سرمون رو بذاریم زمین بمیریم؟
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط :

 

         فکر میکنید اگر حقوق و دستمزدی وجود نداشت چند نفر از مردم همین مردمی که از کله صبح تا دیروقت شب دنبال یک لقمه نان می دوند حاضربودند به کار ادامه دهند؟

   به جرات میتونم بگم هیچکس!

      غم نان باعث شده تا خیلی از آدمها دست به کارهایی بزنند که علاقه ای بهش ندارند و خیلی ها هم به شغلهای دوم و سوم روی بیاورند فقط به خاطر درآمد بیشتر و جالب اینجاست که از این همه تلاش اگر خیلی سربلند بیرون بیایند شاید بتوانند فقط شکمشان را سیر کنند آن هم درحدی که نمیرند و دیگر رفاه و امکانات زندگی و ماشین خوب و مسافرت و بقیه مزایا پیشکش! و این معنای زندگی است؟

 معنای زندگی اینه که 12 سال با کلی امید و آرزو درس بخونی و خودتو بکشی تا با بهترین رتبه وارد دانشگاه بشی بعد بری توی بهترین دانشگاههای ایران درس بخونی و بعد هم تب ادامه تحصیل بیفته به جونت و بازم بخوای خودتو بکشی بالاتر و در نهایت وسوسه استخدام در یک سازمان اسم و رسم دار باعث بشه خودتو بندازی توی چاله ای که هیچکس نتونه درت بیاره و بری و بشی خیر سرت کارمند دولت! و مایه حسادت و حسرت کل جماعت دوست ‌و آشنا بشی که چی؟‌بچه فلانی استخدام شده! دیگه نونش تو روغنه و پول پارو میکنه...حتی پدر و مادرت هم باورشون شده و با غرور بهت نگاه می کنن...تا اینکه بعد از مدتی فیش حقوقت رو بهت میدن و تو با غرور انگار که فتح خیبر کردی بازش میکنی تا رقم (به قول دوست و آشنا) میلیاردیشو بخونی......

سر جات خشک میشی! فکر میکنی اشتباه دیدی..چند بار چشماتو باز و بسته میکنی تا عددی رو که دیدی دوباره ببینی....آره خودشه...زیر سیصد هزار تومن! هیچکس باور نمیکنه....اما حقیقت داره...

اینها همه درده...غمه...غصه است....وقتی همه آرزوهاتو ..همه آینده قشنگ و مطلوبی رو که میتونستی داشته باشی و شغل مورد علاقه تو که توش استعداد داری کنار میذاری تا بیای بشی عمله د و ل ت و از تاریکی هوا با خمیرگیرها میای بیرون و تا عصر عین اسب کار میکنی حداقل توقعت اینه که دستمزد اقلا نیمی از خستگیتو جبران کنه اما.........................

اونوقت هر موقع که از خستگی و نارضایتی حرف می زنی صدنفر براق میشن توی صورتت که تو ناشکری! آخه من نمیدونم این وضعیت اسفناک با این محیط کاری پادگان گونه و این آدمهایی که دیدن روی تک تکشون(البته به استثنای تک ستاره های نازنین) کفاره میخواد چه جذابیتی داره که به خاطرش به این حقوق خجالت آور رضایت بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یکی از دوستام توی یه شرایط سخت توی جنوب داره کار میکنه از کارش زیاد راضی نیست اما همیشه میگه حقوقش دهنمو بسته..بهمون خیلی میرسن...کاش این وضعیت به همه سازمانها تسری داده میشد...کاش رضایت کارکنان در اولویت همه نهادها قرار میگرفت..کاش یکی از این مسئولین پر ادعایی که صبح تا شب فریاد عدالت خواهی و عدالت گستری سر میدهند یکبار خودش را جای مردم قرار میداد که خانواده هایی که باید  ماهی 600-700 هزارتومن قسط و وام پرداخت کنن و پدر و مادر هر دو کار میکنن و تازه به سختی حقوق دوتاییشون به 700 تومن میرسه چطور باید زندگی کنن؟‌خرج و مخارج بچه ها رو کی باید بده؟ هزینه مریضی و دکتر و دواشون چی میشه؟ اگه مهمون بیاد باید چیکار کنن؟ و هزاران چرای دیگه که هنوز هیچ مردی توی این مملکت خراب شده نتونیسته بهش جواب بده...اونوقت میرن اون بالا عربده میکشن که ما فلان میکنیم و بهمان کردیم....

تازه اینکه قسمت خوب ماجراست...خیلی ها با همه اون هزینه هایی که گفتم درآمدشون نصف نصف اینم نیست اونا دیگه چه خاکی باید سرشون کنن؟! من نمیدونم اما احتمالا سران مملکت میدونن....اونوقت با همه این بدبختیها فرمایش میکنن که اگه کا*شان بخواد استان بشه باید مردم همت کنن جمعیت زیاد بشه! با اون مغز فندقیش فکر نمیکنه این جمعیت اضافه شده نون نمیخواد؟‌آب نمیخواد؟‌لباس نمیخواد؟‌تحصیلات نمیخواد؟‌کار نمیخواد؟ زن نمیخواد؟ گور نمیخواد؟‌کفن نمیخواد؟

خلاصه از ما به شما نصیحت: سرتون رو بذارید زمین بمیرد بهتره ....خیلی بهتره...اصلا بیاید جمیعا با هم بمیریم...


 
5 سال دیگه ما...........
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط :

 

        سهبا بانو دوست گل ما امر فرمودند بیایم بگیم سرنوشت ۵ تا وبلاگی که بیشتر میخونیم ۵ سال دیگه چه جوری شده؟ کار سختیه اما سعی میکنم بنویسم:

 

    زمزمه های سهبا

    ۵ سال دیگه در چنین روزی سهبا بانو توی اطاق کارش در شهر خودش نشسته و در حالی که یه لیوان چای بزرگ جلوشو چشم دوخته به مانیتورش( البته اگه ارباب رجوعش اجازه بدن) و داره واسه خواننده های وبلاگش می نویسه که چطور شد آقای خونه رو راضی کرد به برگشتن به شهر پدری؟! حالا دیگه زمزمه های سهبا یکی از وبلاگهای پرطرفدار بلاگستان شده و سهبا بانو داره از اشعار خودش می نویسه و در عین حال هنوزم با دوستای قدیمیش ارتباط داره.اما یه کم گرفتار شده این بانوی همیشه خندان، حالا دیگه دختر بزرگه کنکوریه و دختر دومی واسه خودش خانمی شده و مدرسه میره..سهبا هم باید حواسش به هردوشون باشه و همینطور به خان داداش بچه ها که کم کم باید راهی مهد بشه و حسابی هم عین باباشه...سهبا خاطره های بچه ها رو توی یه وبلاگ دیگه مینویسه آخه حسابی عیالوار شدن. و کلی حرف و خاطره های قشنگ دارن..صبر کن ببینم انگار یکی دیگه هم توی راه دارن! چه میکنه این سهبا بانو!!! به سلامتی دیگه باید ماشینو عوض کنن ون بخرن ...البته حالا دیگه مشکلی ندارن چون سهبا خانوم واسه خودش یه پا مدیر شده! یادم رفت بگم توی محل کار جدید ایشون به عنوان معاون منصوب شدن ....مبارکشون باشه

کرگدن محسن باقرلو

آمار بازدیدهای کرگدن از خبرگزاریهای بزرگ دنیا هم فراتر رفته و حالا دیگه مدیر پرشین* بلاگ شده و در حالی که پشت میز ریاست شرکتی که خودش تاسیس کرده نشسته و داره کاپوچینوشو سر میکشه به چاپ دهم مجموعه اشعار جدیدش فکر میکنه! کرگدن هنوزم یکی از پرطرفدارترین وبلاگها رو داره و حالا به جز خاطرات روزانه اش داره از خاطرات بچه های خوشگلش می نویسه ...و توی پروفایلشم عکس اون دوتا رو میذاره!

حرف اضافه محبوبه

محبوبه که حالا دیگه سردبیر یک روزنامه مهم اصفهانی شده و مجبور نیست صبح تا شب بره اون رئیس عنقش رو تحمل کنه از دفتر روزنامه حرف اضافه رو به روز میکنه و نگران پسر کوچولوشه که باید بره از مهدکودک بیاره و هنوز هم خواندنی و جذاب می نویسه.. ولی دیگه مثل قدیمها تپل بانمک نیست.

نسیم صبح رویا

رویا حالا دیگه واسه خودش تبدیل به یکی از چهره های مهم و مطرح کشور شده و هر روز صبح و عصر داره با این شبکه و اون شبکه مصاحبه میکنه و همچنین به عنوان رئیس کانون سردفتران مشغله های زیادی داره به خاطر همینم کمتر وقت میکنه بنویسه اما بازم نوشته هاش پر از هیجان و انرژی رویاییه و خودشم مثل قدیمها بمب انرژی...

ستایش مامانی

حالا دیگه ستایش جون خودش واسه خودش وبلاگ رو به روز میکنه و اونقدر سرعت عمل داره و فعاله تو نوشتن که گوی سبقت رو از مامانش گرفته و مامان ستایش هم سرگرم سرو سامون دادن به وبلاگ دادش ستایشی هست. ازطرفی به آرزوی بزرگش یعنی معلمی هم رسیده و دیگه کارهای دوست نداشتنی انجام نمیده! دو قلوها هم حالا دیگه بزرگ شدن و نزدیک مدرسه رفتنشون شده و از دیدن عکس بچگیاشون کلی ذوق میکنن.

دل نوشته های یک دانشجو

توی دفتر نشریه خودم نشستم و در حالی که حواسم به صفحه بندی مطالب شماره چدید هست سری به وبلاگ بچه ها می زنم و تو فکر نوشتن یک یادداشت انتقادی از فلان مسئول شهر هستم.حالا دیگه توی نهاوند زندگی میکنم و از اینکه مجبور نیستم هر روز صبح با خمیرگیرها بیدار بشم و برم پادگان خوشحالم و دارم روی تز دکترام کار میکنم.

 

امیدوارم همه چی همین طوری خوب واسه همه مون پیش بره و همه به چیزهایی که دوست دارن برسن...

منم دوستای خوبم محبوبه، ستایش مامانی، و هر کی که دوست داره رو دعوت به بازی میکنم.

بعدا نوشت:

اردیبهشت امسال دل نوشته های یک دانشجو 7 ساله شد..یعنی از خردسالی دراومد و وارد دوره بزرگتری شد..حالا دیگه کم کم داره واسه خودش جا می افته...نمیدونم چند سال دیگه باشه و بمونه اما دلم میخواد خوب بمونه...مفید باشه و خوب بنویسم...تولدت مبارک کودک مجازی من...قلب


 
مردی از جنس بلور
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط :

 

   از یکی از معلمهای خوب دوران تحصیلم که حقیقتا یکی از نوادر روزگار است و یکی از انسانهای به تمام معنی انسان و یکی از مردان مرد( اسمش را نمی آورم چون میدانم خوشش نمی آید) خواسته بودم تلخ ترین و شیرین ترین خاطره دوران معلمی اش را برایم بنویسد.. مثل همیشه با ادبیات منحصر به فرد و مثال زدنی اش نوشت و آنقدر لذت بردم که دلم خواست اینجا هم بنویسم تا شما هم حظ وافر ببرید....

 

روزی هنگام چک کردن تکالیفی که به دانش آموزان گفته بودم نوبت به یکی از دانش آموزانم رسید دیدم که نه دفتری نه مشقی هیچ! فقط سرش را پایین انداخته بود. گفتم: شما؟ سرش را بلند کرد و چشمهایمان به هم افتاد- راستی گاهی وقتها مردم با چشمها با هم حرف می زنند..احساس کردم دوتا سوزن به چشمم فرو رفت.او با نگاه با من حرف زد.فقط توانستم بگویم زنگ که خورد بیا کارت دارم. آمد.

گفتم:؟       

گفت: ما چهار فرزندیم و پدر و مادر یعنی 6 نفر. دیشب ما 2 تخم مرغ داشتیم فقط.یکی از آنها را با یک نان از همسایه مان عوض کردیم و دیگری را بدون روغن سرخ کردیم و همه آن را خوردیم! یعنی 6 نفریمان. و صبح هم بدون صبحانه آمده ام مدرسه...

چه گذشت؟ نمیدانم!

بعد از آن مدتی کشکول گدایی را به دوش انداختم و رسما از معلمهای همکارم .... و قدری توانستیم آنها را راس و ریس کنیم و هرچه اصرار می کردند که بگو کیه؟ من فقط نگاه می کردم: تجربه خیلی موفقی بود.یکبار هم رفتم آنجا محل زندگیشان را که اسم نمی آورم و بعد از آن به پیگیریهای به موقع باعث شدم به درسهایش هم رسید و کلی تغییر کرد. خوشحال شدم. چند سال بعد دوباره دیدمش. خرم و خندان قدح کار به دست. شده بود رئیس اداره....

گفت: خیلی دوستت دارم.مدتها بود سراغتو می گرفتم خوشبختانه امروز دیدمت. هر موقع امری داشتید....گفتم: خداحافظ . ولی کیف کردم می گفت: تو باعث شدی من امروز...آره! رخ بر افروخته می آمد و در غوغا بود. زن و بچه و خانه و زمین کشاورزی و کار اداری و خیلی خوب بود....شکر.

 


 
............
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط :

 

      خسته ام و دلگیر................خدایا می شنوی؟

 


 
اعلام برندگان مسابقه خاطره مدرسه
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

            خب تقصیر خودتونه مسابقه میذاریم نمیاید شرکت کنید! میگیم بیاید داوری کنید دونفر و نصفی میان تازه اونم خاطره ها رو فراموش کردن حالا من چیکار کنم دست تنها؟!!

 

           به هر حال باید اعلام کنم که در پی برگزاری مسابقه خاطرات مدرسه ای و بعد از ارزیابی دقیق و موشکافانه خاطرات ارسالی، در بخش شیرین ترین خاطره:

 

      جناب بزرگ با خاطره شکسته شدن در کلاس 

و در بخش تلخ ترین خاطره:

 

             ایرن بانو با خاطره املا نویسی  برنده شدن و یه نفر دیگه که به نظر من و هیئت فخیمه داوران خاطره اش هر دوتا قابلیت خنده و گریه رو توام داشت و اون هم سمیرا بانو بود با اون خاطره توی سر همکلاسیاش زدن!  

 

          خوب حالا همگی دست دست دست....به افتخار برنده ها....

 

          همچنین تشکر میکنیم از بقیه شرکت کننده ها...نرگس- محبوبه- حمید و ....

          از برنده ها تقاضا میشه که نشانی پستی خودشون رو برام خصوصی بذارن تا سیمرغ بلورین( همون جعبه خالی جایزه ) رو براشون پست کنم.  به دلتون وعده ندید ها! بلیط رفت و برگشت ایتالیا و سکه بهار آزادی نیست ها...گفته باشم!

 

عزت زیاد


 
همه احساسم برای دو معلم ماندگار
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

  اولین روز مدرسه بود.اول مهرماه ١٣۶٧

    با یک دنیا شوق و ذوق دست مامانم رو گرفته بودم که برم مدرسه.مدرسه شرف ١

       اون ١ بودنش انگار خیلی برام مهم بود و بعدا دیدم واسه همه بچه های نوبت ١ مهمه! نمیدونم چرا؟!   دم در مدرسه که رسیدم بچه ها رو دیدم که اکثرا با مادر و پدرهاشون میان مدرسه.به مامانم گفتم: تو دیگه برو خودم بلدم برم تو! اونم با مهربونی گفت: ببین همه بچه ها با ماماناشون میرن تو...منم با حاضر جوابی همیشگیم گفتم:‌الان فکر میکنن من بچه ننه ام! خلاصه مامان به هر زوری بود باهام اومد.نمیخواست این روز مهم رو از دست بده..

حیاط مدرسه بزرگ و باصفا بود و یک سنگری که اون روزهای جنگ تقریبا توی همه مدارس دیده میشد..بچه های کلاس اولی اکثرا با دماغهای آویزوون داشتن گریه می کردن و من به همه شون می خندیدم! زنگ رو زدن و رفتیم سر صف...مدیر مدرسه خانم مجیدیان که دیگه هیچوقت ندیدمش خانم مهربونی بود و بعد از اینکه برامون حرف زد گفت خب کی بلده شعر بخونه؟ من انگار از قبل منتظر باشم دستمو بردم بالا که :‌خانم ما بیایم؟  مدیر گفت: بیا عزیزم! رفتم بالای سنگر..با کیف مدرسه ام گفت:‌خب بخون...کیفمو باز کردم..کتاب شعرمو درآوردم و از روش خوندم...وقتی تموم شد همه برام دست زدن..خانم مدیر گفت: آفرین دخترم کلاس چندمی؟ گفتم: اول!با تعجب نگام کرد و گفت: اولی و خوندن بلدی؟ گفتم :‌بله   خندید و با تعجب گفت: خب چرا اومدی مدرسه؟ گفتم:‌آخه نوشتن بلد نیستم!!

و اینگونه بود که برای نوشتن رفتم مدرسه و فکر میکنم بهترین چیزی که از ١٢ سال مدرسه رفتن یاد گرفتم همین نوشتن بود...

موقع رفتن به کلاس شد مامان بهم سفارش کرد اگه دوتا کلاس بودید یادت باشه حتما بری کلاس خانم حق بین! و من این اسم رو با خودم هی تکرار کردم: خانم حق بین...خانم حق بین...

اون سالها جمعیت توی سن ما زیاد بود واسه همین از اول تا آخر دبستان کلاسهامون دوتا یود به اسم الف و ب و من همیشه توی الف بودم..خانم ناظم اسمهامون رو خوند و من جزء کلاس خانم حق بین نبودم باید می رفتم کلاس خانم سیف ربیعی تا اینو فهمیدم زدم زیر گریه! همه نگاهم کردن و مدیر پرسید چی شده عزیزم؟ گفتم خانم مامانم گفته باید بری کلاس خانم حق بین! خانم مدیر با خنده گفت: عزیزم هر دوتا خانم خوب و مهربونن فرقی نداره که..خلاصه ما رو فرستاد اون یکی کلاس ولی من که دست بردار نبودم از وقتی نشستم سر جام گریه رو شروع کردم تا اینکه خانم معلم مهربون وارد کلاس شد و به روی همه مون خندید ولی من باز هم اشک می ریختم..اومد جلو و ازم پرسید: مدرسه که ترس نداره گریه می کنی عزیزم..گفتم: من که نمی ترسم میخوام برم اون یکی کلاس! خندید و گفت: چرا؟‌ گفتم مامانم گفته! خلاصه هرکاری کرد نگهم داره راضی نشدم و بلاخره زنگ بعد با مدیر صحبت کرد و منو بردن اون یکی کلاس! اما همینکه نشستم یاد معلم قبلی و مهربونیش افتادم و دوباره زدم زیر گریه ...خلاصه اینکه همون روز اول نشون دادم چه بچه شری هستم و توی کل مدرسه مشهور شدم! و آخر ماجرا این شد که منو بردن کلاس خانم سیف ربیعی...

و این یکی از قسمتهای مهم زندگیم بود...همیشه مدیون اولین کسی هستم که نوشتن یادم داد و هر وقت قلم رو روی کاغذ میارم حضورش رو حس میکنم...حضوری که از اردیبهشت ٧۶ ازم گرفته شد...معلم مهربونی که پرکشید...توی همون روزهای پرشور که همه واسه معلمها جشن میگیرن...هر سال این روزها که میرسه دلم هواشو میکنه...سالهاست که نیست اما من هنوز هم با خاطره هاش و با دفتر املای کلاس اول دبستانم زندگی میکنم و با اون جمله های قشنگی که زیر نمره های بیستم می نوشت...اولین روز معلم زندگیم براش یک عالمه یاس بنفش بردم که خیلی خوشحالش کرد...اگه هنوز هم بود میدونم از دیدنم خوشحال میشد....

میخوام همه احساس امروزم رو تقدیم کنم به معلم مهربون و عزیزم

خانم آذر سیف ربیعی که اگرچه دیگه نیست اما یادش همیشه کنار من می مونه و هرگز به هرجایی هم که برسم قدر زحمتاشو از یاد نمی برم و همیشه و تا ابد مدیونشم....

روحت شاد خانم سیف ربیعی.....

نمیدونم چند تا از معلمهای دوران تحصیلم به اینجا سر زدن یا می زنن و میتونن این نوشته ها رو بخونن اما دلم میخواد روزم معلم رو با همه وجودم اول از همه به مامان مهربونم بعد به همه معلمهای خوب دوره تحصیلم توی نهاوند تقدیم کنم. معلمهای کم توقع و پرتلاش نهاوندی سهم بزرگی توی موفقیت ما بچه ها داشته و دارند و از میون همه اونها یکی هست که خیلی خیلی مدیونشم و وسعت فکر و تلاشی که واسه بیشتر دانستن و بیشتر خواندن انجام دادم به خاطر زحمات اونه که هنوزم استادمه و مریدشم....

استاد نعمت شهبازی یکی از دبیرهای زحمتکش  و خوش فکر نهاوند و معلم زبان انگیسیم بود توی پیش دانشگاهی..و خیلی خیلی مدیونشم...امیدوارم یه روزی بتونم گوشه ای از زحماتشو جبران کنم...تا ابد مدیونشم که فکر کردن و خوب فکر کردن رو یادم داد و کمکم کرد خوب رو از بد تشخیص بدم و بفهمم و کمکم کرد تا استعدادم رو بشناسم و بنویسم و خلاصه اینکه بخش مهمی از زندگیم رو بهش مدیونم....مرد خوش خلق و کم توقعی که عاشق نهاونده و من این خصوصیتش رو تحسین میکنم و امیدوارم همیشه سالم و موفق و سربلند باشه...


 
مسابقه تموم شد ..حالا وقت داوریه!
ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط :

 

        سلام

                 دست همه اونهایی که مسابقه خاطره ها رو جدی گرفتن و نوشتند درد نکنه و یه اخم بزرگ نثار همه اونهایی که ننوشتند!

         خب مهلت مسابقه تموم شد و امروز روز داوریه...امروز تا آخر شب وقت دارید بیاید بگید کدوم یکی از خاطره ها قشنگتر بود...تلخ و اشک آور یا شیرین و خنده دار...

        داوری کنید و دوتا خاطره برتر رو بگید( یکی تلخ و یکی شیرین) که بهشون جایزه بدیم...

منتظرم ها..............