...
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩ : توسط :

 

   نخست دیرزمانی در وی نگریستم

  چندان که چون نظر از وی بازگرفتم

  در پیرامون من همه چیز به هیئت او درآمده بود

  آنگاه دانستم که مرا دیگر از وی گریزی نیست....*

 

  این روزهایی که تلخ و سخت میگذرد انگار خدا دارد عیار محکم بودن اراده مان و خالص بودن ادعاهایمان را می سنجد که سکوت کرده و دم برنمی آورد...این روزها انگار قرار است پوست بیندازیم و بزرگ شویم و تا خود خود خدا بالا برویم که هرچه صدایش میکنم جوابی نمیشنوم...انگار قرار است خودمان جواب همه سوالهایمان را از زندگی بگیریم انگار خدا قول داده کمکمان نکند تا بزرگ شویم...تا آدم همه روزهای سخت شویم من و تو...

ابایی ندارم از اعتراف کردن به عمق عشقمان...به درجه و شدت علاقه ام به تو و به همه وابستگیهایم..به اینکه نفسم به نفسهایت بسته است و تاب کمترین لحظه های دوری نگاهت را نمی آورم..ابایی ندارم که تو را پاداش همه خوبیهای نداشته ام بدانم و هرجایی و در هر شرایطی به داشتنت مباهات کنم ...

نمیدانم دل نگرانیهای من چقدر برایت قابل درک است؟ نمیدانم چقدر حق دارم نگران همه چیزهای کوچک و بزرگی باشم که به نوعی به ما مربوط میشود؟ نمیدانم چقدر حق دارم منتظر شنیدن جملات آرامش بخش در این روزهای دلشوره و نگرانی باشم ؟ نمیدانم ...تو بگو محبوب ....تو بگو.....

همه فکرهای نامهربان و دل آشوبه های گاه و بیگاه را فقط کلمات تو میتواند آرامش بخشد....بگو با من که فردا روز دیگری است....بگذار تا پروانه های رنگارنگ در عمق ذهنم بال بگشایند نه خرمگسهای مزاحم.....اندیشه ام را روشنی و آرامش بخش...با من حرف بزن....

 

پی نوشت:

*شعر از شاملو

 

 


 
دو کلمه درد دل
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ : توسط :

 

    همیشه روزهای قبل از ماه رمضون یه حس غریبی داشتم و یه جور انتظار خاص...وقتی دعای ربنا رو می شنیدم دلم میخواست هرچه زودتر روزهای رمضان از راه برسه و با اینکه سخت بود سی روز روزه داری اما بازم دوستش داشتم...

هر چی زمان گذشت و هرقدر که بزرگتر شدیم حس کردم یه چیزهایی مثل این داره کمرنگ و کمرنگ تر میشه توی جامعه مون و انگار ارزشهای دینی هم تبدیل به ضد ارزش شدن..

متاسفانه از زمانی که دین و سیاست رو به هم چسبوندن و نذاشتن مقدسات دینی برای مردمی که روزگاری عاشق ائمه و انجام واجبات و ترک محرمات بودن همونطور مقدس باقی بمونه و روزگاری رسید که مردم چون از فلان روحانی یا فلان سیاستمدار بدشون میومد طبعا حرفهای اونها رو هم ولو حرف دینی بود قبول نمیکردن و کم کم این قبول نکردن از حد گذشت و به مخالفت تبدیل شد.

الان به راحتی میشه گفت تقریبا اکثر اونهایی که توی سالهای اخیر مخالف و ضد ارزشهای دینی شدن و خودشون رو بی دین و مذهب قلمداد میکنن و سعی دارن همه چیز رو زیر سوال ببرن و ثابت کنن که همه این حرفها ساخته دست حکومتها بوده و بس، با اصل دین مشکلی ندارن ولی چون حکومت مدافع دین شده و اونها از سیستم موجود راضی نیستن پس کوتاه ترین دیوار دیوار دین است و راحت ترین راه نفی و انکار همه شعائر دینی و ارزشها و هر آنچه به اون مربوط باشه....

علی رغم تمام انتقاداتی که به مشکلات موجود دارم خیلی وقتها دلم واسه مظلومیت دین و مذهب میسوزه که باید به چوب سیاستمداران کم خرد از دل و زندگی مردم رانده بشن ....

شاید الان کمتر جوانی رو به سن و سال من و حتی کمتر بشه پیدا کرد که به اینجور چیزها اعتقادی داشته باشه و به همین علته که سالهاست هیچ کجا حرفی از اعتقاداتم نمیزنم نه به خاطر ترس از مسخره شدن که به خاطر آنکه آب در هاون کوبیدن است...

وقتی به اطرافیانم نگاه میکنم و می بینم کلی از جوونهای دوست و فامیل که روزی نمازشون قضا نمیشد که هیچ حتی یک غروب مسجد رفتن و مکبریشون هم از یاد نمیرفت حالا نشستن و از بیخ همه چیزو مسخره میکنن...حس میکنم حرف زدن واسه این جماعت وقت تلف کردنه..

نمیگم همه چیز دین ما ناب و خالص مونده و هیچ خرافاتی توش نرفته و نمیگم همه احکامش بی عیبه اما ای کاش نمیذاشتیم اینقدر همه چیز لوث بشه و به حرف اون بنده خدایی که شعار جدایی دین از سیاست سر داد گوش می کردیم و اجازه میدادیم مردم ما خودشون انتخاب کنن که قطعا در اون صورت جامعه مومن تر و ایمان محکم تری داشتیم.....

نظر شما چیه؟

 

پی نوشت:

جهت اطلاع دوستان عزیزی که هی نگران حالم شدند عرض میکنم یکی دوروزیه که درگیر اسباب کشی بودیم توی محل کارمون و ضمنا به نت هم دسترسی نداشتیم وگرنه هنوز زنده ایم!


 
جرئت دیوانگی
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ : توسط :

 

      انگار مدتی است که احساس میکنم

     خاکستری تر از دوسه سال گذشته ام

     احساس میکنم که کمی دیر است

    دیگر نمیتوانم

    هروقت خواستم

    در بیست سالگی متولد شوم

   انگار

   فرصت برای حادثه

                                           از دست رفته است

  از ما گذشته است که کاری کنیم 

  کاری که دیگران نتوانند

 

فرصت برای حرف زیاد است

اما

اما اگر گریسته باشی...

آه

مردن چقدر حوصله میخواهد

بی آنکه در سراسر عمرت

یک روز، یک نفس

بی حس مرگ زیسته باشی!

 

انگار این سالها که می گذرد

چندان که لازم است

                                                       دیوانه نیستم

احساس میکنم که پس از مرگ

                                                       عاقبت

یک روز دیوانه می شوم!

شاید برای حادثه باید

گاهی کمی عجیب تر از این

                                                     باشم

با این همه تفاوت

احساس میکنم که کمی بی تفاوتی

                                                            بد نیست

حس میکنم که انگار

نامم کمی کج است

و نام خانوادگی ام نیز

از این هوای سربی        

                                      خسته است

امضای تازه من

                               دیگر

امضای روزهای دبستان نیست

ای کاش

آن نام را دوباره

                                   پیدا کنم

ای کاش

آن کوچه را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان

یک روز نام کوچکم از دستم

                                                   افتاد

و لابه لای خاطره ها گم شد

آنجا که

یک کودک غریبه

با چشمهای من نشسته است

 

از دور

لبخند او چقدر شبیه من است!

 

آه ای شباهت دور!

ای چشمهای مغرور!

این روزها که جرئت دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم!

بگذار دست کم

گاهی تورا به خواب ببینم!

بگذار در خیال تو باشم

بگذار.....

                             بگذریم!

 

این روزها

                    خیلی دلم برای گریه تنگ است!*

 

                                                                              *زنده یاد قیصر امین پور


 
تقدیم به دلتنگی های نرگس
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

    یه روزی کرگدن یه غزل قشنگی واسه زری گفت که خیلی دوستش داشتم و هر وقت دلتنگ میشدم واسه خودم میخوندمش...حالا دلم میخواد واسه دوست عزیزم نرگس بخونمش....

 

       بانوی این روزها خاکستری آرام باش

       نازنین حالا که یک کم بهتری آرام باش

      از چه میترسی تو که مانند ماها نیستی

      مثل بچه پاک و معصومی پری آرام باش

      یک عروسک داشتی ساراترین می خواندی اش

      خیلی از امثال آن ساراتری آرام باش

      بس که برکه مانده ای خسته شدی اما عزیز

      آخرش یک روز دریا می خری آرام باش

      مال اینجا نیستی اینجا عذابت می دهند

      روزی از این خاک تیره می پری آرام باش

      چرخ دنیا تا ابد برعکس می چرخد ولی

      مطمئنم آخرش تو می بری آرام باش

      این غزل شکل نصیحت شد اما ببین

     با تو هستم خواهر خوبم زری، آرام باش

 

     امروز از وقتی که بعد از یک هفته برگشتم و ندیدمت دارم فکر میکنم که چه کاری از دستم برمیاد که برات بکنم؟ حتی اگه شده یه جوک بگم بخندی یا یه مسخره بازی کودکانه یا دعوتت کنم بریم وسط پارک آب بازی...نمیدونم فقط دلم نمیخواد اینجوری باشی دلم نمیخواد حتی یه ذره دلت غصه دار باشه یا خسته باشی

اگه میری خونه دوست دارم واسه خاطر خستگی از اینجا نباشه...نمیدونم نرگس جون شایدم دیوونه شدم!

اما خیلی خیلی حواسم پیشته خیلی نگرانتم...خیلی دلم میخواد سرحالت کنم اما نمیدونم چه جوری؟

هم دوست دارم بمونی و استراحت کنی هم دوست دارم برگردی پیشم...

این وابستگیها انگار داره همه مون رو توی خودش غرق میکنه ...نبودنت خیلی به چشم میاد...خیلللللللللللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

دوست دارم برات دعا کنم به آرامش برسی........دعایی از ته دلم...

 

 

شاید خدا بشنوه............

 


 
تولد عشق
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ : توسط :

 

   چشمانم را می بندم و دوباره باز میکنم و تو متولد میشوی...

   تو می آیی تا همه معنای بودن را دگرگون کنی و به زندگی من مفهوم تازه ای بدهی..

  

  همه زندگی ام...عزیزترینم و به قول خودت عشق دلم...

  روز میلاد تو یکی از زیباترین روزهای زندگیه چون نمیدونم اگه توبه دنیا نمیومدی آیا من میتونستم مالک این همه لحظه های قشنگ بشم؟میتونستم این همه احساس قشنگ به زندگی داشته باشم و اینقدر به آینده امیدوار باشم؟

میخوام اعتراف کنم که تو بزرگترین شانس زندگیم بودی و یکی از اون لحظه های ناب که خدا انگار نگاه خاصی بهم کرده...امیدوارم لیاقت تو و همه خوبیهات رو داشته باشم....

 

عزیزترینم...مهربانم...احسانم...تولدت مبارک.....


 
به یاد شاملو و برای محسن عزیز
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

    دیشب بی بی سی فارسی داشت یه مستند از زندگی شاملو نشون میداد. اولین بار بود که تصویری زنده ای ازشاملو و آیدا میدیدم خیلی هیجان زده شده بودم و مدام میپرسیدم یعنی واقعا خودشه؟!

با دیدنش عجیب یاد محسن افتادم...محسن...محسن دایی

یاد خاطره های قشنگ همه سالهایی که گذشت از بچگی تا الان که خیلی وقته ندیدمش و داره میره...

یاد وقتهایی که صداشو توی گلوش مینداخت و میخوند:

آه اگر آزادی سرودی میخواند

کوچک

همچون گلوگاه پرنده ای

هیچ کجا دیواری فروریخته برجای نمی ماند....

شاملو رو با محسن و احسان شناختم که هردو شیفته ش بودن و اونقدر زیر گوش من زمزمه کردن که منم عاشقش شدم...

توی سالهایی که خیلی هم دور نیست این دوتا از هم جدانشدنی بودن...همیشه با هم ...یار غار...همراه و همدل و هم راز...

شاید وقتی احسان عاشق شد محسن اولین کسی بود که فهمید...

همیشه دوستش داشتم...یه پیوستگی خونی غریبی هست و بوده بین ما...فقط پسردایی نبود یه رفیق و دوست عزیزی بوده و هست...حتی اگه 2-3 سال باشه که ندیده باشمش! حتی با اون سر کچلش!

حالا محسن داره میاد نهاوند که مهمونی خداحافظیشو بگیره و بره دنبال سرنوشتش اونور دنیا...

میدونم ...مطمئنم که دلم براش تنگ میشه از همین الان چشمام اشکیه واسه لحظه خداحافظی....

یاد همه روزهای قشنگ بچگی یاد بازیهای حیاط خونه مامان ملوک...یاد حرفهای محسن که همیشه بزرگتر از سنش بود و یاد شوخیهاش...

یاد روزهای قشنگ دانشجویی یاد وقتهایی که باهم قدم میزدیم از امیر آباد تا پارک لاله...یاد همه لحظه های قشنگ 3 تاییمون ...یاد دوستی محکمش با احسان و همه حرفهای نگفتنیمون...

یاد اون چشمهایی که پراز حرف بوده و هست...

شاید این دوسه سال اخیر از هم دور بودیم اما هرگز حس نکردم که دوری...همیشه برام همون محسن قدیم بودی...

دلم تنگ میشه وقتی بری اما خوشحالم ...خیلی خوشحالم که داری میری جایی که قراره تورو به همه آرزوهای بزرگت برسونه و قراره باعث افتخار همه مون بشی...

محسن جان هرجای دنیا که میری میدونم ما رو از یاد نمیبری و بدون که دلمون پیش توئه و همیشه دوستت داریم..همیشه به یاد اون نگاه نافذ و مهربونت و اون کلمات و جملات قشنگت و اون شاملو خوندنهات خوشیم و سرمست....

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم

و آن نگفتیم که به کار آید

چرا که تنها یک سخن در میانه نبود

آزادی!

ما نگفتیم

تو تصویرش کن...


 
4 هفته دوری ...
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

تقویم رومیزی را نگاه میکنم این آخر هفته که گذشت دقیقا 4 هفته بود که نهاوند نرفتم و این واسه یکی مثل من یعنی آخر فاجعه! یعنی اصلی ترین علت بی حوصلگی و احیانا بهانه گیری های این روزهایم...

    باورش شاید سخت باشد مخصوصا برای کسانی که چیزی به نام زادگاه یا براشون وجود نداره و یا اگه هست فقط در حد اینه که سالی یکبار یا دوبار اگه وقت داشته باشن یا عروسی و عزای اقوام درجه یک اونها رو به نهاوند بکشونه...اما واسه من نهاوند یعنی نفس یعنی مامن آرامش یعنی یه جایی واسه تمدد اعصاب یه جایی واسه دیدن همه اونهایی که دوستشون داری واسه دیدن همه چیزهایی که بهشون علاقمندی...

واسه من که سالهاست غربت رو تجربه کردم و نه از پایتخت نشینی چیزی دیدم و نه از شهرهای کویری و مرکزی و ...نهاوند یعنی همه چیز..یعنی همون جایی که هر وقت بهش می رسم ناخودآگاه حالم خوب میشه..سرحال میشم و با دیدن تپه ابوذر از دور با شوق میخونم: دا حسی منه نوای سرت سلامت دا حسی        هه چنی بمونی تا قیل قیامت داحسی*

و هر بار که میخوام برگردم به این امید شهر رو ترک میکنم که این آخرین سفر دوره هجران باشه و دفعه بعدی با کامیون اسباب و وسایلم واسه همیشه برگردم....

نمیدونم کی تموم میشه ؟‌شایدم اصلا تموم نشه ...هر چی هست انگار فعلا قسمت ما صبر کردنه.....

دلم تنگ شده..........خیلییییییییییییییییییییی

 

خبرهای خوب:

توی این عالم دلتنگی هی حسابمو چک میکنم و هی از بالا رفتن میزان سخاوت دستان سبز دوستانم در سراسر ایران ذوق مرگ میشم! حتی نمیدونم کیا کمک کردن ولی خدا ایشالا بهشون عوض بده...خدا براشون خیر بیاره ایشالا