نهاوند این عروس مغرور نشسته بر دامان گروس سربلند
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

اینم متنی که توی جشن نهاوندیهای مقیم مرکز خوندم...


میگویند ریشه آدمی در خاک است.آدمی از خاک است و وابسته به آن و به همین خاطر است که هرخاکی در هرکجای دنیا جماعتی را پایبند و وابسته خودش میکند و خاک پدری می نامندش و به آن حس خوشایندی دارند.چشمانم را می بندم و به عمق رویاهای شیرین فرو میروم . درگستره وسیع و بی پایان رویاهایم به آن خاک خوب میرسم .درهوایش نفس میکشم و لطافتش را با همه جانم استشمام میکنم و به آن خاک بی نظیر آن خاک پدری می بالم.

بهار است.روزهای دل انگیز عطر و گل و شکوفه، روزهای درختان نورسته و مملو از شکوفه های بادام و گیلاس.اما هیچ کجا به طراوت و سرسبزی بهار تو نیست.

تابستان است.درختان سبزتر و به وجد آمده از میوه های رنگارنگ و رودها خروشان و جاری، اما هیچ کجا خنکای نسیم رودهای تورا ندارد.

پاییز آمده با برگهای زرد و قرمز و نارنجی و فرشی بی نظیر بر زمین گسترانیده اما هرچه میگردم جایی را رویایی تر از درختان کهنسال پاییزی تو نمیابم.

زمستان با کوله بار سپیدش خرامان خرامان از راه میرسد و عروس سپیدمویش دشت را با پیراهن اطلس خود آذین می بندد اما کجا زیبایی و شکوه برفهای زمستانی تورادارد؟

کجاست این گستره بی نظیر که این چنین هوایی ام کرده و این چنین شاید اغراق گونه در وصفش سخن گفته ام؟ اما نه! در رویاهایم و در عالم واقعیت که می گردم جز حقیقت چیزی نیست.

بوی بهارت را از هیچ دیاری نمیشنوم .هیچ کجا خاطره خوش آتش بازی شب عید سرچغا را ندارد و هیچ سیزده بدری به ماندگاری خاطرات خوش سیزده بدرهای کودکیهایمان نیست.

تابستان کجا بروم که خنکای نسیمش به فرحبخشی سراب گیان باشد و درکدام گوشه گیتی ذره ای از جذابیت بی نظیر کوچه باغهای گوشه را پیدا کنم؟ در گرمای مرداد ماه دستانم را در زلالی کدام چشمه سار فرو ببرم که خنک تر و دلچسبتر از چشمه سارهای گاماسیاب باشد؟

پاییز بر کدام برگ خشک قدم بگذارم که خاطره برگهای رنگارنگ پیچ وخم جاده پیل لاغه را به یادم بیاورد؟ و زمستان کجا برف بازی کنم که بویی از آن سرمای استخوان سوز و زمستانهای طولانی و کرسی و ذغال سرخ و شب چره های مادربزرگ را به مشامم برساند؟

محرم که می رسد واز هرخانه ای بوی غذایی برمیخیزد کدام غذای نذری را بخورم که خوشمزه تر از حلیم دوخواهران باشد و کجا به عزاداری بنشینم که لحظات عرفانی چهل منبر کوچه سادات را برایم به ارمغان بیاورد؟

اینها را من نمیگویم. اینها را هجوم همه فرزندان در غربت مانده ات که با اولین تعطیلی سیل آسا به سویت روی می آورند تا در هوای کویت نفسی تازه کنند می گوید.اینها را اشک گوشه چشم دایی و خاله و عمه و عمو میگوید وقتی که نامت را با حسرت زمزمه میکنند و هر جا چیزی از تو بشنوند ناخودآگاه شعفی وصف ناپذیر در عمق جانشان رخنه میکند و بی اختیار لبخند می زنند.

دلم برای همه کودکیهایم تنگ شده . برای همه روزهای قشنگی که با تو و در دل تو سپری شد.برای همه کوچه پس کوچه های دوخواهران و پای قلعه.برای بازیهای شاد و شیطنتهای معصومانه کودکی مان.دلم برای خانه مادربزرگ تنگ شده و برای آن اطاقهای خشتی قدیمی که زمستان با یک چراغ علاء الدین گرم گرم می شد و تابستانها بازکردن تنها پنجره اش نسیمی جان فزا به اهالی خانه هدیه می کرد. روزهایی که نه کولر بود و نه بخاری. روزهای خوشی که هنوز حتی تلویزیون رنگی هم نداشتیم و نمیدانستیم کامپیوتر چیست؟‌روزهایی که بهترین سرگرمی مان زیر درخت توت کهنسال خانه مادربزرگ نشستن و خاله بازی کردن بود و همه عشقمان جمع کردن توتهای سفید آن درخت قدیمی از روی زمین.

دلم برای تابستانهایت تنگ شده برای روزهایی که آفتاب نزده همه بار وبندیلمان را بار وانت می کردیم و کوچک و بزرگ فامیل راهی سراب گیان میشدیم و حتما یادمان می ماند منقل و سیخ و زغال برداریم برای کباب خوشمزه ظهر و چند دست لباس اضافی برای وقتی که هوس کنیم تنی به آب خنک و زلالش بزنیم .

 دلم برای مدرسه کودکیهایم و همه همکلاسیها که حالا یکی یکی دکتر و مهندس شده اند و هرکدام در گوشه ای سر در لاک خویش دارند تنگ شده. دلم برای شبهای یلدای خانه مادربزرگ که برف می بارید و کرسی بود و گندم برشته و انگور به بند آویخته و همه قصه هایی که از گذشته برایمان داشت تنگ شده است.

دلم بی قرار کوچه باغهای زیبای توست که هنوز و همیشه بوی آن روزها را میدهد . روزهایی که کنار جوی آب گردوی تازه پوست می کندیم و چشم می بستیم تا صدای چهچهه بلبلی سرمستمان کند. هوا که تاریک میشد جلوی سکوی برج قدیمی زیر نورکمرنگ چراغ گردسوز شام میخوردیم و چه شوقی داشت خوابیدن روی پشت بام باغ عمه جان!

دلم هوش آشهای خوشمزه مادربزرگ را کرده بوی ورکوازی که تا چند خانه آنطرفتر می رفت و آش ترخینه که مهمان همیشگی زمستانهایمان بود و آش کشکک و مادربزرگ همیشه و هنوز هم یادش می ماند که سهم همسایه های  کناری را بفرستد.

و همسایه حرمت داشت . همسایه عضو خانواده بود.شادی اش شادی همه و غمش غم دیگران بود.در عزا و عروسی در خانه های همسایه ها به روی یکدیگر باز بود و زن و مرد همسایه خواهر و برادر جانی بودند برای هم و بچه ها بهترین دوستانشان و بهترین لحظه هایشان را با همسایه ها سپری می کردند. مثل امروز نبود که به بهانه گرفتاری و مشغله حتی نام همسایه واحد روبرویی ات را ندانی!

بزرگتر که شدیم به دنبال رسیدن به رویاهای تازه، آرزوهایی که بزرگتر از داشتن یک عروسک تازه بود راهی دانشگاه شدیم اما فکر نمیکردیم به دنبال این رویا همه خاطرات خوش کودکی را از کف بدهیم.

من رفتم.تو رفتی.همه رفتیم. سالها گذشت. بزرگ و بزرگتر شدیم بعضی برگشتند به خاک پدری و بعضی نه! بعضی نخواستند که برگردند و بعضی نتوانستند.یکی دکتر شده بود.یکی مهندس. یکی وزیر و یکی وکیل.یکی پدر و یکی مادر.همه کار داشتیم همه سرمان شلوغ بود.همه گرفتار زندگی شده بودیم. همه وقت نداشتیم و او.......تنها ماند.

نهاوندمان پیرتر شده بود اما هنوز هم به صلابت و زیبایی همه سالهای کودکیمان می درخشید و کمی دلتنگ بود برای بچه هایش.بچه هایی که ترکش کرده بودند. بچه هایی که سرشان شلوغ بود وسال تا سال سراغش را نمی گرفتند.

دیگر صدای خنده هایمان از حیاط خانه مادربزرگ نمی آمد.دیگر شوق شبهای چله و کرسی خانه مادربزرگ را نداشتیم مادربزرگ هم بخاری خریده! دیگر لذت شبهای تابستانمان خوابیدن روی رختخوابهای خنک پهن شده روی بام نبود. حالا دیگر کولر داشتیم و کسی حوصله بالا رفتن از نردبان چوبی قدیمی را نداشت.

دیگر صبح علی الطلوع صدای پیرمرد لبو فروش در کوچه نمی پیچید و دیگر طعم لبوی داغ در آن صبح های سرد را هرگز نچشیدیم دیگر دوره آشهای قدیمی سر آمده. بچه هایمان حتی نمیدانند ورکواز و ترخینه چیست ؟‌دیگر پیتزا مد شده و ساندویچهای رنگ و وارنگ...

دیگر آن بچه های قدیمی شاید حتی به لهجه زیبای نهاوندی سخن نمیگویند. بچه هایشان که دیگر هیچ! این همه سال غربت نشینی انگار کلمات قصار را هم از یادمان برده است آنقدر که وقتی درجایی میخوانیم یا می شنویم ذوق میکنیم. وحتی گاهی از همدیگر می پرسیم: این کلمه یعنی چه؟!

همه اینها را گفتم اما آنچه در گلویم مانده و سنگینی می کند اینکه به اندازه همه دنیا دلم برای چنارهای کهنسال قیصریه با آن شاخه های بلند و انبوه و پربرگ و کلاغهای سیاه  قشنگی که انگار ارکستری موزون را رهبری می کردند تنگ شده است.حتی اگر دیگر نه چناری مانده باشد و نه کلاغی!

هنوز دلم میخواهد صبح آفتاب نزده در خانه مادربزرگ از خواب بیدار شوم و تا قیصریه بدوم و از آن زنان سحرخیز ماست فروش دورمیدان کره و پنیر محلی بخرم و برگردم تا وقتی خورشید تازه پولکهایش را روی زمین پهن کرده مادربزرگ با سنگک داغ از راه برسد و با هم صبحانه بخوریم هرچند این روزها پا درد امان مادربزرگ را بریده باشد.

هنوز دلم تنگ می شود برای روزهایی که دست در دست مادر زنبیل برمی داشتیم و راهی پاقلا که هنوز پاقلا بود می شدیم و شانه ترک میخورد از شدت جمعیت و همه می آمدند تا از میوه و سبزی تازه اول صبح جا نمانند و زنبیل که پر میشد برمی گشتیم و چه لذتی داشت گیلاس و آلبالو و هلوی خوشمزه نهاوند که توی سبد روی لبه حوض چیده میشد!

چقدر زود گذشت و چه شتابزده بزرگ شدیم. هیچوقت فکر نمی کردیم روزی برسد که نفس کشیدن در هوای خاک پدری برایمان آرزو شود و قدم زدن در باغهایش و چشیدن طعم خوش سیب پاییزی و به و انگورش حسرتی ماندگار شود.فکر نمی کردیم روزی برسد که در تقویمهای رنگارنگ دنبال تعطیلی های کوچک و بزرگ باشیم تا ساک ببندیم و راهی نهاوندمان شویم. نهاوندی که عمری است چشم به راه همه فرزندان هجرت کرده اش بر درگاه خانه نشسته و گیسو سپید کرده اما انگار آنان که رفته اند دیگر نخواهند آمد!

فکر نمی کردیم روزی برسد که از آن عروس کهنسال و زیبا آنقدر دور شویم که ولعی غریب برای رسیدن به خاکش و تنفس هوایش داشته باشیم. هرگز حتی تصور نمی کردیم که روزی به دلیل همه آنچه آینده و پیشرف مینامندش ناچار شویم از خاک خوبمان دور شویم و به جایی برسیم که حتی دیدن عکسهایش در فضای مجازی برایمان هیجان انگیز باشد!

چه تلخ است بزرگ شدن و چه زود بزرگ شدیم....

 


به قول استاد معماریان شاعر خوش ذوق شهرمان:


مه مینم دلت و یاد خاک پاک ناونه

            مردمون صاف و ساده سینه چاک ناونه

هرکجو هنی بری دلت هلاک ناون    

                 ناونی هرجا بره چشش وخاک ناونه



 
شب خاطره انگیز نهاوندیهای دور از وطن
ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

 

     

روز جمعه ٢٨ خرداد ماه یعنی همین دیروز جشن بزرگ نهاوندیهای مقیم مرکز به دعوت دکتر سنایی نماینده پرتلاش نهاوند در اردوگاه شهید باهنر تهران برگزار شد.

باوجود اینکه تا دیروقت طول کشید و خیلی دیر به خونه رسیدیم اما روز و شب خاطره انگیزی بود. در کنار همشهریانی که علاوه بر نهاوندی بودن در یک ویژگی دیگه هم مشترک هستیم و اون در غربت بودنه! همه یه حس قشنگی به این جمع داشتند و به هر طرف که نگاه می کردی کلی دوست و آشنا میدیدی اونقدر که من یکی دوساعت فقط داشتم سلام علیک می کردم!

منم یه متنی خوندم که بیشتر درد دل بود و دلتنگیهام برای نهاوند و میدیدم که بعضیها یواشکی دارن اشکهاشون رو پاک می کنن! انگار همه منتظر یه بهونه بودن واسه باریدن و دلتنگ شدن....

کلی دوستهای قدیمی رو بعد از سالها دیدیم...دوستهایی حتی از دوره ابتدایی! و کلی خاطره زنده شد...

محمد رضا عبدالملکیان عزیز که بالای سن رفت تا مهربانی رو بخونه سالن یکپارچه تشویق شد ....کلی ذوق کردیم همگی.........

یه آقای میانسالی با اشکی که گوشه چشمش بود بهم گفت سالهاست ایران نبوده و حالا برگشته و چقدر خوشحاله که خاطره هاش مرور میشن اینجا...و خیلی های دیگه بودن که دنبال یه اسم نهاوند از اون سر دنیا و ایران اومده بودند....

حس کردم این پیر کهنسال این نهاوند عزیزمون امشب غرق سرور بود...امشب خوشحال بود که بچه هاش به شوقش دور هم جمع شدند....

به خاطر این خاطره ارزشمند دیروز و دیشب از نماینده خوب و خوش فکرمون ممنونیم....

خدا قوت...

 

پی نوشت:

امروز سالروز شهادت دکتر علی شریعتی اندیشمند و معلم بزرگ ایران است و در کنارش یه دوست خوب وبلاگ خون به دنیا اومده...که دوست دارم بهش از همین جا تبریک بگم...امروز تولد آقا بزرگ ماست...که امیدوارم مبارکش باشه و سالهای سال با شادی و خوشی زندگی کنه کنار یلدا و آستیاژ و آرشاویر عزیزش....

آقا بزرگ تولدت مبارک


 
خودسوزی
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

 

   

حتما تا حالا اخبار مختلفی درباره خودسوزی شنیدید.خودسوزی دختران برخی از نقاط کشور به خاطر فرار از ازدواج اجباری،خودسوزی زنان شوهردار به خاطر فرار از آزار و اذیت همسر، خودسوزی کارگر و کارمند به خاطر اخراج از کار یا ندادن حق و حقوق توسط رئیس یا کارفرما و دهها مدل خودسوزی دیگه....

 نمیدونم توی کشورهای دیگه هم مثل ما مردم اونقدر جون به لب میشن که بخوان به وحشتناک ترین و دردآورترین شیوه ممکن به زندگیشون خاتمه بدن؟

  چند روز پیش خبر خود*سوزی یک خانم کارمند در یکی از شرکتهای زیر مجموعه یکی از وزارت خانه های مهم منتشر شد که گفته شد به علت اخراج از محل کارش دست به این کار زده..شاید نتونم خودمو جای اون خانم بذارم و فکر کنم که چرا این کارو کرده؟ نیاز مالی یکی از اولین انگیزه های این کار میتونه باشه....وقتی یک نفر آدم با همه مشکلاتی که توی زندگی داره میره سراغ یک کار و بهش امید می بنده و روی درآمد هر چند کمش حساب میکنه قطعا حق داره که به خاطر موقعیت شغلیش نگران باشه و اگه این موقعیت به خطر بیفته افکارش جوری به هم بریزه که بخواد به زندگیش خاتمه بده...

کسی چه میدونه اون زن چه مشکلاتی توی زندگیش داشته؟ کسی چه میدونه توی چه شرایطی زندگی میکرده؟ اما مطمئنا اونقدر وضعیتش بحرانی بوده که نتونسته اخراجشو تحمل کنه و ترجیح داده بمیره اما عواقب بیکاری رو تحمل نکنه...

اینها رو واسه مسئولین عزیزی میگم که صبح تا شب دم از عدالت و رفاه مردم میزنن و گلو جر میدن که ما به فکر مردمیم آیا اینها خبر دارن که چرا باید یک نفر آدم یک کارمند به هر دلیلی اخراج بشه؟ یعنی اگه خطایی هم کرده بود راهی واسه تنبیه اش جز بیرون کردنش نبود؟ گفته شده که اون بنده خدا نیروی پیمانکاری بوده میخوام بگم الان وضعیت کارمندهای رسمی هم بهتر از این نیست چه رسد به غیر رسمیها!

وقتی یه نفر آدم صبح از خونه ش میاد بیرون و میره جلوی اداره اش به خودش بنزین میریزه و فندک میکشه یعنی میدونه داره چیکار میکنه؟ میدونه داره دروازه زندگی رو به روی خودش می بنده میدونه که دیگه امیدی به موندنش نیست اما حتما اونقدر بهش فشار اومده که دیگه نمیخواد زنده بمونه............

 

نمیدونم جواب خانواده این زن رو کی باید بده؟ نمیدونم اونهایی که با امضای حکم اخراجش به پرونده زندگیش خاتمه دادن این شبها چطور میخوابن؟ چطور آرامش دارن؟

نمیدونم خدا کجاااااااااااااااااست؟


 
شب دلتنگی و خوابهای هپروتی
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

 

    بعد از یک روز قطعی اینترنت امروز که صفحه کامنتها رو باز کردم یه پیام خوشایند حال کسلمو بهتر کرد....یه دوست خوب برام نوشته: اینجا که نباشی اومدن فایده نداره! نمیدونم تعارف کرده یا راستشو گفته اما دلم میخواد همیشه بودنم به درد بخوره...

دیشب خوب نخوابیدم.تا صبح داشتم خواب میدیدم جناب کرگدن بزرگ بلاگستان(زبونم لال) شده یه دزد حرفه ای و اومده خونه مون یه سرقت مسلحانه کرده( حالا نیست که ما خیلی هم میلیونریم!) و از اون طرف انگار رفته بودم با آقا بزرگ یه جای جدید کار می کردیم و همه اش داشتیم واسه دستگیری کرگدن نقشه می کشیدیم!

خلاصه تا ساعت ۶/٢٠ دقیقه صبح که یهو پریدم و دیدم خواب موندم یه کله داشتم خواب میدیدم! اون هم خوابهای بی سر و ته!

الانم نمیدونم چمه؟ اصلا حوصله ندارم دلم میخواد زودتر فردا ظهر بشه و بریم نهاوند....

به قول حمید روزهایی که داریم میریم اونقدر ذوق و شوق داریم که  زمان به نظرمون کند میگذره و روزهای برگشت دلمون میخواد کله ساعت رو بکنیم که اینقدر تند ندوه! و توی این دلتنگی هیچی بدتر از اون صبح شنبه یا روز بعد از تعطیلات توی تر* مینال جنوب لعنتی که نمیدونم چرا اینقدر ازش متنفرم؟! نیست! و خدا رو شکر که ازش خلاص شدم.....

این روزها همه اش دلم میخواد یکی یه چیزی بگه تا بپرم بهش و حرصمو سرش خالی کنم...دلم میخوادتنهای تنها باشم و هیچکی باهام حرف نزنه...

دیدن اشکات واسه اولین بار بعد از شنیدن یه آهنگی به نام دلتنگی خیلی دردآور بود......


 
مادرم شعر شعر رویاهاست........مادرم آسمان خانه ماست
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

 

      

هیچوقت از تقسیم بندی روزهای سال به مناسبتهای مختلف خوشم نمیومده اما بعضی از این روزها واقعا شاهکارن ..یعنی باید باشن...حتی یک روز کمه براشون...

به نظرم اگه بخوان روزهای سال رو براساس سهمی که آدمها و شخصیتها توی دنیا دارن تقسیم کنن همه 365 روز سال باید روز مادر باشه...

با اینکه توی نوشتن خیلی راحتم اما بعضی سوژه ها هست که هیچوقت خدا نمیتونم و نتونستم درباره شون خوب و راحت بنویسم...مثل مادر...

هیچوقت هیچ هدیه ای نتونسته جبران محبتهای مامانمو بکنه حتی اون کادوهای بچگی که با پول بابا می خریدیم! اما همون ذوقی که توی چشماش میدیدم وقتی هدیه رو بهش میدادم خیلی خاطره انگیز بود...

اولین حقوقی که گرفتم با کلی ذوق واسه مامانم یه انگشتر خریدم...وقتی بهش دادمش اشک توی چشماش جمع شده بود...

هیچوقت توی نوشتن کم نیاوردم و هیچوقت خدا دنبال واژه نگشتم اما وقتی میخوام از مامانم بنویسم بدجوری کم میارم...

توی همه سالهای زندگیم ایثارشو دیدم و تلاشهایی که واسه خوشبختی و شادی ما کرده...دیدم که چطور از خودش و خواسته هاش گذشته تا به ما برسه و خواسته هامون رو تامین کنه...

دلم میخواد بهت بگم بدجوری مدیونتم مامان جون...میدونم هیچوقت نمیتونم جبران محبتهاتو بکنم اما میخوام اینو بدونی که همیشه و تا ابد عاشقانه دوستت دارم...

 

روز مادر یکی از اون مناسبتهای قشنگ و بی نظیریه که توی تقویمهای تکراری هست روزی که هیچوقت غبار تکرار به خودش نمیگیره...

این روز قشنگ رو به همه مادرهای خوب دنیا تبریک میگم و امیدوارم همه ما بچه ها لیاقت جبران این همه محبت رو داشته باشیم...

 


 
وقتی که نمک می گندد!
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

        شنیدم برخی از اعضای شورای شهر ما بعد از اعلام نتیجه انتخابات هیئت رئیسه شورا با یکدیگر درگیر شده اند و کار به یقه و یقه کشی هم رسیده و در نهایت مجبور شده اند پای پلیس 110 را به محل حادثه باز کنند!!

این منتخبان مردم همان عزیزانی هستند که 4 سال قبل وقتی موقع انتخابات نوشتیم رای ها را به عسل و اسکناس سبز و...میخرند داد و فغانشان برآمد که بهتان می زنید و تهمت است و....ووقتی نوشتیم برخی اعضای شورا نمیگذارند شهردار کار کند گفتند که ما بی خودی شلوغش کرده ایم اما حالا...........

هر چه بگندد نمکش می زنند           وای به روزی که بگندد نمک!

 

پی نوشت بی ربط:

میخوایم از این تریبون رسمی دست آقا بزرگ رو بذاریم توی پوست گردو و ازش بخوایم یه وبلاگ راه بندازه...اصلا هم اختیاری نیست و اجباریه و اگه خودش اینکارو نکنه ما به اسمش وبلاگ می سازیم! حالا اونایی که موافقن با وبلاگ زدن بزرگ دستاشون بالا......تشویق


 
حکایت خونه مادربزرگ
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

 

              حال من خوب است ....

              رفتار من عادی است....

             خوب خوب...........

             فقط نمیدانم این قطره باران لعنتی از صبح گوشه این چشمهایم چه میکند؟

 

       شاید هم تقصیر این عکسها باشد... عکسهای خونه مامان ملوک...

 

*بعدا نوشت:

کامنت دختردایی جون وادارم کرد بیشتر بنویسم از این خونه قدیمی قشنگ...

خونه پدری مادرم حدود ١۵٠ سال قدمت داره و حدود ٨٠٠ متر وسعت..یه خونه خشتی محکم که توی یکی از محلات قدیمی شمال شهر نهاوند ساخته شده و جالبه بدونید که شمال جغرافیایی نهاوند که در گذشته محل زندگی قشر مرفه و سطح بالای شهر بوده الان خیلی فقیر نشینه و تقریبا اکثر ساکنان قدیمی از اونجا رفتن....

این خونه به ظاهر ساکت و سوت و کور که حتی خیلیها گفتن غم داره و سرده محل رخ دادن خاطره های قشنگ دوره بچگی ما بوده ...من -خواهرم-- آزاده و سعیده دخترهای دایی و گاهی بهارک دختر خاله و گاهی هم پسرهای دایی و خاله...تابستونها که دایی و خاله میومدن نهاوند دیگه بهترین روزهای زندگی ما بود و همه عشقمون خاله بازیهای تابستون توی همین حیاط بود...من یه نایلون بزرگ اسباب بازی داشتم که بین خودمون تقسیمش می کردیم و میشدیم دو گروه و هر گروه به یه زیر انداز می رفت یه گوشه ای از حیاط و واسه خودش خونه زندگی راه مینداخت چه راحت!

اما همه چیز به همین راحتی نبود.چقدر باید به آزی خانم التماس می کردم تا بیاد بازی و وسطشم به قول خودش جیم نزنه! یادته چقدر بهت می خندیدم که از دستشویی خونه ملوک می ترسیدی؟! یعنی واقعا هنوزم میترسی؟!

توتها که میرسید یه کاسه برمیداشتیم به توت جمع کردن و با چه شوقی توتهای درشتی رو که از شدت سنگینی می افتاد جمع می کردیم و نشسته می خوردیم..

توی همین حیاط عروسی مامانم برگزار شده توی همین حیاط داداشهای تو به دنیا اومدند و دویده اند و بزرگ شده اند.توی همین حیاط تو درس خوندی واسه کنکور توی همین حیاط دوقلوها هم درس خوندن واسه کنکور...توی همین حیاط ما چند سال زندگی کردیم و توی ایوون روبرو چقدر قدم زدم و درس خوندم..توی همین حیاط دعوا کردیم آشتی کردیم توی همین حیاط مامان رب گوجه و لواشک می پخت توی همین حیاط چند نفر مردند یادت میاد آزی؟‌عمو جعفر، عمو نامدار، دلشاد خانم، مشهدی زهرا و..... اگه بخوایم داستان مستاجرها رو بنویسیم که خودش یه کتابه...........

خاطره شبهایی که روی پشت بوم کاهگلیش میخوابیدیم توی رختخوابهایی که از سر شب پهن شده بود فراموشمون میشه؟

توی این حیاط مامان ملوک رفت مکه و ما چه ذوقی کردیم موقع مهمونیش ...یادته با هم رفتیم فرودگاه دنبالش؟

این حیاط خیلی خاطره داره واسه تک تک ما و بیشتر از ما واسه مامان من و بابای تو و واسه مامان ملوک که قدیمی ترین عضو این حیاطه.....

دلم میخواد تا ابد نگهش داریم و هر وقت دلمون از تلخیهای روزگار گرفت بیایم سراغش و نفسی تازه کنیم....

چه حس خوبیه............سرشار شدیم از کودکیهای نابمان......