری عمو هم محسوب میشد زندگی میکرد..دوتا اطاق توی هم و یه مغازه که یه درش توی خونه ش بود و یه درش به کوچه باز میشد و اونو بقالی کرده بود و از طریق همون مغازه امرار معاش میکرد..

خیلی اهل معاشرت نبود..معمولا تنها بود..گاه گاهی هم پیرمردهای همسن و سال خودش یا رفقای قدیمیش میومدن درمغازه سری بهش میزدن و ساعتی کنارش می نشستن..

جنسای مغازه اش هم بیشتر بنجول جات بود تا جنس درست و حسابی...و چون خوب نمیدید خیلیها میومدن یواشکی از جنساش ورمیداشتن و میرفتن.حتی به دخلشم دستبرد میزدن و اون بنده خدا نمی فهمید!

توی عالم بچگی گاه گداری با بچه های دایی و خاله می رفتیم پیشش و باهاش حرف میزدیم اگه سرحال بود نفری یه مشت تخمه میریخت توی جیبمون یه بار پسرخاله م گفت بچه ها بیاید یواشکی لواشک برداریم عمو که نمی بینه! همه داشتن وسوسه میشدن که من یهو داد زدم نخیرم مامانم گفته حق نداریم بی اجازه چیزی ورداریم و اگه بخواید اینکارو بکنید من میرم به مامانم میگم! و بچه ها هم که حوصله کتک خوردن نداشتن قبول کردن....

وقتی از خونه مادربزرگ رفتیم یه محله دیگه مامان هر هفته جمعه ها عمو رو می آورد خونه مون میبردش حموم و حسابی بهش میرسید ریشاشو میزد و نو نوارش میکرد بعد یه آبگوشت خوشمزه که عمو میرزا محمد همیشه دوست داشت براش درست میکرد که وقتی از حمام درمیاد بخوره و کیف کنه...همیشه فکر میکردم مامانم چه حال و حوصله ای داره که اینقدر به این پیرمرد میرسه! اون که خوب نمی بینه حالا چه فرقی داره تمیز باشه یا کثیف؟! مامان میگفت:‌خب اون نمی بینه ما که می بینیمش! مردم میگن اینا عموشون رو ول کردن به امون خدا!!

یه شب عمو اومد خونه مون..بارون شدیدی می بارید..دم غروب هی اصرار کرد منو ببرید خونه مون.مامانم گفت:‌حالا کجا می خوای بری توی این بارون؟ بذار فردا صبح می بریمت..(البته اینم بگم با اینکه بیناییش از بین رفته بود و به جز شبه اشیا و آدمها چیز زیادی نمی دید اما خوب راهشو پیدا میکرد و نیازی به کمک نداشت و ضمنا حس شنوایی فوق العاده ای داشت..)

خلاصه اون شب مامان با کلی اصرار نگهش داشت و فردا صبح همین که عمو رسید به خونه شون مادربزرگ زنگ زد که چه نشسته اید که سقف خونه عمو براثر بارون دیشب ریخته و شانس آورده خودش زیرش نبوده!

خلاصه همه رفتیم اونجا و جالب بود واکنش عمو که هنوز نمیدونست چی شده...میگفت چقدر خونه ام روشن شده؟! گفتیم بابا عمو جون سقف ریخته پایین! خدا رحم کرده که دیشب به زور نگهت داشتیم....خلاصه خدا رحم کرد و عمر عمو به دنیا بود...

راهنمایی بودم سال ٧٣ که عمو مریض شد...دیگه دکتر و درمون فایده نداشت...دکترا گفتن کاری ازشون برنمیاد..روزهای آخرش بود..بردیمش اونور حیاط خونه مامان ملوک....بعد از ننه بی بی دومین نفری بود که توی لحظه های احتضارش کنارش بودم...

اینم بگم که مدتی بود وقتی توی خونه ش تنها بود هی داد و بیداد میکرد که ولم کنید.بذارید برم...وقتی میرفتیم پیشش می دیدیم کسی نیست..انگار چیزهایی رو میدید که ما نمی دیدیم...

مامان ملوک توی فامیل به نترسی و دل قرصی مشهوره..بالای سرش موند و مراقبش بود...آخرای شب بود یهو عمو خنده بلندی کرد و چند بار محکم دست زد...بعدشم تموم کرد...وقتی مامان ملوک چشماشو می بست لبخند قشنگی روی لباش بود...خوشحال رفت...

اما اتفاق جالب که بعدش افتاد این بود که چند ثانیه بعد از اینکه عمو تموم کرد یه صدای بلندی شنیدیم صدای خوردن یه چیزی محکم به پنجره اطاق...در و پنجره ها بسته بودن..هیچ روزنه ای باز نبود...صدا تکرار شد و ما که گیج شده بودیم به اینور و اونور نگاه میکردیم تا اینکه مامان ملوک گفت:‌پنجره رو باز کنید ...روح میخواد بره بیرون....

تجربه جالبی بود در عین ترسش یه جورایی هیجان داشت....

عمومیرزا محمد مرد...پیرمرد تنهایی که هیچ بچه ای نداشت و شاید هیچ رفیق و دوستی...مرد عجیبی بود...یادمه وقتی گوش درد میگرفتم دود سیگارش رو توی گوشم ها می کرد تا خوب بشم! هر وقت میخواست منو ببوسه گریه م میگرفت چون ریشهای زبرش میرفت توی پوست صورتم....اما همیشه دوستش داشتم مخصوصا وقتی تخمه های ریزشو با دستاش می ریخت توی جیب لباسم و چون خوب نمیدید بیشترش می ریخت روی زمین!!

عمو میرزا محمد رفت...تنهای عموی مامانم...اما هنوزم هروقت نهاوند باشم حتما پنج شنبه ها سری به مزارش می زنم تا بهش سلامی بدم..البته همیشه قبل از من تنها خواهرش رفته و آبی روی سنگ قبرش ریخته..عمه منیر مهربان...خواهری که همیشه هوای برادراشو داشت و هنوزم با اینکه قدش خمیده است میاد به داداشا سر میزنه...

خدا نگهش داره واسه فامیل....

 

نمیدونم چی شد امروز یهو یاد عمو میرزا محمد افتادم فکر کنم شاید چون توی زمستون رفت حال و هوای امروز منو یاد اون وقتها انداخت...خدا روحش رو شاد کنه..

خدا کنه توی اون دنیا دیگه تنها نباشه....

(عکس بالا رو تصادفی پیدا کردم...بی نهایت شبیه عمو بود..کلاهش همون کلاهی که اون سرش میذاشت و هیکلش از پشت سر عین اون بود...خدا بیامرزدش...)

 

پی تولد نوشت:

دوست عزیز و همکلاسی سالهای دانشکده ما مینا خانوم ،روزنامه نگار گل ا،خیرا صاحب یه گل دختری شدن که ندیده عاشقش شدیم...تولد هلیای عزیز رو به مینا جون و همسر عزیزش تبریک میگم و امیدوارم زیر سایه خودشون بزرگ بشه...ایشالا عکسشم براتون میذارم به زودی....


 
امروز را به خاطر می سپارم
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

       به اندازه همه پیچ و خمهای جاده ای که فاصله مان شده است دلم برایت تنگ شده..

       به اندازه همه دم و بازدمهای نفس کشیدنهای این چند روزه دلم برایت تنگ شده...

       به اندازه همه بغضهایی که به خاطر دوری ات تا آستانه چشمانم آمد و برگشت دلم برایت تنگ شده...

به اندازه همه تیک تاکهای ساعت دیواری خانه که از نگاههای منتظرم به ستوه آمده اند دلم برایت تنگ شده...

به اندازه همه ثانیه های عمرم دلم برای یک ثانیه دیدنت تنگ شده...

امروز می شود 6 روز..نه 6 ماه...نه 6 قرن است انگار....که تورا ندیده ام...

امروز روز قشنگی است...روزی که برمیگردی و من هرقدر هم که محکم و منطقی به نظر برسم نمی توانم شادی بی انتهایم را از پایان انتظار پنهان کنم....

افتخار میکنم که بگویم تو قهرمان بی رقیب زندگی منی...بودنم به بودنت وابسته است و ضربان قلم به شنیدن صدای نفس هایت...

خدا کند لیاقت داشتنت را داشته باشم و آنی باشم که تو میخواهی...

خدا کند بیش از همیشه قدر وجودت را بدانم...

امروز آرزو میکنم ساعتها پرواز کنند تا من به تو برسم....


 
رفقای بی کلک لحظه های سخت
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩ : توسط :

 

          یه لحظه هایی هست توی زندگیت که از همه چیز و همه کس ناامید میشی..خسته میشی..دلزده میشی..حتی دلت نمیخواد صدای کسی رو بشنوی..نمیخوای با کسی حرف بزنی..نمیخوای به کسی فکر کنی..اصلا نمیخوای باشی! توی این لحظه ها کسانی هستند که حتی اگه بخوای هم نمیتونی ندیده شون بگیری..نمیتونی بهشون فکر نکنی..هستن...جریان دارن...نفس میکشن توی نبض دلت...

رفیقن...مونسن...دوستن...

نمیدونم شما به دوست چه جوری نگاه میکنید؟ اصلا چندتا دوست دارید؟ دوستاتون رو چطوری انتخاب میکنید؟

من اما به دوست خیلی اعتقاد دارم...همونطور که به مقدسات زندگیم..اصلا دوست برام یه آدم خاصه..مقدسه..واسه همینه که اجازه نمیدم هرکسی دوستم بشه..با هرکسی به راحتی ارتباط برقرار نمیکنم..البته ممکنه آدمهای زیادی رو بشناسم.باهاشون حرف بزنم..رفت  وآمد کنم..اما دوستم نباشن..یعنی خطاب کردن افراد به نام دوست یه سری مقدمات لازم داره...

من دوستان زیادی دارم...دوستانی که گاهی از دوره مدرسه تا همین الان باهام بودن و خاطره های زیادی ازشون دارم و یا دوستانی که همین چند وقت پیش کشفشون کردم و توی همین مدت کوتاه کلی صمیمی شدم باهاشون...به نظر من قدمت دوستی مهم نیست مهم عمقشه..

و از همه مهمتر اینه که وقتی حالت گرفته است..وقتی حوصله خودتم نداری..وقتی دلت نمیخواد هیچکسو ببینی ..یهو یاد کی می افتی؟ کی میاد توی ذهنت که باعث میشه مثلا تحریم تلفن رو بشکنی و بعد از چند ساعت خاموشی دلت بخواد صدای یکی رو بشنوی و یا دوست داشته باشی یکی رو ببینی...

این دوستها و این دوستیها خیلی برام ارزش دارن..دوستانی که توی هر شرایطی کنارم می مونن و اونقدر روحشون بزرگه که حتی اگه سرشون داد بزنم و بدخلقی کنم بازم کنارم می مونن تا خوب خوب بشم....

از چهارشنبه تا حالا که آسمان حوصله ابری بود دوسه نفر کنارم بودن...که یکی از اونها خیلی مرام گذاشت و خیلی محبت کرد...

دوست نداره اسمشو ببرم منم به احترامش چیزی نمیگم فقط دلم میخواد بگم :

رفیق بی کلک روزهای سرد

 میخوام بدونی که چقدر از خوب شدن حالم رو مدیون احوالپرسی دقیقه ایت هستم...مدیون لحظات و ساعتهایی که  باهام حرف زدی تا حالم خوب بشه..مدیون محبتی که از عمق صدات به روحم تزریق کردی و بهم انرژی دادی .مدیون اشکهایی که پابه پام  ریختی تا بدونم تنها نیستم...

ممنونتم مهربان من...دوست عزیز لحظه های خوشی و ناخوشی....

یکی دیگه فاطمه بود که دیشب توی سرما اون همه راه رو اومد تا کنارم باشه و احساس تنهایی نکنم ممنونشم و آرامش و خنده های دیشب رو بعد از مدتها بهش مدیونم...

و همه دوستانی که به هر طریقی نگرانم بودن..حالمو پرسیدن..زنگ زدن..اس ام اس دادن ( حالا انگار چه م شده بود؟!) ممنونتونم....

 

خدایا....

همیشه توی لحظه های سخت یه جوری به سراغم میای که خودم باورم نمیشه...خودتو توی قالب یکی بهم نشون میدی و نمیذاری زیاد غصه بخورم...خیلی ممنونم به خاطر همه دوستان خوبم....

امیدوارم لیاقت این همه مهربونی رو داشته باشم...