خداحافظ 89...سلام بهار
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ : توسط :

 

بوی باران

بوی سبزه

بوی خاک

شاخه های شسته

باران خورده

پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار...

عین یه خواب شیرین تموم شد.رسیدیم به آخر خط سال 89....خوب و بد هر چی که بود گذشت...و خدا یه فرصت دیگه بهمون داد تا یه بهار دیگه رو تجربه کنیم..ممنونم خدا جون...

من چون اصولا خیلی عجول تشریف دارم و از طرفی احتمال میدم نتونم دیگه بیام اینجا و تبریک بگم از همین الان صمیمانه به همه دوستان خوبم فرا رسیدن سال نورو تبریک میگم و امیدوام اگه خوبی و بدی از من دیدن سر سفره هفت سین(البته اگه بیدار بودید) حلالمون کنید...و برای منم دعا کنید...

امیدوارم سال بعد برای همه مون یک سال خوب و خوش و سرشار از آرامش و امنیت و تندرستی و برکت باشه....

امیدوارم همه به همه چیزهایی که آرزوشو دارن برسن و از جمله خودم!

ما هم امروز با یه عالمه بار و بندیل میریم ولایت تا جای شما رو در طبیعت زیبای ناون خالی کنیم...

راستی شماهایی که چهارشنبه سوری خوش گذروندید دلتون بسوزه که ما ناونیا شب عید آتیش بازی میکنیم و بالای پشت بوم میریم نه وسط خیابونها...جاتون رو حتما خالی میکنم....

بهارتان مبارک


یادمان باشد نوشت:

توی لحظه های خوش سال نو و شادی و عید دیدنی و کنارهم بودنمون جای همه اونهایی رو که پارسال و پارسالها بودند و الان اسیر خاکن رو خالی کنیم...به یادشون باشیم و براشون فاتحه ای نثار کنیم...

توی این روزهایی که سرشاریم از هیجان عید یادمون باشه مادر و پدرهای زیادی توی دیوارهای کسالت بار خانه های سالمندان اسیرن..سری بهشون بزنیم

توی این شور و حال قبل از عید و خرید و نو شدنهامون یه لحظه هم به یاد پدر و مادرهایی که شرمنده بچه هاشونن و حتی نمیتونن یه کیلو برنج بخرن که شب عید رو واسه بچه هاشون متفاوت کنن و یاد بچه هایی که با آدامس و فال توی خیابون دنبالمون میکنن تا شاید یه چیزی بخریم ازشون و واسه شون فرقی نداره عید باشه یا نباشه هم باشیم...فقط به یادشون بودن کافی نیست کافیه یه ذره از خواسته های خودمون بگذریم تا اونها هم بتونن به بهار لبخند بزنن...به خدا با یه گونی برنج و یه لباس نو به عرش میرسن این بچه ها...باورکنید...


 
دهه هشتاد هم پر!
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩ : توسط :

 

           سال ٨٩ که تمام بشود فقط یک سال تمام نشده.یک دهه تمام شده.دهه ٨٠ دهه مهمی بود.دهه بیستم زندگی.دهه جوانی..دهه اتفاقهای مهم زندگیم..چشمانم را می بندم و درگستره عمیق رویاها سوارماشین زمان می شوم و در این دهه سیر میکنم...

 

     دوران خوش دانشجویی و فعالیتهای متنوع مطبوعاتی یکی از مهمترین شاخصه های این دهه بود..چهار سال در بهترین دانشگاه کشور در کنار اساتیدی که نفسشان هم غنیمت بود.چیزهای زیادی یاد گرفتیم..همه آنچه از روزنامه نگاری آموختم حاصل زحمات استاد قاضی زاده و کیا بود و از محضر منتظر قائم و بقیه اساتید بزرگ ارتباطات حرفهای زیادی یاد گرفتیم...دوستان خوبی پیدا کردم که خوابگاه و دانشگاه و غم غربت را برایم دوست داشتنی کردند..دوستانی که هنوز هم در زندگی ام جریان دارند.روابط خوب و صمیمت خاصی در فضای دانشگاه حاکم بود..یادش بخیر

سعادت طواف کعبه معبود در این دهه نصیبم شد و هنوز هم از انوارش بهره مندم...

وارد باز کار شدن از اتفاقات مهم این سال بود که هرچند چندان باب میلم نبود اما خب برای خودش اتفاقی بود دیگر!

ادامه دادن تحصیلاتم با وجود سختی کار و دوری مسافت یکی از مهمترین و بهترین کارهای زندگیم توی دهه هشتاد بود..همت کردم و هرهفته مسافت کرمان تا تهران را طی کردم چون میخواستم متفاوت باشم...

توی این دهه عاشق شدم...عاشقی کردم...به اوج رسیدیم در این عشق...و سرانجام در این دهه جان و دل و خانه یکی کردیم و یکی از بهترین اتفاقهای زندگیم رخ داد....

نوشتن را به صورت حرفه ای تر دنبال کردم..سردبیر شدم و به یکی از آرزوهای زندگیم رسیدم...خوشبختانه علی رغم همه اتفاقهایی که افتاد و مشغله هایی که داشتم یه روز هم نوشتن رو کنار نذاشتم...

دوستان خوبی پیدا کردم...دوستانی که خیلی برام عزیزن و خیلی خوشحالم به بودنشون....

خلاصه دهه هشتاد هر چی بود دهه خوبی بود واسه من به خاطر همین از تموم شدنش ناراحتم...دروغ چرا؟‌یکی از دلایل ناراحتیم اینه که این دهه که تموم بشه دهه دوم زندگی منم تموم میشه..با اینکه در ماههای آخر سال به دنیا اومدم اما دهه جدید که شروع بشه میرم توی یه سنی که انگار داره از جوانی فاصله میگیره...یه جوری آدمو اذیت میکنه....

سالی که گذشت هم سال خوبی بود..مهمترین حسنش اینه که خدا بهمون فرصت داد یه سال دیگه نفس بکشیم.یه سال دیگه کنار عزیزامون بمونیم.یه سال دیگه فرصت خوب و بد بودن داشته باشیم..یه سال دیگه تلاش کنیم و یه سال دیگه از دیدن زیباییهای دنیا لذت ببریم...اتفاقهای خوب و بد زیادی توی این سال برام افتاد...و همه اینها باعث شد یک سال بزرگتر بشم...یک سال زندگی..یک سال اشک و لبخند..یک سال من کنارتو..تو کنار من...

بهترین اتفاق سال ٨٩:تصمیمهای خوبی که برای زندگیم گرفتم...رویه های جدیدی که شروع کردم...و در کنارش فارغ التحصیل شدنم..موفقیتهای کاری هردوتامون..و بودن کنار عزیزانمون

بدترین اتفاق سال٨٩: از دست دادن عزیزی که دلمون رو به درد آورد...که هنوز داغش سنگینه

بهترین سفر سال ٨٩: سفر شیراز که اول سال با دوستامون رفتیم و خیلی خوش گذشت

بهترین کتابی که توی سال ٨٩ خوندم:دا- عشق هرگز کافی نیست-گل صحرا و....

بهترین فیلمی که دیدم :به رنگ ارغوان

بهترین لحظه : وقتی توی مراسم جشن نهاوندیها متنی رو راجع به نهاوند خوندم و دیدم اکثر کسانی که توی سالن بودن دارن گریه میکنن...

دیدن اشک شوق اون دختر یتیمی که با کمکهای دوستای خوبم جهیزیه ش جور شد یا اون مادری که سیسمونی دخترش رو با همین کمکها فراهم کرد...

بزرگترین حسرت سال ٨٩: تنبلی توی ادامه تحصیل

بهترین رسم عید: سفره هفت سین- تحویل سال و آتش بازی شب عید ناون

دوست داشتم موقع تحویل سال کجا باشم؟ روبه روی خانه دوست...کعبه عشق

بهترین دوست سال ٨٩: یکی که توی سخت ترین شرایط تنهام نذاشت..کنارم بود و بهم امید داد..درکم کرد و با مهربونیاش بهم امید زندگی داد...ممنونشم

بهترین دوستای مجازیم:البته دوستای مجازی من تقریبا همه از عالم واقعیت دوستم بودن...اما شاید باهاشون اینقدر صمیمی نبودم....و حالا خوشحالم که پیداشون کردم...خوشحالم که این فضای مجازی باعث شد اینها رو اونجور که واقعا هستن بشناسم...

بزرگ...کسی که تا همین پارسال ازش بدم میومد چون تصورات دیگه ای ازش داشتم.اما حالا یه دوست خوبه..یه رفیق همدل..یه کسی که میشه روش حساب کرد..یکی که برخلاف موقعیتی که داره اصلا از جنس مردم این زمونه فکر نمیکنه و نون به نرخ روز خور نیست..یکی که بزرگه....

سهبا...نرگس مهربونی که قبلا درموردش خیلی گفتم و هنوزم کمه...دوستی که بودنش مایه امید و آرامشه...دوستی که غربت رو بی رنگ کرده...

حمید...کسی که هنوزم باورم نمیشه سن و سالش رو...باورم نمیشه کسی توی این سن و سال اینقدر با شعور و با شخصیت و فهمیده باشه...دوستی که به خاطر رفاقتش تا آخر خط باهاته..تنهات نمیذاره...حتی حاضره کارهایی رو که دوست نداره به خاطر دوستیش بکنه..مردیه واسه خودش..بزرگ مرد...

منیژه:دوستی که در خاطرات زیبای کودکی ام جریان دارد و به مدد این سال ٨٩ پیداش کردم و خوشحالم...دختری از جنس باران و مهر...آذردختی دوست داشتنی که خوشحالم کنارمه و اینقدر خوب حرفامو می فهمه...

مامان ستایش: دوستی از شادیهای پاک دوره نوجوانی که توی همین سال دوباره پیداش کردم و مثل قدیمها از خوندن نوشته های قشنگش لذت میبرم...خانمی به تمام معنی خانم و موقر...ماه...

یلدا:دوستی که از دنیای مجازی به وجود اومد و بعدش حقیقی شد..مادر مهربونی که خیلی هم  مهمون نوازه...خداکنه دوستیمون مثل یلدا بلند باشه...

فائزه: یه دختر عمه مهربون...که سرشار از هیجان و شور زندگیه...با خنده هایی از ته دل...با چشمانی که اول میخندن بعد نگات میکنن و مهربونی خاص خودش....و قلمی درخور تحسین و هنری که مطمئنا به زودی شاهد اوج گرفتنش خواهیم بود...

 اردک: و این روزهای آخر سال یه اردک زشت که والله تاجایی که من دیدمش زشت هم نیست! پیداش شد که اونم در جای خودش از عجایب این سال بود..دیدن کسی که تا قبل از این شاید هزار بار دیده بودیش اما هرگز فکرشم نمیکردی که اینجوری باشه..که اینقدر روحش زلال و طبعش لطیف باشه...اردک واسه من که اهل نوشتنم بیشتر با کلمات زیباش و با قلم بی نظیرش شناخته شد توی این روزهای اخر سال...اردک ....اینم از برکات وجود بزرگه دیگه...اردک...اردک احساساتی مهربون...حرفها زیادن ....

 

و همه اینها و همه آنچه نگفتیم..سال ٨٩ و دهه هشتاد رو جاودان کردند....سالهای خوبی بود..خدا کنه لیاقت همه خوبیهایی که خدا توی این سال نصیبمون کرد رو داشته باشیم..خدا کنه سعادت دیدار یه سال دیگه و یه بهار و تابستون و پاییز و زمستون دیگه رو بهمون بده...

 اصل کاری نوشت:

به قول محبوبه آخر همه نوشته های من یا به نهاوند ختم میشه یا به تو....

توی سالی که گذشت مثل همیشه مهربون و با گذشت کنارم بودی...با وجود همه اتفاقها و سختیها موندی و مواظب دلم بودی..میدونستی که بی تو نفس کم میارم میدونستی که عین چشمام برام عزیزی حتی عزیزتر ازاونا...ممنون همه محبتهاتم...ممنون بودنت و ممنون گذشتهات...تو بهترین آدم امسال بودی...بهترین اتفاقش و بهترین لحظه اش...باقی بهانه است....


 
هیجان روزهای آخر سال....
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ : توسط :

 

      این روزهای آخر اسفند حس غریبی دارند.انگار زمان را روی دور تند گذاشته اند و مردم خیال میکنند اگر ندوند از قافله سال نو جا می مانند..خانه تکانیها تقریبا تمام شده و مردم در کوچه و خیابان در حال آخرین خریدهایشان هستند...کلا حس قشنگی دارم به این روزهای شتابان آخر اسفند...

از طرفی نوعی خستگی مزمن است که دقیقا هر سال همین موقع به سراغ‌آدم می آید و دقیقا هر سال هم زمین و زمان را نفرین میکنی که چرا نمیتوانی مثل بچه های مدرسه ای و دانشگاهی فارغ و آزاد تا هروقت دلت خواست بروی مدرسه و دانشگاه و بعدش هم با همکلاسیها تبانی کنی و روزهای آخر سال را به عیش و عشرت بپردازی؟

کارمند که باشی حس این روزهای مرا درک میکنی که چقدر دلم میخواهد همین الان ساک ببندم و برم ولایت و با خیال راحت به استقبال سال نو بروم..

کارمند که باشی و دلت لک زده باشد برای چند روز تعطیلی بی دغدغه می فهمی من از اول اسفند چه ذوقی دارم برای این هفته که آخرش به نهاوند ختم می شود...

کارمند که باشی لحظه شماری برای روز آخر را خوب درک میکنی..حتی اگر مسافرتی در کار نباشد و تو قرار باشد تمام تعطیلات را در خاک خوب پدری سر کنی...

این روزها مثل همه سالهای عمری که گذشت به روزهای اخر می اندیشم و به اینکه امسال هم سال خوبی بود....

ای بهار بدو بیا که طاقت ندارم واسه اومدنت........

پی روزنامه نگار نوشت:

این چند روزه در پی انتشار ویژه نامه فردای نهاوند رسما کور شده ایم و قوز در آورده ایم از بس مطلب خواندیم و ویرایش کردیم و ایده دادیم و سوال نوشتیم و ....

اما فکر میکنم حاصل کار چیزخوبی از آب دربیاید...

ممنونم ازحمید عزیز که کمک بسیار موثری بود توی این روزهای کار و مشغله و از آقا بزرگ نازنین که به نوبه خودش تنهایمان نگذاشت و کمک کرد.و  سجاد و همه بچه های خبرنگار نشریه و مدیر مسئولی که قول داده نشریه را به موقع به نهاوند برساند...خدا قوت بچه ها...


 
حامد
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ : توسط :

 

       تلفن زنگ می زند.گوشی را برمیدارم.کسی جواب نمیدهد.چند لحظه صبر میکنم و به خیال آنکه مزاحم است میخواهم تلفن را قطع کنم که صدای ضعیفی میگوید الو...

دوباره میگویم بله؟ صدا که هنوز همانطور ضعیف است سلام میکند..پسر است..ادامه میدهم بفرمایید...شروع به حرف زدن میکند..اما خوب متوجه حرفهایش نمیشوم..بریده بریده و سخت حرف میزند...اسمم را می پرسد...میگویم اسممو میخوای چیکار؟‌بگو با کی کار داری؟ اسمت چیه؟ میگه حامد...تقریبا مطمئن میشم مزاحمه میخوام چیزی بهش بگم که یه لحظه خودمو نگه میدارم و میگم حالا که میخواد سرکارم بذاره بذار منم اذیتش کنم..میگم من مریمم..و شروع میکنم به حرف زدن...خیلی متوجه حرفهاش نمیشم چند دقیقه بعد خداحافظی میکنه و قطع...فردا دوباره زنگ میزنه و پس فردا.....چند روز که میگذره یهو وسط حرفاش یه خانمی گوشی رو میگیره و باهام سلام علیک میکنه و میگه: تورو خدا ببخشید پسر من هی به شما زنگ میزنه فکر نکنید مزاحمه یه وقت فحشش ندید ..این بچه مریضه...فقطم شماره شما رو بلده همینجوری شانسی گرفته حالا هرکاریش میکنیم زنگ نزنه گوش نمیکنه...منم میگم اشکالی نداره..ولی نمیپرسم چه مریضی داره؟‌پیش خودم میگم شاید پاش شکسته یا مثلا سرما خورده..نمیدونم...بی خیال میشم...

و این تلفنها ادامه پیدا میکنه...و حامد هر روز و گاهی روزی چند بار زنگ میزنه و من همچنان باهاش حرف میزنم..حالا بهتر کلماتش رو می فهمم..یه روز بهم میگه:‌نمیای خونه مون؟ و من که هنوز مطمئن نیستم که سرکار نباشم میگم خونه تون کجاست؟

آدرس میده ....

حس کنجکاوی ذاتیم به قلقلک روحم افتاده که برو....برو....برو...

یه روز که زنگ میزنه بهش میگم:‌فردا میام...

صبح پامیشم یه جعبه شیرینی و یه شاخه گل میخرم و میرم به آدرسی که داده..در میزنم..دوتا دختر بچه یکی هفت هشت ساله و یکی دوسه ساله درو برام باز میکنن و با دیدن من داد میزنن حامد ....مریم اومده...

باصدای دخترا مادرشون به استقبالم میاد..زنی ساده و روستایی که چند سالیه ساکن شهر شدن...دعوتم میکنه به داخل..میپرسم پس کو حامد؟ منتظرم اونم بیاد به استقبالم....مادرش میگه توی اطاقه...

میرم داخل و از دیدن آنچه جلوی چشمامه خشک میشم........

فکر میکردم با یه پسر ده دوازده ساله حرف میزنم که ازسر بیحوصلگی شماره منو گرفته...حامد یه جوان حداقل ١٨- ١٩ ساله است..زیبا و جوان...اما ..کاش همه اش همین بود....کاش هیچوقت نرفته بودم...

این پسر جوان که الان باید توی خیابونها با همسن و سالهاش قدم بزنه بره مدرسه بره دانشگاه بگه و بخنده و حتی عاشق بشه همینجا سرجاش نشسته...

حامد معلول جسمی و تاحدی ذهنیه...اونم از نوع سختش...

سرجاش نشسته...و به حالت مچاله توی خودش فرو رفته..نمیتونه راه بره..حتی نمیتونه وایسه ..همینجوری نشسته..دستاشم به سختی تکون میده..اما نگاهش...یه برقی توشه که نمیتونم وصفش کنم...اشک شوق توی چشماش دیده میشه وقتی وارد خونه میشم..دروغ نگم اولش کمی ترسیدم...به سختی جلو رفتم..سلام کردم و کنارش نشستم...خوبی حامد؟  نمیدونستم با گل سرخ توی دستم چیکار باید بکنم ؟ که دستشو دراز کرد......و گل رو بهش دادم...نگاه عمیقی بهم کرد و گفت :‌مریم...خوبی؟

نمیدونم اون اولین دیدار چطور گذشت؟ فقط انگار روی آتیش نشسته بودم دلم میخواست زودتر بپرم بیرون از خونه شون و هوار بکشم....

مامانش گفت:‌از بچگی اینجوری بوده..گفتم دکتری ؟‌درمانی؟ سری تکون داد و سکوت...اما حامد به وضوح نشون میداد که اگه تحت درمان قرار میگرفت حتما بهتر از این میشد اما از مادری که حتی سواد خوندن نوشتن نداشت و چند سال بود که از روستا به شهر اومده بودن و پدری که احتمالا بهتر از این نبود چه توقعی میشد داشت؟

از خونه که درومدم بهم گفت:‌بازم میای خونه مون؟ گفتم آره ولی مطمئن بودم دیگه پامو توی اون خونه نمیذارم...نمیتونم...

در که پشت سرم بسته شد تا خود خونه زار زدم....

و فردا و فرداها دوباره زنگ زد و دوباره حرف و حرف و حرف...توی چهار پنج سالی که با حامد حرف میزنم تکلمش خیلی بهتر شده حالا دیگه حرفاشو خیلی خوب می فهمم و می تونم راحت باهاش حرف بزنم...فکرم درست نبود..بازم رفتم دیدنش...و هربار چیزهایی رو که دوست داشت براش بردم..بیشتر ادکلن دوست داره...

حالا مادرش یه خواهر دیگه براش به دنیا آورده..سارا...حالا یه دختر خوشگل دیگه به خونه شون اضافه شده...حامد خیلی دخترا رو دوست داره میگه خواهرامن...دفعه آخر میگفت: میخوام زن بگیرم برام ماشین عروس گل بزنن بعدشم نمیذارم زنم بیاد واسه این کار کنه و اشاره به مامانش میکرد......بعد میگفت:‌مریم میای عروسیم؟

هنوزم مریم صدام میکنه..ترجیح میدم همون مریم باشم براش...

حالا دیگه حامد یه اسم آشناست توی خونه ما...زنگ میزنه اگه منم نباشم با مامان و بابا و آبجی کوچیکه سلام علیک میکنه و حالشون رو میپرسه...سال که تحویل میشه اولین نفری که زنگ میزنه حامده و ماه رمضونها هر روز که زنگ میزنه اول میگه نماز روزه هات قبول...و چه کیفی داره شنیدن این صدا....

هفته پیش دوباره زنگ زد که عید میای خونه مون؟ گفتم آره حتما میام..گفت برام ادکلن بیار..حتی مارک ادکلنشم خودش تعیین میکنه!

کاشکی دنیا پرمیشد از چشمانی به زلالی چشمهای حامد و دلی به وسعت دل حامد....کاشکی همه دوستای آدم مثل حامد مهربون و صمیمی میشدن...

کاشکی زودتر عید بشه دلم برای حامد تنگ شده...

 

پی نوشت:

١۶ اسفند سالروز شهادت کسیه که خیلی بهش اعتقاد دارم.خیلی قبولش دارم و خیلی توی زندگیم جریان داره..شهیدی که خیلی فرق داشت با آدمهای عصر خودش و هنوزم فرق داره با مردم روزگار ما...شهیدی که از جنس آب و آینه بود حیف بود که اینجا در این دنیای پر از پلیدی بماند و نفس بکشد زیر این آسمانی که پر از رنگ و نیرنگ شده این روزها....حیف بود که رفت اما خوش به حالش که آزاده زیست و آزاده رفت....این چند خط فقط برای یاد آوری به خودم بود وگرنه درمورد او باید کتابها نوشت و مثنوی ها سرود...نوشتم تا یادم بماند همت را....نوشتم تا همت بداند که هنوز عکسش روی دیوار اطاقم آرامش میدهد به همه زندگی ام....نوشتم تا بگویم در چنین روزی بود که

محمد ابراهیم همت به آسمان پرکشید....خدایش رحمت کناد...


 
سه فصل زندگی
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ : توسط :

 

        خونه تکونی

         از بچگی حس خوبی به روزهای آخر اسفند داشتم.همیشه دلم میخواست مامان هرچه زودتر خونه تکونی رو شروع کنه هرچند من عمدتا هیچ کارخاصی جز وول خوردن توی دست و بال مامان انجام نمیدادم اما یه حس خوبی داشت وقتی همه خونه به هم می ریخت و بعد از دوسه روز تمیز و مرتب میشد...هر چند روش مامان من با خانمهای دیگه فرق داشت..توی ناون ما تقریبا اکثر خانمها برای خونه تکونی کل زار و زندگی رو میبرن توی حیاط و دوباره برمیگردونن اما مامانم میگفت این کار مال خانمهاییه که سالی یه بار نظافت میکنن نه ما که هر هفته جاروی مفصلی داریم و انصافا با وجود شاغل بودن مامان خونه ما همیشه تمیز بود..اما در کل حس خوبی بود اون روزهای خونه تکونی..موقع فرش شستن دیگه بساط کیف من و آبجی کوچیکه کوک بود که بریم روی فرش خیس سرسره بازی کنیم و به هم آب بپاشیم..(البته فکر نکنید این کارها مال هفت هشت سالگی ما بوده نخیر تا همین شش هفت سال پیش یعنی تا حدود بیست سالگی هم ادامه داشتنیشخند)

توی سه چهار سالی که از خونه دور شدم و این روزهای خونه تکونی رو اونجا نیستم تا بازم آتیش بسوزونیم با آبجی کوچیکه دلم انگار هواییه این روزهای اسفندماه..هرچند توی این خونه های قوطی کبریتی دیگه مجالی واسه خونه تکوندن نداریم ولی به خاطر تجدید خاطر و ایضا تخلیه این همه انرژی دوساله که آستین همت بالا میزنم و یک تنه می افتم به جون همین یه وجب جا! خیلی حس خوبی داره هرچند از کت و کول می افتیم اما وقتی تموم میشه و همه جا برق میزنه احساس کوهنوردی رو دارم که به قله رسیده!

 

  رفیق

   همه ما به آنچه تو معتقدی اعتقاد داریم و دلمان میخواهد روزی در هوایی آزاد تنفس کنیم روزی که قفل و زنجیر افسانه ای باشد و همه ما برادر باشیم برای هم..اما باور کن اینگونه مردن به هیچ کجای دنیا برنمیخورد؟ هیچ جا ثبت نمیشود که تو این چند روزه را در بند بودی و کتک خوردی و مادر مریضت تا پای مردن رفت..و اگر می مردی شاید حتی جنازه ات را هم به او نمی دادند تا در گوری بخواباند...پس حواست باشد چه میکنی و برای که؟ حواست باشد چه میدهی و چه میگیری؟ حواست باشد که آنچه برایش کتک میخوری ارزش این همه درد را داشته باشد...حواست باشد رفیق ...

 

همسفر

این روزها خیلی خسته و کلافه ای..میدانم..این روزها به اندازه همه عمرت تلفن زده ای و تلفن جواب داده ای تا شاید کارت راه بیفتد..شاید کسی باورش نشود که تو داری دنبال چند تا کارگر ساده میگردی و یک سیمان کار! اما من مطمئنم همه چیز درست میشود و بلاخره به آرامش میرسی و مزد همه تلاشهایت را میگیری..من مطمئنم روزی تو به اندازه لیاقتت خواهی داشت و خواهی یافت...تو مایه افتخاری ...تو همه معنای بودنی....

 

پی دنباله نوشت:

نمیدونم شاید هیچ ربطی به هم نداشتن این سه تیکه ولی خواستم از حال و احوالم بگم دیدم این ها مهمترین وقایع اخیر بودند...ببخشید اگه خیلی روزانه نویسیم خوب نیست....


 
دلم ابر دارد
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ : توسط :

 

           کاش آدمها فقط یه ذره از اونی که به فکر خودشون هستند به دیگران هم فکر میکردند...کاش میشد گاهی خودمون رو جای بقیه بذاریم و از پشت دریچه چشم اونا به زندگی نگاه کنیم...کاش آدمها میدونستند تاثیر کلماتشون چقدر عمیقه...کاش می شد گاهی صدای دل همدیگه رو بشنویم....

 

                            دلم ابردارد...باران دارد...کاشکی ببارد....


 
خانه تکانی دل
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ : توسط :

 

      این روزهای آخر سال که همه جا پر از حال و هوای عید است این روزها که بندهای رخت اکثر خانه ها پر از ملافه های سفید و رنگی و پشت بامها پر از قالیچه های شسته و تمیز است..این روزها که دانه های گندم و ماش و عدس جوانه زده توی ظرفهای رنگارنگ چیده شده..این روزها که یکی یکی بساط ماهی فروشهای قرمز توی خیابانهای شهر علم می شود...این روزها که آفتاب گرم و بی حال آخر اسفند میخورد به شانه های پیرمردهای لم داده روی صندلیهای پارکها..و گاهی هم باران ریزی می بارد که حس خوبی در دل آدم قلقلک میدهد.......

خلاصه این روزها که همه چیز بوی بهار می دهد دلم میخواهد خانه تکانی کنم در زندگیم در دلم..در همه چیز...دلم میخواهد یک چیزهایی را از خانه دلم بیندازم بیرون و دیگر برایش جایی نگذارم که سال آینده دوباره بخواهد توی دلم وول بخورد...

نگرانی های مداوم این همه سال را میخواهم از خانه دلم بیرون کنم تا دیگر مجالی برای آزارم پیدا نکنند.نیت کرده ام سال نو که می آید دیگر این همه نگران همه چیز و همه کس نباشم..نگرانیهایی که عین خوره روح آدم را می خورند....میخواهم آرام باشم و باور کنم که: اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش....

میخواهم خشمهای ناگهانی و حساسیتهای بیش از حد و بیجا را از خانه دلم آنقدر دور کنم که دیگر دست به روح و جان و زندگی ام نرسد...

میخواهم تنبلی و کسالت را بیرون کنم از زندگیم و به کارهایی برسم که از آنها عقب ماندم...

میخواهم اعتماد و احترام بی جا به آنان که لیاقتش را ندارند را برای همیشه از ذهن و زندگیم بیرون بیندازم و هر روز این عبارت را با خودم تکرار کنم که با هرکس باید درست مثل خودش رفتار کنی...

میخواهم ذهن و دل خزان زده و یخ زده را جارو کنم و گوشه گوشه دلم را گلدانهای شمعدانی و سنبل و بنفشه بکارم و آغوشم را به روی بهار باز کنم تا بیاید و بر همه جانم بوزد....

 

پی نوشت آخر سال:

هر سال این روزهای آخر ناخودآگاه همه ذهنم می چرخد به سوی بچه هایی که چشمانشان منتظر دستان سخاوتمند من و توست..به سوی مادران و پدرانی که مدام دستانشان به سوی آسمان است و چشمانشان به در که مبادا شرمنده کودکان خوشحالشان بمانند و لباس و کفشی برای عید نداشته باشند....دیگر ابایی ندارم از اینکه بگویم منت دار مهربانی همه تان هستیم ..همه آنانی که هربار خوانده ایمشان اجابتمان کرده اند و آنقدر دلشان دریاست که حتی اگر دستشان خالی باشد به فکر دیگران هم هستند...بگذاریم بوی بهار قبل از نو کردن خانه هایمان دلهایمان را دریایی کند...دست به کارشده ایم به همت مادرجانمان که لباس و کفش عیدی فراهم شود برای کودکانی که جز امید چیز دیگری ندارند...منت دار مهرماندگارتان می شویم اگر دستانمان را خالی برنگردانید....(حداکثر تا آخر هفته هر کی هر چی همت داره برامون بفرسته اجرش با خداوندگار بهار و سخاوت)


 
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ : توسط :

 

با اینکه دیر زمانی نیست که با اندیشه هایش آشنا شده ام اما من هم مانند خیلی از مشتاقان و عشاقش دلهره دارم این روزها...از روزی که گفتند قذافی باید برود و می رود شوقی هیجان انگیز همه وجودمان را لبریز کرده است...قذافی نامی نحس که با امام گره خورده است در هزار توی تاریخ...نامی که رفتنش به معنای آمدن امام است.یعنی می شود؟ یعنی ممکن است بلاخره روز هجران و شب فرقت یار آخر شود؟ یعنی می شود امام در یکی از همین روزهای پر التهاب مصر و لیبی و تونس و بحرین صحیح و سالم بعد از سی و دو سال قدم به خاک وطن بگذارد و دوباره همه جا بوی بهار بگیرد؟

یعنی می شود امام با موهایی به سپیدی برف از این سفر دور و دراز که جانمان را افسرد برگرد به وطن و بشود چشم و چراغ ما؟ یعنی میشود؟

این روزها همه برای زنده بودن و بازگشتنش دست به دعا برداشته ایم تا کی این یوسف کنعانی برگردد و چشمان سفید شده یعقوب وطن را به بوی پیراهنش شفا بخشد...

خبرهای مختلفی شنیده می شود ...تا سال 2002 اخبار قطعی و موثق حاکی از زنده بودن امام است و اینکه در بند قذافی بوده است و زندانیان ایشان را به کرات در زندان مشاهده کرده اند...اما هنوز هم امیدمان بر زنده و سلامت بودن این رهبر شجاع ایرانی شیعیان لبنان است...رهبری به تمام معنای کلمه رهبر و پیشوا..رهبری که از جان خود گذشت و تن به اسارتی جانفرسا داد تا امروز لیبی فرار قذافی را به شمارش معکوس بگذارد....

 

این هم یک شعر که در سایت موسسه تحقیقاتی  امام موسی صدر درج شده بود و من از خواندنش لذت بردم...

این روزها زمزمه های آمدنت به گوش می رسد.
این روزها قرار است بیشتر از انکه تلخکام دیروزها باشیم
تب دار امدن تو باشیم.
تو می آیی
می آیی و ما تمام شهرهایمان را تحت نظارت نیروهای امنیتی چراغانی می کنیم
…تو می آیی و شوری عجیب تمام دلهره این ایام را جبران می کند
تو می آیی و مسلمان و مسیحی و … در خیابان های شهر با هم جشن می گیرند
تو خواهی آمد
اما نه به رسم این روزها
با بوئینگ ۷۴۷ یا بنز مدل
T یا BMW مدل S!
لابد ترجیح می دهی با همان بنز قدیمی مشکی ات شهرهای لبنان را یکی
یکی گز کنی و به هر شهر که رسیدی خیابان ها را خوب برانداز کنی تا ببینی چه شده است در این سی و اندی سال
شاید هم دلت بخواهد با همان بنز کذایی به ایران بیایی
سر راه سری به ترکیه بزنی و ببینی که اسلام چگونه در جان این کشور در حال ریشه دواندن است و بعد از مرزهای آذربایجان وارد ایران شوی
راستی
مسیرت را رو به تهران که گرفتی
از کوچه و پس کوچه ها بیا
که اگر قرار باشد
در هر شهر بایستی
و هر خیابان را
وجب به وجب
نظاره کنی
به وسعت
سی و اندی سال تا تهران
راهت طول می کشد.
فقط به تهران که رسیدی
آشنایی خبر کن که شهر سخت با تو غریبه است ..

(سعیده افروخته)


 
همه هنرهای یک مرد
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

کاندیدا شدن برای دریافت سیمرغ جشنواره فیلم فجر امسال بهانه ای شد تا دلم بخواهد از او بنویسم..هرچند سیمرغ را نگرفت اما آنقدر افتخار در کارنامه هنری اش دارد که این یکی چیزی از آن کم نکند...

بعضی هنرمندها فقط به نام هنرمندند.بعضی یکی دواثر زیبا و یا شاهکار در پرونده شان دارند.بعضی به خاطر قیافه شان مشهور می شوند و برخی به خاطر شانس یا هر چیز دیگر...اما کسی مثل او به خاطر خود هنر است که ستاره می شود.که می شود باعث افتخار سینمایی که متاسفانه این روزها جز ساختن طنزهای آبکی کیلویی چیزی برای عرضه کردن ندارد...

هرچه از زمان حال به عقب بر میگردیم به آثار فاخرتری در سینمای ایران می رسیم. و به بازیگران ارزشمندتری...بازیگرانی که هنرشان زندگیشان بوده و هست و چنان قشنگ در پوسته نقش خود فرو می روند که باورت نمی شود این فقط یک بازی باشد...

وقتی حاج کاظم آژانس شیشه ای می شود باور میکنی که او یکی از سرداران جنگ است و حرفهای زیادی دارد برای گفتن.

وقتی مرد نابینای بید مجنون می شود انگار که سالهاست نابینابوده و این حس به زیبایی هرچه تمام تر در آن چشمان باز بسته موج می زند.

.وقتی پدر می شود در خاک سرخ در موج مرده و در به نام پدر...وقتی آشپز می شود در آشپز باشی انگار هزار سال است آشپزی کارش بوده..

 

وقتی روحانی می شود در مارمولک باورت نمی شود که او مدتی را در عمرش در این لباس نگذرانده باشد..وقتی زندانی می شود انگار صدسال پشت میله ها بوده...و....

ظریفی می گفت: وقتی بازیگری بتواند کاری کند که از او متنفر شوی یا عاشقش باشی یعنی اینکه توانسته رسالتش را تمام و کمال انجام دهد...و او اینچنین بوده...

در کافه ترانزیت آنقدر از او متنفر شدم که دلم میخواست با دستان خودم خفه اش کنم..و در آژانس شیشه ای و خاک سرخ و خیلی از کارهای دیگرش بی اختیار اشک می ریختم از این همه مظلومیت و خوبی...

و حدیث چشمان ترش آنقدر به دل می نشیند که محال است باور کنی او دارد بازی میکند...

و حیف که چقدر کمند در سینمای ایران ما چنین بازیگرانی که مثل پرویز پرستویی با نقش زندگی کنند و با نقش نفس بکشند و آنچنان در آن فرو بروند که دیگر نتوانی تشخیص بدهی کجا بازی است و کجا واقعیت؟

وقتی حرف میزند..وقتی آن بغض فروخورده توی صدایش موج می زند وقتی نم اشک گوشه چشمانش می نشیند و گاهی هم می غلطد روی گونه هایش...وقتی آنچنان عصبانی می شود که تصور میکنی همین الان آتش می گیرد و وقتی چونان حاج کاظم عاشقانه می گوید:‌فاطمه فاطمه فاطمه....

 

وقتی با آن صدای دلنشین بابایی را می خواند وقتی حرفهای دل ما را از زبان نسلی که نسل پدران ماست بر زبان می آورد...باورش سخت است که او فقط یک بازیگر باشد!

پرویز پرستویی هنرمند همدانی سینمای ایران به حق مایه فخر سینما و تلویزیون ماست و متاسفانه از نسل مشایخی و انتظامی و نصیریان و کشاورز و رشیدی و ... که بگذریم در این نسل کم داریم چونان اویی...و هر هنرمندی که از این خاک پر می کشد مثل خسرو شکیبایی دیگر انگار هیچ هنرمندی آنچنان زاده نمی شود...

خدا کند نسل هنرمندان بزرگی چون پرویز پرستویی در این سرزمین تمام نشود...

 

بیوگرافی نوشت:

پرویز پرستویی در دوم تیرماه 1334 در همدان متولد شد.شهرت او به خاطر فیلمهایی چون بید مجنون، لیلی با من است، مارمولک، آژانس شیشه ای و مجموعه های تلویزیونی خاک سرخ و زیر تیغ و بسیاری آثار ارزشمند دیگر است.

پرستویی تنها بازیگری است که تا به حال سه بار سیمرغ بهترین بازیگر نقش اول مرد را از جشنواره فیلم فجر به خانه برده است.

از مشهورترین فیلمهای او می توان به مارمولک، آژانس شیشه ای،لیلی با من است،بید مجنون،به نام پدر، موج مرده و مجموعه های خاک سرخ ، زیر تیغ و آشپزباشی نام برد...