همه امید یک مادر و دختر
ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩ : توسط :


       گاهی وقتها یه کار کوچیک، یه کاری که به چشم نمیاد میتونه تاثیر بزرگی توی زندگی بعضی آدمها داشته باشه..یه قدم مثبت ،یه نیت خیر.....

       یه دختر یتیم و دم بخت از یه خانواده آبرودار اما نیازمند ،داره ازدواج میکنه...همتمون رو جمع کردیم تا با دل شاد و لب خندون بفرستیمش خونه بخت..

      مهم نیست چقدر؟ مهم نیست کم و زیادش...مهم نیت و همتتونه...حتی یه هزار تومنی میتونه کارساز باشه...

اگه دوست دارید شریک بشید توی تهیه جهیزیه این دختر یتیم ...بسم الله

مطمئن باشید گم نمیشه این نیتهای خیر....خدا همه چیزو میبینه و دعای خیر یه دختر و مادر تا ابد بدرقه راهتون میمونه....


پی نوشت:

 

اینم شماره انتقال حساب من واسه اونهایی که دوست دارن کمک کنن:

6037991075959795

بانک ملی

 

پی نوشت ٢:

نمیدونم چی باید بگم؟ نمیدونم چطوری حرف بزنم که این بغض نترکه و با چه کلمه ای تشکر کنم..از طرف اون دختر یتیمی که همه امیدش به دستهای خیرخواه من و توئه...توی این دوسه روزه که اس ام اس فرستادم و این مطلبو نوشتم کمک قابل توجهی جمع شده و جالبتر اینکه حتی نمیدونم از طرف کیا بوده؟ یعنی به جز دوسه نفر که بهم گفتن چقدر ریختن به حساب بقیه ش نمیدونم مال کیه؟‌چه فرقی داره مهم اینه که این کار خیر واسه همیشه توی کارنامه زندگیشون ثبت میشه مهم اینه که کار خیر کردن بدون اینکه شناخته بشن....خدا عوضتون بده ....یه دنیا دعا پشت سرتونه....بازم منتظریم ها


 
مساحت رنج من
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ : توسط :

 

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید

   مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

    محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید

    خطوط منحنی خنده را خراب کنید

    طنین نام مرا موریانه خواهد خورد

    مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید

    دگر به منطق منسوخ عشق میخندم

     مگر به شیوه دگر مرا مجاب کنید

    در انجماد سکون پیش از آنکه سنگ شوم

    مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید

    مگر سماجت پولادی سکوت مرا

     درون کوره فریاد خود مذاب کنید

    بلاغت غم من انتشار خواهد یافت

    اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

 

                                        زنده یاد قیصر امین پور

 

پی نوشت:

این کلمات زیبای قیصر بهترین وصف حال من توی این روزهاست که نمیدونم چیکار باید بکنم و چی باید بگم؟! فقط صبر میکنم شاید ......


 
میتونی ببخشی؟
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

        میدونم نباید میشد و شد!

       میدونم نباید اتفاق می افتاد و افتاد!

      میدونم نباید ناراحت میشدی و شدی!

      میدونم ..........می فهمم.

      امیدوارم بتونی ببخشی...امیدوارم هنوز چیزی از محبت توی دلت مونده باشه که فراموش کنی و دوباره بشی همون عاشق همیشگی....

صبر میکنم تا وقتی نگاهت بهم بگه که میشه گاهی از اشتباهات آدمها گذشت...

صبر میکنم و به لطف خدا امیدوارم...


 
من برگشتم.........
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ : توسط :

 

     بلاخره بعد از یک هفته من برگشتم هم به شهر و دیار هم به دنیای مجازی...مدتی که نبودم تمرین خوبی بود برای ترک اعتیاد به دنیای مجازی اما فهمیدم اینم بخشی از زندگیمه و نمیشه ترکش کرد و باید باهاش کنار اومد...

از همه دوستان خوبم که توی این چند روزه سنگ تموم گذاشتن و نذاشتن چراغ این خونه خاموش بمونه بی نهایت ممنونم..از نرگس عزیز یا همون سهبای بلاگستان، از یلدا و بزرگ نازنین،از حمید مهربون و محجوب،از منیژه جون و آقا نادر ناشناس که هنوز کشفش نکردم و از همه عزیزانی که برام آش پشت پا پختن و مواظب بودن به همه برسه و نذاشتن کسی چپ به خونه ام نگاه کنه...

سهبا هر روز بهم خبر میداد که چندتا کامنت دارم و راستش اصلا باورم نمیشد که این همه طرفدار داشته باشم و کلی ذوق کردم...قلب

حالا نمی پرسید کجا بودم این یک هفته؟ دوستان که میدونن اما بازم میگم...رفته بودم اردبیل یک سفر نیمه کاری...نیمه تفریحی!

شهر قشنگی بود اولین بار بود که اون طرفها میرفتم...هواش روزها نسبتا گرم و شبها خیلی خیلی سرد بود ما که با ژاکت میخوابیدیم و بازم سرما خوردیم! اما نکته جالبش سرسبزی اونجا بود که خیلی قشنگ بود عین شمال...

برگهای درختاش براق  وسبز بود...و زمینها و مزرعه های سرسبزی داشت...توی این سفر بلاخره موفق شدم گردنه حیران رو ببینم که واقعا زیبا و رویایی بود...

توی این چند روزه از بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی،بازار سنتی،آبگرم سرعین،دریاچه شورابیل،دیدن کردیم البته نکته مهم این بود که درکنار همه زیباییها نباید از زحمات سرو کله زدن با 8 تا دختر بچه ریز و درشت با خصوصیات اخلاقی  ورفتاری مختلف غافل شد که یه جورایی رسما دیوانه ام کردن! یکی لوس بود یکی حساس یکی زودرنج یکی شلوغ یکی کم حرف....یکی دلش درد میکرد یکی سرش یکی دلش واسه مامانش تنگ شده بود یکی معده ش از شدت پرخوری ترکیده بود و من شب تا صبح بیدار موندم!

اما خدا رو شکر بلاخره دیروز تموم شد! و من موندم و یک دنیا خستگی.......

مهمترین خوبیش برگشتن به خونه بود..خونه آرامشمون..و همسفر عزیزی که یک هفته دوری و تنهایی رو تحمل کرد و به قول خودش همه اش نون و پنیر خورد! و شاید باورش نشه که چقدر دلم براش تنگ شده بود اونقدر که دلم میخواست پر دربیارم و برگردم....

همسفرم ممنونتم که تحمل کردی ....ممنون به خاطر همه مهربونیهات....

 

خلاصه اینکه صاحبخونه برگشته اما نامردا چرا براش مراسم استقبال نگرفتید؟


 
می رویم سفر
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩ : توسط :

 

         خانمها، آقایان، دوستان و آشنایان :

 

          به اطلاع همه طرفداران و علاقمندان و ایضا عشاق خودم می رسانم که بنده چند روزی میخوام برم سفر و تشریف ندارم که خدمت برسم..هر چند سفرش یه جورایی کاریه ولی خوب فکر میکنم فرصت خوبیه واسه خلاص شدن هرچند کوتاه از محیطی که هر چی سعی کردم دوستش داشته باشم نتونستم...دعا کنید اگه خوش نگذشت بد هم نگذره...

 

تصمیم گرفته بودم یه مدتی ننویسم شاید این تمرین خوبی باشه واسه ترک اعتیاد....

میخوام ببینم توی این چند روزه کی بیشتر دلش برام تنگ میشه؟ کی بیشتر به اینجا سر میزنه و کی بیشتر کامنت میذاره؟

 

خلاصه اینکه عزت زیاد تا هفته آیندهقلب


 
محمدرضا عبدالملکیان و مهربانی اش
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

  از میان آدمهایی که برام اسطوره هستند و خیلی خیلی دوستشون دارم و یه جورایی ستایششون میکنم یکیش خاندان عبدالملکیانه...محمد رضا عبدالملکیان علاوه بر قریحه قشنگش شخصیت دوست داشتنی داره از اون شخصیتهایی که دلت میخواد ساعتها پای کلامش بشینی و سراپا چشم و گوش بشی....

و خواهر عزیزش منیر عبدالملکیان که نویسنده کتاب قشنگ واژه های اصیل نهاوندی است و یک کدبانوی تمام عیار و صاحب دستپختی مثال زدنی که طعم آشهای خوشمزه نهاوندی را برایت ماندگار میکند...

گروس عبدالملکیان عزیز هم فرزند برومند همان پدر مهربان و دوست داشتنی است که به عشق نهاوندش گروس نام گرفت و خوش قریحگی را از پدر به ارث برده است..شاعری برای نسل امروز و فردا...

 

این هم شعر قشنگ مهربانی که محمد رضا عبدالملکیان در جمع نهاوندیهای مقیم مرکز خوند ....

مهربانی را بیاموزیم

 فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

                        آشناتر شد

سایبان از بید مجنون٬

                        روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

می شود در معنی یک گل شناور شد

 

مهربانی را بیاموزیم

موسم نیلوفران در پشت در مانده است

موسم نیلوفران٬یعنی که باران هست

                                   یعنی یک نفر آبی است

موسم نیلوفران یعنی

                        یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

 

می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی

می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آیینه ها آمیخت

با نگاهی

با نفس های نگاهی

می شود سرشار از رازی بهاری شد

 

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

 

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را!؟

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم!؟

 

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می دارم

 

جای من خالی است

جای من در میز سوم٬در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکب ها

جای من در چشم های دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

            جای من در زندگی خالی است

 

می شود برگشت

اشتیاق چشم هایم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

                              جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشم ها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

                          مهربانی را بیاموزیم